همه مامانا قطعا وقتی بچه هاشون به دنیا میاد تو اوج خستگی یه چیزایی از ذهنشون میگذره اما خجالت میکشن اونو به زبون بیارن چون دیگران سریع میخوان بگن ناشکری نکن یا اینکه بگن بچتو دوست نداری از این مدل حرفا..
الان که یادم میاد به قبل فکر میکنم میبینم چقدر بعضی وقتا کم میاوردم ،از خانوادم دورم و خانواده همسرم فقط خواهرش هست که اون مشغله خودشو داشت ،تو زندگیم حتی یکبارم نوزادی بغل نکرده بودم و اصلا از نزدیک با بچه ای ارتباط نداشتم تو اطرافیان بچه کوچیک هیچ موقع نداشتن تجربم زیر صفر ،وقتی دخترم دو ماهش بود اینقدر خسته بودمم که یهو آرزو کردم مریض بشم برم بیمارستان بستری بشم اونجا بخوابم استراحت کنم😂😂و چقدر انرژی منفی مهمه و جدا همون شب به حالت خیلی بدی مریض شدم دلم درد گرفته بود از این دکتر به اون دکتر یکی از دکترا تشخیص آپاندیس داد و گفت اورژانسی باید بستری بشی تو بیمارستان دم اتاق عمل دکتره میگفت خانم برو بستری شو و من شوکه شده بودم همسرم میگفت بیا بریم بستریت کنم من قبول نمیکردم دکتره گفت پس با رضایت خودت برو شما شرایطت اورژانسی اونحا از ته دل آرزو کردم حالم خوب بشه برگردم پیش دخترم خیلی دلم براش تنگ شده بود و فقط از خدا میخواستم حالم خوب بشه و برگردم تو خونم ،و با تمام وجودم گفتم نه من نمیخوام فقط میخوام برم خونه قبلش دکترای دیگه برام سرم اینا نوشته بودن زده بودم برگشتم خونه و صبح حالم خوب خوب شد بعدا متوجه شدن کیست بوده که تو سونو اپاندیسم ملتهب نشون میداده،تا الانم به کسی این موضوع نگفتم
شما چی تو ذهنتون گذشته اما خجالت کشیدید که بگید بیانش کنید

۳ پاسخ

من الان خیلییی ذهنم درگیره. بچمو باید بذارم مهد که برگردم سرکارم. هر روز جنگه تو مغزم ک کدوم مهد دست کی میتونم بدم جگرگوشه ام رو. خیلیییی سخته. تاحالا به کسی جز شوهرم نسپردمش. چقدد سخته مادری

من زایمان که کردم حال روحیم خیلی بد بود و دست تنها واقعا نمیتونستم نگه داری کنم از بچم وقتی خونه مامانم بودم و کمکم میکرد حالم بهتر بود وقتی جنگ شد حدود یک ماه رفتیم پیش خانوادم و خیلی کمکم بودن مامان بابام و همش تو افکار خودم میگفتم کاش جنگ ادامه پیدا کنه که من همچنان پیش مامانم اینا باشم 🥺

من وقتی زایمان کردم شهرستان خونه مامانم بودم..شوهرم روز سوم برگشت رفت خونه خودمون سرکار باید میرفت.. تواون شرایط دوری..بخیه هام عفونت کردن.هورمونام بهم ریخته بود.شیرنداشتم بچم همش گریه میکرد از گرسنگی..چیزی نیاز داشتم سختم بود به بقیه بگم چون کارت ازم قبول نمیکردن.شوهرمم نمیومد واقعا بهم ریخته بودم و تو تنهاییام همش گریه میکردم.. نصف شبا بیدار میشدم به پسرم نگاه میکردم با خودم میگفتم چقدر میخواد زمان ببره که اول با چاقویی که کنارم بود یدونه تو سر این بچه بزنم بعدشم رگ خودم😬(الان که بهش فکر میکنم واقعا دیوونه شده بودم و واقعا تاحالا به هیچکی نگفتم)
اخه فکر کن من نواربهداشتیمو داداشم میرفت میخرید..واسه هرچیزی که نیاز داشتم میمردمممم تا به زبون بیارم🥲واقعا شرایطم سخت بود
الان بابت وجود پسرم خداروشکر میکنم هرروز..اما اونجا دست خودم نبود امیدوارم قضاوت نکنید

