۱۶ پاسخ

مشکل شوهرته نه مادر شوهرت؛
شوهرت باید بچت نگه داره نه مادر شوهرت
باید شوهرت عادت به بچه داری بدی

معذرت میخوام شوهرت شلغم هست؟
خب میدادی دست اون غذاتو میخوردی

ازاین ادمای نفهم زیادن حرص نزن شیر جوش ب بچت ندی بسپرش ب خدا دنیادارمکافاته

انتظار زیادی‌داری یا میخوابوندیش‌غذا میخوردی یا میدادی همسرت

اگر کریر یا تشک گارددار داره چند دیقه بزارش تو اون تند تند یکم غذا بخور و حواست بهش باشه چون غذا نخوری بدنت ضعیف میشه
یا وایسا شوهرت اول غذا بخوره بعد صداش کن بگو بیا بچه رو دو دیقه نگه دار تا من دولقمه غذا بخورم
زیادم نرو خونه مادرشوهرت بدتر اعصابتو خورد میکنن

وللللللکن بره

سخت نگیر،من روزدهم مامانم رفت خونشون،مادرشوهرم با۸۷سال سن که خودش نیازبه مراقبت داره اومد دوهفته خونم موند،منم بابچه ده روزه و حال خراب

اگه میخوای فکر خیالت در ارامش باش کلا مادر شوهر باید نادیده گرفت از غریبه چه انتظاری باید داشت

دلم خنک شد بهش گفتی من والا روم نمیشه
من باز دوس ندارم بچمو بگیرن هی میگیرن

خب پاشو برو خونت دختر
میخای چیکار رفتی اونجااا

اشتباه کردی رفتی خونه مادرشوهرت
یا خونه خودت یا خونه مامانت
وگرنه مادرشوهر که دلسوز عروس نیس

خاک تو سر بی فرهنگش😐بچهای خودشم همینطوری بزرگ کرده که بیشعور بار اومده دگ
چ زجری میکشی تو🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

🥲ای عزیزم،چرا نرفتی خونه خودت؟

ول کن اونو صدا سشوار بزار براش برو غذاتو بخور

خب گلم بهتره بری خونت

عزیزم غذاتو نخوری شیرت کم میشه و بچت گرسنه میمونه

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۱۰ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان کوروش کبیر🤴 مامان کوروش کبیر🤴 ۲ ماهگی
به این پی بردم بچه رو هر جور عادت بدی اونجوری بزرگ میشه ،از روز اول که دختر بچه رو بغلی کرد ،الان نمیشه گذاشتش زمین زمینو و زمانو بهم میدوزه ،از اونور سر شیر خشک با شوهرم درگیرم هی میگه شبا شیر خشک بده ،برای راحتی خودت ،منم میگم شیر خشک نمیدم 😂 عین بچه ها لج ولجبازی ،منم گفتم پس من کلن شیر خودمو نمیدم شیر خشک هم خودت درست کن بده من میخوابم 😂 از اونور مامانم هی میگه بچه لای پاش سوخته واسه همین گریه میکنه ،بچه رو باز بزار ،میگم مادر من باز بزارم عادت میکنه دیگه نمیشه جایی رفت ،یا یکم بزرگتر شد چهار دسته پا رفت همه جا رو به گند میکشع الان کوچیکه نمیتونه تکون بخوره ،یا بچه یکم گریه میکنه میگه حتما شیرت کمه سیر نمیشه پاشو شیر خشک بده، از اونور به دخترم میگم انقد نبوس بچه رو سیستم ایمنی بچه ضعیفه خدایی نکرده مریض میشه اصلن انگار به دیوار میگم ،سر بچه ی اول تنها بودم راحت هیشکی نبود دخالت کنه ،الان سر این از یه طرف اینا از یه طرف کمبود خواب روانم بهم ریخته😫😫🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ یعنی اینا منو عمودی و افقی ...اییدن
مامان نی نی🥹💕🦋🍫 مامان نی نی🥹💕🦋🍫 ۲ ماهگی
نمیدونم غصه کدوم دردمو بخورم 4 روزه زایمان کردم تمام بخیه هام درد داره به مامانم گفتم بیا خونمون پیشم اومد بیچاره تا لباسای شوهرمم می‌شست بعد گف اینجا اذیتم بریم خونه ما گفتم باشه پاشدم ساعت سه بعدظهر اومدم خواهرم یه کولی بازی درآورد سر مامانم ک چرا نزاشتی تا 12 شب برم تو هیئت آنقدر فحش داد ب مامانم و جیغ کشید هرچی گفتم حرمت خواهر زائوت حرمت بچه کوچیک رو داشته باش آنقدر جیغ نزن بدتر کرد هزار فحش ناجور ب مامانم داد منم گفتم میخام برم خونمون شوهرم فهمید همه چیزو بس ک ضایع کرد اونم لج کرد منو آورده خونه مامانش اونا هم واقعا بهم میرسن ولی انگار آواره شدم هرچی مامانم میگه خودم حواسم هست بهش گوش نمیده میگه نمیخاد مامان خودم هست تو دخترتو ادب کن اما هروقت دلت تنگ شد برا ما زنگ بزن خودم میام میبرمت نوه و دخترتو ببینی اما اون بی‌شعور رو اصن حتی نمیتونم بگم حرفامو همه چی در هم برهم میگم از بس ک حالم خرابه چه کنم بنظرتون بخاطر بخیه ها تنها خونه نمیتونم خونه مامانم ک اینجور خونه مادرشوهرم میگم زشته خب گناه داره
بارداری بارداری بارداری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان فسقل بچه مامان فسقل بچه ۷ ماهگی
دوتا اتفاق از بدو‌تولد پسرم تا الان براش پیش اومده که خدا بهمون رحم کرده و دوباره بهمون بخشیدش🥲❤️
وقتی دوروزش بود و از بیمارستان اومدیم به مامانم گفتم حمومش بده
همسرم اب ولرم کرد و آورد(از اونجایی که خییییلی میترسه که بچه بسوزه اب زیاد گرم نبود و رو به سردی میزد🥲)
تا لباس بچه رو دراوردن امادش کردن اب دیگه از داغی دراومده بود
بچه رو داشتن با همون اب حمام میدادن که یهو نفسش رفت
یعنی سه تاییمون داشتیم میمردیم
شماره مامای بیمارستان رو داشتم بهش زنگ زدم گفت سربع بچه رو بیارین ببمارستان

