پارت ۷
یکم حالم که جا اومد دخترمو اوردن تو اتاق
مامانمو خالم همچنان بالا سرم بودن و کمک کردن به دخترم شیر بدم
بهترین حس دنیا بود🥹اصلا باورم نمیشد این موجود کوچولو دختر منه
اونم کاملا مشتاق شیر خوردن بود
شیر که خورد بردنش بخش نوزادان
شوهرم همراه خواهرش و دختر خواهرش و مادرشوهرم اومدن ملاقاتم و یکم بعد رفتن
یک ساعت بعد دخترمو اوردن پیشم و دیگه نبردنش
ساعت ملاقات پدرم و برادرم اومدن و پشت سرشون مادربزرگ وپدربزرگم خاله دیگم برادرشوهر و جاریم و زن عموم اومدن ملاقاتم
تقریبا درد نداشتم ب لطف پمپ درد تا وقتی که ماما اومد و بقیه رو از اتاق بیرون کرد
مشغول حرف زدن باهام شد و دوتا فشار محکم به شکمم داد
بعدش دکمه پمپ درد رو زد که داروی بیشتری وارد بدنم شه
درحد چند دقیقه درد شدید داشتم تا یکم بهتر شدم
تا۱۲شب تک و توک ملاقات داشتم و زنگ میزدن بهم برای تبریک
۱۲شب گفتن میتونم غذا بخورم وبشینم
من هم چای و کمپوت اناناس و چنتا آلو خوردم
ب کمک مادرم و مامای بخش بلند شدم تا راه برم
پمپ درد هم تموم شده بود و وای نگم از لحظه ای که میخواستم بشینم
انگار جونمو میگرفتن خیلی درد داشت
با گریه و سختی نشستم و راه رفتم
هی میخوابیدم و راه میرفتم تا شکمم کار کنه اما خبری نبود
تا ساعت۱۱ظهر درگیر این بودم که شکمم کار کنه و لحظات اخرس که میخواستم مرخص شم شکمم کار کرد
مرخص شدم و اومدیم خونه و خب چالش دیگم مسیر بیمارستان تا خونه بود
با هر ضربه ای که ماشین میخورد جیغم میرفت هوا
بعد از بیمارستان هم اومدم خونه خودم

۲ پاسخ

من هیچکسو نداشتم بیاد ملاقاتم، با پدر مادرم رفتم اورژانسی و بغد همسرم رسید، و فکرشم نمیکردم ک اومدن ادما خوشحال کننده باشه تا ابنکه متن شما رو خوندم، همسرم همش میگفت خانوادم میگن اگه نزدیک بودیم همه میومدیم ولی من درکی از این مسله نداشتم الان میفهمم ک واقعا میتونست جالب و تسکین دهنده باشه،مرسی ک نوشتی ،

دقیقا راه رفتن بعد زایمان واقعا درد اوره من که مردمو زنده شدم

سوال های مرتبط

مامان نینی مامان نینی ۱۷ ماهگی
(پارت سوم زایمان سزارین )

