وتمام مدتم نفخ بدی داشتم و باد بدی تو شکمم میپیچید ک باعث میشد ب بخیه هام خیلی فشار بیاد صبح ک شد شیفتا پرستارا عوض شد پرسیدن ک معدت کار داده ک گفتم نه و اومدن ی شیاف کارکن گذاشتن و گفتن تا نیم ساعت دسشویی نرو
ظهر شد و بازم از پسرم خبری نشد مامانم و میفرستادم ازش خبر بگیره ولی میگفتن فقط مادرو پدر بیان جواب میدیم حالش خوبه دیگ شوهرم اومد رفت با دکترش صحبت کرد و دکترش گفته بود هنوز باید بمونه
ظهر ک مرخص شدم رفتم بخش ان ای سیو بچمو ببینم
اونجا ک رفتم ازشون پرسیدم قندش هنوز اکی نشده ک گفتن مشکل قند نداره ک کمبود اکسیژن داره در صورتی ک ب ما از روز قبل گفتن افت قند داره هرچی گفتن گفتن ن ما گفتیم اگ اینحوری پیش بره افت قندمیگیره
اومدم بیرون ب شوهرم ک گفتم حسابی عصبی شد و گفت من بچمو اصن میبرم
میبرمش پیش متخصص بیرون ببینم مشکلش چیه ولی هرچی دوندگی کرد سوپر وایزر اونجا اجازه مرخص شدن نداد و گفت سه چهار روز دیگ باید باشه من نمیزارم ببریش فردا صبح بیا ساعت ۷ با دکترش حرف بزن
منم با جشای اشکی و نا امید رفتم خونه و اونشبم تا صبح خواب ب چشمم نیومد

۲ پاسخ

آخی چه حس بدی 😔😔😔 بیمارستان خصوصی بودید ؟؟

اخییی عزیز دلممم 🥲 چ دردناک
الان بچتون حالش خوبه پیشتونه؟

سوال های مرتبط

مامان دلوین مامان دلوین ۱۳ ماهگی
پارت ۲
دستگاه وصل کرد یکی از پرنسل داشت مشخصاتم ت دفتر ثبت میکرد گفت چند هفته ایی گفتم پریشب ک اومدم گفتن ۴۰ هفته ۴ روز با پریودی ۳۹ هعته ۳ روز با انتی ی دکتر خوش اخلاق اونجا بود ک معاینه میکرد و کاراشون انجام میداد گفت سابقه بیماری نداری گفتم دیابت بارداری دارم گفت حتما امشب باید بستری بشی چون دیابت داری ۴۱ هفته ایی گفتم ن میرم فردا میام خودمم خیلی از بارداری خسته شده بودم دیگه فقط خواستم تموم بشه اونا میگفتن باید بستری بشی از من ک ن میرم صبح میام اخه دلم پیش دخترم بود و گفتم برم ی دوشم بگیرم صبح بیام دکتر گفت ن اگه رفتی چیزیت شد چی گفتم ن چیزیم نمیشه گفتن پس برو ب شوهرت بگو بیا رضایت بده ک از اینجا رفتی هرچی شد ب عهده خودتونه گفتم باش شوهرم اومد ک رضایت بده بهش گفتن هفته خانومت بالاست و باید امشب بستری بشه شوهرم گفت خو بستری شوو گفتم ن میریم خونه صبح میام گفت باش دکتره گفت برو دراز بکش تا معاینت کنیم ببینم در چ حالی رفتم دراز کشیدم گفت دو سانته و دیگه نمیشه بری حتما باید بمونی چون دوسانتی منم بغض گلوم گرفته بود کسی هم همراهم نیمده بود فقط شوهرم بود دیگه هر جوری بود گفتم خو باش بستری میشم یکی از همون خانمایی ک اونجا بود و ماما همراه هم بود گفت ماما همراه داری گفتم ن گفت حالا ک اینجوری شد خودم میام ماما همرات میشم ولی فک نکنم تا صب بزایی شوهرمن گفت اره ماما همراهش باش حواست بهش باشه گفت باش خالاصه شوهرم رفت ک پرونده بگیره ک بستری شم اومد بستریم کردن گفتن برو داخل خوده لیبر لباست عوض کن پروندت بده ب پرسنل شوهرم برگشت خونه ک مادر شوهرم مامانم وسایل خودم بچه بیاره
مامان نورا 🌱 مامان نورا 🌱 ۲ ماهگی
