تجربه زایمان اولم پارت ۵:
یادمه میخواستم از اتاق تا اشپزخونه برم یه کاری انجام بدم که وسط راه از شدت درد تو کتف و قفسه سینه م و نفس تنگی نتونستم ادامه بدم.انگار که از یه سربالایی داشتم بالا میرفتم،گفتم خدایا من چطور ۴ روز دیگه میتونم بدون مامانم تنهایی به کارای خونه برسم،من یه راه رفتن ساده هم نمیتونم الان تنهایی انجام بدم😔وقتی مامانم برگشت بهش گفتم لطفا بیشتر بمون من حالم خوب نشده😢دلداریم داد گفت اگه خوب نشدی نمیرم ولی میدونستم دوست داره سریع تر بره خونه خودشون
یه حس عجیبی داشتم،علاوه بر این درد و نفس تنگی بی قرار بودم،کم کم تب کردم و لرز داشتم مامانم میگفت این تب شیر هست چیز خاصی نیست ولی قشنگ حس میکردم یه مشکلی وجود داره گریه میکردم میگفتم حالم نیست بنظرم باید بریم بیمارستان مامانم میخندید میگفت تو‌ بخاطر اینکه زیاد تو خونه بودی حالت بده بنظرم یکم برو دور دور روحیه ت عوض شه
و من و به زور با شوهرم تنها فرستاد بیرون
یکم که دور زدیم احساسم بدتر و بدتر میشد به شوهرم گفتم منو ببر بیمارستان و کم کم بدنم شل شد و تو ماشین از هوش رفتم
از هوش رفته بودم اما انگار از صندلی عقب ماشین میتونستم خودمو ببینم و خونسردی شوهرم رو که با خونسردی کامل دوراشو تو خیابون زد و منو برد خونه😐😢قشنگ انگار یه ناظر همه چیز رو میدیدم

۷ پاسخ

آخی چقدر اذیت شدی

باورم نمیشه از بی خیالی اطرافیانت😐
بعد از اون بدتر همسرت😐تو توی ماشین بیهوش شدی بعد اون دوراشو زده بعد رفته خونه؟؟؟
داستانه؟؟مگ میشهههه

میشه بقیه را هم زودتر بزاری

واااااا😳😳😳
مگه میشه آخه
مادر تا ۴۰ روز بعد زایمان جزو مادران پرخطر هر علامت جدیه و باید سریع به بیمارستان مراجعه کنید
چرا اطرافیان تو انقدرررر بیخیال بودن

