اصلا آدمای نیستم که بخام درد دل کنم یا احساسی که دارم ب کسی بگم ‌حتی بخوام جلوکسی گریه کنم اما امروز دیگه کم آوردم بچم کولیک داره خودم تب لرز و استخون درد امونم بریده مامانمم نیست رفته مسافرت از دیشب یه سره با پسرم بیدار بودم ساکت نمیشد خودمم باهاش نشستم گریه کردم درد بچم یه طرف درد خودم ی طرف با گریه هاش قلبم پاره پاره می‌شد هر چقدر مقاومت کردم نرم دکتر نشد واقعا از پا افتادم میگم که آدمی نیستم ک احساساتم بروز بدم اما توی کل این مدت همش میگفتم کاش مامانم پیشم بود کاش منم الان بچه مامانم بودم
شوهرم موند پیش بچه خودم تنها رفتم دکتر وقتی سرم زد رفت بغضم دیگه ترکید
به این فکر می‌کنم که با این حال بد و استخون دردم باید برم مادری کنم برای خودم سوپ درست کنم شام درست کنم ظرف بشورم و……💔
کاش می‌شد ی روز مرخصی بگیرم واقعا خستم از بیخوابی چشمام میسوزه
خلاصه وار بگم دیگه نایی ندارم ولی مجبورم ادامه بدم چون یه کوچولو دارم که تمام دنیاش منم🥹🫶🏻

تصویر
۱۲ پاسخ

الهی بگردمت منم باهات همدردم. پا به ماهم و از درد و سنگینی دارم میمیرم. خواب ندارم و همش حالت تهوع دارم. بخاطر بحران آب تهران شوهرم شیفته دو شبه نذاشتن خونه بیاد. مامانم که عین خیالش نیست و الان دو هفته است رفته سفر😔 البته اگر بود هم فرقی نمیکرد. با این سنگینی بجز کار خونه، هنوز سرکار هم میرم. دکتر و ازمایش و سونو تنها میرم. استرس جنگ و اینکه چه بلایی سر بچم میاد داره دیوونم میکنه و واقعا دیشب از شدت فشار منفجر شدم و چند ساعت گریه کردم فقط.

میگذره ب امیدخدا

الهی حق داری

عزیزم اینکه دردودل کنی و بگی خیلی خوبه ولی گلم منم غرببم و .....هزارتا چالش داشتم من یادم بارداری قبلیم سقط داشتم و تنهای و تنها مامانم نتونست از تهران بیاد و بعدش اومدو‌..خلاصه عزیزم من تو غربت اشک ریختم و ........ولی بلند شدم گلم این دوره هم می گذره کولیک دوره خودشو داره سرما خوردگیت هم خوب میشه عزیزم مادر بودن یعنی قوی بودن تا ابد و گذست و فداکاری و دلهره تا ابد و خیلی ها ارزو مادر بودن دارن من باورت میشه ارزو داشتم یع نفر بگه یه سوپ برات درست کردم بیارم بخوری من همیشه صدمو برا همه می زارم ولی خوب غربت خودش چالش های زیادی داشت میخوام بهت بگم تو تنهای نیستی قربونت..ماچ ب کلت ..

سخته💔 و منی که تک دخترم مادرم چشم انتظارمه چون مشکل پا داره نکیتثنه راه بره خونه زندگی خودم با یه بچه یک سال شش ماهه و تو دلیم که هماتوم دارم و باید استراحت کنم و دامداریم باید برا چوپون همسرم غذا اماده کنم سه تا داداش مجرد که هرکدوم سر کارن خسته کوفته میان لباس چرک دارن غذا میخان🥲 و من فقط یه نفرم بابامم خیلی کمک میکنه ولی بازم تنهام چون کارای خودم بچم همسرم و کارای خونه مادرم و مادرم که هروز غصه شو میخورم که چرا داره پاهاش بدتر میشه💔

چقد حس کردم خودمم 🥺
منم خیلی خسته ام منم خوابم میاد ولی به قول خودت باید ادامه بدیم

مشکلت چیه آبجی چرا ناراحتی

میگذره اینا مادری خیلی سخته ب این فک کن کوچولوت صحیح و سلامته من ۴۰ روز تموم بیمارستان بستری میشدم باز مرخص شدنم ب دو روز میکشید بچم کلی زردی داشت بعد دیدمتو ۳۵ روزگی بچم انفولانزا گرف و دوباره بستری شد ردزای سختی و گذروندم واصلا از نوزادی بچم نتونستم لذت ببرم بعد هم ک کولیک و...
روزای سختی میگذرونیم هممون ولی می ارزه ب شیرینی اینکه ی کوچولو کنارمونه و لبخند میزنه برامون

