وقتی مخزنِ عاطفیِ یک مادر خالی می‌شود…

امروز ظهر، دخترم را توی آغوشم تکان می‌دادم تا بخوابد و همان‌طور که چشمم به صورتش بود، با خودم فکر کردم:
مادری فقط خستگیِ جسم نیست؛ گاهی یعنی ذهنی که از صبح تا شب، هیچ‌وقت واقعاً خاموش نمی‌شود.

حتماً برای تو هم پیش آمده؛ آن خستگی‌ای که با خواب شبانه هم تمام نمی‌شود. در روان‌شناسی به این می‌گویند «فرسودگی والدینی».
اما برای من و تو، این فقط یک اصطلاح نیست؛ این حسِ خالی شدنِ همان «مخزنِ عاطفی» است.

این فرسودگی معمولاً سه نشانه دارد:

۱. تخلیه‌ی عاطفی؛
یعنی حسی که دیگر انگار چیزی برای «دادن» نداری. حتی لبخند زدن برایت سنگین است.

۲. جدایی عاطفی؛
یعنی ناخودآگاه از لحظه‌های مادری فاصله می‌گیری؛ بی‌میل به نوازش، یا بی‌حوصلگیِ طولانی.

۳. تضاد با خود؛
یعنی آن تصویرِ مادرِ مهربان و آرامی که در ذهنت ساخته بودی، حالا به نظرت گم شده.

یادت باشد:
فرسودگی، نشانه‌ی مادرِ بد بودن نیست؛ بهایِ «سرمایه‌گذاریِ بیش از حد» رویِ کمال‌گرایی است.
تو چون می‌خواهی بهترین باشی، آن‌قدر از خودت داده‌ای که حالا خالی شده‌ای.

امروز به جای اینکه بپرسی «چرا توان ندارم؟»، بپرس:
«چطور می‌توانم فقط ۵ درصد از بارِ ذهنی‌ام را زمین بگذارم؟»

یک لیوان چای، ده دقیقه سکوت، یا کمک گرفتن از کسی که دوستش داری.
استراحت، جایزه‌ی تو نیست؛ حقِ توست. 🤍

اگر این حس‌ها برایت آشناست، فقط یک ♥ برایم بفرست؛ بدانم که من و تو در این خستگی تنها نیستیم.

و هر وقت دلت خواست حرف بزنی، پیام بده؛ پشتِ این کانال فقط یک آیدی نیست، منم — همان مادری که این سطرها را نوشته. گوش می‌دهم، قضاوت نمی‌کنم، و کنارِ تو می‌مانم. 🤍

🆔 حریم عشق | روانشناسی مادر
@HarimeMadarr

۱ پاسخ

ب کجا پیام بدیم من خسته ام میخوام کلا بچه و شوهر و خونه زندگی و ول کنم یه روز فقط تو سکوت باشم

سوال های مرتبط

مامان حلما مامان حلما ۱۰ ماهگی
گاهی که خانه‌ی کوچک‌مان در سکوتِ بعد از خوابِ او آرام می‌گیرد، می‌نشینم و به نقطه‌ای خیره می‌مانم. در آن لحظات، دلم برای «منِ» قبل از بارداری تنگ می‌شود.
دلم برای آن روزهایی لک زده که صبح‌ها را نه با صدای گریه‌ی نوزاد، که با کش‌وقوسِ آرامِ بدنم و سکوتِ صبحگاهی آغاز می‌کردم. برای آن‌وقتهایی که می‌توانستم بدون اینکه نگرانِ وقتِ شیردهی یا بیداری کسی باشم، ساعت‌ها کتاب بخوانم، به پیاده‌روی بروم یا حتی درِ خانه را پشت سرم ببندم و بی‌دغدغه، ساعتی برای خودم باشم. آن روزها، دنیایم محدود به رویاهای خودم بود و هیچ‌چیز، هیچ‌چیزِ دیگر، سنگینیِ مسئولیتِ جانِ کوچکی را روی شانه‌هایم نمی‌گذاشت.

