نمیدونم غصه کدوم دردمو بخورم 4 روزه زایمان کردم تمام بخیه هام درد داره به مامانم گفتم بیا خونمون پیشم اومد بیچاره تا لباسای شوهرمم می‌شست بعد گف اینجا اذیتم بریم خونه ما گفتم باشه پاشدم ساعت سه بعدظهر اومدم خواهرم یه کولی بازی درآورد سر مامانم ک چرا نزاشتی تا 12 شب برم تو هیئت آنقدر فحش داد ب مامانم و جیغ کشید هرچی گفتم حرمت خواهر زائوت حرمت بچه کوچیک رو داشته باش آنقدر جیغ نزن بدتر کرد هزار فحش ناجور ب مامانم داد منم گفتم میخام برم خونمون شوهرم فهمید همه چیزو بس ک ضایع کرد اونم لج کرد منو آورده خونه مامانش اونا هم واقعا بهم میرسن ولی انگار آواره شدم هرچی مامانم میگه خودم حواسم هست بهش گوش نمیده میگه نمیخاد مامان خودم هست تو دخترتو ادب کن اما هروقت دلت تنگ شد برا ما زنگ بزن خودم میام میبرمت نوه و دخترتو ببینی اما اون بی‌شعور رو اصن حتی نمیتونم بگم حرفامو همه چی در هم برهم میگم از بس ک حالم خرابه چه کنم بنظرتون بخاطر بخیه ها تنها خونه نمیتونم خونه مامانم ک اینجور خونه مادرشوهرم میگم زشته خب گناه داره
بارداری بارداری بارداری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری

۹ پاسخ

واقعا خواهر بی تربیتی داری بزن تو دهنش ، چقدر این نسل جدید هارن

همه خواهرا گویاهمینن ی هار وبی ادبشودارم که ابدا براهیچکس وهیچ چیزی جزخودش وشوهرش احترام وارزش قایل نیست واز عالم وآدم توقع داره و کمکی ب کسی نمیکنه اه .از مادرشوهرتم فرارکن تا بروزمن نیفتادی حساب لیوان آبایی ک دستت بده روهم بایدپس بدی

خواهرت چند سالشه که اینقدر بی‌شعور و بی‌تربیته؟
دیگه چیزیه که شده و دست تنها موندی. بهتر نرو خونه مامانت که خواهرت بی‌احترامت کنه‌.

ببخشید اینجوری میگم ها من خیلی‌ اعصابم بهم میریزه چون آبجی خودمم بیشعور وقتی ناراحت میشه همش به مادرم میگه تو کاری نکردی برا من فلان نکردی

آبجی منم اینجوریه دلم برای مامانم میسوزه

بگو بخوره تو سرت اون هیئت رفتنت😒😒😒
عیبی ندارع به خودت برس و فکر و خیال نکن تا ده روز
طبیعی خیلی زود سرپا میشی الحمدالله

عزیزم نگران بخیه هات نباش خوب میشن
چند روزی پیش مادرشوهرت بمون

اشکال نداره اگر مادرشوهرت ادم خوبیه خب همونجا بمون

حالا خواهرت بی عقل تو چرا کل کل کردی باهاش حالا بحثم کردی چرا به شوهرت گفتی آخه اگرم شوهرت اونجا بود تو خواهرت به زبون میگرفتی آروم بشه نه اینکه کشش بدی خدایی کار جفتتون زشت بوده طفلی مانانت

