تجربه سزارین ۲


با اینکه همه چی خوب بود و دکتر بیهوشی خیلی راحت تونست بی حس کنه البته بیحسق یهو به پای راستم فشار آورد و نا خودآگاه پام پرسد بالا دکتر بی هوشی دعوام کرد چرا حرکت کردی …ولی واقعا دست خودم نبود …بعد خوابوندنم و‌گفتن دیگه سرت تکون‌نده …جلوم یه پرده زدن ولی من هنوز حس داشتم حتی به دکترم گفتم‌گفت نه اشتباه میکنی گفتم من میدونم پاهایم تکون بدم گف تکون بده تکون دادم بعد گف همینقدر گفتم میخواین بیضتر تکون بدم ؟دکتر خودمم درگیر بتادین زدن بود کامل میفهمیدم …دکتر بیهوشی گف هرچقدر مستثنی تکون بده پاهاتو کلا پاهامو بردم رو‌ هوا گفتن نه چیزی نیست اشتباه فکر میکتی تا اینکه دکتر تیغ جراحی رو‌کشید رو پوستم …یا حضرت عباس کلش رو فهمیدم و جیغ زدم تو کل اتاق عمل و‌اطراف همه فهمیدن دکتر دید من حس دارم رفت از سمت دیگه برش زد دوباره فهمیدم و جیغ زدم ..رفت کنار و به دکتر بیهوشی گف این بیحس نشده …بد ترین حسم همین بود دوباره بلندم کردن و دوباره از پشت تزری

۷ پاسخ

الهی چقدر اذیت شدیییی ...از بس قبلش استرس داشتی تاپیک میزاشتی یادمه

وای چه وحشتناک کدوم بیمارستان بودی

اون لحظه که فهمیدی خیلی درد داشت یا چه مدلی بود . واای استرس گرفتم من سر بچه اولم خیلی راحت بود عملم الانم باردارم ولی ترسیدم . من حتی پمپ درد هم نداشتم ولی خیلی عالی بود

واسه همینه که دوست ندارم بیحس شم، بیهوشی خیلیی بهتره

وای چه بد خعلی وحشتناکه که

چقد بد طبیعی انگاربهتره🧑‍🦯😢

وای خدای من
اینقدر اینجا این مطلب رو خوندم ترس تموم وجودم رو برداشته😑😑😑
بگو زنیکه ی احمق مگه دروغ دارم که میگم حس دارم

سوال های مرتبط

مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 ۴ ماهگی
پارت ششم


گفتن بشین پشتت رو خم کن بزنیم اسپاینال رو
یه خانمی که منو نگه داشته بود
دکتر زد ولی اونجوری که من قبلا تجربه داشتم اصلا بیحس نشدم! فقط پای چپم شروع کرد مور مور شدن و گرم شدن
ولی پای راستم نه
هی دکتر بیهوشی سوال میکرد ازم از حسم میپرسید
ولی من پای چپم هم میتونستم تکون بدم!
مدام با کنترل تخت ، تخت رو اینور اونور میکرد که بیحسی بره سمت پای راستم
دکترمم دیگه اومده بود
من میترسیدم هنوز بیحس نشدم شروع کنن
هی میگفتم من بیحس نشدما! دکتر بیهوشی میگفت باشه نترس شروع نمیکنن تا من نگم!
ولی همه چی آماده بود برا شروع
بیهوشی به دکتر گفت تست بزن
دکتر تیغو‌ زد
من یه جیغ زدم بیحس نبودم اصلا!
گفتن دوباره بشین
دوباره زد تو نخاع ، این سری پای راستمم بیحس شد ولی اصلا چه راست چه چپ کامل بیحس نبودم!
یکم میتونستم پامو تکون بدم!
دوباره گفت تست بزن
دوباره تیغ زد این سری کمتر درد اومد ولی گفتم نه بیحس نیستم!!
دکتر میگفت بابا امکان نداره! این حس لامسته که فک میکنی بی حس نیستی! بیحسی!
حس میکردم چند لایه رو بریده(دردم زیاد نبود ولی یه سوزشی داشتم)
اون دکتر بیهوشی خل و چلم که همش تخت رو اینور اونور میکرد! یه شیب بد داشتم سرم پایینتر از بدنم بود!
دیگه کم‌مونده بود برسه به بچه
بلند گفتم حالم بده! بیحس نیستم کامل!
حالم بده دارم بالا میارم!
مامان پسر مامان پسر ۳ ماهگی
مامان جوجولات🍬🍫 مامان جوجولات🍬🍫 ۱۷ ماهگی
ادامه زایمان..
بعد از اینکه وارد اتاق عمل شدم دستیار بیهوشی کمکم کرد بشینم روی تخت و پاهامو دراز کنم پرسید استرس داری گفتم ن و دکتر بیهوشی اومد تو اتاق پرسید بیحسی یا بیهوشی ک گفتم بیحسی و بعد کامل برام توضیح داد و شروع کرد بتادین و بعدم گفت الان میخوام بیحس کنم و همون اول بیحس شدم برای منی ک از دکتر میترسم و وحشت آمپول دارم واقعا هیچی بود اصلا سوزنش سوزن نبود🤣
بعدم دراز کشیدم و دکتر رفت و دستیارش کنارم بود یه نفر از زیر سینه تا رونام رو پر بتادین کرد پرده آبی کشیدن وسایلا رو یکی آماده میکرد دکترم اومد هنوز پنج دیقه نشده بود اومدم بگم خانم دکتر میشه هرکار میکنین بگین بهم ک شنیدم گفت عزیزم نترسیا این تکون خوردنا برا اومدن آقا یزدانه ک یه دفعه صدای گریشو شنیدم اصلا قابل وصف نیست از ته دلم خواستم خدا ب هرکی چشم انتظاره بده اشک شوق ریختم ک دستیار بیهوشی گف مامان گریه نکن حالت بد میشه چند باری صدای گریشو شنیدم و منتظر ک بهم نشونش بدن از کنار پرده اوردنش و من پسرم رو دیدم بعد از اون کم کم حالت تهوع گرفتم ک یه چیزی زدن تو سرمم بعدم ک بشدت نفس کم میاوردم بینیم کیپ کیپ شده بود دهنم خشک کویره کویر یکم آب مقطر ریخت اما بی فایده بود ناخودآگاه تخت رو تکون میدادم ک گفتن چیکار میکنی مامان داریم بخیه میزنیم گفتم دست خودم نیس حالم خیلی بده ک شنیدم دستیار بیهوشی گف هرچی دارو بود رو گرفتی مامان و ماسک اکسیژن زد برام و من هیچی نفهمیدم دیگه😴
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۷ ماهگی
پارت دو
یه نیم ساعت بعد دکتر اومد به پرستاره گفت من سزارینی هستم آماده ام کنن برای عمل اون روز من نفر سومی بودم که میخواست عمل کنه لباس مخصوص پوشیدمو نوار قلب بچه رو گرفتن سوند آوردن که وصل کنن دکترمم پیشم بودم دو بار زد تا درست شد درد زیادی نداشت حسش خیلی بد بود 🙄 من و دکتر رفتیم تو بخشی که عمل انجام می‌شد نشستم تا اتاق عمل و تمیز کنن داشتم از استرس میمردم تو اتاق ریکاوری هم به مرده داشت داد میزد من بیشتر می ترسیدم ، بزنم اتاق عمل نشستم رو تخت سرم هارو وصل کردن اونا وسایلو آماده میکردن منم با استرس نگاشون میکردم دکتر بیهوشی اومد گفت پاهاتو دراز کن بچسبون به هم چون تو هم بچسبون به گردنت کمرت هم اصلا تکون نده دو تا پرستار هم شونه هامو گرفته بودن من فقط چشمامو محکم بسته بودم صدامم در نمیشد دو بار سوزنو زد بعد هم موادو وارد کرد اونم درد خاصی نداشت حس اینکه یه چیزی داره میره تو کمر اذیت میکرد بعد فورا خوابوندنم دستامم کنارم بود گفتن اصلا تکون نده پرده کشیدن جلوم ولی من هنوز می‌تونستم پاهامو تکون بدم گفتم وای من هنوز بی‌حس نیستم ببینین پاهامو تکون میدم دکتر بیهوشی گفت سوند رو حس می‌کنی گفتم نه گفت پاهات داغ شدن گفتم آره دیدم دکتر انگار داره شکممو نیشگون میگیره گفتم من حس میکنم تا اینو بگم تیغو کشید شکمو داره کرد دکتر بیهوشی گفت اصلا نترس فقط درد نداری وگرنه حس می‌کنی راست هم می‌گفت تمام مدت عمدا من همه چی رو حس میکردم وقتی دست میکرد تو شکمم نفسم می‌گرفت با اینکه از شب قبل هیچی نخورده بودم از صبح هم آب نخورده بودم ولی حین عمل چهار بار بالا آوردم دو بار هم تو ریکاوری
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۸ ماهگی
مامان پرنســـا👧🏻🤍 مامان پرنســـا👧🏻🤍 ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین (هم بی حسی هم بیهوشی)
#پارت_پنجم
با اینکه پاهام داغ شده بود نمیتونستم تکون بخورم
اما مثلی اینکه فقط پاهام بی حس شده بود:))))
شکمم بی حس نشده بود و من با برش اول همه چیزو حس کردم:))) و داد زدم که دارم حسش میکنم

فورا دکتر بیهوشی اومد و مواد بیهوشی زد و بین داپ زدنم دیگه چیزی نفهمیدم🥲
یاد این احظه که میوفتم کلی بغضی میشم…

چشمامو ک باز کردم دیدم تو ریکاوریم زیر اکسیژن و دکترم داره یه ی چیزی میریزه تو سرم

کلی گیج و منگ بودم
پاهامم هنوز همون حالت بود
دکترم چن تا سوال پرسید و گفت هر وقت تونستی پاهاتو تکون بدی و زانوتو جمع کنی بگو و رفت….
بی حسی میرفت
ولی من درد و داشتم چون شکمم بی حس نشده بود
بخاطر همین دکترم بهم همون اول مورفین زد تا اروم بشم..
صدای بچه اومد اما دوتا بچه بود نمیتونستم بفهمم کدومش دخترمه

از یه طرف خیلی تشنم بود و دکترمم که بهش گفتم تشنمه گفت حالا حالاها نمیتونی چیزی بخوری….
تا اینکه دیدم یه پرستار اومد بالا سر نینیها
مامان نیهان🩷🎀 مامان نیهان🩷🎀 روزهای ابتدایی تولد
گفت که چرا نبردنت رفت تو اومدن گفتن بیا دکترت منتظره با ویلچر نبردن منم درد سوند رو داشتم گفتن پیاده بیا تا اتاق عمل پیاده رفتم ، دستیارا و پرستار و دکترا و ماماهمراه و دکتر خودم منتظر بودن دوتا متخصص بیهوشی بود اونجا یکیش قدمو پرسید و شوخی میکرد تا استرسم بریزه ولی دریغ از اینکه ک حال من فرق بکنه درد سوند امون نمیداد😂😂 انقد ک سوزش داشتم رفتم رو تخت گفتن پاهاتو بده جلو بشین و سرتو بنداز پایین و خودتم نترس چیزی نیس اونجوری کرد امپول بی حسی رو زدن ولی مایعی ک میخواستن رو نه دردش خیلی اروم بود درکل دردی نداشت انگار گاز یه مورچه بود برای من بعد اون مایع رو زدنی من یکم درد حس کردم خودمو کشیدم ک گفتن خودتو نکش محکم داد زدن گفتن خودت بدبخت میشی ماهم اسیر چون مایع نخاعیت پخش میشه اونموقع بعد من دست یکی دستیار هارو گرفتم گفتم بزارین تموم بشه بعد اونم خانم بود و مهربون انقد با ارومم میکرد نازم میکرد
بعد گفتن بهم زود دراز بکش زود زود زود ، بعد دیدم دکترم بتادین و چاقو به دسته ولی من پاهام حس داشت😐
گفتم پاهام حس دارن خانم دکتر نبر فعلا گفت عجله کن دیروقته نمیشه ک بی حسی گفتم نه به خدا حس دارم دکتر بیهوشی گفت پای راستو بده بالا من اشتباهی چپو دادم گفت راستو میگم راستو دادم بالا دیدن حس دارم باو گفتن نگه دار همونجوری بعد ده ثانیه پام افتاد دیک حسی نداشتم و دکتر بتادین رو زد و موقع برش رو من دیدم و حتی حس کردم میبره ولی دردی نداشتم بعد پرده رو کشیدن
و حتی گفتم من حس کردم برش رو اینا گفتن ک اونو میفهمی ولی دردو و نمیفهمی
مامان آروین جون💙👼 مامان آروین جون💙👼 روزهای ابتدایی تولد
خلاصه رفتیم بیمارستان طبق گفته دکترم گفتم بچم‌کاهش حرکت داشته و دردای خورد خورد دارم نامه دکترو دادم گفتش بخواب ان اس تی بگیرم ازت خوابیدم گرفت ولی معلوم بود هماهنگ ‌کردن از قبل گف سونوهاتو بده بهم برد پروندمو اماده کرد اومد دستگاهو قط کرد گفتش این برگه رو بده همسرت ببره قسمت پذیرش و ساک بیمارستانو بگیره همچنان حالم بد بود تهوع داشتم رفتیم ساک گرفتیم اومدیم گفتن لباساتو عوض کن اینارو بپوش پوشیدم گفتن بخواب رو تخت دوباره ان اس تی بگیرن تا دکترم بیاد یکی اومد سوند وصل کرد برام راستش نمیترسیدم از سوند یه سوزش لحظه ای داشت و حس چندشی همین یکیم آنژیوکت زد برام دستگاهو وصل کرد یهو گف بچه ها ضربان خیلی پایینه چندنفر اومدن بالاسرم هی گفتن ضربان بچه افت کرده زنگ بزنید دکتر بگید زود بیاد زنگ زدن دکترم منم استرس گرفته بودم اوردن دستگاه اکسیژن گذاشتن برام که نفس خودم کم نشه نشوندن رو ویلچر بردن سمت اتاق عمل دیگه استرس کل وجودمو گرفته بود فقط به پسرم فک میکردم در اتاق عمل که باز شد یه سرمای قشنگی اومد که حالمو خوب کرد همه کادر اتاق عمل زن بودن همه مهربون سعی می‌کردن آرومم کنن تا دکتر بیاد یکیشون اومد گف چه موهای قشنگی داری بزا ببافم برات تا دکترت بیاد خلاصه رو تخت عمل نشسته بودمو اون موهامو بافت دکترم اومد گف اصلا استرس نداشته باش چیزی نیس دکتر بیهوشی اومد اسپاینال زد که ذره ای درد نداشت اصلا نفهمیدم فقط حس گرمی تو پاهام حس کردم که گف دراز بکش وقتی دراز کشیدم گفتم من میتونم انگشتای پامو تکون بودم دکتر بیهوشی گف نه شاید احساس کنی ما چیکار میکنیم حرکتو احساس کنی اینکه یچیزی کشیده میشه رو شکمت ولی دردو حس نمیکنی
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱ سالگی
#تجربه_زایمان2
خیلی درد داشت گفتم درد دارمم بی حس نشدمم اینا باز یکم دوز و بردن بالا باز دکتر یه تیغ دیگه زد بازم صدای من رفت رو هوا…داد میزنم با گریه به دکتر میگم درد دارمم بی حس نشده بخدا… دکتر بازم یه تیغ دیگه زد ایندفعه دردش و کمتر حس کردم ولی بازم فهمیدم…(این تیغایی ک میگم..دکتر زده روی شکمم برای امتحان زده ک ببینه واقعا راست میگم یا نه)
بعد چهارمیشو تیغ و زد اونقدم حس نکردم دیگ بعد اون فهمیدم که دکتر کارشو شروع کرد و یه برش خیلی بزرگ زد صداشم شنیدم که حالم بد شد بدتر داد زدم که میفهمم داری میبری منوووو حس میکنممم درد میکنه…دومین لایه رم برش زد و تو این دو تا برش خیلی تکون خوردم تخت خیلی تکون میخورد حالم دیگ داشت بد میشد هی داشتم تکون میخوردم…دیدن نه واقعا تحملشو ندارم یه ماسک گذاشتن رو دهنم
بعد اینو ده یادم نمیاد…بیهوش شدم…فقط یدفعه چشامو اروم باز کردم صدای گریه پسرمو شنیدم🥲با خیال راحت بازم چشمام بسته شد
بعد واسه بار دوم که بازم چشامو باز کردم دیدم پسرمو اوردن بالا سرم داره گریه میکنه تو اون حالم یکم با پسرم حرف زدم گریش اروم شد و بردنش اونور بازم گریه کرد
تو این حین شکممو ماساژ دادن من چیزینفهمیدم
مامان نيكي مامان نيكي ۳ ماهگی
تجربه سزارين پارت دوم
خلاصه منو بردن اتاق عمل خوابوندن رو تخت دكتر بيهوشي اومد گفت بشين از كمر اسپاينال كرد گفت دراز بكش پاهات گرم شد گفتم بله ولي انگشتاي پامو ميتونستم تكون بدم كه نگفتم بعد گفت ببين از زير ناف بي حس شدي ولي بالاي شكمت حس داري كه اونو فشار دادن واسه دراوردن بچه نترس گفتم نه دكتر ميدونم گفت بچه چندمته گفتم اول گفت پس درساتو خوب خوندي گفتم اره (اينقد كه تو گهواره تجربه زايمان خونده بودم از قدم بعديشون باخبر بودم)يه ده ديقه وايسادن من سر شدم بعد دكترم اوكد حال و احوال كردن باهام و بعد شروع كرد همين كه اومد برش زد من سوزش و درد و فهميدم فوري گفتم ااااااي من ميفهمم همه پشماشون ريخت😲دكتر بيهوشي رو صدا زدن اومد دوباره به من دارو زد اين دفعه حالت تهوع سرگيجه نفس تنگي گرفتم گفتم حالم خوب نيس دوباره دارو زد گفت دكتر امتحان كن باز شروع كرد من فهميدم ااااااي درد دارم
اونا مجدد همه پشماشون ريخت😂باز به من دارو زدن ماسك اكسيژن گزاشتن اين دفعه وقتي بريد نفهميدم درد و ولي متوجه حركاتشون بودم ده ديقه بعد نيكي من با سر و صدااااي فراوان ديده به جهان گشود و اونجارو گذاشت رو سرش اولين چيزي هم كه گفتن يه فندوق پر از مو اومده☺️با من كه ارتباط پوستي گرفت و حرف زدم گريه اش قطع شد