همیشه تجربه خوب دیگران از یه دکتر دلیل بر این نیست که شما هم تجربه خوبی خواهید داشت از این به بعد سعی میکنم خودم تجربه کسب کنم و خودم بیشتر دقت کنم تو طرز برخورد و رسیدگی هر دکتر و طبق اون برای چیزای مهم انتخابش کنم نمیخوام بگم دکتر بدی بود و اصلا نمیخوام اسمش رو هم بیارم خوب نیس بگم،ولی مامانم بهم گفته بود همین دکتر خودت خوبه دکترتو عوض نکن و خودم تو دوراهی بودم ولی بازم طبق نظر بیماراش اون دکتر رو انتخاب کردم و لحظه اخری دکترمو عوض کردم که نباید میکردم،ولی تو بیمارستان پسرم همه چیش خوب بود و یکم زردی داشت که پایین بود ولی بستری نشد و گفتن ۲۴ ساعت بعد ببرش ازمایش بده و مرخص شدیم اومدیم خونه و من با کلی چالش جدید مواجه بودم که من هیچی از بچه پاری بلد نیستم یعنی من از پسش برمیام؟ اگه گریه کنه و ندونم چی میخواد نتونم ارومش کنم چی؟من مونده بودم با کلی چالش و سوال توی ذهنم ولی خداروشکر دارم خوب از پسش برمیام ولی مادر شدن پر از نگرانی های مختلف که ادم دیگه اون ادم سابق نمیشه ته قلبش یه نگرانی هست که هیچوقت کم نمیشه اگه یک لحظه ازش دور شم ذهنم پر از سوال میشه حتی وقتی دستشویی میرم با خودم میگم نکنه گریه کنه نکنه بترسه من نیستم،یه وقتایی یادم میره که دستشویی دارم،منی که قبلا از خواب پامیشدم اول موهامو شونه میکردم و به خودم میرسیدم الان اصن خیلی از کارامو یادم میره حتی وقتی حموم میرم همش ذهنم درگیره پسرمه

این خاطره رو بخونین اگه دوس داشتین راجب زردی پسرم هم خاطره دارم که خیلی پرچالش بود برامون اگه دوس داشتین اونم براتون مینویسم😅

۲ پاسخ

چراازدکترتون ناراضی بودین

قشنگ بود🌸🌿

سوال های مرتبط

مامان سارینا🌺 مامان سارینا🌺 ۶ ماهگی
یادمه وقتی یکی می‌گفت بچم سرما خورده دارم گریه میکنم بهش میگفتم قوی باش اگر واسه چیزای به این کوچیکی گریه کنی دیگه هیچی! خودم تو بارداری کلی چالش داشتم اما میشد مدیریت کرد میشد با انرژی مثبت ردش کرد، اما الان هر لحظه دلم واسه بچم کبابه، اون از روزی که زود دنیا اومد، اون از روزی که زردی داشت تا همین پریروز که دیگه خودم حس کردم خیلی بهتر شده و امروز که بردم دکتر و دیدم واقعا پایین اومده اما دو روزه بالا میاره، واقعا با این حجم بدن دردی که خودم دارم باید کمک حال بچه باشم، کمکی هم دارم ولی خب دلسوزی های مادرانه خودم یه طرف، حال جسمی خودم طرف دیگه، آدم انگار دیگه نمیتونه به خودش فکر کنه، شاید تو بارداری میتونستم ذره‌ای به خودم فکر کنم اما الان همه فکر و ذکرش آیلینه که زودتر خوب بشه، هر بارم خوب میشه بعدش چالش جدید داریم و با یه چیز دیگه باید سر و کله بزنیم. برامون دعا کنید زودتر خوب بشه بچم از بس بالا آورد دیگه نا نمونده براش، کلی هم دارو داده دکترش که اگر خوب نشد فردا بازم ببرم این بار سرم بزنه دلم کبابه براش هر بار کلی سوزن سوزن کردن بچمو
مامان آنا مامان آنا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی، قسمت سوم
من بیمارستان صارم تهران زایمان کردم. کل زایمانم ۴ ساعت نشد و خیلی خوش‌زا محسوب می‌شدم. دکتر دکتر کرم‌نیا بود و از لحظه‌ای که اومد تا بعد تولد بچه کنارم بود و کلی بهم دلگرمی داد. بخیه‌هامم خودش زد و کارش حرف نداره. از اول بارداری هم من رو تشویق و حمایت کرد و واقعاً براش مهمه که کسی که می‌خواد طبیعی زایمان کنه. ماماها و محیط زایشگاه خیلی آروم بود و همه چیز داشت. همسرم از اول کنارم بود و حضورش خیلی تأثیر داشت. من همش نگران بودم که بعد اون همه درد کشیدن نتونم و سزارین بشم که خدا رو شکر اتفاق نیفتاد.
من باز هم برگردم عقب انتخابم زایمان طبیعیه. حالم از کسانی که سزارین شدند خیلی بهتره و احساس می‌کنم خیلی سلامت‌ترم.
برای تحمل اون درد خیلی آمادگی روحی و ذهنی لازمه و من خوشحالم که از پسش براومدم. موقع زایمان به خودم می‌گفتم این همه زن در طول تاریخ تونستن و تو هم می‌تونی و سعی کردم به بدنم اعتماد کنم. امیدوارم همه زایمان راحت و خوبی رو تجربه کنند.
مامان پرتقال🍊 مامان پرتقال🍊 ۱۲ ماهگی
📌تجربه زایمان پارت سه