من سزارین اولم خوب بود خداروشکر

عزیزم چه چالش های داشتی

چی میگن پارتی 5ی زایمان کردن

سوال های مرتبط

مامان امیرحسینم💙 مامان امیرحسینم💙 ۱ ماهگی
خانما از دیشب دردزایمان گرفتم
دیشب طبق معمول رفتم پیاده روی کنم اول احساس خسته و کوفتگی میکردم در صورتی که هر شب با روحیه راه میرفتم ولی دیشب یه طوری بودم به زور قدم میزدم..به شوهرم گفتم حال ندارم بزار برگردیم گفت تازه قبل اینکه بیایم میگفتی امشب یه ساعت فیکس راه میرم پ چیشد گفتمش نمیدونم یهویی انگار حالم گرفته شد بدن درد گرفتم همسرم بهم روحیه میداد میگفت یه دور راه بریم بعد میریم خونه هرچقد گفتم نمیتونم گفت بیا اروم حرکت کن دیدم این همه ادم تو پیاده رو راه میرن و اینا گفتم بزار به خودم فشار بیارم راه برم حتا اگه نمیتونم دیگه اخراشه
منم اول با سرعت کم بعد سرعتمو زیاد کردم تا حد امکان و راه میرفتم حتا شوهرم گفت خوب گاز دادیااا😅 حالا پارکو یه دور زدیم دور بعدی که خواستیم بریم یدفعه حس کردم شکمم داره از جا کنده میشه و واژنم تیر میکشه یکم ایستادم دیدم دردام داره بیشتر میشه بهش گفتم باید بریم سرویس بهداشتی به زور خودمو رسوندم به سرویس به خیال خودم مثانم پر شده و اینطور شدم ولی نه رفتم فقط دو قطره ادرار افتاد بهش گفتم نمیتونم راه برم زود منو برسون به ماشین چون درد شدید گرفته بودم تا رسیدم خونه جونم در اومد تحمل تکون خوردنای ماشینو نداشتم دردم بیشتر میشد رسیدم زنگ زدم از خواهرشوهرم پرسیدم گفت خوبه این رحمت داره باز میشه به ماما زنگ زدم گفت من بیمارستانم بیا معاینت کنم رفتم معاینه کرد ⬇️ادامه
مامان سورنا مامان سورنا ۱ ماهگی
تجربه سزارین اولم پارت ۴:
از این قسمتش خیلی مهمه،بخونین و در موردش تحقیق کنین و امیدوارم که هیچوقت این اطلاعات هم به دردتون نخوره😐🙏🏻
مرخص شدیم و اومدیم خونه
خونه مون حسابی شلوغ بود و پر از حاشیه ها و داستان های مختلف و اختلاف های جزئی بین من و شوهرم و خانواده ها با هم ولی در کنار همه این مسائل همه خوشحال بودیم و هیجان زده بخصوص اینکه دخترم نوه اول هر دو خانواده بود.
پاهام کم کم خوب شدن،ولی بخاطر شیافی که پرستار برام بد گذاشته بود زخم شده بودم و ملتهب و گذاشتن شیاف دردسری شده بود و از طرفی هم مامانم منو از شیاف میترسوند و میگفت نذار و با قرص خودتو سرپا نگه دار.بخاطر همین من درد واقعی سزارین رو تجربه کردم😩خودم به دخترم شیر میدادم و شقاق سینه گرفته بودم و ترکیب درد سینه هام و درد بخیه ها و درد پشتم یه ترکیب عجیبی شده بود که درد بعدی بهش اضافه شد،
کم کم موقع شیر دادن یه دردی میوفتاد تو کتفم و نفسم رو میبرید،مامانم گفت باد زایمانه،اوکی میشه
کم کم دیگه مهم نبود شب باشه روز باشه ایستاده باشم نشسته باشم این درد کتف و قفسه سینه م داشت بیشتر میشد و همه اصرار داشتن که باد زایمانه و خودش خوب میشه.تقریبا روز چهارم زایمانم بود و دخترم کم کم داشت زرد میشد و مامانم و شوهرم بردنش دکتر و من خونه تنها بودم،
مامان سورنا مامان سورنا ۱ ماهگی
تجربه سزارین اولم پارت ۶:
وقتی رسیدیم خونه دیگه من تو خودم مچاله شده بودم و مادرم تعریف میکنه که شوهرم اومد تو خونه و با یه پوزخندی گفته که من تو ماشین از هوش رفتم و پدر شوهرم تو سرش میزنه و میاد تو کوچه و با وجود اندام ریز و قد کوتاهی که داره منو بغل میکنه و میاره تو خونه
زنگ زدن اورژانس اومد خونه و گفتن سریع باید بره بیمارستان و‌ من تو بیمارستان به هوش اومدم،
اون کش هایی که مثلا باید جلوی لخته شدن خون رو میگرفتن به هیچ دردی نخورده بودن و خون تو بدنم لخته شده بود و به ریه م رسیده بود