خیلی از ماساژ رحمی میترسیدم به اون پرستار گفتم تروخدا قبل اینکه بی حسیم بره ماساژو بده که حس نکنم اون زنه یکم ماساژ داد
بدش کارام تموم شد منو جاب جا کردن بردن ریکاوری اونجا دیدم چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم که میگن این دفع لخته داره سریع چند امپول داخل سرمم زدن
باز یه پرستار اومد شکمم ماساژ داد یکم درد داشت منم فقط دسته پرستار محکم نگه داشتم
هی میگفتم چرا منو نمیبربن بخش
که بعد چند دقیقه منو بردن دم در شوهرم اینا بودن منم کلن میگفتم میخندیدم اصلن درد اینا نداشتم (ولی یه اشتباهی که کردم نباید حرف میزدم )
بردنم بخش منم از قبل پمپ درد خرید که خیلی عالی بود من اصلن درد حس نکردم یا خیلی کم حس کردم ولی بقیه اتاقا زنا از درد داشتن میمردن
ساعت ۶غروب یکم تختمو به حالت نشسته کردم یکم اب ولرم کمپوت اینا خردم ساعت ۱۰گفتن باید راه بری اولش میترسیدم ولی شوهرم و جاریم منو بلند کردم درد نداشتم ولی حسه سنگینی داشتم اون سب خودم تنهایی چند بار راه رفتم
ولی از فردا به هیچ عنوان شکمم کار نمیکرد خیلی اذیت شدم
مامان نور مامان نور ۸ ماهگی
بخش آخر
ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه بردنم ریکاوری برام پمپ درد رو وصل کردن بعد عمل به شدت دچار لرز شدم روم پتو بود ولی مثل چی میلرزیدم حدود یساعت اونجا بودم که تختم رو عوض کردن که منو ببرن بخش بلند کردن من همانا و جیغ کشیدنم از درد همانا درد داشتم و بی اختیار گریه میکردم از درد دوباره هم توی بخش یبار دیگه تختم رو عوض کردن و لباس بیمارستان تنم کردن و دوتا شیاف برام‌ گزاشتن پمپ درد رو هم هر یک ربع فشار میدادم تا کم کم درد هام خوابید
فردا صبح هم سوند رو برام‌کشیدن و گفتن باید پاشی راه بری بزور نشستم و تا اومدم بلند شم سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت حدود نیم ساعت رو تخت نشستم و دوباره دراز کشیدم بعد یکساعت دوباره با کمک مامانم و بهیار بلند شدم و حدود دو دقیقه راه رفتم و دوباره رفتم روی تخت از درد به خودم‌ می پیچیدم بعد از اون بلند شدن و راه رفتن برام آسون تر شده بود در آخر هم ساعت ۱۹ دوتایی باهم مرخص شدیم و برگشتیم خونه
پ.ن: از سزارین راضی بودم؟ اصلا و ابدا حتی حاضر نیستم دوباره تجربه اش کنم و فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه
مامان مامان دخترکم مامان مامان دخترکم ۸ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان نی‌نی مامان نی‌نی ۳ ماهگی
مامانا من یه تجربه ای دارم توی بیمارستان بعد از سزارین تا فردا صبحش
میخواستم ببینم برای شما هم این مورد پیش اومده ؟
من دوقلو باردار بودم و رحمم خیلی بزرگ شده بود حتی دو سمت پهلو هام به خاطر فشار زیادی ترک خورد که مثل پارگی هست در این حد
توی اتاق عمل هم یهو خون ریزی کردم که کنترلش کردن همونجا
و از ساعت ۲ که ملاقات بود به من سرم فشار ( همونی که برای زایمان طبیعی استفاده میشه ) وصل کردن تا فردا ساعت ۴ صبح که آخرینش بود
حدودا فکر کنم ۴ تا زدن بهم و من از درد می‌مردم و زنده میشدم حتی به خاطر درد کاذبی که میداد نتونستم راه برم
و از موقع ترخیص قشنگ حرکت کردن رحمم به سمت پایین از روی شکم مشخص بود ( حتی دو سه تا پرستار جدید بود که اصلا باورشون نمیشد رفتن دکترمو آوردن که گفت خودم خواستم بهت سرم بزنن و اینا علائم جمع شدن رحم هست) انگار بچه تو شکمم بود اینقدر تکون می‌خورد 😂
خیلی اذیت شدم ولی خب باعث شد رحمم کاااامل جمع شه
میخواستم ببینم کسی تجربه ی مشابه داشته ؟؟
مامان مریم مامان مریم ۸ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...
مامان آوا💖 مامان آوا💖 ۲ ماهگی
این عکس رو دیدم
یاد اولین روزی که سزارین شدم افتادم
همه ی خانم های تخت های کناریم که مثل من سزارین شده بودن از درد خوابیده بودن و همراهشون به بچه شیر خشک میداد
اما من با کلی درد بلند میشدم مینشسنم که بهش شیر خودمو بدم
اما بلد نبودم چجوری بهش شیر بدم
چقدر به پرستار ها اصرار میکردم تو رو خدا بیاین بهم یاد بدید
اصلا براشون مهم نبود
چقدر با گریه ی بچم گریه میکردم
چقدر دستم درد بود از جای آنژیوکت ها چون خیلی خم نکهشون داشته بودم
کلا کبود شده بود ی تیکه دستم
برای اولین راه رفتن همراه تخت های دیگه اومدن دستم رو گرفتن
دومین راه رفتنم دستمو دختر عموم گرفت
بقیه اش رو هم از بس مامانم باهام بد اخلاقی میکرد و می‌گفت مگه چته و میخواستی طبیعی زایمان کنی و من که بهت گفته بودم
خودم تنهایی از رو تخت بلند میشدم میرفتم سرویس
خیلی بد باهام رفتار میکرد خیلی
وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون
پاها و دست ها تا چندین ساعت بی حس و بی حرکته
از کم. به پایین فلجی
بهم میگفت یکم همت کن تلاش کن بلند شو به بچت شیر بده
هر چی میگفتم من کلا فلجم الان به همت من نیست که بلند بشم
باز تکرار می‌کرد
و می‌گفت که من گفته بودم سزارین نشو
وقتی می‌خواستم ترخیص بشم
سختم بود خم شم لباسمو بپوشم چون زخمم فشار میومد
اما اصلا بلند نشد کمکم کنه
ولی برای بچم مادربزرگ خوبیه ...
اما همیشه مطمعنم که منو دوست نداره
نمی‌دونم شایدم چون تازه زایمان کردم خیلی حساس شده بودم
اما از همون لحظه های اول با درد بخیه رو تخت بیمارستان از درد حرف های مامانم گریه میکردم
درد سزارینم در برابر درد حرفهای مامانم یک بود در برابر هزار
مامان نور مامان نور ۸ ماهگی
بخش چهارم
حدودا ساعت ۶ غروب بود که دکترم تماس گرفت و دوباره بهش گفتن پیشرفتی نداشت که دکترم خدا خیرش بده گفت آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
ماما اومد ازم پرسید میخوای بری سزارین؟ گفتم‌مگه چاره ای هم دارم دوباره معاینه ام کرد دید هنوز یسانتم دیگه خودشم کوتاه اومد
از سزارین میترسیدم ولی مجبور شدم
طی نیم ساعت برام سوند گزاشتن و منو آماده کردن بردن اتاق عمل بین راه مادر و همسرم رو دیدم که همراهم اومدن داخل بخش جراحی مسئول بیهوشی ازم‌پرسید پمپ درد میخوای؟ انقدر درد داشتم که نمیفهمیدم چی میگه به همسرم‌نگاه کردم که فوری گفت آره و رفت از داروخانه بیمارستان خرید برام
منو بردن اتاق عمل که توی راه دکترمم دیدم
روی تخت نشستم که ینفر اومد کمکم کرد سرم و پشتم رو نگه داشت و بهم دلداری داد که آمپول اسپاینال درد نداره فقط خودت رو تکون نده دکتر بیهوشی آمپول رو برام تزریق کرد و فوری منو خوابوندن روی تخت دردش شبیه درد آمپول عضلانی هست و اصلا ترسی نداره ولی خب چون من از سز میترسیدم داشتم قالب تهی میکردم
مامان نور مامان نور ۸ ماهگی
بخش سوم
درد هام کم کم میگرفت و ول میکرد ماما بهم گفت تایم دردهات رو داشته باش هروقت به طور منظم هر دو دقیقه یا سه دقیقه شد صدام کن درد های من طوری بود که مثلا اندازه یک ربع منظم بود بعد اندازه نیم ساعت نامنظم میشد حدودا ساعت ۱۱ بود که دکترم اومد و معاینه کرد که گفت همچنان یک سانت هستم ولی کیسه آبم بمبه کرده و هر لحظه ممکنه پاره بشه سرم اول تا تموم بشه شد ساعت ۱ بعدازظهر
دوباره یه سرم دیگه بهم وصل کرد و همچنان درد های نامنظم داشتم دکترم تو این تایم چندبار تماس گرفت که بهش میگفتن دردهاش منظم‌ نمیشه و پیشرفتی نداشته مامای مسئول من خیلی بداخلاقی بود کم کم داشت گریه ام میگرفت که ازش پرسیدم اگه پیشرفت نکنم چی گفت باید تا شیفت بعدی حدود ساعت ۱۱ ۱۲ شب آمپول فشار بگیری اگه جواب نداد تصمیم با دکترت هست هم درد ها کلافم کرده بود هم اینکه نمیذاشت مامانم بیاد پشت در حداقل دو دیقه ببینمش قشنگ نشستم گریه کردم چندتا سرم غر زد و رفت سرم دوم هم ساعت ۵ غروب تموم شد سرم سوم رو که بهم وصل کردن درد هام یسره شده بودن یعنی ول نمیکرد قشنگ بالای شکمم سفت شده بود و شل نمیشد
مامان آرکان🩵🧸 مامان آرکان🩵🧸 ۳ ماهگی
پارت سوم...
دکتر به مامانم گفت: «حاج‌خانوم، بیا ببین سر نوه‌ات!» 😂❤️
مامانم که نگاه کرد، سیاهی موهای آرکان رو دید 🥹