رفتیم تو بخش یه پرستار برام شیافت گذاشت و لباسامو عوض کرد و رفت بچمو اورد گذاشت رو سینه ام🥹
حسی که اون لحظه داشتمو هیچ جوره نمیتونم توضیح بدم خیلییییی خوب بود همش میگفتم من اگه بچمم بیارن باورم نمیشه که این چجوری از شکم من اومده بیرون اصن اینو من خودم زاییدم آیا؟ واقعیه یا کیکه؟ 😂
ولی وقتی گذاشتش رو سینه ام حس کردم یه تیکه از وجودم رو بهم برگردوندن
باصدای بلند گفتم ای روووود قشنگم و بعدش خدارو صدهزار مرتبه شکر کردم بخاطرش
تا چند ساعت گفتن که نباید چیزی بخورم . تو بیهوشی برام سوند رو گذاشتن و در اوردن فشار های رحمی هم فقط اخرش متوجه شدم
پرستار اومد برا بلند شدن از تخت کمکم کنه یادم افتاد که اول باید پاهامو از تخت اویزون کنم
کل سختی زایمان فقط همینجا بود یکم سخت بود برام بلند شدن بقیشو اصلا نفهمیدم با کمکش تا نزدیکای سرویس بهداشتی رفتم و بعدش دیگه خودم سرپا شدم
خیلییییی خوب بود دست دکترم خیلی سبک بود برام و اگه صدبار برگردم عقب بازم سزارین و بازم همون دکتر رو انتخاب میکنم🥹
مامان لیمو ترش مامان لیمو ترش ۱ ماهگی
شب اول بعد از سزارین که بلند شدم راه برم دست همسرم رو گرفتم تا با کمک اون لباس عوض کنم و اونقدر حالم بد بود که با خودم میگفتم چه غلطی کردم باردار شدم :)
اون شب هم مثل همه ی شب‌هایی که تو بارداریم با استرس و گریه صبح کردم گذشت .خیلی حرفامو اینجا نوشتم که یادم نره من به عنوان یک زن تونستم یک قلب رو توی وجودم زنده کنم و به دنیا بیارمش و برای وجودش جونم رو بدم ...
من توی مدت بارداری دوبار سونو چسبندگی دادم و همه چی اوکی بود؛ اما تو اتاق عمل دکتر گفت اگه بعد از ده روز از واژنت نخ آبی اومد نترسی که بخیه باز شده؛ یکم چسبندگی داشتی و درست کردم؛ و من که داشتم به اون سونوها فکر میکردم؛ از نازکی رحمم گفت که اگه بخوام دوباره اقدام کنم به پزشک معالجم بگم و من که این نه ماه رو با استرس گذرونده بودم فقط به سلامت گل پسر فکر میکردم که تو سونوی اخر وزنش کم بود و نکنه بره دستگاه ... !!!
الان از خدای مهربونم میخوام هیچ بچه ای مریض نشه
مامانا رو از هر بلایی حفظ کنه
و خودش مواظب خانواده هامون باشه
خدایا بغلم کن هنوز ...
مامان ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ــــߊ‌ࡍ߭ مامان ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ــــߊ‌ࡍ߭ ۴ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین
وقتی دیدمش فقط خداروشکر میکردم
بهترین و زیباترین لحظه تمام عمرم رو تجربه کردم و قشنگترین روز زندگیم شد
بعد منو بردن تو ریکاوری،پاهام رو حس نمیکردم ،میگفتن پاهات رو باید تکون بدی تا ببریمت تو بخش ،پسرم رو آوردن و بهش شیر دادم ،بعد که تونستم پاهام رو تکون بدم منو بردن تو بخش ،من بیمارستان عرفان سعادت اباد زایمان کردم ولی اصلا راضی نبودم از خدمات بیمارستان با اون همه هزینه ای که از ما گرفتن ،لباسی که تن من کردن جنسش پلاستیکی بود و ادم بو می‌گرفت، چون اتاق هم گرم بود ،تختی که داشتن تشک و رو اندازی که داشت پشم شیشه بود ،اصلا یه وضعی، ادم خیس عرق می‌شد با اون حالش،‌تخت همراه از این صندلی های تاشو بود که قراضه بود و طفلک مامانم که همراهم بود کمر درد گرفت روی اون خوابید چون تخته لق میزد، لباسی که به نوزاد دادن هم افتضاح بود،پرستارها هم که باید ۴،۵ بار صدا میکردی تا بیان به دادت برسن،دمپایی که به من دادن سایز ۳۷ بود ،فکر کن پای من سایزش ۴۰ عه ، با اون همه ورم باید ۴۵ میدادن 😄 ولی به همه ۳۷ دادن ،بنجل بازار رو برای پک بیمارستان جمع کرده بودن ،غذا هم که نگم براتون...
