از وقتی که پسرم به دنیا اومده مادربزرگ شوهرم به خاطر علاقه ای که به پسرم داره کاملا سرزده بدون اطلاع قیلی میاد به پسرم سر بزنه .یهویی میبینیم یکی آیفون خونه رو زد.گاهی که یهویی میبینیم یکی داره زنگ در ورودی را میزنه.
از اونجایی که با این پا دردشون این مسیر رو پیاده میان خیلی ارزشمنده و من نهایت احترامو میذارم و با مهربونی پذیرایی میکنم اما من ممکنه ظاهرم یا خونه ام مناسب نباشه
هر روشی امتحان کردم جواب نداد
گفتم مادرجون حداقل اطلاع میدادین که یه چایی بذارم گفت نه مادر میخوام زحمت نیفتی
دفعه بعدی گفتم مادر جون اطلاع بدین که با این پادرد این مسیرو نیان و ما خونه نباشیم
گفت اشکال نداره مادر پیاده روی هم خوبه
دلشم ندارم که ترش کنم دلش بشکنه یا الکی اعصاب خردی با همسرم درست کنم
دیدم اونو نمیتونم تغییر بدم اما خودمو میتونم..رفتم دو سه دست ست خونگی شکیل خریدم( توفیق اجباری)
به ظاهر خونه بیشتر از قبل بها دادم و از این موضوع فرصتی ساختم برای انجام کارهای عقب مونده..
حالا وقتی مادرجون بیاد با خوشحالی میگم چه قدر خوب شد اومدید و من میتونم فلان کارمو انجام بدم و ایشون هم میگه برو شما سرکارت من بازی میکنم با گل پسر😍
میخوام بگم به جای گله و شکایت از هر فرصتی برای رشد استفاده کنین🌿☘

تصویر
۱۹ پاسخ

چقدر دیدتون به این قضیه قشنگه و دلتون هم بزرگه ..احسنت به شما

بالاخره طرفتون هم حتما شخصیت بالایی داره،نه مثل ما که سر زده میان کلی هم حرف بارمون میکنن

دقیقا منم همین شرایطو دارم،مادرشوهرم اینا خیییییلی به پسرم علاقمندن اولین نوه شونم هست، سرزده نمیان چون از وقتی پسرم به دنیا اومده و کمتر زمان دارم همیشه گفتم استرس دارم یکی سرزده بیاد خونم چون همیشه ریخت و پاشه ،اونام میگن تو فکرنباش خونه ای که بچه کوچیک داره طبیعیه،دیگه بعد ازاون موقع زنگ‌میزنن که داریم میایم اما خب همش ۱۰دقیقه زمان دارم تا برسن😄😄و هرروز هم باید ببیننش یا من باید برم یا اگه نرفتم اونا میان،دلمم نمیاد رو ترش کنم چون دوسشون دارم اما خب گاهی دلم میخواد هیچکیو نبینم😄

خیلی قشنگ بود خودتون دلتون محبتتون
بی شک خانم تو دل برو و مهربونی هستن که شما هم در مقابلشون اینطوری هستید و خاطره خوب فقط تو ذهنتون ازش دارید

چ حس خوبی داشت متنت😍
هرچند برای همه این شرایط فراهم نمیشه و ادما و شرایطشون متفاوته اگه میتونید خونرو تمیزکنید و میرسید بخاطر ارامش روان خودتون و همسرتونم ک شده اینکارو بکنید ولی اگه واقعا نمیرسید بیشتر ازاین برای خودتون وظیفه اجباری نسازید و به خودتون فشار نیارید
ولی هرکاری که میکنید تا جایی که میتونیم دل همو نشکونیم😍

چقد به دلم‌نشست

درخواستمو قبول میکنی داشته باشمت گلم

سلام عزیزم توی گفت و گو بهتون پیام دادم🥲ممنون میشم جواب بدید⚘️

چقدر دیدگاهت رو دوست داشتم هییییچ وقت فکر نمیگردم بشه اینجوری با همچین مشکلی برخورد کرد واقعا افرین بهت

عالیییی

خدا حفظشون کنه مادر بزرگ رو

من با این ک تر تمیزه ولی ترش میکنم کسی بی اجازه بیاد چون اخلاقمه خونه کسی بی اجازه نمیرم هرکیم میخاد باشه باشه

😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

درودبرشرفت

احسنت به شما 👌👌

دروددد

احسنت

آفرین بهت بهترین کارو کردی

🌱🌱🌱🌱🌱🌹خیلی قشنگ بود

سوال های مرتبط

مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
اخییییییش…
بعضی روزا مثل امروز وقتی این ساعتا از غروب میرسه میتونم یه نفس راحت از دست اناهیتا و باباش بکشم :)
حدوداً یکماهی میشه که با پیشنهاد خودم، پدر دختری میرن پارک و بازار و پاساژ گردی و …
منم از این فرصت استفاده میکنم تا دوباره نیرومو جمع کنم و اماده رزم با نوپای خوشگلم بشم که هرلحظه انگار یه فکری برای خودکشی (دور از جونش) توو سرش میگذره..
توو این دو ساعتی که نیستن به خونه و زندگیم میرسم
به کارایی که با اناهیتا نمیتونم انجام بدم مثل خیاطی..
به خودم و پوستم میرسم
یکم کتاب میخونم و یکمم با مامانم و دوست صمیمیم حرف میزنم
خلاصه که نهایت استفاده رو از تنهاییم میکنم
این نظم و ارامش و تمیزی بهم امید میده..
امیدی که شاید توو این روزامون خیلی کمرنگ شده باشه..
انگار باور به بهتر شدن زندگی از همین حرکتای کوچیک میاد!
البته اجازه بدین حداقل توو این دوره از زندگیامون توو همچین مملکت و با همچین شرایطی، اسمشو اجبار به زندگی بذارم!
بهرحال هر چی بشه و هر طوری که پیش بره، ما مجبوریم زندگی کنیم.
راه بریم، غذا بخوریم، نیازهامونو برطرف کنیم و بالاخره نفس بکشیم!
جبر زندگی همینه دیگه!
یعنی تا اخرش، تا آخرین نفسی که طالعت در این دنیاست، باید کاری بکنی! چه بخوای چه نخوای
تو مجبوری به زندگی کردن..

در نهایت اینم بگم که من برای دختر یکی یدونه‌م همه جوره سرپا میمونم
از شما مامانای قوی هم میخوام روحیه‌تونو برای کوچولوهاتون حفظ کنید و زندگی رو برای خاطر این وروجکا هم که شده، واقعا زندگی کنید!


فرزندپروری پوشک فرزند شیرخشک
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
#عکس غذا

تصمیم گرفتم شب جمعه یکی از غذاهای مورد علاقه همسرمو درست کنم‌...اسنک..
از اونجایی که طبقه بالا مادرشوهرمم و مادرشوهرم استعدادی در پختن این مدل غذاها نداره و از طرفی برادر شوهر مجرد دارم وقتی غذاهای فست فود طوری درست میکنم یکم بیشتر درست میکنم..اصلا دلم نمیاد تنها بخوریم..
( والا من خودم با بچه کوچیک مگه کم کار دارم چه گناهی کردم که توی یه ساختمونیم یه غذای ساده رو هم نمیتونیم تنها بخوریم)
مادر شوهرم گوشت کوب برقی نداره و دائم واسه کارهای مختلفی که داره میاد بالا و منم با کمال احترام کارشون رو راه میندازم
منم به شوهرم گفتم با برادرش هماهنگ‌کنه؛ به مناسب تولدشون که شب تاسوعا بود و چیزی نخریدیم یه گوشت کوب برقی بخرید و بیارین که امشب ببریم
( خریدیم که وقت و بی وقت نیاد بالا ..خب یه گوشت کوب بره بخره.. اینطوری که مال منم خراب میشه )
مادر شوهرم روزه بودن و افطارشون رو میخواستن با یه نون پنیر ساده باز کنن و بعد شام بخورن..از طرفی همون لحظه ارسلان پیششون بوده و تقاضا نون پنیر کرده و دل سیر خورده ..پسرم موقع شام سیر بود و هیچی نخورد گفتم اشکال نداره سهمشو کنار میذارم شاید تا چندساعت دیگه گرسنه شد
( خدا لعنتشون کنه این همه زحمت کشیدم غذای مورد علاقشو درست کردم که اخرش بهش نون پنیر بدن )

دو دیدگاه متفاوت با یک اتفاق مشترک..
کاری به درست و غلطی دیدگاه ها نداریم..هر کدومشون محترمه..
اما یکی شیرینی به همراه داره یکی تلخی
دیدگاه شما چیه؟

پوشک بارداری زایمان شیرخشک بچه پستونک واکسن تب
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
#واقعا خانواده چه قدر تاثیر داره در پیشرفت یا پسرفت ما؟
آیا اصلا تاثیری داره؟
بیاین امشب در این مورد گفت و گو کنیم
چه قبول دار باشیم چه نباشیم؛ خانواده ها تاثیر فوق العاده زیادی دارن در زندگی ما.
اونا میتونن با اعمال و رفتار درست ما رو صدسال جلو بندازن..یا با اعمال اشتباه ما رو صد سال عقب بندازن..یا ما رو در همون حدی که هستیم نگه دارن
به عنوان مثال تصور کنین شما از همین الان واسه فرزندتون بیمه عمر رد کنید و اینکه هر ماه حتی بسیار بسار اندک واسش یه الیزابت میخرید
و تصور کنین که من اینکارو انجام نمیدم به هزاران بهانه.

بچه ها بزرگ میشن و در ۲۰ سال آینده شما برای فرزندتون ۲۴۰ عدد الیزابت دارید و بیمه عمر.
و من هیچ...
آیا این پول نمیتونه کمکی باشه مثلا برای خرید خونه؟ یا برای پیشرفت کسب و کار ؟

خیلی ها میگن خدا بزرگه...بله خداوند بسیار بزرگه اما نه واسه کسی که تدبیر نداره و دست روی دست گذاشته
خداوند میگه از تو حرکت از من برکت.😍❤
خیلی ها میگن خدا رو چه دیدی شاید این قدر موفق شد که نیاری به ما نداره .بله حرف شما درست اما آیا شما نمیتونید از اینی که هست موفق ترش کنین؟ ☘🌿
در واقع من میگم همه میتونن باعث پیشرفت فرزندشون باشن
قبل از اینکه به افراد موفق نگاه کنید به خانواده شون نگاه کنین و میبینید چه قدر در این مسیر نقش داشتن.
اینکه خانواده خنثی باشن همه بار زندگی رو به دوش فرزند میندازن و فرزندشون در همون جایی که هست میمونه و درجا میزنه...
اگه کتاب اثرمرکب رو بخونید که واقعا پیشنهاد میدم بخونید؛ در همین مورد صحبت میکنه و میفهمید که کارهای به ظاهر کوچیک اما مداوم چه تاثیراتی فوق العاده ای دارن.☘🌿
بارداری شیر شیشه پستونک زایمان واکسن تب بچه پوشک
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
توی بچه داری ؛ما اصلا نباید بذاریم از نظر اعصاب به اون مرحله برسیم که سر بچه داد بزنیم...یعنی دائم باید تدبیر کنیم که با چه کاری آرامش بیشتری داریم و اعصابمون آروم تره..
بچه که داره به کشف کردن های خودش میپردازه اما
میدونید در واقع چی باعث داد زدن ما میشه؟ چی باعث میشه نتونیم بعضی کارها رو تحمل کنیم و به جای با آرامش برخورد کردن و تدبیر کردن ؛ داد بزنیم؟

اینکه ما کارهای عقب مونده داشته باشیم..وقتی کار عقب مونده داریم این وسط حوصله کنجکاوی و دردسرهایی که بچه ها درست میکنن رو نداریم‌..
این کار عقب مونده واسه هر کسی یه چیزه..یکی تمیزی خودش...یکی تمیزی خونه..یکی آشپزی ..و ...

روز دوشنبه که تعطیل بود ظهر مهمون داشتم خیلی کار داشتم..
تدبیر کردم..به شوهرم گفتم کار دوساعته من با وجود ارسلان ۵ ساعت طول میکشه..میتونی بچه رو طوری سرگرم کنی که دوساعت تایم مفید داشته باشم؟ گفت آره..من دوساعت میبرمش سر کار...

توی دوساعت مفید کار کردم با خیال آسوده...و وقتی اومدن با استقبال گرم من روبه رو شدن..در حالی که میتونست یه روز تلخی باشه

ما اولین نسلی هستیم که کاملا تنها داریم بچه رو بزرگ میکنیم..نسل قبلی ما کنار مادربزرگ و عمو و عمه و همسایه و ...بودن و تایم زیادی کمکشون میکردن

اگه بدون هیچ کمکی اعصابتون آرومه که هیچ ماشالله به شما خدا قوت..اما اگه میبینی داری سر این طفل معصوم داد میزنی ؛ تدبیر کن... از همسرت از مادرت کمک بگیر اگه مادرت کنارت نیست از همسایه ات کمک بگیر..