#تجربه_زایمان_پارت۴
همراهی تخت بغلی اومد بچمو بغل کرد ازش کوشی کرفتم زنگ زدم به مامانم ک من اومدم تو بخش بیا
دیگ مامانم اومد بالا
من ده و نیم عملم تموم شد تقریبا ساعت ۱۲ونیم درد پریودی اومد سراغم کمر درد و دل درد و حسم داشت برمیگشت
اومدن برام دوتا شیاف گذاشتن و گفتن تا ساعت ۶ نباید چیزی بخوری
ساعت ۶ اومدن سوند و‌جدا کردن برام شرت پوشندن و‌نوار کذاشتن و گفتن بلند شو راه برو و برو سرویس
حقیقتا اولین راه رفتن خیلی سخت و‌ترسناک بود
سرویس هم ک رفتم خود پرستار اومد برام نوار کذاشت و‌کمکم کرد و تا شب مامانم چندبار بلندم کرد ک راه برم
صبح متخصص اطفال اومد بچه رو‌چک کرد و‌پرسید بچه دفع داشته یا ن
ک خداروشکر بچه هم ادرار کرده بود هم مدفوع
فقط شکم‌خودم کار نکرده بود ک برام شیاف گذاشتن شکمم کار کرد و ساعت ۱۱ مرخص کردن و با نوراخانم اومدیم خونمون
امیدوارم همه ی کسایی ک‌توراهی دارن به سلامتی بچه شونو دنیا بیارن
و هرکی ارزو داره خدا بهش بده
فقط اگ سزارین شدین نترسین و سعی کنین زیاد راه برین چون هرچی بیشتر راه برین بخیه هاتون زودتر ترمیم میشه
مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
چون بچم زود دنیا اومد گفتن مشکل تنفس داشت بردن گذاشتن دستگاه من همچنان باز بچمو نتونستم ببینم هی داد و گریه میکردم گفتم بچمو میخوام ولی بچمو با آمبولانس بردن بیمارستان دیگه ک دستگاهاش پیشرفته بود گفتم منو مرخص کنید برم بچمو ببینم ولی گفتن تا شکمت کار نکنه مرخص نمیشی . من روزی که از عمل درومدم افتضاح درد داشتم ولی اونایی که سر بودن از کمر اونا حالشون بهتر بود ولی اونی ک بیهوشی بود مث من حالشون تا فردا صب بد بود خیلی درد کشیدیم تا میتونید سر کنید اونایی ک میخوان سزارین کنن . خلاصه من ظهر مرخص شدم رفتم بچمو دیدم ولی چون چیزی نخورده بودم شیرم نمیومد از دستگاه دراوردن ولی امروز گفتن میبرنش تو پخش ب احتمال زیاد اگه خدا بخواد فردا مرخص میشه.‌ فقط توروخدا استرس نگیرید اگ واقعا سزارین میخوایید حتما سر بشید بیهوشی خیلی بده دردش از سر بدتره من ن نتونسم بچمو ببینم هم این ک دردم خیییییییییلی زیاد بود خیلی ولی انشالله هرکس عمل میکنه با بچش باهم مرخص بشن 😭
مامان ساحل و سهیل 🤍 مامان ساحل و سهیل 🤍 ۱۶ ماهگی
من اومدم با تجربه زایمان بچه دومم
من روز ۱۲ صبح حالم خوب بود پاشدم خونه جمع کردم رفتم خونه مامانم از اونجا اومدم یکم درد داشتم فقط رفتم صدا قلب بچه گوش دادم گفت ۱ سانتی خوبه قلبش برو پیاده روی کن
من اومدم خونه یکم ورزش کردم و پیاده روی کردم و رفتم ی دوش گرفتم
اومدم آماده شدم تا برم ان اس تی
رفتم ان اس تی و همه چی خوب بود معاینه کردن گفتن دو سانتی بستری نکردن گفتن هنوز زیاد مونده تا زایمانت برو خونه هر چی گفتم بستری کنید بستری نکردن راهم دور بود
اومدم خونه خمین ک رسیدم خونه نیم ساعت بعدش ی چی انگار ت دلم افتاد پایین تق صدا داد کیسه آبم پاره شد
و راه افتادیم تا بیمارستان ۱ ساعت راهه دردام‌داش شروع میشد رسیدم بستری کردن معاینه گفتن ۳ سانتی