بعد مامانم رو فرستادن بیرون و ماما اومد بهم لیدوکائین زد و برش داد 😒😐
بعد گفتن زور بزن.

از شدت بی‌حالی بدنم خیلی می‌لرزید و واقعاً نمی‌تونستم درست زور بزنم. ماما هم برای کمک، با دست روی شکمم فشار می‌داد. جای فشارهایی که وارد کرده بود تا حدود ۱۰، ۱۲ روز درد می‌کرد و دنده‌هام هم حسابی درد گرفته بود.

بالاخره ساعت ۱۰:۳۰ صبح، آرکان قشنگم به دنیا اومد 🥹❤️

همه بهم می‌گفتن به محض اینکه بچه به دنیا بیاد، دردها تموم می‌شه… ولی برای من این‌طور نبود 😭
جفت رو هم که می‌کشیدن بیرون، همچنان درد داشتم. حتی موقع بخیه زدن هم درد رو حس می‌کردم 🫠

خلاصه اینم از تجربه زایمان طبیعی من 😂❤️
تجربه‌ای که هم سخت بود، هم پر از استرس، هم دردناک، ولی در نهایت با دیدن آرکان همه‌چیز برام ارزشش رو پیدا کرد 🥹🤍

فقط امیدوارم اگر یه روزی این دردها از یادم رفت و هوس کردم بچه دوم بیارم، این نوشته رو دوباره بخونم 😂
چون اگه اون موقع هنوز یادم رفته بود، حتماً باید یکی منو یادآوری کنه که چی کشیدم و بگم: «خانوم، لطفاً این بار سزارین!» 😂😭❤️