مرسی از همه مامانا مهربونی که تاپینک قبلم جواب دادن انقدر لطف و محبتتون زیاده که نمیتونم دونه دونه جواب بدم ، انشالله خدا حافظ خودت و عزیزاتون مخصوصا جیگر گوشه هاتون باشه مهربونا ، از دیشب دائم از خدا خواستم هیچ کس رو با بچش امتحان نکنه و صدقه سر بقیه هیچ وقت دیگه من و با بچم امتحان نکنه بچم رو برام زیاد ندونه من همه هست و نیستم بچم دیشب من نمیتونستم هیچ کاری کنم فقط زجه میزدم و خودم میزدم تا منم برم بمیرم من بدون الارا یه ثانیه نمیتونم خدا خودش میدونه اون که نفس نمیکشید من جون میدادم کابوس خیلی بدی بود خیلی بد بود ،خونه مامان بزرگم بودیم شوهرمم سرکار اون لحظه که بمیرم و نبینم دیگه وقتی چشاش رفته فقط گفتم خدایا آخه به شوهرم چی بگم 😭😭😭 قفل کرده بودم فقط اسم دخترم صدا میزدم تمام همسایه ها مامان بزرگم ریختن بیرون بعدش فهمیدم اینا رو بابام مامانم خواهرم عمم پسرعموم پسرعمم یعنی همه حالی داشتن که نگو دخترم اولین و تنها نوه و اولین و تنها نتیجه خانواده خودمه همه مردن و زنده شدن یه شک وحشتناک بود خواهرم که حالش از من بدتر شد بعدش پسر عمم صورتش کبود انقدر زد خودش رو خودم تمام صورتم کندس بابام الهی یمیرم براش فقط داد میزد ولی خب اون انقدر باهاش ور رفت برگشت یه شک وحشتناک بود که بره و برنگرد میترسم چشام ببندم هنوز اون صحنه ها میاد جلو چشم
تا ابدشکرگذارخدام ممنونشم که بچم دوباره داد برام معجزه کرد معجزه به چشم دیشب تو راه بیمارستان فقط خدا و امام رضا صدا کردم گفتم خودت دادی خودتم دوباره با سلامت کامل ببخشش بهم
خدایاشکرت واسه فرصت دوباره که بهم دادی
#پوشک #شیرخشک#فرزندپروری#گهواره#پستونک

تصویر
۹ پاسخ

خداروشکر
به خدا این پیامتو با گریه خوندم
خداروهزاران مرتبه شکرش

وای عزیزم خدارو هزار مرتبه شکر که بخیر گذشته حتما یه قربانی چیزی بده

دور از جون همه بچه های دنیا
یه دفعه ای اون لحظه ای که دوستم بچه شو بغل کرده بود نمیذاشت بزارنش تو قبر از جلو چشام عبور کرد
واقعا به دلش خدا صبر بده خیلی سخته خیلی داغ بدی رو دلش گذاشت دخترکش 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤

وای عزیزم الحمدلله که بخیر گذشته 🙏

خداروشکر عزیزم
گریم گرفت😭

اشکم دراومد، خداروشکر

اشکم دراومد الهی شکر الهی شکر خدا نگهدار همه بچه ها باشه

بغض کردم بخدا
خداروشکر که بخیر گذشت من همچین شوکی سر مامانم سرم اومد دو ساله ازش گذشته ولی وقتی یادم میوفته نفسم بند میره 🥲🥲🥲

خدارو شکر خدا برات نهگشداره

سوال های مرتبط

مامان زهرا ،فروش لباس مامان زهرا ،فروش لباس ۲ سالگی
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۲ سالگی
مامانا میخوام درد دل کنم من به خاطر یه سری کار هام اومدم خونه مامانم الان ۳ روز که پسرم بمون پیش مامانم من صبح برم دنبال کارام بعد آبجیم خیلی حسودی پسرم میکنه خیلی ۱۴ سالش بعد امروز عصر خوابیده بود پاشد به من گفت بچت کجاس با حالت عصبانی گفتم که با مامان رفته حموم گفت که آره نگو حواسم نیست ها چند وقت داری بچت به مامان عادت میدی که بندازی سر ما منم گفتم بخدا مامان خودش برد گفت سرش بو میده بعد پسرم اومد بیرون یکم آب از دستم ریخت رو خواهرم شروع کرد به داد زدن بچت ادب نداره آسیبش به من میرسه تو خوشت میاد بچت بی ادب باشه نیا خونه ما ، ما مثل تو به نجس زندکی کردن عادت نداریم و اینا منم فقط لبخند زدم چیزی نگفتم بعد گرفت پسرم رو زد مامانم پاشد بزن نزاشتم گفتم ول کن بچس اینم بگم که تقصیر بابام خیلی رو داده بهش اونم به حرف هیچ کس گوش نمیده بعد شب دوباره اومد پسرم رو حل بده مامانم داد زد یدونه زد وسط کمرش بابام گفت دخترم نزن این بچه شلوغ و فلان بعد منم یدونه زدم رو دست پسرم گفتم بگیر بشین الان خیلی ناراحتم واسه بچم
از هیچ چی من شانس نیاورم همین پدری که الان با ناز خواهرم بازی میکنه تو ۱۷ سالگی به من گفت از خواستگار هات یکی رو باید بری حسودی نمیکنم که دوست ندارم خواهرم مثل من بشه خداروشکر که بابام باهاش خوبه فقط الان خیلی ناراحتم
مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
میگم خانما شما چرا فکر میکنید فقط شما همه چی رو میدونید و من یه اوسکلم؟؟ منم میدونم مردا توان رابطه هر شب رو ندارن منم میدونم زن نباید غرورش شکسته شه همش خودش پیشنهاد بده اما شما که در جریان زندگی من هستید من کسی بودم که ۲ سال یا ۳ سال تقریبا باهاش رابطه نداشتم و اون کلی پیش این و اون آبرو منو برده بود بعم با حالت تحقیر کردن میگفت تو جون نداری رابطه داشته باشی تو ناتونانی و اینا.. منم که به غرورم برخورده بود خیلی و اصلا و ابدا از روی نیاز جنسی نبود که برم سراغش فقط چون گفتین رابطه و اونم خیلی نالان بود کفتم بزار برم پشت هم ببینم تهش چی نیشه؟؟ حالا اعتراف کرد چخبره تو سیر نشدی؟؟ همین برام کافی بود درسته غرورم شکست اما من واقعا نیاز نداشتم که غرورم بشکنه فقط رفتم ثابت کنم من مقصر نیستم من ناتوان نیستم.. حالا میگم اگه فردا یا هر زمان دوباره اومد برا رابطه با تمام این تفاسیر رد کنم منم؟؟؟


