تووی زندگیم تا سی سالگی هیچ وقت دغدغه مادر شدنو نداشتم . من همیشه آدم سرسری بودم . دانشگاه؟ خب میرم . ازدواج ؟خب میکنم . کار ؟ خب باشه.بچه؟...بچه ؟ ... خب ... نمیدونم ! سی سالم که شد دیدم همه آدمای دورم بچه هاشون دارن میرن مدرسه.نه که مسابقه باشه، نه که بترسم جا بمونم اما با خودم گفتم من بچه نمیخوام؟ما بچه نمیخواستیم ؟فک کردم ، فک کردیم.دلم خواست . دلمون خواست. واقعا خواست . با خودم گفتم خب ، اقدام میکنیم ، میشه دیگه ... مگه چمه ؟ مگه چمونه ؟ بچه هم میخوام ... بچه هم میخوایم...وقتی به همسرم گفتم باردارم گوله گوله اشک ریخت من نمیدونستم دارم مهمترین خبر دنیا رو به یه مرد میدم تا وقتی خم شد، نشست، سجده کرد و گفت خدایا شکرت و من یادم اومد این همون علیرضای با احساسیه که انتخابش کردم و تووی بالا پایین زندگی مدتها بود این روی حساسشو ندیده بودم. از اون لحظه خون تووی رگامون میجوشید ، خوش بودیم ، دلمون خوش بود ، همه چی قشنگتر شده بود، سیسمونی خریدنم خیلی خوش گذشت، کلا اون نه ماه با همه سختیاش خیلی خوش گذشت ، یه انتظار شیرین ، یه هیجانی که زیر پوستمون بود اما...من هیچ تصوری ، هییییچ تصوری از دنیای بعد از بچه دار شدن نداشتم . سه روز اول توو شوک بودم ، نه بلد بودم پوشک ببندم ، نه بلد بودم بچه رو بغل کنم نه بلد بودم شیر بدم. با خودم میگفتم پس اون غریزه لعنتی که همه میگفتن کجاست؟ مگه نمیگفتن کاری نداره ، مگه نمیگفتن آدم غریزی مادرانگی میکنه؟ بعد فهمیدم اگه نصف وقتی که واسه سیسمونی خریدن گذاشته بودم برا یاد گرفتن صرف کرده بودم کلی جلو بودم .
(۱)

تصویر
۲۰ پاسخ

مامانِ محمد جواد اشک منو درآوردی

چه زیبا نوشتی 🥹

🥺🥺🥺اوخی فدای احساس قشنگت
چقد قشنگ حرف دل مامانا رو زدی🥺😍
تولد محمدجواد جون مبارک باشه زیر سایه پرمهر پدرومادر بزرگ بشه🌱✨♥️

عزیزم تولدش مبارک باشه ان شاالله هزاران سال آغوش گرمتون کنارش باشه

اشکمو دراوردی مامان محمدجواد😢🥺❤️خدا نگهدارش باشه

خیلی قشنگ نوشتی فروغ جانم خیلیییی
تولد محمدجواد نازم مبارک باشه❤️❤️❤️

الهی آمین انشالله همیشه کنارهم شادباشین.اشکی از چشمتون میاد اشک ذوق باشه

تولدش مبارک باشه عزیزم 🥹🩷

بغض کردم تولدش مبارک عزیزم دامادیشو ببینی 🥺😭❤️

چقد قشنگ احساساتت رو گفتی

ای جانم 🥹 تولد گل پسرتون مبارک❤️
دقیقا منم مثل شما بودم و هستم، ۳۰ سالگی بچه دار شدم ولی با این تفاوت که من اندومتریوز داشتم و دکترا ازم قطع امید کرده بودن ، درسته بچه نمیخواستیم به این زودیا ، ولی میگفتن باید تخمکاتو فریز کنی و تخمداناتو برداریم بعدا هر موقع خواستی بچه آی وی اف کنی.... ولی من زیر بار نرفتم ، سپردم به بالایی و گفتم هرچه بادا باد تا اینکه بعد چند وقت کاملا بطور طبیعی فهمیدم باردارم ، قرار شد موقع سزارین باز تخمدانامو بردارن چون از کار افتاده بودن !!! ولی بازم معجزه ای رخ داد و تو اتاق عمل دکتر گفت به تخمدانات دست نزدم و کیستارو برداشتم فقط.... الان به لطف خدا هم دخترمو دارم ، هم تخمدان سالم
دختر منم ۱۸ ام یک سالش میشه 🥹

چقدر قشنگ نوشتی خیلی قشنگاااا توصیف کردی حاله هممونو❤️🥹

عزیزم ان شاءلله خیرشو ببینید و دامادیشو ببینی.
زیر سایتون بزرگ بشه ان شاءلله.