سوال های مرتبط

مامان حبه‌ قند مامان حبه‌ قند ۱۲ ماهگی
یه دلنوشته از کسی که خیلی دیر در وجودش حس مادری شکل گرفت👩🏻‍🍼
من اصلا آمادگی مادرشدن نداشتم. فقط فکر میکردم آمادم…
برام خیلی جنسیت فرقی نداشت اما بیشتر پسر دلم میخواست و برای پسرم کلی برنامه داشتم.
خلاصه که بچه‌دار شدم و یه گل دختر ماه به خانوادمون اضافه شد🎀
اصلا تو بیمارستان نمیتونستم بغلش کنم یا حتی دوستش داشته باشم
وقتی اومدم خونه نشستم لب تخت و گریه میکردم که من اینو نمیخوام. اصلا نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.
خیلی درد داشتم و خسته بودم.
خونمون شلوغ بود و همه عاشق دخترم بودند(چون تک دختر تو دو تا خانواده هست که عاشق دخترم هستند بیشتر بهش توجه نشون میدادند)
هیچکس نمیدید من چقدر حالم بده🥲
فقط پدرم نگران بیشتر حال جسمی من بود چون بشدت ضعیف شده بودم و تو بارداریم نزدیک چهارده کیلو کم کرده بودم
بعد از ۱۹ روز با همسرم مشکل پیدا کردم و زندگیم جهنم شد🥲
افسردگی بعد از زایمان و همه چیز باهم سرم آوار شد
نمیتونستم با بچم ارتباط بگیرم
همسرمو میزدم در حد کبود شدن
وسایل خونه رو شکستم و حتی به کشتن خودمم فکر کردم…
همسرمو از خونه بیرون کردم و دخترمو خوابوندم
میخواستم خودک-شی کنم که بچه خواهرمو تو حیاط دیدم با لبخند بهم گفت «میخوای خودمون دوتایی بریم بیرون کافیشاپ یکم حالت خوب بشه؟»
همون لحظه نیارا بیدار شد و گریه کرد
صدای خواهرم و همسرمم از پشت در میومد
یکدفعه نمیدونم چی شد که به خودم اومدم و از خودم پرسیدم برای چی و چرا دارم همچین کاری میکنم
رفتم نیارا را بغل کردم و در خونه رو باز کردم…
الان هر هفته میرم مشاوره و دارو استفاده میکنم زیر نظرروانپزشک
یکم بهترم و تازه آروم آروم دارم مادر میشم
مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
پارت سوم:
ولی من حالم بدبود همسرم که حالمو دید ابمیوه و اینا بهم داد بردم خونه مامانم اونجا مامانم و بعدشم مادربزرگم اومدن کلی دلداریم دادن که خبری نیس تا فردا اروم شم و برم پیش دکترم
خلاصه از شبش تا فردا ی قررررن گذشت فردا بعداز ظهر باکلی استرس رفتیم سمت دکترهمسرم به من گفت درمورد سون چیزی نگم بزار ببینیم خودت دکتر چیزی میفهمه حرف نزاریم تو ذهنش اوکی دادم رفتیم سونو دکتر بررسی کرد و گفت همه چی بچه خوبه خیلیم شیطونه نشونمونم داد گفت نگا حالت سجدس و بعله پسره همسرم میگفت دست و پا داره دکتره میگفت بعله چرا نداشته باشه همسرم میگفت همه چی تشکیل شده دکتره میگفت بعله چرانشه خلاصه هی چک کرد اخرم گفت سالمه ماهم دیدیم نه واقعا انگار سالمه اون دکتره شیش میزده خلاصه خوشحال و خندان اومدیم بیرون به خانواده ها هم گفتیم سالمه و تشخیصش اشتباه بوده و فلان خلاصه گذشت دو هفته دیگه من ۱۹هفته شدم دکترمو عوض کردم چون اون بیمارستانی که میخواسم نبود دکتر جدید ازم سونو خواست
منم رفتم ی مرکز سونو که وزن بچه رو بهم بگن با دهانه رحم و این چیزمیزا دیگع شده بودم ۲۰هفته اینورا خلاصه اینجاهم رفتم باکلی استرس نکنه اچن دکتره نفهمیده اینجا چیزی بگن ولی نه مانیتور جلوم بود بنظر بچه طبیعی بود دکتر سونو هم چیزی نگفت پس اوکی بود خداروشکر باخیال راحت اومدم بیرون دکترم زفتم همه چی اوکی بود برای سونوی وزن که ۳۰هفته بود بهم گفت برم پیش ی دکتر دیگه اونجا رو فقط قبول داره منم اوکی دادم تو این مدتم ی بارداری کاملا طبیعی داشتم جوری که پنج ماهگی ی سفرم رفتم بی هیچ مشکلی
مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱ سالگی
یاد یه خاطره‌ای افتادم که هرموقع یادم میاد هم خندم میگیره هم خجالت زده میشم🤣