بخاطر همین میگم اصلا بیمارستان خوبی نبود ،تازه خصوصیه و کلی پول گرفتن،اگه برگردم عقب هرگز این بیمارستان نمیرم ،البته تخت کناری من هم همین نظر رو داشت و واقعا عصبی کرده بودن ما رو
ولی دکترم رو واقعا دوست داشتم و خیلی راضی بودم از کارش،
ادامه پارت بعد...
مامان ماهک🧿 مامان ماهک🧿 ۱۴ ماهگی
بچه ها از وقتی زایمان کردم دلم یه جوریه خیلی نگرانی تو دلمه انگار از یه چیزی میترسم که نکنه یه اتفاق بد بیفته
به خاطر نوزاد من وهمسرم نمیتونیم کنار هم بخوابیم وتا صبح نا آرامم .همش تو اتاقی که با بچه هام خوابه رو نگاه میکنم .حتی به فکر بچهام نیستم چون شوهرم خیلی مراقبه برای آب و دستشویی وبی خوابی و......ولی دلم یه جوریه نمیخوام ازش دور بمونم .ولی نمیشه بهش احتیاج دارم این روزها انقدر در گیر بودیم از قبل زایمان تا عمل تا زردی بچه و......انگار ۱۰۰۰ساله همسرم رو ندیدم وفاصله داریم .نمیدونم اگه مادرم بره .هم میشه کنار هم بتونیم باشیم یا نه .اصلا حس بدیه نمیخوام ادامه پیدا کنه .ازم دور باشه اونم خوابش بهم خورده وروز هم مشغله داره .کلا از همه چی تو دنیا واسم مهم تره وقتی برای این که خوابش بگیره میبینم سرش تو گوشه حس بدی دارم افکار منفی میاد سراغم .البته تا قبل زایمان با هم سرمون تو گوشی بود تو اینستا وگوگل و.....نمیدونم چرا حسم نمیتونم کنترل کنم .حتی یه جنسی رو برای فروش میزنه تو دیوار بدم میاد چت کنه با مشتری 😱😱😱😱دست خودم نیست
مامان پِسته🤰😎🧒🧿🫀 مامان پِسته🤰😎🧒🧿🫀 ۱ ماهگی
یعنی بیمارستانی هست که وقتی بچه به دنیا بیاد همون اول آزمایش های اولیه مثل زردی،فاویسم،و غیره رو نگیره؟؟؟😕😕😕😕
من پسرم ۲۷ که به دنیا اومد فرداش که مرخص شدم بهمون گفتن ۴۸ ساعت بعد ببرید متخصص کودک
با اینکه خوده دکتر کودک اومده بود چک کرده بود تو خوده همون بیمارستان
ما پسرمو بردیم دکتر شخصی
براش آزمایش نوشت
بچه هم فاویسم بود هم زردی داشت😕
زردیش هم روی ۱۲.۸ بود
۲ روز هم بود تو خونه بود و ما خبر نداشتیم که بچه زردی داره اونم این همه بالا خیالمون راحت بود که بیمارستان میگیره وقتی چیزی نگفتن یعنی نداره
سریع بچه رو بردیم ۱۷ شهریور رشت متخصص اونجا هم دید دوباره آزمایش نوشت اومده بود رو ۱۷.۱ هی داشت می‌رفت بالا دیگه بچه رو بستری کردن
خدا رحم کرد بهمون
دوباره من با این وضع خون ریزی و بخیه موندم بیمارستان بالا سره بچه
حالا همه اینا به کنار شکره خدا زردی پسرم ۲ روزه اومد پایین و مرخص شد
یعنی از بی در و پیکر بودن یه بیمارستان که نوزاد به دنیا میاد آزمایش های اولیه رو نمیگیره از اون بدتر دکتره احمقی که نتونسته تشخیص بده بچه زردی داره آدم واقعا میمونه چطوری دیگه به این بیمارستان ها و دکترا اعتماد کنه
