میگم همه تجربه زایمان گذاشتن منم دلم خواست بزارم 😁
با اینکه وسطاش تلخ شد برام اما الان با حضور دخترم کنارم خیلی زندگی به کامم شیرینه😋😍
خب جونم براتون بگه که 3 خرداد روز شنبه مثل همیشه گفتم که برم چکاب هفتگی البته دو شب بود که یه دردایی میومد سراغم اما درد زایمان نبود صبح رفتیم دکتر چک شدم همه چیز خوب بود تا بهم گفت باید ازت ان اس تی بگیرم بار اول گرفت گفت پاشو چیز شیرین بخور دوباره بیا منم جاتون خالی دو تا آبمیوه انبه و کیک خوردم رفتم برای بار دوم خوابیدم رو تخت استرس داشتم شدییییید بابت اتفاقات سال 1400 و پسر نازنینم خییییلی میترسیدم میترسیدم اینبارم خدا خدایی نکرده برام بد رقم بزنه. آنقدر استرس داشتم که ماما متوجه شد گفت خانم.... چرا آنقدر استرس همون لحظه زدم زیر گریه انگاری تو اون لحظه دلم میخواست یکی باشه بهش بگم درد دلمو خانم جعفری ماما مهربون دوست داشتنی که از اول بارداری منو ویزیت کرده بود خندید گفت نبینم اشکتو مطمعا باش خدا دوست داره برای بار دوم برات اتفاق نمیوفته انشالله رفت و منو با پناه که تو دلم حسابی خونه کرده بود و نفسم به نفسش بند بود تنها گذاشت اون لحظه شروع کردم با پناه صحبت کردن نفس عمیق کشیدم دلم نمیخواست استرس من رو ضربان قلب بچم تاثیر بزاره به چیز های خوب فکر کردم به گرفتن دستای نرمش بعد از تولد تو اتاق عمل به دیدن چهره اش که قراره شبیه کی بشه به تمام اتفاق هایی که دوست داشتم با پسرم سال 1400 تجربه کنم و نشد.....