روز دوم که دخترم به دنیا اومد و خونه بودم،به شدت پاهام ورم کرد مجبور شدیم بریم بیمارستان
و چون کسی هم نبود دخترمو نگه داره با خودمون بردیم
کارمون طول کشید مجبور شدم از داروخانه بیمارستان برای خودم از اون پوشک بزرگا بخرم که روزای اول زایمان همه استفاده کردیم
نوار بهداشتی که جوابگو نبود
تو همون بین من با پاهای ورمی و پوشک به دست و شوهری که یه بچه دو روزه تو بغلش با من می‌چرخید تا منو ببره اتاق چندتا دکتر مختلف
یهو یه دکتر خیلی جوون و تازه کار ما رو دید یه نگاه به بچه کرد گفت چند وقتشه؟گفتیم دو روز
یهو انگار که جن دیده باشه گفت :
واااای،پس اون چیه خریدی براش؟بنداز دور از اونا استفاده نمی‌کنن برا بچه دو روزه که!



هر چند وقت یه بار این خاطره‌هه یادم میاد حرصم می‌گیره دلم میخواد برم دکتره رو پیدا کنم بهش بگم واقعا چی دیدی تو من😐از غار که نیومدم😐




فرزند پروری
شیر خشک
مامان هایلین🌈 مامان هایلین🌈 ۱ سالگی
سلام مامانا اومدم یه تجربه که داشتمو بهتون بگم شاید به دردتون بخوره😁🤭
اول اینکه هیچ موقع وقتی بچه هاتون مریضن حرف گوش همسر و اطرافیان نکنین اگر میدونین که بچتون دکتر لازمه حتما ببرین حتی شده با دعوا و تنهایی ولی حتما بچتونو ببرین دکتر
من خودم سر سلامتی و مریضی بچه هام با هیچکس شوخی ندارم حتی همسرم اگه بدونم بچم دکتر لازمه و همسرم میگه ولش خوب میشه‌خودم تنها بچمو میبرم دکتر خیالم راحت شع
دختر اولم یه مدت هعی میگفت دل دردم و هم زمان با دل دردش تب میکرد همسر میکفت سردی داره خوب میشه جاریمم میگفت تو هعی میخوای بچه رو الکی ببری دکتر چای نبات بده خوب میشه هعی پیش مادرشوهرم میگفت این الکی میخواد بچشو ببره دکتر شهر دیگه که خودش بگرده ( دکتر دخترم که قبولش دارم شهر دیگس که یک ساعت فاصله داره)
من همون روز با گریه و دعوا همسرمو با دخترم به زور بردم شهر دیکه پیش دکتر بچم
ازمایش داد گفت عفونت خون شدید داره و روده هاشم عفونت کرده شدید بخاطر میوه های سر درختی یا سبزیجات الوده اگه دو سه روز دیر تر میاوردین خدایی نکرده اتفاق بدی میوفتاد فقط و فقط دل درد داشت و حالت تهوع یک تب خفیف هم داشت که اصلا استامینوفن لازم نبود ولی من ته دلم یه جوری بود که حتمادخترمو باید ببرم وقتی بردم و‌دکتر ازمایش اورژانسی نوشت وجواب رو دید میخواستم شوهرمو خفهههه کنم که میگفت با چای نبات خوب میشه ، دکترم گفت تا الان با این علائم ۱۷ تا مریض از شهر ما توی یک هفته داشتم
توی اون ماه سه تا بچه زیر ۷ سال بخاطر همین دل درد و عفونت شدید که فقط علائمش دل درد و تب خفیف بود فوت شدن
پس مامان عزیز اگه خودت میدونی که باید ببری بچتو دکتر حتما ببر حرف گوش همسر و بقیه هم نکن😒
تا تجربه بعدی فعلا ✋🏻
مامان 🦢Valamehr مامان 🦢Valamehr ۱۳ ماهگی
۵ ماهگی قلب من ، قلبی که داره بیرون بدنم شیطونیاشو می کنه
روزا دارن یکی یکی میگذرن خوب بد با خستگی با شیرینی نمیدونم وقتی بزرگ شد چند روز از این روزا یادم میمونه اینکه تو خونه با روروئک انگار مسابقه میده و یهو برمیگرده با یه لبخند نگام میکنه اینکه از ترس اینکه با حسرت نگام کنه یه بستنیم نمی تونم بخورم اینکه به غیر مادرم نمی تونم به کسی بسپارمش و اغلب خستم اینکه دلم برا اندامم تنگ شده و نه جونشو دارم به وزن قبلم برگردم هم اینکه دکتر گفته به خاطر شیردهی یه مدت لیدی میل بخور و اونم قشنگ چاق کرده …. دقیقه به دقیقه ی جیغای قبل زایمانم که اورژانسی عمل شدم یادم میاد همه ی اینا خلاصه شده تو یه کلمه مادر ☘️
تو هم یادت باشه با کسی سر مادری مسابقه نداری چقدر حس بدم داشته باشی یه مادر کافی هستی و همین مهمه
این عکسو میخواستم سال پیش بزارم که ج ن گ شد و تا امروز نذاشتم دلم نمیخواد سوالمو این تاپیک مطرح کنم یهو نوشتمو دلی شاید شده حتی به یه نفر یه حس خوب منتقل بشه ☺️ پوشک کمکی شیرخشک رفلاکس پستونک تولد زایمان ماهگرد
مامان آرسام مامان آرسام ۲ سالگی
مامان دریا مامان دریا ۱۴ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان بچه ی مامانش مامان بچه ی مامانش ۱۴ ماهگی
قسمت دوم