دردام اولش قابل تحمل بود رفته رفته با سرم بیشتر شد هر ۱ دقیقه ۱ بار بود دیدن دردام زیاده اومدن سرم قطع کردن
گفتن ببینم درد عادی خودت چقد خر ۵ دقیقه ی بار شد گفتن اگه حس مدفوع داشتی مارو صدا کن صدا زدم اومدن دیدن گفتن ۴ سانتی
کردم از درد انقد جیغ داد زدم
رفتم سرویس واسه ادراد ک وقتی اومدم دردم بیشتر شد جیغ زیاد شد گفتم ی چی داره میاد بیرون انگار ک اومدن نگا کردن گفتن ۷ سانتی بردن زایشگاه انقد روز زدم میگفتن نمیخوایم پاره بشی ولی انقد زور زدم خودم پاره شد پوستم بدون اینکه اونا تیغ بزنن
ساعت ۴و ۴۰ دقیقه پسرم ب دنیا اومد همه دردام ر راحت شدم اون لحظه بعد اینکه اومد بخیه بزنه بهم یکم درد داشتم فقط
پسرم ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه ب دنیا اومد دادن بغلم الانم فعلا بستریم تا فردا سر زایمانم برای همه مادرا دعا کردم انشالله همه بسلامتی راحتی زایمان کنن بچه اشون بغل کنن
من ک با اینکه بچه دومم بود سخت زایمان کردم
مامان آیهان👶🏻🩵 مامان آیهان👶🏻🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمانمو میخواستم براتون بگم...
من ۳۴ هفته درد زایمان شدید گرفتم ب مدت ۳ روز بستری شدم‌و دکتر بادارو و اممول سولفات و ریه کنترل کرد و استراحت داد بهم ک حداقل ۳۸ هفته درش بیاره
خلاصه استراحت کردم تااا اینک دکتر تاریخ داد برا یک اردیبهشت...
خیلی دوس داشتم اردیبهشتی بشه
یک اردیبهشت ساعت ۲ ظهر بود ک دکتر ب من گفت ۷ صبح ی صبحونه خوب بخور و دیگ‌ناشتا باش برا عمل منم صبح دوتا تخم مرغ بومی خوردم با چایی و خرما و بعد کم کم اما شدم و حموم رفتم و خونه روجمع و جور کردم(چون من اومدم خونه مامانمینا بمونم تا ی ده الی پونزده روز)دیگ ساعت ۱۲ ظهر خونه مامانمینا ناهار خوردن و منم استرس شدیدددددد داشتم رفتم زایشگاه و ی پرستار و یک ماما اومدن بالای سرم ک دیگ منو میشناختن و خیلیم هوامو داشتن و کنارم بودن دیگ پرونده تشکیل دادن برام ونوار گرفتن منم سز اختیاری بودم ازم پرسیدن و دیگ گفتم از سوند میترسم گفتن دکتر حرفی نداره ک تو بی حسی برات سوند بزارم اما اونجا بی هوشیمون اقاست و نمیشه دیگ منم گفتم باشه همینجا بزارید دیگ برام سوند گذاشت دردنداشتا ولی ی سوزش بدی داشت دلمم درد میکرد ی حس خیلی بد داشتم دیگ رگ گرفتن خیلیم بد رگ بودم ولی گفتن میخای رو دستت بگیریم یا بالا گفتم روی دست خیلی درد داره گفتن باشه از بالا میگیریم خیلی هوامو داشتن دیگ گفتن بشین رو ویلچر و گفتن شوهرم ببرتم ک کنارم باشه دیگ با ماما رفتیم تو اتاق عمل شوهرم و مامانم و مادرشوهرمم اومدن داخل جلو و گفتن دیگ شماها باید برید اونام خدافزی کردن .ادامش تایپیک بعدی😍
مامان کارن🐣🐣 مامان کارن🐣🐣 ۱۶ ماهگی
پارت دوم زایمان