مامانم و همسرم بچه رو بردن
منم خونه پیش دخترم موندم
همینجوری فقط گریه میکردم
مادرشوهرم هم زنگ زد.قضیه رو بهش گفتم اونم همینجوری گریه میکردو نذر میکرد بچه چیزیش نشه
ده دیقه بعدهمسرم بهم زنگ زد گفت اکسیژنش رو با دستگاه چک کرد،ذفت داشته..الان حالش خوبه
.اب که سردشده بوده باعث شده اکسیژنش افت کنه
صدای گریش میومد
ربع ساعت بعد که بهترشد اوردنش خونه
خواستم بگم برای حمام بچه،اول دمای خونه رو خوب گرم کنین
اب اوکی باشه..چندنفر تستش کنن(متاسفانه من خودم اب رو چک نکردم وگرنه حتما میفهمیدم برای بچه سرده)مامانم و همسرم همش ترس اینو داشتن که بچه پوستش درمیاد پوستش نازکه.اب نباید زیاد گرم باشه
نزدیک بود دوتایی بچمو تلف کنن😬
اتفاق دوم رو تو تاپیک بعدی میگم
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
یه سوال شما هم بعد از به دنیا اومدن نینی هاتون استرس گرفتید به هیچکس نمیتونید اعتماد کنید؟ من از مادرشوهرم چنتا چیز دیدم میترسم بچه رو بذارم پیشش 🥺 چند روز پیش رفتم آمپول بزنم مامانم و زنداداشم رفته بودن مسجد من نتونستم به مادرشوهرم اعتماد کنم بچه رو بذارم پیشش با خودم بردم اونم زنگ زد تا تونست دعوا و داد و بیداد کرد که قبل ۴۰ روز شب بچه رو بیرون نمیبرن
رو مادرشوهرم خیلی حساس شدم 😭 نمیدونم شاید بخاطر طرز حرف زدنشه که منو میترسونه اخه روزی که از بیمارستان اومدم پام دمپایی بود من به شوهرم گفتم با این دمپایی از ماشین پیاده نمیشما مادرشوهرم گفت تو پیاده نشو ما سه تایی میریم یا مثلا میگه این بچه شبیه باباشه اینو بده به ما یکی دیگه واسه خودت بیار تو بیمارستانم که کلا منو فراموش کرده بود کلا پیش بچه بود سر شیردادن منو اذیت میکرد یه بارم دیدم پوشک رو بدون این که چسبش رو باز کنه از پای بچه کشید بیرون
الان میترسم بچمو بذارم پیشش فقط به دو سه نفر اعتماد دارم مامانمو زنداداشم و خواهرم شوهرمم خوب نگه میداره