تنت سلامت باشه روپای خودت باشی همیشه 🫶🏻 این روزاهم میگذره ولی سخته میفهمم ، منم همینطوربودم تقریبا ، توکلت بخدا باشه فقط 😍🫶🏻

الاهی عزیزم امیدوارم هرچه زودترخودت خوب بشی بتونی سرپاشی درکت میکنم منم کلاخوابم بهم ریخته اصلا خواب ندارم شبا تاصب پسرم گریه میکنه کولیک رفلاکس داره کلابهمش ریخته ناله میکنه منم باهمه خستیگام وقتی نالهاشومیشنوم نابودمیشم بیخوابی یادم میره ،😭

عزیزم خدا سلامتی بده ..نگران نباش عزیرم پسرت بزرگ میشه این روزا میشه برات یه خاطره ..عوضش وقتی بهت یه لبخندمیزنه ومامان صدات میکنه همه این سختی ها فراموشت میشه

منم خواهر منم💔

سوال های مرتبط

مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 هفته شانزدهم بارداری
تجربه من از اولین سفرم با بچه کوچیک:
راستش از اون چیزی که فکر می کردم یکم سخت تر بود و قشنگ پوست انداختم😅 یاسین تو خونه همش بی قرار بود سفرمونم دقیق مصادف شده بود ۲ناهگی یاسین و گویا این سن اوج کولیک و رفلاکسه
من سعی کردم خودم وسیله زیاد نبرم اما تا تونستم برای یاسین لباس و زیر دکمه برداشتم که خیلی خوب بود یه اشتباهی که کردم این بود که یه تشک تعویض بردم که اذیت شدم بابتش بچه همش نم میداد کثیف میشدمجبور بودم بشورمش اگر رفتید سفر یا دوسه تا ببرید یا از این تشکای یکبار مصرف بگیرید. تنها شانسی که داشتم این بود که یاسین بیرون که می رفتیم تو بغلم می خوابیدبه محض اینکه می رسیدیم خونه بیدار میشد یکسره گریه می کرد البته من کالسکه نبردم از کت و کول افتادم برای مسافرت کالسکه واقعا از واجباته من فکر میکردم یاسین کوچولوعه توش نمونه ولی انگار اشتباه میکردم
خلاصه سفر رفتنی با بچه کوچیک سخته از یه طرف اثاث و اذیت های خود بچه از طرف دیگه حال بد خودم بخاطر اذیت شدن های بقیه هرچند اگه بازم قسمتم بشه دوباره بخوام برم امام رضا با کله میرم😇🥰😍
مامان آوینا مامان آوینا ۹ ماهگی
وای این واکسن چه چیز رومخی بود الان دیروز زدیم همش بیداریم داریم تب بچرو میگیریم که تب نکنه هر ۴ ساعت ساعت گذاشتم بهش استامینوفن میدم ایناش به کنار همش گریه میکنه و غر میزنه همش دوست داره بیاد تو بغلم راهش ببرم منم چون سزارین شدم داغونم پاهام دستام ضعیف شده زود دردم میگیره لگن درد شدید دارم نمیتونم راهش ببرم تا میشینم رو زمین بچرو میارم پایین از رو دوشم گریه میکنه ناله میکنه دیگه از گریه خسته شدم خودمم الان دوماهه که عین آدم نتونستم بخوابم و زندگی کنم واقعا پیرم دراومده دیگه ناشکری نمیکنم الهی شکر که بچم سالمه هزار مرتبه شکر اما واقعا بچه بزرگ کردن خیلی سخته باید کمک دست داشته باشه آدم من همیشه تو زندگی تنها بودم چون مادر نداشتم خواهر نداشتم کسیو نداشتم الانم که بازم تنهام کسی حتی نمیاد حالم و بپرسه که یه کم حال روحیم عوض شه از صبح تا شب به سقف خونه خیره شدم خسته ام دیگه خدایا فقط بهم توان بده زودتر بچه بزرگ بشه گریه هاش کمتر شه که کلافه ام کرده حتی نمیتونم یه غذا ی درست حسابی درست کنم آشپزی تعطیل شده به هیچ کار شخصی خودم نمیتونم برسم حتی حموم رفتن ساده خدایا زن های قدیمی چجوری انقدر زیاد بچه میاوردن والا ما تو یه دونش زاییدیم