عزیزززززم😍😍😍😍🥹🥹🥹🥹

تولدش مبارک 🤩
با خوندن نوشته ات گریم گرفت 🥲

خیلی خیلی قشنگ بود
الهی آمین

💕❤❤❤❤😍😍😍😍

عزیزم اون متن روی عکس چجوری نوشتی

چه احساسات زیبایی
یکسالگی آقا محمدجواد مبارکتون باشه❤🌷

خب ...یاد گرفتم ، سخت بود طول کشید اما ...هنوزم دارم یاد میگیرم ،هنوزم شبا تا صبح صد بار بیدار میشم هنوزم سخته اما گذشت...میگذره.اصلا نمیدونم چرا حالا که یه سال شده حس میکنم زود گذشت ، حالا تولد پسرمونه ، یه سالش شده . پارسال وقتی ساعت ۲ و پنجاه دقیقه صبح تووی اتاق عمل داشتن شکممو بخیه میزدن گریه میکردم و میگفتم خانم دکتر چرا گریه نمیکنه ؟ خانم دکتر خندید و گفت انققققدر گریه بکنه . وقتی پسرمو آوردن و صورتشو به صورتم چسبوندن انگار یه تیکه آتیشو بهم چسبونده بودن ، داغ بود ، نرم بود پف کرده بود . نمیدونستم چی بگم فقط اسمشو صدا کردم و گریه کردم . وقتی توو بخش بغلش کردم حس کردم قلبم داره میاد تووی دهنم . حتی خودمم نمیدونستم چقدر دوسش دارم . به نظرم قشنگترین چیز دنیا بود . بووش کردم و با خودم گفتم پس بوی بچه که میگن اینه . نفسش کشیدم و بازم گریه کردم .حالا یه سالش شده و هنوز خیلی گریه میکنه ، یه سالش شده و غریبه ببینه گریه میکنه ، تشنش باشه ،گشنش باشه گریه میکنه . اونو بخواد اونو نخواد گریه میکنه ، هر وقت گریه میکنه یاد حرف خانم دکتر میفتم . انقققدر گریه بکنه.یه سال پیش فکر نمیکردم دنیامون انقدر بعد اومدن پسرمون عوض شه .‌اما شد و چه خوب که شد.
حالا من یکی رو دارم که ثمره مهرو محبتم وعشقم به همسرمه .یکی که به خاطر داشتنش بعضیا صدام میکنن مامان محمد جواد.خدایا برامون حفظش کن خدایا دردی نداشته باشه هیچ کجای زندگیش خدایا غم نبینه بچم ،خدایا خوش باشه دلش خودش زندگیش ،خدایا تن سالم بهش بده عمر با عزت بهش بده.میگن دعای مادر واسه بچش میگیره پس، خدایا عاقبتشو بخیر کن.
(۲)

سوال های مرتبط

مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان ادرین مامان ادرین ۱۷ ماهگی
مامان 💗💞هانا👶❤ مامان 💗💞هانا👶❤ ۱۴ ماهگی
امروز تولد بچه ام بود.
بالاخره شد یک سال.
یک سال گذشت و چقد سخت گذشت.
وای که چقد سخت بود 🫠
چه شبایی که از شدت بیخوابی گریه نمیکردم چه روزایی که از شدت عصبانیت خودمو نزدم آخه بچه ام خیلی ناآروم بود و منم دست تنها.از یه طرف افسردگی بعد زایمان از یه طرف گریه های بچه بیخوابی استرس از بین رفتن خلوتای دو نفره ی منو همسرم .خلاصه که هر موقه یاد اون وقتام میفتم به حال خودم گریه ام میگیره حتی یه نفر نبود این بچه رو یه ربع از من بگیره من یه نفس بکشم دروغ چرا بعضی وقتا با خودم میگفتم اشتباه کردم
بچه آوردم.خلاصه با هر بدبختی بود از مرحله رو رد کردم
ولی اینو به اونایی که تازه بچه آوردن میگم زمان حلال مشکلاته فقط باید به خودتون زمان بدید که بتوتید با شرایط جدید کنار بیاید.
مطمئن باشید رفته رفته همه چی بهتر میشه به اینم گوش نکنید که بزرگتر میشن سخت تر میشه.و این وفق دادنه کار یه ماه و دو ماه نیس من تازه بعد یه سال دارم با شرایط جدید زندگیم کنار میام.
حقیقتش قبل دنیا اومدن بچه ام تو فکر این بودم که بچه ام شد یه سالش اقدام کنم برا بعدی ولی بعد دنیا اومدن بچه هم نظر خودم هم نظر خودم درباره ی اقدام دوباره برگشت.
به هر حال خداروشکر میکنم به خاطر این دسته گلی که بهم داده و منو لایق مادر بودن دونسته این خانوم خانوما الان شده همه ی زندگی من و باباش.🤌😍😍
مامان نیوان مامان نیوان ۱۶ ماهگی
پارسال ساعت ۵ صبح تو خواب کیسه آبم پاره شد نمیدونم چرا ولی اینقدر ذوق داشتم و سریع رفتم دوش گرفتم اومدم سشوار کشیدم و همسرم و بیدار کردم باورش نمیشد ۱۰ روز زودتر از تاریخ دکتر پسرم و میخوام دنیا بیارم با رقص و خوشحالی تا بیمارستان رفتم بعد از معاینه دردم شروغع شد ولی با همون درد اینقدر خوشحال بودم و هیچ استرسی نداشتم منتظر نتیجه ۹ ماه انتظار بودم که بغلش کنم وقتی برگشتم خونه فکر میکردم خوشبختیم کامل شده امان از رویی که دادم و افسردگی که نصیبم شد در خونم شد کاروانسرا تا ۲ ماه باز بود هر کسی میومد و میرفت میگفتم مشکلی نیست کنار میام ولی دخالتا و گرفتن پسرم به زور و بی اختیاری من از همون اول شروع شده بود چشم وا میکردم پسرم نبود شوهرم میبرد اول صبح خونه مادرش و تا اخر شب من تا دست میزدم بهش میفگ الان خوابوندم بیدار میشد میگفت بغلی میشه یا الان بده بغل خواهر و مادر خودش به جایی رسیده بودم که حتی پوشک بچم و بعد از یه ماه بلد نبودم عوض کنم لباس تنش نکرده بودم و ۳ ماه که شد من از قبل بارداریم لاغرتر شده بودم از غصه 😢 چقدر عذاب کشیدم تا تونستم زندگیم و تا حدی جمع کنم الان یک سال میگذره پسرم من و دوست داره ولی نه مثل باقی بچه ها اونجور که باید وابستم نیست و میدونم که از اول بوی من و نگرفت
مامان رادین👶🏻💋 مامان رادین👶🏻💋 ۱۶ ماهگی
رادین من❤️