تصویر
۲ پاسخ

خدا نازنین دخترتو برات حفظ کنه الهی عزیزم

من خانم جعفری رو دوست نداشتم اصلا🤣خداروشکر که الان دخترت کنارته

سوال های مرتبط

مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
برای بار دوم هم دوبارههههه ان اس تی نرمال نبود انقباض دیده میشد و چیزی که دکترم خانم مریم ناصریه با دیدنش یک مکثی کرد نگاه به پرونده ام انداخت گفت چرا بارداری اول سزارین شدی؟
با این سوالش قلبم داشت میومد تو حلقم دستام میلرزید نه من دیگه طاقت این یکی رو نداشتم چشام سرخ شد با صدای آروم گفتم پسرم ضربان قلبش پایین بود به همین دلیل سزارین شدم
از بالای عینکش با قیافه جدی نگام کرد گفت باشه مامان تو نگران نباش همه چیز اوکی انشالله بهت برای چهارشنبه نامه میدم بیا عملت کنم اما قبلش ساعت 7 شب بیا زایشگاه من امشب شیفت هستم باید دوباره ازت ان اس تی بگیرم
قبل این لحظه شماری میکردم برای گرفتن نامه اما اون لحظه کنار شادی که داشتم استرس هم دخیل شد با نامه اومدم بیرون میخندیم اما کنار خندم چشمام لبالب از اشک بود شوهرم با دیدن نامه از ته دل ذوق کرد اما تا بهش گفتم باید 7 شب بیام گفت چرااااا؟
گفتم نمیدونم فقط میدونم دیگه طاقت ندارم این بچمم برام نمونه همین
هردومون تا خونه حرفی نزدیم انگاری این اتفاق امروز ما رو برد تو 4 سال پیش هردمون دوست نداشتیم اون چیزی که بهش فکر میکردیم اتفاق بیوفته.....
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
تا ساعت 7 شب سعی کردیم منو همسرم به چیز های خوب فکر کنیم به اینکه یه روزی صدای خنده های دخترمون پناه بپیچه تو خونه ای که 10 ساله منتظر همچنین لحظه ای.
برای اینکه فکرای خوب بیاد تو ذهنم به دختر همسایه گفتم برام موهامو بافت آرایش کردم تیپ زدم واسه لحظه دیدن دختر نازم
ساعت 6 و نیم بود که به همراه ساک خودم و پناه راهی بیمارستان شدیم تو راه کلی عکس و فیلم گرفتیم قبلش هم با خواهرم هماهنگ کردم که بیاد بیمارستان چون حس میکردم بخاطر دردی که دارم امشب بستری بشم.وقتی رسیدم بیمارستان و رفتن تو بخش زایشگاه با شنیدن صدای جیغ و با حسین و یا ابوالفضل گفتن یک مادری که داشت بچشو به دنیا میاورد و من فقط صداشو میشنیدم مو به تنم سیخ شد رفتم داخل اتاق ان اس تی یه خانومی رو تخت بود با دیدن من شروع کرد به گلایه که وای زایمان چیه خدایا غلط کردم دیگه من حامله نمیشم.منتظر شدم تا دکترم اومد منو دید اونجا هم یک بار ان اس تی گرفتن دوباره دکترم گفت این درست نیست هم اینکه انقباض داری هم اینکه ضربان قلب بچت خیلی بالاست برو بیرون یه هوایی بخور بیا تا دوباره ازت ان اس تی بگیریم استرس هم نداشته باش.اومدم بیرون از زایشگاه با دیدن خواهرم و شوهرش و دخترش زدم زیر گریه به هق هق افتاده بودم شوهرم هرچی ازم میپرسید نمیتونستم درست جواب بدم....
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۳ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین پارت ۳
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم ولی تمام دردی که کشیدم فدای یه تار موی پسرم 🥰
چون واقعا هیچ لذتی برای من بالاتر از داشتن پسرم نبوده و نخواهد بود 🥰💞
امیدوارم همه کسانی که دلشون بچه میخواد به زودی قسمتشون بشه و این احساس زیبارو تجربه کنند😍
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۱۵ ماهگی
پارت ۳
ولی من اصلا زیربار نرفتم ساعت ۷ رسیدیم بیمارستان تا ساعت ۷ و نیم بستری شدم و بعدش فشارمو گرفتن که شکر خدا ۱۰ بود😂
معاینه کردند که کلا بسته بودم تو ۳۹ هفته کامل بسته بودم😂 اس تی گرفتن که از همشون عالی تر بود 😂یعنی اون روز صبح پسرم
شکم منو با زمین فوتبال یا تالار عروسی اشتباه گرفته بود🤣 تو کل بارداری اونجوری تحرک نداشت که داشت شکممو پاره میکردن فکر کنم از به دنیا اومدنش خوشحال بود 2
دکتر ساعت ۸ و ربع اینا اومد با دیدن دکتر آرامش گرفتم دکتر با چک کردن وضعیت ام گفت من چیکارت کنم تو همه چیزت اوکیه تازه من حرکات و تو نوار قلب نمیزدم که نفهمن بعد نگو خود دستگاه حرکات و ثبت میکرد دکتر گفت پسرت هم که اون تو عروسی گرفته بعد یکم دستگاه ان اس تی رو دستکاری کرد و ضربان قلب جنین
و دیگه نشون نداد و از اون پرینت گرفت برای روی پرونده و به دلیل افت ضربان قلب جنین آماده سزارین شدم استرس داشتم ولی اونقدر همه چی زود اتفاق میافتاد به حالت انگار تماشاگر بودم اومدن سوند
وصل کنن گفتم بعد بی حسی که دکترم گفت دردی نداره بزار وصل کن و واقعا هم راست میگفت دردی نداری سوند ولی یکم حالت بدی به آدم دست میده یه شلنگ به آدم وصله منو روی ویلچر بردند پایین برای سزارین مامانمو و شوهرمو و دخترمو برای آخرین بار دیدم و وارد
اتاق عمل شدم چون اولین بار بود به ترسی تو دلم اومد ولی کادر اتاق عمل خیلی خیلی خوب و مهربون بودند راستی یادم رفت دکترم تو بلوک زایمان گفت که فیلمبرداری اتاق عمل دارند اینجا ولی هزینه اضافی من خودم میدم با گوشیم برات فیلم بگیرن برات میفرستم واقعا دکترم فرشته بود بعد گفت پمپ درد هم چیز اضافیه نگیر من برات مخدر تجویز میکنم به مقداری که درد و حس نکنی بعد عمل اصلا
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۲ ماهگی
سلام دوستان آیودی رو گذاشتم امروز ۵ مرداد بود به مدت ۱۰ ساله که همه جور مارک و قیمت داشت از یه تومن تا ۵ تومن که بهترینش مارک آلمانی بود ۵ تومن که قبل گذاشتن قرص مفنامیک بهم داد فشارمو گرفت بعد رفتیم برام گذاشت که درد نداشت و البته دردش مثل یه سوزش خیلی کم داخل شکم بود که خیلی کم متوجه میشید من الان یه ماه و سه هفته س گذاشتم و خونریزی نداشتم خانم دکتر هم گفت الان رحمت نرم هست و برای گذاشتن خیلی خوبه و دردش کمتره که البته درد متوجه زیاد نشدم و بهم گفت تا یک ماه باید قرص شیر دهی رو مصرف کنی بعد یک ماه بیا تا باز چکت کنم اگه خوب بود دیگه احتیاجی به قرص نیست اصلا
چیز سنگین بلند نکنی تا درست جا بگیره و دو بسته هم مفنامیک هم برام نوشت که با قرص جلوگیری بخورم خلاصه خوب بود راحت شدم از استرس تا ده سال البته دکتر میگفت دیگه بیمارستان ها لوله بندی رو ممنوع کردن و اگه تا چند سال دیگه آیودی رو هم ممنوع نکنن خوبه 😐الکی استرس و ترس داشتم راحت بود.
مامان پناه مامان پناه ۱۸ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷هفتم🩷

هشت سانت بودم یکدفعه ضربان قلب جنین اومد زیر ۱۰۰ ماماهمراهم سریع به بخش اطلاع داد و اونام به دکتر اطلاع دادن دکتر گفت ۲۰ دقیقه زمان بگیرید و اگر ضربان نیومد بالا سریع بره اتاق عمل خلاصه اومدن سریع ماسک اکسیژن وصل کردن و ماماهمراهم که تا اون لحظه ثانیه به ثانیه ضربان قلب رو چک میکرد روی کارش دقیق تر شد و منم استرس گرفتم منی که تا اون موقع هیچ جیغ نمیزدم و اون دردارو با تنفس میگذروندم هر وقت دردم میگرفت جیغ میزدم جیغی که فقط خودم میدونستم از ترس از دست دادن دخترم بود با جیغای من ضربان قلب پایین تر میومد که ماماهمراهم بهم گفت جیغ نزن بچتو داری اذیت میکنی خودت کمک کن یکی از دانشجو های شیفت هم اومد کمک ماماهمراه که خیلی مهربون و خوب بود من بهش میگفتم لطفا بگو اگر مشکلی هست بهم بگو اونم میگفت نه باور کن همه چی خوبه اما من میدونستم خوب نیست آخه از بیست دقیقه زمانی که دکتر گفته بود پنج دقیقه گذشت که ماماهمراهم منو تنها گذاشت و سریع رفت بیرون الان ساعت ۴ و خورده ای بود ۱۰دقیقه از اون زمان گذشته بود که دوباره اومد بالای سرم

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی