مامانا من میخوام طلاق بگیرم
شوهر ترسوم هنوز صلاح زندگی خودشو نداره از مامان عجوزه و خواهراش حرف شنوی داره من بچم. بشدت گریه میکرد و چون شیرخشکی بود اومدم خونه پدرم حتی روزهای تعطیل نیومد بهمون سر بزنه من به هیچی حداقل لامصب بیا بچتو. ببین یه روز خودتون میدونین و. شرایطمو درک میکنیین شمایی که بچه یکی دوماهتون همش گریه مسکنه میتونین برین هرلحظه جواب تلفن بدین مامان خواهراش زنگ زده بودن من اون لحظه نتونستم جوابشون بدم یا روژ بعد یا یه ساعت بعدش رفتم زنگ زدم حتس بچمم داشته گریه میکرده اون لحظه الان دیگه زنگ نمیزنن میگن زهرا گپشیمون جواب نداده یا خاموش بوده خدا بکشتتون چه جور دلتون میاد احوال برادرزادتونو نپرسین میدونین از چی دلم میسوزه شوهر ترسوم هی حق میده ب مامان خواهراش خدا هم بیاد بگه تقصیرشونه میاد میگه نه تقصیرشون نیست شوهرمم پشت گوشی کلی نفرینم کرد که اللهی لال بشی بخاطر اون مامان خواهرای بی شخصیتش بخدا ایقد میترسه از خواهرش از خدا نمیترسه یا من سه روزم بود زایمان کرده بودم مامانش خونه من مهمون دعوت کرد من مادر خودم برام غذا میفرستاد اصلا عارش نیومد سهم. منو میزاشت جلو دست مهمون من که زایمان کرده بودم ب شوهرم گفتم باز پشت مادرش بود گفتم چرا تو خونه من مهمون دعوت میکنه تو. اون. وضعم اوووف دیگه راهی نمونده دلم برا بچم. میسوزه

۱۷ پاسخ

نمیدونم چرا این بچه ننه ها زن میگیرن و تشکیل خانواده میدن وقتی هنوز معنی زن و بچه داری و نمیفهمن !!!!!!

الان بخاطر شرایط بچه که تازه اومده یکم شرایط زندگی متشنج میشه و حتی اونایی که قبلش مشکلی نداشتند بعد از بچه یکم به مشکل میخورن بیشتر فرصت بده تا شرایط خودتون و بچه بهتر بشه بعد تصمیم بگیر عزیزم چون اینطوری باید با این سن کمه بچه همش به فکر گرفتن حضانت و هزار دردسر باشی

سلام به نظر من اینا خیلی مسائل پیش افتاده اکثر مردااین خصوصیات دارن این دلیل خوبی برای از هم پاشیدن زندگی نیست آینده یه انسان در می‌ونه با جلسات مشاوره میشه حل کرد

من خیلی عذرخواهی میکنم ک اینطور میگم ولی تا قبل بچه دار شدن بهتر نبود تکلیف زندگیتو مشخص میکردی عزیزم؟ اونم میرفت ور دل همون مادر خواهرش زندگی کنه بهترش بود. اینجور آدما اصلا نباید ازدواج کنن و باعث بدبختی یکی دیگه بشن

وای چقد اینجوری بده واقعا
خودت اسلام آبادی خونه مامانت شهر دیگس
واقعا بچه داری سخته
بعد من کمردرد شدید گرفتم دیگه
شوهرم اصلا کمکم نمیکنه

هی باز خوبه برا تو فقط پشت خاهرماهدرشو میگیره شوهر من دیروز خیلس کتکم‌زد ولی نمیتونم برای بچم چیزی بگم حتی ب خانوادمم‌نگفتم پاهام‌همه کبوده
فقط میخام ی شغلی چیزی پیدا کنم بعدش ک طلاقم‌گرفتم بتونم‌خرج بچم‌و بدم چون‌نمیتونم بچم ب کسی بدم جونم ب جونش بنده انشالله ک همین امشب بیوفته زیر ماشین بمیرع واقعا حالم ازش بهم میخورا کاشکی ب حرف بابام گوش داده بودم ازدواج نمیکردم

ای شرایط تو مه دو سال دارم میکشم هی هی از ای بتر سر من اومده

عزیزم یکم خودتو جم و جور بکن و برو سره زندگیت
زن و مرد کلا بعد از بچه یکم بینشون فاصله. می افته
چون مرد دوست داره بچش در آرامش کامل توی بغل مادرش باشه
یه جورایی فکر میکنن اگه بیان سمت زنشون
بچه اذیت میشه و در حقش کوتاهی میشه.
یکم خودتو قوی کن
تو دیگه مادری
مطمئن باش الان بدون حتی یه نفر هم میتونی
زندگیتو بچرخونی
دیگه بچه داری که کاری نداره
اصلاااااا باید از خواهرشوهر توقع نداشته باشی
تا بوده همین بوده
مخصوصا بین قشر کورد.
با شوهرت کلکل نکن
گله و شکایتی هم اگه داری
بذار وقتی رفتی خونه
یه شب با آرامش واسش حرف بزن و از خواسته هات بگو.

شوهرمنم همینه هروز هروز زنگ میزنه مادرش بیاد خونمون یا ما میریم اونجا بدون اجازه مادرش آب نمیخوره

عزیزم حق داری از دستش عصبانی باشی ولی یکم ب هیچ تماسی جواب نده گوشیتو خاموش کن و بشین زندگیتو با بچت بکن الان شرایط بعد زایمانت، هورمانات، جو زندگیت یجورایی ب سمت منفی رفته یکم ب خودت زمان بده انشالله همه چی درست میشه

کلا نباید خونه ت رو ترک میکردی میدون دستشونه ‌و البته شوهرت خیلی کار اشتباهی میکنه شر بهتون نمیزنه. غیر قابل بخششه

عجله نکن عزیزم
با اینکار اونارو خوشحالتر میکنی و بچتو بدبخت میکنی
به خودت و بچت فکر کن و بدون توجه به اونا با شوهرت خوب باش ، کم کم شوهرت ببینه تو اصلا راجع بهشون صحبت نمیکنی و اونم صحبت میکنه خنثایی، میاد سمت تو

حق داری وقتی مردت بدردنمیخوره خودتواذیت نکن

تصمیم احساسی نگیر عزیزم ایشالا درست بشه شرایطتت سخته ایشالا سرعقل بیاد

من خودم خواهر شوهرم اصلا راضی نمیشم کاری کنم عروسمون ناراحت بشه چون اونم مادره مث من چرا باید کاری کردم زندگی برادرم لطمه بخوره واقعاا خواهرشوهرا و مادرشوهرا درکن‌نمیکنم اصلا

چقدر شرایطت سخته
والا بهت حق میدم
با اینجور آدم کنار اومدن صبر ایوب مبخواد ی بار برا همیشه یه تصمیم قطعی بگیر خواهر عزیزم ❤️

خب چرا مادرت نیومد پیشت موقع زایمامت

سوال های مرتبط

مامان دلارز مامان دلارز ۱۰ ماهگی
عصر مامان شوهرم ز زد که بچه رو بیارین دلم تنگ شده
منم گفتم ببره برم یه دوشی بگیرم
خلاصه برد و من یه چرت زدم و رفتم حموم و کارامو کردم رفتم دنبالش میبینم بردانشتن بردنش خونه عمش
بعد رفتم اونجا گفتم من نمیدونستم اومدین اینجا رفتم در خونتون
بعد گفت به شورهرم کفتن که اومدن
بعد رفتم بچه رو عمس داشت میخوابوند بقلش کردم پوشکش یک کیلو شده بود از جیش
گرفتم بردم عوضش کردم مادر شوهرم کفت یکبار عوضش کردیم منم خیلی عصبی شدم بچمم بدخواب شد زد زیر گریه
بعد رفتم تو اتاق بخوابونمش این کریه میکرد اومد مادرشوهرم اونجا انگار من نمیتونم نکهش دارم ایندنمیخابه خیلی خوابیده گفتم پس چرا شما داشتین میخابوندینش
میگف نمیدونم همینجوری عمش بقلش کرد اورد بچمم هی بد قلقی میکرد چاییمو نخورده پاشدم اومدم خیلی هصبی شده بودم این بچم منو دیده بود زده بود زیر گریه اپنام هی میگفتن این از عصر اصلا گریه نکرده
الان خیلی عصبی و‌ناراحتم
از یطرف میگم نکنه رفتارم زشت بود
فشارمم افتاده بود خیلی عصبی شده بودم از کاراشون
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۵ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان نوزاد محمد مامان نوزاد محمد ۷ ماهگی
سلام مامانا میگم خواب بچم خیلی کمه از وقت بدنیا اومده شیر خوردنش از خوابش هم بدتره اصلا درست شیر نمیخوره
وخیلی کم شیر میخوره ۳ یا ۴ ساعت فاصله شیر خوردنشه بسیار به سختی و گریه و ناله شیر میخوره منم دیگه اصلا بچه ای خودمو نمیتونم درک کنم بخدا آنقدر کوشش که من میکنم درست بهش شیر بدم ولی خودش انگار بزور داره شیر میخوره دیگه از خودم خیلی بدم میاد دیگه اصلا نمیخوام بچه بدنیا بیارم زندگی رو روم سیاه کرده توی این سن ۲۶ سالگی انگار ۵۰ سالم شده نه بخودم نه به هیچی نمیرسم یا من مامان خوبی نیستم خاک تو سری من هر روز میگم کاش زیر عمل میمردم بعد بعضی ها میگن چقدر وقته تو ایرانی چرا به خودت نمیرسی انگار پیر شدی میگن چرا ابروهاتو تتو یا جور نمیکنی یکم ابروهاتو اصلا کن بخدا الان من بدم یا اونایی که قضاوت نادرست میکنن نمیدونن پول ابروهام وغیره میشه پوشک بچم داروی بچم کرای خونه گاز برق شیر خشک دوتا بچه کوچیک دیگه من بخدا کم آوردم ۳ تا بچه خانه شوهر همه چی روم فشار میاره بمیرم کاش هر روزم شده گریه کاش کمک می‌داشتم 😭😭😭😭😭😭😭
مامان «آنشرلی🦢» مامان «آنشرلی🦢» ۱۱ ماهگی
روزای اولی که مامان شده بودم پر بودم از استرس از اضطراب. بیشترش شاید برای این بود که اطرافیانم اونجور که باید ازم مراقبت نمی‌کردن و مدام استرس میدادن که امشب نمی‌تونم بیاماا یا از فردا نمی‌تونماا خونه زندگیم مونده.و من پر از ترس که چی؟ اگه گریه کرد چجوری آرومش کنم؟ پوشکشو چجوری عوض کنم؟
گذشت و مجبور شدم یه وعده شیرخشک بدم. رو قوطی شیرخشک زده بود برای زیر یکماه ۹۰ میل شیرخشک. منم همین‌کارو کردم ولی دخترم ۳۰ تا بیشتر نخورد. اومدم گهواره پرسیدم دخترم ۱۸ روزشه من ۹۰ تا براش شیردرست کردم اما ۳۰ تا بیشتر نخورد عادیه؟ یه موج از استرس روونه من شد که چی؟ ۹۰ تااااا؟ دختر من ۲ماهشه هنوز ۹۰ تا ندادم.به اون بچه معصوم ۹۰ تا شیر دادی؟ و ایموجیای پوکر. سوالمو پاک کردم نشستم گریه کردم. اون شب یه چیزی تو من شکست.. یچیزی فروریخت.. دردش هنوز گوشه قلبمه یادم نیست حتی صاحب کامنتا کیا بودن اما دلم میخواد شده حتی اون دنیا از دلم دربیارن چون هروقت یادش میفتم یچیزی تو قلبم صدا میده. از اونروز دیگه تا یماه گهواره نیومدم دیگه سوال نپرسیدم زیاد.. کاش اینجوری نباشیم کاش عذاب وجدان ندیم کاش باعث نشیم کسی از خودش بدش بیاد. پشت هر اکانتی اینجا یه نینی نشسته که یه مامان خوشحال میخواد نه یه مامانی که ما اذیتش کردیم:)