سوال های مرتبط

مامان نی نی🥹💕🦋🍫 مامان نی نی🥹💕🦋🍫 ۲ ماهگی
درد و دل خواهرانه میخوام بکنم قضاوتم نکنید😔
از بس تو این هفت هشت روز زایمانم حرص خوردم جونی برام نمونده بخیه هام جوش نخوردن خیلی درد دارن اصن نمیتونم روشون بشینم مدام حالم بد میشه گریم میگیره خونه مامانم رفتم داعم دعوا میکردن خواهرم مدام فحش میداد به من و مامانم برگشتم رفتم خونه شوهرم به زور بردم خونه خودشون از بس که اذیت بودم برگشتم جلو داداشش و باباش نمیتونستم چیزی بخورم باید پاهام دراز بود برگشتم خونمون مامانم تنها اومد خونه ما حالا هرروز داداشم و خواهرم زنگ میزنن پشت گوشی دعوا میکنن مادر بزرگم میگه ابرومونو بردن تو محله اصن نمیدونم چی بگم پاشدم رفتم تو حموم که کسی نبینه آنقدر گریه کردم فشارم افتاده بخیه هامم خیلی درد دارن کار شوهرم جوریه ک ساعت دو و سه شب خونه میاد وگرنه خودش چندروز کارامو می‌کرد
از زور بخیه ها نمیتونم بلند شم خواهرانه یه راهنمایی راهکاری بزارید جلو پام شاید نتیجه داد چیکار کنم😔😔
بارداری بارداری بارداری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان توت فرنگی 🍓 مامان توت فرنگی 🍓 ۱ ماهگی
خانما میشه راهنمایم کنید کمکم کنید
من چهارم زایمان سخت سزارین داشتم دو روز خونه خودم موندم ب دلیل اینکه خونه ام خیلی کوچیکه واقعا جایی خواب واسه چند نفر نداره مجبور شدم بیام خونه مامانم بمونم چون خواهرم رفته کربلا دوتا پسر کوچیک داره ک جز مامانم کسی نداشت بگیرتشون اوناهم بودن و اصلا خونه من جا نمی‌شدیم واسه خواب بعدشم گفتم فضا کمه یموقع میوفتن رو بچه اینا صب تا شب ت اتاق بچه جاش امنه
دیشب شوهرم گفت ی شب بیا خونه دوباره برو گفتم باش ک یهو شب بچه اولم حالش بد شده و دکترا مشکوک شدن نیاز ب عمل داره تا ۲شب با شکم پر بخیه ت بیمارستان بودم تا مرخصش کردن انقدر درد داشتم و خسته بودم از طرفی نوزادم زردی داره زیر دستگاه ب شوهرم گفتم بیا پیش ما شب بمون صب میریم مامانم کمکم باشه من حالم خوب نیست قهر کرد و رفت گفت مامانم شب تنهاس چی میشد میومدی خونه فوقش اون میومد میخوابید صب میرفت گفتم من واقعا گاهی نگه داشتن باد شکمم واسم درد اوره خون ریزی دارم درد دارم جلو مادرت راحت نیستم الان از دیشب هزار تا پیام داده ک ت دنبال بهونه ای خونه نیای
الان مقصر منم از نظر شما کجایی کار من اشتباهه
مامان کارِن 💙 مامان کارِن 💙 ۱ ماهگی
پارت نهم زایمان طبیعی
ساعت ۶ بود ک معاینه کرد وهنوز همون ۳ سانت بودم ویگ تصمیم خودم و گرفتم نمیخاسم وایسم میخاسم برم خونه شدت دردها بیشتر شده بود یا تحمل دردم و از دست داده یودم نمیدونم حالم خیلی بد بود . ۶ونیم ک اومد معاینه کنه دیگ اجازه ندادم و با جیغ و داد گفتم نمیخام ی مامای مهربون اومد گف من تحریکی نمیکنم فقط ببنیم چن سانتی معاینه کرد و رفت بیرون دیگ ب من نگفت چن سانتی تو نگو من اون موقع ۵ سانت بودم ولی این احمق ب من نگف بلکه امیدوار شم ساعت ۶ونیم ۷ بود . ب مامانم زنگ زدم ک ب دادم برس بیا بریم دیگ نمیخام اینجا باشم گریه میکردم پشت تلفن .. مامانم سریع با دعوا و زور اومد داخل و منو ک دید مث بچه ها زار میزدم و میخاستم منو ببره میگفتم دیگ واینمیسم بریم بزا بچم بمیره (دور از جونش) میگفتم بریم یا سزارینم میکنن یا بریم دیگ نمیتونم . ماما ک مامانم و دید گف برو بیزون تورو دیده لوس شده گفتم بخدا اگ بره منم میرم ماما گف برو اصلا اینجوزی نمیتونیم ادامه بدیم گفتم خب درار این انژیوکت رو تا برم یک لحظم نمیمونم دیگ هییییچ همکاری هم باهاتون نمیکنم میخام برم خونه . واقعا میخاستم برم دیگ هیچی برام مهم نبود ببنید چ بلایی داشت سرم میومد اون تو .
مامان 🩷MAHLIN🧿 مامان 🩷MAHLIN🧿 ۱۶ ماهگی