من اون شب باید میمردم،معجزه ای شد که این بیهوشی تو خواب یا نیمه شب اتفاق نیافتاده بود،همین الان دکترم بهم میگه تو دیگه علائم آمبولی رو میدونی و میخوام باهات روراست باشم که آمبولی کشنده س و اگه اتفاق بیافته منم کنارت باشم نمیتونم برات کاری کنم🥺
بعدها متوجه شدم که یکی از عوارض زایمان همین آمبولی هست و خیلی ها در موردش هیچی نمیدونن😢
خلاصه که بستری م کردن بدون اینکه بگن چه مشکلی پیش اومده،و منه خوش خیال که فکر میکردم یه تب و لرز ساده بوده همش فکر میکردم چند ساعت بعد مرخصم میکنن
مامان روشنا🩷🐣 مامان روشنا🩷🐣 ۳ ماهگی
دیگه اونا منو ول کردن و سرگرم بچه بودن که یه خدمه و خواهر شوهرم منو بردن تو بخش و گذشت شب ساعت سه و چهار بود که حس میکردم شکمم پر شده و داره وحشتناک به بخیه هام فشار میاد با اینکه ی کوچولو بیحس بودم فشار شدید دستشویی روم بود و هرچی زور میزدم دستشویی ازم بیرون نمی‌ریخت به مامانم گفتم که اونم گفت درد بخیه هاست و برام یه شیاف دیگه گذاشت اما بازم بی فایده بود به حدی که به گریه افتادم خلاصه مامانم رفت یه پرستار آورد که چک کرد دید خدمه وقتی می‌خواسته دور و برم رو تمیز کنه دسته تخت رو انداخته رو سوند سوند کیپ شده درستش کرد و یه دعوای ریز با مامانم داشتن سر اینکه به مامانم میگفت تو دسته رو انداختی روش حواست کجاست و دیگه گذشت و صبح شد و منم کم کم سر پا شدم بنظرم ارزشش رو داشت این همه سختی کشیدم اما درد طبیعی رو نکشیدم چون همون شب که اونجا بودم یه بنده خدا با بچه اش دور از جون اونایی که قصد طبیعی دارن فوت کرد سزارین برام خیلی راحت بود اما توی در آوردن النگو هام و بحث قطع شدن سوند و آمپول های که بعدش بهم میزدن خیلی اذیت شدم
مامان دلارام🩷 مامان دلارام🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت 2️⃣...
روز قبلش نزدیک به 10تا موسسه ماما همراه زنگ زدم و از شرایطشون پرسیدم که روز بعد با همسرم بریم نزدیک ترین موسسه و قرار داد ببندیم برا روز بیمارستانم😄..
وقتی می‌دیدم ن دیگه این درد ها عادی نیست و قرار نیست ولکن ما بشه هی با خودم غر میزدم ((ن مامان جون الان اصلا تایم مناسبی نیست تازه امروز میخواستیم با بابایی بریم ماما مو انتخاب کنم 😂))...
((اتفاقا دو روز قبلش تاپیک گذاشتم پیاده روی رو شروع کنم به نظرتون یا ن که همه گفتید دیر هم شده..ماهم شروع کردیم به پیاده روی اونم نه۱یا۲ساعت .شوهرم منو ۴ـ۵ساعت تو شهر راه برد 🤦🏻‍♀️.👌))
تا اینکه رفتم دستشویی وقتی پاشدم دیدم بله انگار کیسه آبم پاره شد و همراه کمی آب هم خون هم دیدم ..
دیگه داشت کم کم استرس تمام بدنم رو پر میکرد و زنگ زدم به همسرم وگفتم که دردام بیشتر شده و فکر کنم جدیه و صدام در همین حال می‌لرزید ...
که شوهر سریع خودشو رسوند .از استرس نمی‌دونستم اول‌چیکار کنم دیگه شروع کردم به حاضر شدن دور خونه دور میزدم وهمش داشتم چک میکردم چیزی از قلم نیفتاده باشه ی حس عجیبی داشتم انگار. قرار بود برم و برنگردم دوست داشتم لحظه آخری تمام کارامو بکنم 🥲..
و میخواستم به مامانم زنگ بزنم اما از طرفی دوست نداشتم بهش استرس بدم و راه دور بود بعد در جریان گذاشتن مادرشوهرم دنبالش رفتیمو سمت بیمارستان حرکت کردیم .
ادامه ....
مامان آقا مهدیار💚 مامان آقا مهدیار💚 ۱۳ ماهگی
پارت ۸: دردا شدیدمیشد من فقط همسرمو میخواستم،تا همسرم بیاد دردا شدیدتر میشد،وسط دردا تمرین میکردم با توپ و سعی می‌کردم با تنفس رد کنم این وسط دیگه رفتم تو اتاق LDR وشوهرم اومد،اومدن واسه خون گرفتن و انژیوکتز زدن دیگه من نمیتونستم تحمل کنم و درداروبا تنفس وبیرون دادن صدا با آی رد میکردم.
