پارت بعدی :

خلاصه، چهار روز خیلی سخت و بد رو گذروندیم تا رسید به پنجشنبه.

اون شب از شدت فکر و خیال خوابم نمی‌برد. اومدم توی گهواره نوشتم:

«بچه‌ام رو فردا از دست می‌دم. این آخرین شبیه که داره لگد می‌زنه. این آخرین شبیه که دارم حسش می‌کنم.

صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم. رفتم دستشویی و یک نوار بهداشتی خیس گذاشتم توی شورتم. شورتم رو خیس کردم و شلوارم هم کاملاً خیس شد.

مدارکم رو برداشتم و با یک ساک راه افتادیم سمت بیمارستان. پدر و مادرم هم از اون طرف خودشون رو به بیمارستان رسونده بودن.

رفتم بالا، خودم رو زدم به در و دولا‌دولا راه رفتم. سریع رفتم داخل بخش زنان و گفتم: «کیسه‌آبم پاره شده.»

اونا هم سریع دویدن سمت من

من رو بردن و روی تخت خوابوندن.

شروع کردن معاینه

خیلی ترسیدم

خب در واقعیت اصلا کیسه اب من پاره نشده بود

حال عمومی بچه هم عالی بود

حال خودمم خوب بود

من الکی ادای بد میومدم

میترسیدم بفهمن و شر بشه برام

شروع کردن هی سوال پرسیدن ، اطلاعات گرفتن

از این طرف یهو یه ماما اومد معاینه واژینال کنه

۶ پاسخ

الان چ حسی نسبت به بچه داری دوسش داری واقعا یا ازروی ترحم بهش میرسی دوست داری چیزیش بشه الان ؟

االهی

عزیزم چقدر سختی کشیدی و داری میکشی انشالله واقعا خدا صبر بهت بده و توانایی
واقعا امیدوارم ازمایش ژنتیک از همه لحاظ بدون مشکل باشه مشکل شنوایی هم چون زود به دنیا اومده اینجوریه مطمئن باش حل میشه گلم شکاف کامشم من تو عکسایی که گذاشته بودی دیدم خیلی زیاد نبود زود با یه جراحی کوچیک حل میشه ❤️

الهی بگردم

ای خدا جووونم حکمتت رو شکر
واقعا سخته نمیتونم حتی
بگم چقد قوی بودی واقعا

آخی عزیزم.چ حال بدی داشتی خیلیا شاید درکت نکنن.ولی خدا میدونه چی بهت گذشته.

سوال های مرتبط

مامان نور مامان نور ۸ ماهگی
بخش آخر
ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه بردنم ریکاوری برام پمپ درد رو وصل کردن بعد عمل به شدت دچار لرز شدم روم پتو بود ولی مثل چی میلرزیدم حدود یساعت اونجا بودم که تختم رو عوض کردن که منو ببرن بخش بلند کردن من همانا و جیغ کشیدنم از درد همانا درد داشتم و بی اختیار گریه میکردم از درد دوباره هم توی بخش یبار دیگه تختم رو عوض کردن و لباس بیمارستان تنم کردن و دوتا شیاف برام‌ گزاشتن پمپ درد رو هم هر یک ربع فشار میدادم تا کم کم درد هام خوابید
فردا صبح هم سوند رو برام‌کشیدن و گفتن باید پاشی راه بری بزور نشستم و تا اومدم بلند شم سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت حدود نیم ساعت رو تخت نشستم و دوباره دراز کشیدم بعد یکساعت دوباره با کمک مامانم و بهیار بلند شدم و حدود دو دقیقه راه رفتم و دوباره رفتم روی تخت از درد به خودم‌ می پیچیدم بعد از اون بلند شدن و راه رفتن برام آسون تر شده بود در آخر هم ساعت ۱۹ دوتایی باهم مرخص شدیم و برگشتیم خونه
پ.ن: از سزارین راضی بودم؟ اصلا و ابدا حتی حاضر نیستم دوباره تجربه اش کنم و فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۷ ماهگی
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۸ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان 🎀فسقل خانم🎀 مامان 🎀فسقل خانم🎀 ۹ ماهگی
مامان اهورا مامان اهورا ۳ ماهگی
پارت بعدی :
نه من و نه شوهرم اصلاً حال خوبی نداشتیم. شما فکر کنید تمام آرزوهایی که دارید، یک‌باره بر باد بره.

من بارداری خیلی راحتی داشتم. همه حسرت می‌خوردن؛ نه ویار داشتم، نه حال بدی، نه شکمم خیلی بزرگ شده بود. همه‌چیز آن‌قدر خوب پیش می‌رفت که اصلاً باور نمی‌کردی من باردارم، چه برسه به اینکه قرار باشه بچه‌ام با چنین مشکلاتی روبه‌رو بشه.

یک‌دفعه، ماه هفتم، به این نتیجه رسیدم که شاید خدا می‌خواد من رو امتحان کنه؛ اون هم با بچه‌ام.

همه‌چیز خیلی سخت بود. اینکه بخوام بچه‌ام رو از دست بدم، سخت‌ترین چیز دنیا بود؛ ولی سخت‌تر از اون، این بود که بمونم و عذاب بکشم. بین یک دوراهی خیلی بد گیر کرده بودم.

قلبم مادر شدن رو می‌خواست. بچه‌ام رو می‌خواست، لگد زدن‌هاش رو می‌خواست، احساس کردنش رو می‌خواست. اما عقلم فقط حال خوب خودش رو می‌خواست؛ اینکه بچه‌ام عذاب نکشه، اینکه نیاد توی این دنیا و قرار باشه تا آخر عمرش درد و عذاب بکشه.

از طرف دیگه، حرف‌های دکترها خیلی روی من تأثیر گذاشته بود. می‌گفتن: «بچه‌ات قراره شبیه قورباغه باشه. بچه‌ات نمی‌تونه نفس بکشه. شاید سرش اون‌قدر بزرگ باشه که اصلاً نتونه سرش رو از بغلش بلند کنه.»

همه این حرف‌ها من رو ترسونده بود.
ق
🫀👨‍👩‍👧 🫀👨‍👩‍👧 قصد بارداری
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی
مامان نفس مامان نفس ۵ ماهگی
مامان علی🩵 مامان علی🩵 ۳ ماهگی
پارت ۴
💙🩵💙🩵💙
رفتیم خونه و من بعداز یه دوش آب گرم خوابیدم
بعد حدودا ساعت سه نصف شب یهو از خواب بیدار شدم رفتم دستشویی باز اومدم بخوابم ولی خوابم نبرد خودمو سرگرم گوشی کردم تا شاید کم کم خوابم ببره مدتی گذشت که حس کردم انگار یه چیزی مث ترشح داره از میریزه خب گفتم طبیعیه مشکلی نداره همیشه همین‌طور بوده ولی انگار تمومی نداشت گفتم چی بود که تموم نشد راستش یکم ترسیدم محکم پاهامو بهم چسبوندم و یواش از رو تخت پاشدم اومدم پایین تا شوهرم بیدار نشه
ولی همین که ایستادم بیشتر ریخت یه آب داغی ازم می‌ریخت و من تصور همچین چیزی رو نداشتم دیگه فهمیدم کیسه آبم پاره شده
شوهرمو بیدار کردم تا کمکم کنه آماده بشیم بریم زایشگاه
من فقط یه جا خشکم زده بود اون اومد لامپ اتاقو روشن کرد که دیدم یه چیزایی رو فرش اتاق ریخته سبز بود با خودم گفتم مگه قرار نبود کیسه آب پاره میشه آبش زلال و بی رنگ باشه پس این چیه؟
ترسم به واقعیت تبدیل شده بود جنین مدفوع کرده بود😟
مامان پناه گلی😍 مامان پناه گلی😍 ۱۴ ماهگی
بعد از دوماه میخوام تجربه زایمانم رو بگم😜
اولش بگم که توی بارداری خیلی کمردرد و درد واژن زیاد داشتم نتونستم ورزش و پیاده روی کنم.
39هفته بودم رفتم معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود.
فکر کنم معاینه تحریکی هم کرد چون خیلی درد داشتم .ساعت12ظهر بود
بعد اومدم خونه و طبق معمول کارامو کردم و خوابیدم .ساعت 7عصر دیدم لباس زیرم خونی شده .ماما بهم گفت که اگه لکه بینی داشتی طبیعیه نترس برای معاینه اس ولی اگه خونریزی بود بیا بیمارستان.
منم چون لکه داشتم دیگه نگران نشدم.
به کارام می‌رسیدم و کم کم هم درد داشتم در حد درد پریودی
و هی بیشتر میشد
اون شب رو هی بیدار میشدم و می‌خوابیدم با درد .مامانم گفت اگه دردت زیاد بود بیدارم کن بریم بیمارستان اذیت نشی.
چند بار هم نصف شب بیدار شد گفت زیاد درد داری گفتم نه قابل تحمله.
صبح به همسرم گفتم من کل شب رو درد داشتم اصلا متوجه هم نشدی😁
)یادم رفت بگم شب ساعت 11تا12رفتیم توی کوچه من آروم پیاده روی کردم)
همسرم صبح گفت نمیرم سرکار تا اگه لازم بود بریم بیمارستان که گفتم نه تو برو مامان هست پیشم نیاز بود زنگ میزنم بهت..
زایمان دومم بود نمی‌خواستم زود برم زایشگاه .چون زایمان اولم کیسه آبم داره شد بدون درد رفتم اونجا خیلی اذیت شدم و راه به راه میومدن معاینه میکردن و توی سن19سالگی12ساعت درد کشیدم.
بلآخره همسرم رفت و منو مامانم هم مشغول تمیز کردن خونه شدیم و بیشتر کارها رو میگفتم بده من انجام بدم که بتونم دردام رو کنترل کنم .اگه بشینم دردام بیشتر میشه.به هرحال جاروبرقی و شستشوی سرویس بهداشتی و تمیز کردن اجاق گاز و ......
توی این حین هم همسرم زنگ میزد و حالمو میپرسید
.