راستیتش همسرم خیلی زودتر از سنش رشد کرد،یهو بزرگ شد ،یه پسر شیطون ،خوش سرو زبون وقد بلند و البته یکم تپل و با نمک که خیلی تو چشم بود و خیلی دخترا دنبالش ،ولی من هنوز خیلی کوچیک بودم ،جوری که اون وقتی سن جذابیتش بود ،من یه دختر کوچولو بودم که نه بلد بودم ارتباط بگیرم ،نه حتی اعتماد به نفسشو داشتم
از همون دوران من به طرز دیوانه واری دوستش داشتم فک کنم ابتدایی بودم
وقتایی که مثلا سالی یکی دوبار میدیدمش همش سعی میکردم دختر خوبی باشم ،مثلا برا مامان باباش میوه میاوردم ازین کارا میکردم که منو عروسشون بگیرن 😆😆در این حد تباه و بچه گونه
یادمه یبار عروسی پسر داییم بود که همسایه دیوار به دیوارشونه ،مام رفته بودیم ،قشنگ یادمه جا کم بود دم راهرو نشسته بود ،منم مثلا تیپ زده بودم ،دیگه کم کم راهنمایی میرفتم یا کلاس پنجم بودم دقیق یادم نیس ،میخاستم ازین راهرو رد بشم برم داخل قلبم اومد تو دهنم ،واقعا حس میکردم قلبم داره میریزع ،با کلی خجالت از جلوش رد شدمو یه سلام و حالو احوال هول هولی و دستو پا شکسته کردمو  رد شدم ،تااا شب اینو تو ذهنم مرور میکردم ،خدای من چقدر با خودم کلنجار میرفتم که باهاش حرف بزنم ،حرف عادی ها ولی نمیتونستم

پوشک شیر خشک فرزند پروری
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۱ ماهگی
میون مصیبتایی که کشیدم یه اتفاق شگرفی یادم رفت🤣🤣
وقتی دوباره بستری شدم، انقدر حموم نرفته بودم و رو پا بودم و به خودم نمی‌تونستم برسم، بخیه م هم عفونت کرد. فکر کنید ۵ نفر بالا سر من افتاده بودن و فشار میدادن تا عفونتها خارج بشه🥲
من دیگه صدام درنمیومد که فریاد بزنم ختی! انقدر که حالم بد بود.

بچه های که قصد دارید دولتی زایمان کنید. وضعیت من هیچ ربطی به دولتی خصوصی نداشت!! من هیچ هماهنگی‌ای برای سزارین با هیچ دکتری نداشتم و قصد طبیعی داشتم!! بدون هماهنگی حتی بهترین خصوصی ها هم الکی سزارین نمیبرن و باید پروسه‌ش طی بشه تا اجازه سزارین بدن!! پس نترسید و فکر کنید چون دولتی بود این بلاها سرم اومد!!
به معنی واقعی کلمه کادر بیمارستان چه بخش زنان چه nicu عالی بودن. در ضمن ما تو اون ۱۵ روز انقدرررر از سر تا پامون آزمایش و سونو و اسکن گرفته بودن و از پسرم انواع و اقسام آزمایشا و ... اگر خصوصی بستری می‌شدیم، به نقل از یکی از دوستای همسرم که تو بیمه هست حداقل ۵۰۰ ۶۰۰ میلیون خرجمون میشد!!
فقط یه آزمایش نخاعی از پسرم گرفتن که اگر بیمه نبودیم و بیمارستان دولتی نبود، ۷۰ میلیون فقط هزینه اون آزمایش بود!

درکل برای منی که فشار خونی بودم و ریسک اینکه خودم یا پسرم موندگار بشیم بود، با هزینه های وحشتناک nicu تو خصوصی ها، قطعا رفتن به بیمارستان خصوصی انتخاب خوبی نبود...

عکس برای لحظه ایه که داشتن میبردنش ان آی سیو🥲 جای آزمایشا روی دستشو ببینید. بعد مرخص شدنمون کل دست و پاهاش کبود و پر از جای سوزن بود بچم