اما هنوز در همان فکر و خیال‌ها، صدایِ نفس‌هایِ منظم و عمیقش از اتاقِ بغلی می‌آید. به سمتش می‌روم، کنارش می‌نشینم و انگشتانِ کوچکِ دستش را که در خواب مشت کرده، لمس می‌کنم. آنجاست که تمامِ آن دلتنگی‌هایِ خاکستری، در گرمایِ وجودِ او رنگ می‌بازد.

من بابتِ از دست دادنِ آن آزادی‌هایِ ساده، گاهی سوگوارم؛ بله، انکارش نمی‌کنم. اما وقتی چشمانش را باز می‌کند و با نگاهی که انگار تمامِ هستیِ مرا در خودش دارد به من می‌نگرد، حس می‌کنم قلبم در سینه برای گنجایشِ این‌همه عشق، خیلی کوچک است.

من، همان زنی هستم که دلش برای تنهایی‌هایش تنگ شده و همان زنی که حالا، با وجودِ این دخترک، به تمامِ معنا «کامل» است. این تضاد، این سنگینی و این شیرینیِ هم‌زمان، شاید عجیب‌ترین تجربه‌ی زیستن باشد؛ اینکه بدانی بخشی از خودت را در گذشته جا گذاشته‌ای، اما در عوض، دنیایی را به دست آورده‌ای که با هیچ‌چیزِ دیگری در این جهان عوضش نمی‌کنی.»
مامان سمانه مامان سمانه ۱۰ ماهگی
درد دل با خدا
خدای مهربانم
تو از همه‌ی زوایای پنهان و پیدای زندگی‌ام باخبری؛ از خستگی‌هایی که در نگاهِ من پنهان می‌شود، از اشک‌هایی که قبل از فرو ریختن، در دلم می‌سوزد،
و از آه‌هایی که حتی فرصت بیرون آمدن از سینه‌ام را پیدا نمی‌کنند.
پروردگارا
من در میانِ نقش‌های متعدد زندگی‌ام،
گاه آن‌چنان خسته می‌شوم که خودم را در شلوغیِ روزمرگی گم می‌کنم.
تو می‌دانی میانِ مادر بودن، همسر بودن، فرزند بودن و محصل بودن،
چه اندازه دلم به یک آغوشِ امن نیاز دارد؛
آغوشی که جز نزد تو نمی‌یابم.
خدایا
گاهی در سکوتِ شب،
ترس‌هایم از آینده، اشتباهات گذشته،
و ناتوانی‌ام در برابر بعضی لحظه‌ها رو به روی من می‌ایستند.
من با تمام این ضعف‌ها و دل‌تنگی‌ها، به سوی تو می‌آیم،
چون می‌دانم تنها تویی که قضاوت نمی‌کنی،
بلکه می‌شنوی، می‌بخشی و آرامش می‌بخشی.
از تو می‌خواهم
قلبِ خسته‌ام را در پناه رحمتت آرام کنی،
ذهن مضطربم را از هجومِ نگرانی‌ها رها گردانی، و به من نیرویی عطا کنی
تا در این راه دشوار، هم در امتحانات زندگی و هم در مسیر علم، استوار بمانم و مأیوس نشوم.
خدایا
به تو شکایت نمی‌آورم از روی بی‌صبری،
بلکه چون تو را نزدیک‌ترین مهربان می‌دانم، حرف‌هایم را پیش تو می‌گویم.
تو خود می‌دانی در دل من چه می‌گذرد،
پس آن‌گونه که شایسته‌ی کرم توست،
برایم گشایشی از جنس نور، امید و آرامش رقم بزن.

پروردگارا
دستم را رها مکن، کاری کن که در هر خستگی و اندوه،اولین نامی که بر زبان و در دل من می‌نشیند، نامِ تو باشد.»

#دندان #الرژی نوزاد #تناسب اندام #واکسن #سوراخ گوش

#گوش و شنوایی #پوشک #پریود #ترک پوستی #قلب #رفلاکس #کولیک #گهواره#استفراغ نوزاد
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۱ ماهگی