این وسط هم یه ماما تو مخ اومد من از اتاق وان دار اورد بیرون ،قبلش به ماما خودم گفتم منو ببرید اتاق وان دار می‌خوام ورزش کنم ولی نمیدونستم‌نیازم‌نمیشه😬
دست شوهرم تو دستم بود و دردا شدیدتر میشد و واقعا من هیچی از دردا یادم نیست ،تو حالت اغما بودم، فقط یه لحظه یادمه که شوهرم به ماما گفت چشای مهسا رفت که میگفتن طبیعیه و بخاطرشدت درداست.
بعدا شوهرم میگفت دردارو فقط با ذکر رد میکردی.
منی که یکبار هم تو عمرم داد و جیغ نزدم و فکر میکردم که تو زایمانم صدام‌ در نمیاد،واقعا فقط با داد دردارو رد میکردم.
اینم بگم داد زدن واقعا طبیعیه و اصلاااا ترس نداره فقط باید بتونی تنفس بگیری که نفست کم نیاد
مامان میران مامان میران ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان آقا پسر مامان آقا پسر ۱۴ ماهگی
خانما من سزارین شدم حالم خیلی بده تو اتاق عمل شکنجه شدم آمپول بیحسی هیچی نفهمیدم ولی وقتی زدن از بالا تا پایین بدنم گز گز کرد خوابیدم تنگی نفس گرفتم لرز میکردم حالم بد شد بعد احساس کردم دارن شکمم میبرن درد احساس نمیکردم ولی خیلی فشار میاوردن بهم بعد بچم افقی خوابیده بود دکترم داد میزد در نمیاد بچه وای چرا درنمیاد یه آقایی صدا زد گفت در نمیاد خسته شدم بیا اونم اومد چندین بار از شکمم فشار اوردن که بچه دربیارن با بیحسی درش میفهمیدم نفسم درنمیومد حالم واقعا بد بود گردنم انگار خشک شده بود افتضاح بودم بچم به زور بدنیا آوردن بچه نفس بندش اومد داشتم میدیم بهش اکسیژن زد میگفتم چی شد بچم از یه طرف درد داشتم لرز میکردم از یه طرف هم داشتم میمیردم از ترس پشتشو زدن به زور نفس کشید و جیغ کشید میخاستیم مثلا عکس بگیریم ولی بچه رو زودی بردن ان اس سیو که نفسش خوب بشه یه دونه آزمایش گرفتن اگه خوب باشه بدن پیشم تو رو خدا مامانا دعا کنید خوب باشه بدن پیش خودم تو دستگاه نمونه
مامان بچه مامان بچه روزهای ابتدایی تولد
مامان رُز مامان رُز ۵ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی
مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
پارت 3️⃣ از تجربه زایمان طبیعی
خلاصه درد نداشتم حموم کردم یه رابطه بدون جلوگیری هم داشتم و خوابیدم که فردا بریم ۱۳ به در اما نگو خدا برنامه دیگه ای برای من داشت شب یه درد پریودی میگرفت و ول میکرد تو خواب هی از درد بیدار میشدم و باز خوابم میبرد نمیدونم هر از چند ساعت بود ولی هر دفعه هی شدید تر میشد دردام و اروم میشدم میخوابیدم ساعتای ۱۰ نیم صبح بود حدودا که بیدار شدیم یعنی در واقع شوهرم بیدار شد چون من هی میخوابیدم و بیدار میشدم تو خواب و بیداری بودم خواب کامل نداشتم کل شب رو خلاصه بیدا شد بهش گفتم حس میکنم قراره امروز بچه بیاد گفت چطور گفتم درد دارم گفت شاید مثل دردای قبلت کاذبه گفتم حسم اینو نمیگه گفتم بذارم زمان بگیریم
فک کنم هر از ده دقیقه در حد دو دقیقه درد میگرفت و ول میکرد و تا ۱۱ همینطور نمیدونستم درد زایمانه یا نه دیدم هی بیشتر و بیشتر میشه و قطعی به همسرم گفتم زنگ بزن خبر بده که نمیتونیم بریم این درد درده زایمانه گفت مطمئنی گفتم اره زنگ زد خبر داد من باید برم بیمارستان خانمم انگاری داره زایمان میکنه و من که دیگه مطمئن شده بودم رفتم حمام روز قبلش شیو کرده بودم فقط رفتم که زیر اب گرم باشم و یکم دیگه اسکات زدم حدود نیم ساعت زیر اب بودم و دردم هم همچنان همون بود هی شوهرم میگفت خب بریم دیگه هی من میگفتم بذار چه عجله ای داری من که اخر باید درد بکشم بذار یکم دیگه همینجا باشم
خلاصه تا ۱۲ خونه بودم و دیگه زنگ زدم به مامانم و اینا که میخوام برم بیمارستان درد دارم و اماده شدم و یه بار دیگه وسایلامو چک کردم و رفتیم بیمارستان ....