فردا ۱۷اردیبهشت ساعت ۸صب رفتم بیمارستان نوارقلب.کوچولوش و گرفتن سنو هارو نگاه کردن گفتن آب دور بچه کمه باید زایمان کنی طبیعی ...
رفتن برام لباس اوردن یه قرصم بهم دادن که درد شروعشه تا ظهر هیچ درد نداشتم .
عصر اومدن به سرم بهم وصل کردن و گفتن بشین پاشو برو تا بچه بیاد پایین..
بازم هیچ دردی نداشتم هم از این که دردم بگیره خیلی میترسیدم هم خیلی خوش حال لودم که قرار بعد از ۳۷هفته ببینمش❤️
ساعت ۸شب ماما اومد گفت درد نداری گفتم نه گفت باید کیسه ابتو خودم پاره کنم پس پاره که کردن درد شروع شد🫤
ماما همراه گرفت بودم با کمک اون ورزش کردم که زود تر به دنیا بیاد و ماما ماساژم میداد که دردم کم بشه :)
ماما گفت فک کنم اینجور که طول میکشه ساعت ۵صب به دنیا بیاد گفتم تا ۵که میمیرم از درد گفت ورزش کن بهتر میشی ساعت ۱/۳۰شب پسر کوچلوی من با عجله اومدم و دنیای منو قشنگ کرد 🥹💓
اخخخخخ صدای گریه های کوچیکش:) سخت بود این یکسال ولی با نگاه کردن و خنده ی تو هیلی قشنگ گذشت جونمی رادین مامانی❤️👶🏻

بمونه یادگاری از خاطره به دنیا اومدنت قشنگم:)💓

۱۴۰۴/۲/۱۸👶🏻💋
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سلام همگی
فردا تولد نوحاست
غیلی احساسی شدم گفتم بیام باهاتون حرف بزنم
خیلی هاتون میدونین پارسال که حامله بودم پدرم خونریزی مغذی کرد و من تو ۳۱ هفته فشار خونم رفت بالا ، ۳۷ هفته زایمان کردم
شب تا صب نوحا پیشم بود صبح بردنش ازمایش و سونو
گفتن پی تی بچه مشکل داره
خون داره زیر پوست سرش
هیدروسل داره( اب دور بیضه )
دنیا رو سرم خراب شد
بچه ی خشگل و نازم حالا این همه مشکل داشت ، همه هی میومدن ملاقاتم گل میاوردن ( میدونستن چقد گل دوست دارم همه اطرافیانم اومدن اتاق پر گل شده بود ) ولی من ته دلم خون بود
تا عصر اون روز دوبار دیگه اومدن ازش ازمایش گرفتن هرکی بعد من زایمان کرده بود مرخص شده بود و گفتن نه باید بچه بره ان ای سی یو سرم نمیدونم چی بگیره که پیتی درست بشه هیچ وقت یادم نمیره چطوری از تو بغلم گرفتن بردنش
منم مرخص شدم رفتم خونه انگار نه انگار زایمان کردم بدون هیچ بچه ای یادمه سوار شدن و پیاده شدن از ماشین برام خیلی سخت بود ولی دیگه هیچ کس حواسش نبود خودم تنهایی رفتم دوش گرفتم
بابام طفلکی با اون سرگیجه تو اتاق برام ریسه نوری وصل کرده بود و بادکنک زده بودن
نوحامو یادم نمیره تو دستگاه به هر دست و پاش یه چیزی وصل بود و دمر خواب بود
کوچولوی نازم
مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱۸ ماهگی
بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن