سوال های مرتبط

مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۴ ماهگی
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱۶ ماهگی
۵.بردنم اتاق عمل و تو اتاق عمل متخصص بیهوشی فوق العاده مهربون و خوبی بود که هیچوقت آرامش و برخورد پدرانشون رو فراموشش نمیکنم . انتخابم بیهوشی اسپاینال بود و موقع زدن آمپول اصلا هیچی احساس نکردم ، وقتی دراز کشیدم کم کم پاهام و پایین تنم بی حس شد و بعد یه پرده رو به رو کشیدن و من فقط سایه ی دستای دکترمو میدیدم . یک لحظه وقتی داشتن شکمم رو فشار میدادن تا بچه رو بکشن بیرون احساس فشار و درد روی بالای قفسه سینم و خفگی بهم دست داد و به دکتر بیهوشی گفتم دارم خفه میشم و همون لحظه برام ماسک اکسیژن زدن . بعد هم صدای گریه ی آناهیدم رو شنیدم که اشکای خودمم همزمان سرازیر شد روی گونه هام . آوردنش صورت لطیفشو چند ثانیه روی صورتم چسبوندن و بردنش... 🥹
۶. همون لحظه که بچه رو بیرون آوردن صدای عصبانی دکترمو شنیدم که گفت این بچه که اصلاااا آب دورش نبود ، خشکه کامل چسبیده به کیسه آبش ... سونوگرافی چطوری تشخیص داد که آب دور بچه کافیه 🥲
۷.بچه رو بردن ، دکتر بخیه هامو تکمیل کردن و بردنم ریکاوری . اونجا هم باز متخصص بیهوشی بهم سر زد و بعد هم پرستار اومد برام ماساژ شکمی انجام داد و بعدم منتقل شدم بخش .
۸. آوردنم تو بخش و تک و تنها منتظر بودم تا همسرم و خانوادم برسن و بچه رو هم پرستار برام بیاره که دیدم خبری از بچه نشد 🥲 مامان و بابا و همسرم با سبد گل اومدن بالا سرم و با دیدنشون قلبم آرومتر شد...
مامان آیلین مامان آیلین ۶ ماهگی
بعد اورژانس بردنم سزارین گفتن برو رو تخت می‌خاست آمپول بزنه کمرم گفت شل بگیر گرفتم زد هیچ درد نداشت چقدر بچه های اتاق عمل مهربون بودن تا دراز کشیدم سریع بچه رو کشیدن بیرون آوردن تماس پوست ب پوست می‌گفت چ خوشگله شبیه خودته 🥲😍منم از شدت ذوق ک دیگه طبیعی نزایدم دخترمو سالم دیدم اشکام می اومد تند تند دیگه بردنم ریکاوری دیدیم دکتر ریختن بالا سرم دکتر رحمش شل کرده افتاده بودم خون دیزی شدید جوری ک دکترا میترسیدن از دست برم هر دکتری یع فشار بهم میداد منم چنان درد داشتم بعد خون ریزی بند اومد اوردنم بخش دوباره خون ریزیم شدید شد دکترو پرستار باهم دوتایی با مشت تو شکمم من داد میزدم تورو خدا خیلی درد داره بعد منم دست مامانمو عاجیمو فشگار میداد التماس دکترو میدم جون عزیزتون دیگه نمیتونم می‌گفت اگه نزاری خون ریزیت بند نیاد باید دوباره ببرمت اتاق عمل
دوباره فشار من فرق خون بود پرستار می‌گفت دکتر بند نمیا چنان فشارم دادن منم فقط گریه و التماس مامانمو عاجیم چنان گریه میکردن ک نگو 😂شوهر از صدا های داد من دلش طاقت نیاورده بود رفته بود بیرون از بیمارستان
مامان حسین مامان حسین ۱۵ ماهگی
#پارت هفتم
زایمان کردم ولی تا بچه رو خارج کردن مستقیم کل پرستارا رفتن بدو بدو میکردن بردنش یه اتاق دیگه ک دستگاه بهش وصل کنن ک نفسش برگرده من اون موقه اگه لنگ در هوا نبودم اگه جون داشتم از تخت بیام پایین حتما خودمم میرفتن ک ببینم چ بلایی سر جگر گوشم آوردم بعد ربع ساعت نمیدونم ده دقیقه یه پرستار اومد بالا سرم ولی من هیچی حالیم نبود فقط گریه میکردم بچم مرد اونم هیچی نمی‌گفت میگفت نگران نباش خوبه ولی مطمعن نبودم خیالم راحت نبود مادرمم هم پیشم نبود ک ازش بپرسم پرستار اومد بخیه زد و رفت ولی من هیچ دردی حس نکردم بعد نین ساعت مادر شوهرم اومد بالا سرم گریه میکرد میگفت حالش خوبه نفسش برگشته تو دستگاه میمونه خوبه میشه بهم گفتن باید ادرار کنی ک بتونیم ببریمت تو بخش بعد دو ساعت بدون بچه با کمک مادرم رفتم بخش زنان میدونی درد واقعی کجاس اونجاس ک رفتم تو بخش همه بچه شون پیششون بودن بچه ی من پیشم نبود اونجا نی نی یکی گریه میکرد شیر میخواست منم گریه میکردم ک ن بچمو دیدم ن تونستم بهش شیر بدم
مامان جوجه مامان جوجه ۸ ماهگی
تجربه سزارین
18,ساعت7رفتم بیمارستان. بعد معاینه. بستریم،کردن. قراربود نفر دوم من باشم ک دوتا اورژانسی آوردن. اونا بردن اتاق عمل من نفر چهارم شدم. سرم. وصل کردن انژوکت. سوند. وصل شد تا نوبت من شد12شد تکمیل 12بردنم اتاق عمل. پرستارا مهربونم دکتر مهربونتر. نشستم آمدن آمپول بی حسی زدن. اصلا درد نداشت هیچی. پرستارگفتم. ت بچه درآوردن بهم بگی از سالم بودنش. چندبارگفت پات بالا پایین کن گرم شد بدنم بی حس چند دقه نشد صدا گریه پسرم شنیدم ت این فاصله هرکس ت ذهنم اومد براش دعاکردم دیدم جوجه کوچولو قرمز چسبوندن صورتم بوسیدمش. بردنش صدا دکترم آمد میگف فرشته گفتم جانم گفت اینقد چسبندگی داشتی بچه بزورجدا کردم دیگه باردار نشی. تمامشد عمل آوردنم بیرون خانوادم بچعام بیرون بودن دورم جمع شدن عکس فیلم. فقط ابجیم موند بقیه رفتن خونه. همه چیز خوب بود یکدفعه دیدم بدنم بی اختیارمیپره فقط ابجیم گفتم چرا اینطورشدم دیگ نفهمیدم نگو فشارم رفت17تشنج کردم بیهوش شدم چشام بازشد دیدم ای سیو هستم بی حد درد دارم. میان شکم فشارمیدن میرن یه شب موندم اونجا درد بی حد کشیدم روزبعد بخش یه شب بخش بعد مرخص شدم و اینکه اصلا سابقه فشار یاهیچ چیز دیگه نداشتم ت بارداری. شوک بزرگ بدی خانوادم واردشد عزیزامون ت ای سیو دست دادیم واقعا غم داشت سنگین بود خوش بودیم خیلی یه لحظه عوضشد همه چی
مامان اورهان بالام مامان اورهان بالام ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان سز
صبحش ک میخاستم برم بیمارستان معده درد گرقتم بعدش بالا اوردم فقط ابی ک خورده بودم یکم دیر رسیدم بیمارستان دکترم منتظر من بود منم با کلی بغض جلوخودمو گرقتم گریه نکنم رقتم ام تی سی گرفتن پرستاره هی مگف یکم عجله کن خانوم زودپاشو گفتم با این شکم چطور زود پاشم میبینی نمیتونم .خلاصه سوندو گذاشتن اصلا هم درد نداشت فقط یکم سوزش ک میشه تحمل کرد.با کلی استرس باید. حرفای اونارم تحمل میکردم.رفتم تو اتاق منتظر بودم صدام کنن .اخه قبلا اخر سر موقع مرخص شدن تسویه میکردن الان اونطور نیس ما تا پرداخت نکردیم نزاشتن برم اتاق عمل از اینش خوشم نیومد ماهم یکم ناقض داشتیم ک برا فردا قرارربود. تکیمل کنیم انگار میخاستیم بخوریم در بریم قبول نمیکردن بریم اتاق عمل .خلاصه از ساعت هفتونیم اونجا علاف بودم تا 10اینطورا بردنم اتاق عمل.انگشترم درنمیومد با سیم چین بزووور شکستیم درش اوردیم.ده رفتم عمل پسرم 10.20دنیا اومد🥺با کلی استرس و دلشوره بزا همه اونایی ک منتظر بچه ان دعا کردم .اول بیحسم کردن من فهمیدم موقع برش فهمیدم بعدش بیهوشم کردن هوش اومدم فقط میگفتم بچم سالمه؟؟گربه میکردم .اخه من انتظار داشتم موقع بدنیا اومدن بچه رو بیارن ببینم متاسفانه اینطور نشد.دیدم ی بچه تو دستگاه شیشه ای گفتم لابد بچه منه.اوردن نکاش کردم.هیچی نتونستم بگم فقط اروم اشک ریختم براش 🥺🥺از همونجا بردنش بخش ان ای سی یو بچمو 🥺منم گذاشتن رو تخت خودم ی دست زدن رو شکمم اخ چقد بد بود.اوردن اتاقم انگار کامل بهوش نبودم یادم نیس شوهرمو دیدم یا ن .ولی گل رو فرستاده بود اتاق روش نوشته بود پسرم خوش اومدی از طرف بابایی .من اینو دیدم اشک ریختم فقط😭👼