پوشک بچه شیر خشک شیر مادر واکسن پستونک دو سالگی قطع شیر واکسن ۱۸ ماهگی فرزندپروری
مامان آروین👼🏻😍 مامان آروین👼🏻😍 ۲ سالگی
۲دیگه بعد از این شیری که وقتی از خواب بیدار میشد رو حذف کردم و تا از خواب بیدار میشد بلند میشدیم و حواس پرتی و صبحانه و بازی، دیگه خودش انگار متوجه شده بود که شیر نیست و اروین همیشه عادت داشت تا صبحانه اشو میخورد میومد شیر میخورد و این عادت از سرش افتاد و کلا یادش رفت، و بعد رسیدیم به غول یکی مونده به اخر یعنی شیر قبل از خوابیدن که یبار امتحان کردم و اروین رو ۳ ساااعت چرخوندم و اون فقط گریه میکرد و نتونستم اخر و هلاک شد بچم و بهش شیر دادم و خوابید، هنوز نه خودش واسه این قسمت اماده بود و نه من، فهمیدم که من باید خواب عصر رو اول یاد بگیرم بخوابونمش بعد برسم به اون قسمت شب، پس عصرا اهنگ لالایی گذاشتم و تکون و لالایی نمیخوابید و بعدش دیگه فهمیدم اروین اینجوری با تکون دوست نداره بخوابه و میذاشتمش تو بغلم و بدون هیچ تکونی اینقدررر حرف میزنم و از ثانیه ای که از خواب بیدار میشد رو براش تعریف میکردم تا همون لحظه و فهمیدم اروین حرف زدنم رو دوست داره و روز اول ۲ ساعت حرف زدم یه چیزی رو هزاربار تعریف میکردم-
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۳ ماهگی
و اینچنین بود که گلباران شدیم به لطف برادر عزیزمون، محمدعلی😄😂
خودشم نشسته نگاه می‌کنه
خوب شد گلاشون مصنوعی بود🤦🏻‍♀️

یه چیزی رو میخواستم تعریف کنم که چند روزی هست توی ذهنم ‌می‌چرخه...
گفتم با یه عکس خودمونی باشه بهتره😁
میشه از عکس های قشنگ و گوگولی استفاده کرد✨
ولی احساس میکنم همین مدلی که باشه انگار مخاطبم اومده خونه‌مون و دارم براش تعریف میکنم، اگرچه اینجا هم خونه‌ی خودمون نیست ولی به هر حال فعلا داریم زندگی می‌کنیم دیگه🙃
حالا ماجرا رو بگم🌝
چند روز پیش ما اومدیم خونه‌ی قبلی رو تحویل بدیم و برگردیم قم، شوهرم و بچه ها جلوتر رفتن، منم در ساختمون رو بستم و اومدم بیام که دیدم دخترم رسیده جلوی پله ها و می‌ترسه بره پایین، دستشو گرفتم، اون حتی من رو ندید ولی همین که دستش رو گرفتم انگار حسابی شجاع شد و خودش از پله ها رفت پایین🫠
تا زمانی که من رو نزدیک خودش حس نکرده بود اون شجاعت لازم برای کاری که فکر میکرد سخت و خطرناک هست رو نداشت🥲
خیلی وقتا بچه ها آینه‌ی خودمون هستن، توی این موقعیت احساس کردم چقدر رفتار دخترم شبیه رابطه من و خدا بود، رابطه هر بنده‌ای با خدا... تا وقتی که خودمون رو تنها میبینیم حس میکنیم از پس تصمیم های سخت و موقعیت هایی که برامون ترسناکه نمیتونیم بر بیایم، وقتی با یه نشونه‌ای، یه اتفاقی، با یه توسلی خدا رو کنار خودمون پیدا میکنیم انگار دلمون گرم میشه و تازه میتونیم با اطمینان به اون موقعیت نگاه کنیم تا راه عبور رو پیدا کنیم...
اگه کمی عمیق‌تر به زندگی نگاه کنیم درس های قشنگی برامون داره🥰
#فرزندپروری