سطح بیمارستان کوثر آستانه از یه درمانگاه هم کمتره خیرنببینن خدا رحم کرد چیزی نشد پسرم
البته تو همون کوثر هم هستن آدم ها خوب و با وجدان و کار راه انداز ولی آدم های اینطوریش بیشتره😕😕😕
والا الزهرا به اون الزهرا بودنش که همه بد میگن ازش پسره اولم که اونجا به دنیا اومد خودشون تمامی آزمایش های اولیه نوزاد حتی بیشتر از اون هم چندتا گرفتن اون وقت اینجا اینطوری 😕😕😕
مامان دلانا مامان دلانا ۱۴ ماهگی
یکم درد و دل کنم از حال و روز روزای سختی که گذشت و تبدیل به بهترین دوران زندگیم شد🤱🏻❤️
هیچ وقت فکر نمی‌کردم که مادر شدن مسئولیت به این سنگینی باشه ، دارم از دل روزایی می‌نویسم که دلم لک زده واسه یه ساعت خواب بیشتر ولی تا یه ساعت بیشتر می‌خوابم تموم وجودمو استرس و عذاب وجدان میگیره که نکنه بچم گرسنه بوده و من خوابیدم
دلانایِ من ،قندِ روزای تلخِ مامان ، با اینکه اونقدررر عجله داشتی که زود به دنیا بیای و توی ۳۲ هفته وجود پاکتو به آغوش مامان هدیه بدی ، با اینکه توی NICU کلی روزای سخت با هم داشتیم ولی مامانه تو شدن ارزششو داشت
هنوزم کابوس شبایی رو میبینم که با بابایی تا خود صبح گریه میکردیم تا حالت خوب بشه و این باعث شده اگه توانم برای نگهداری ازت ۱۰۰ هست من هزارمو بذارم برات و روزی هزاربار خداروشکر کنم به خاطر وجودت 💋🥲
منی که نازپرورده خونه بودم و هیچی از بچه داری بلد نبودم هیچ وقت یادم نمیره که توی دستگاه اولین بار چجوری با لرزش دست خودم پوشکتو عوض کردم ، خودم قطره قطره با سرنگ بهت شیر میدادم
دختر قویِ من مامان به وجودت افتخار می‌کنه
خواستم بگم با اینکه هنوزم استرس و دلهره دارم و یه لحظه آروم نمیتونم بخوابم ولی حاضر نیستم یه لحظه این لحظات قشنگ رو با هیچ چیزی توی تاریخ عوض کنم
#نوزاد نارس
مامان نُقل مامان نُقل ۱۰ ماهگی
فقط توی ذهنم گفتم خدایا خودمو بچمو به تو میسپارم ، فکر میکردم میمیرم اون شب ، رفتم توی اتاق عمل به دیوار خیره شدم امپول زدن و همه کار کردن شکمو پاره کردن و بچه رو دنیا اوردن و شستن و اوردن گذاشتنش روی صورتم و من هنوز مات و مبهوت به دیوار نگاه میکردم و باورم نمیشد اینقد شب سختی داشته باشم ، خداروشکر بچم دستگاه نرفت و نخورده بود و سالم بود ، سه روز بیمارستان بستری بودم ولی من از سزارین وحشت داشتم ، از اون ماساژ شکمی از این نقاحت از همه چیزش ، خلاصه که بچه دنیا اومد و همه چیز اوکی بود و من حتی بعد از سزارین هم صدام در نیومد ، حتی همین الان هم که هنوز درد دارم صدام در نمیاد ، از روزی هم که اومدم خونم سرپام یه روز هم نخوابیدم ، روزای سختی بود اینقد سخت بود که خیلی چیزا شو یادم نمیاد ، من کلن اینطوری ام که وقتی یه اتفاق خیلی بد برام میوفته فراموشی میگیرم ، فراموشش میکنم خیلی چیزاش یادم نمیاد ، اینقد هی این خاطره برام کمرنگ میشه که همین الان باورتون اگه بشه من واقعا یادم نمیاد بعد از اتاق ریکاوری که اومدم بیرون ، بعدش چیشد ، من حتی شیاف هم نمیتونستم بزارم چون مامانم باید برام میزاشت روم نمیشد و نمیدونستم پمپ درد میشه بزاری ، خلاصه که بدترین و بهترین شب زندگیم همون شب بود ، ساعت ۹ شروع شد و ۹ و نیم پسرم دنیا اومد ولی اون نیم ساعت قد یک روز برام گذشت...