خودم یه روز زنگ زدم همسایه که دوساعت بچه شو بفرسته خونه ما کنار ارسلان..
.لطفا نذارین اعصابتون ضعیف بشه
تدبیر کنین‌..

پوشک بارداری زایمان شیرخشک بچه تب واکسن پستونک
مامان علی اصغر مامان علی اصغر ۲ سالگی
پسرم می‌ره کوچه. فوتبال بازی میکنن یعنی کوچه ما هفت هشت نفر پسر هستن سه نفرم از اون یکی کوچه میان بازی در واقع من دوست ندارم پسرم با اونایی که از کوچه دیگه میان بازی کنه اونا ده یازده سالشونه پسرم تازه رفته نه سالگی هر چقدرم میگم نرو با اونا بازی نکن میگه میرم باباشم میگه تو گیر نده گیرمیدی بچه بدتر می‌کنه خودشم چیزی نمیگه منم دیروز قهر کردم گفتم اگه این بچه بچه ی منه باید حرف منو گوش کنه اگه نه منم میرم خونه بابام شوهرم پسرم و دعوا کرد گفت دیگه نرو منم نمیزاشت برم خلاصه سرشون گرم شد رفتم خونه ابجیم بعدا با داداشم اینا برم خونه بابام مامانم هم خونه داداشم بود رفتم اونجا برعکس همه فهمیدن دعوام کردن گفتن ما خونه نمیزاریمت😂بچه تو ول کردی بلاخره بچه باید بازی کنه حالا شما جای من چیکار میکنید یعنی من حساسم روبچه ام با هاشون قهر بودم دیروز تولدمم بود شب زود خوابیدم دیدم در گوش هم پیچ پیچ میکنن نگو همسرم به پسرم میگه به خاله اینا زنگ بزن بیان کیک اینا خریده بودن که منو خر کنن
مامان نورا مامان نورا ۲ سالگی
ترک تدریجی شیر: روز اول
امروز باید از وقتی بیدار میشد تا ساعت ۱۲ ظهر بهش شیر نمیدادم.
از شب قبل با باباش رفتیم خوراکی های مختلف خریدیم که هر وقت بهانه گرفت بتونم حواسشو از شیر پرت کنم. نهارمو هم سر هم بندی کردم که صبح بتونم کامل در اختیارِ خانم باشم.
صبح قبل از اینکه بیدار شه براش فرنی مغزیجات که یکی از صبحانه های مورد علاقشه و خوب میخوره درست کردم.
ساعت ۸ بیدار شد بردمش خونه مامانم (طبقه بالا) که همیشه براش شوق داره. همونجا صبحانه‌شو خورد و بازی کرد. منم رفتم خونمون حمام و وقتی برگشتم براش شیر پاستوریزه بردم. توی یه استکان دادم خورد.
برنامه بعدی این بود که عروسکشو ببریم بیرون بگردونیم.وقتی رفتیم خونه دیدم انگار مشغول شده و بهانه نمیگیره. منم از فرصت استفاده کردم و یه بیست دقیقه‌ای کارای خونه رو انجام دادم. تا شروع کرد به بهانه گرفتن لباس تنش کردم و رفتیم بیرون. تقریبا از ۱۰:۳۰ تا ۱۱:۱۵ بیرون گردوندمش. بعدم برگشتیم خونه پیش دختر خاله‌ش که چند ماه ازش کوچیکتره یه مقدارم با اون بازی کرد تا ساعت شد ۱۲ و وقت نهارش بود.
نهارم دمپخت عدس و کلم درست کرده بودم که دوست داره. با اینکه حسابی بی‌تاب شیر بود خدا رو شکر نهارشو خورد و در نهایت تعجب تا ساعت ۱:۳۰ بهونه نگرفت. دیگه ۱:۳۰ بهش شیر دادم و خوابید.
در کل بزنم به تخته روز اول خیلی بهتر از انتظارم بود. دخترم عادت به مکیدن انگشتش داره ولی حتی اونم امروز به حداقل رسیده بود.
امیدوارم این نوشته‌ها بتونه به یه مامان دیگه برای این مسیر قوت قلب بده و مسیر منم همینجور راحت و بی دغدغه بگذره.
الهی آمین