خلاصه ک بعد. سزارین انتقالم دادن بخش حتی اونجا با آدم درست رفتار نمی‌کرد چهار ساعت پاهام بی حس بود ی بار اومد تو این چهار ساعت برای معاینه هی می‌گفت پاتو باز کن میگفتم خانم حس ندارم می‌گفت ادا در نیارید چهار ساعته بلاخره اون شب سخت گذشت فرداش برای اولین بار خاستم بلند شم ک از درد سر گیجه داشتم پس میوفتادم با هزار بد بختی رفتم بعد ظهر اون روز منو مرخص کرد پسرمو نه گفتن زردی داره فردا هشت صبح بیاین فردا هشت رفتم گفت پسرت عفونت داره برو خونه هر روز زنگ بزن گفتم میخام ببرمش باهام دعوا کرد کلی بد حرف زدن من منتظر موندم دکتر پسرم بیاد دکترش ک اومد باز رفتم پرستار با لحنی بدی گفت خسته مون کردی هی میایی ولی دکتر ک ی خانم مسن و مهربون بود گفت مامانی کی هستی خودمو معرفی کردم گفت عزیزم امروز پسرت مرخصه همه چیش عالیه برو بیرون منتظر بمون صدات میکنن دیروز اشک منو تا مرخص کردن در آوردن ینی خدا ازشون نگذره کلی هزینه هامون ۴۵میلیون شد میگم فدای سر پسرم ولی رفتار زشت زننده اونا یادم نمیره
مامان نیلا💓👶 مامان نیلا💓👶 ۱۶ ماهگی
گفتن برین وسایلشو بگیرین باید بستریش کنیم من با چشمایه گریون زنگ زدم شوهرم گفتن بیا ک قراره زایمان کنم.. و مامانمم اومد
معاینه کردن دوسانت بودم گفتن دهانه رحمت هنوز سفته
بالاخره ساعت4ونیم بستری شدم و اول بهم سرم زدن ک سردردام خوب شه بعد اومدن امپول فشار بهم زدن ک دردام شروع شه اولش دردی نداشتم هی معاینم میکردن سه سانت بودم تا ساعتایه شیش شیش ونیم بعد شام اثردن گفتن بخور شوهرمم برام خوراکی اورده بود ابمیوه اناناس و کمدوت گفتن بخور ک بچت گرسنس خوردم.. تا ساعتایه هفت هفتو نیم هنوز دردام قابل تحمل بود و سه سانت بودم.. بعدش گفتم برم دستشویی رفتم بعد گفتن برو خونوادتو ببین دم در زایشگاه منتظرن رفتن پیش مامانم و شوهرم داشتم با شوهرم صحبت میکردم ک کیسه ابم همونجا ترکید ساعت هشت شب شده بود ب سرعت برگشتم زایشگاه و گفتم کیسه ابم ترکید گفتن برو رو تخت دیگ نمیتونی بیای پایین فقط دراز بکش بعد از اون خیلی دردا زیاد شد باز معاینه کردن گفتن جهارسانتی هنوز
احساس کردم میخوام بالا بیارم گفتم حالم بده بالا میارم بهم پلاستیک بدین چشتون روز بد نبینه فقط بالا میوردم بعد از اون یکم از حال رفتم از درد زیاد
مامان لنا خانوم 🩷✨ مامان لنا خانوم 🩷✨ ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین من:

خبببب من ۳۷ هفته و ۳ روز ب خاطر دردایی ک داشتم قبلش و تهدید ب زایمان زودرس بودم زایمان کردم
۳۶ هفته و ۴ روز دردم گرفت ک رفتم بیمارستان دولتی نزدیک ان اس تی دادم گفتن ک درد رو نشون داده و ضربان قلب بچه خوب نیست
معاینم کردن ی فینگر (۱سانت) بودم ک گفتن بستریت می‌کنیم و بهت آمپول فشار میزنیم تا زایمان کنی
ولی بچه ممکنه بره دستگاه و اینجا nicu پره و از این حرفاااا
دردای من انقباض بود
ینی ی نقطه از شکمم مخصوصا دور ناف با حرکت بچه ک سفت می‌شد درد شدید میگرفت و این دردا شده بود هر ۷ دیقه ی بار
ب دکترم زنگ زدم گفتن ک برو بیمارستانی ک من هستم خودم میام بالاسرت ببینیم وضعیت چیه
اینقددددد استرس داشتم خصوصا ک همسرمم نبود
خلاصه ب بیمارستان دولتی ب‌زوررررر رضایت شخصی دادم و اومدم بیرون
فقط اومدم خونه لباس عوض کردم پروندمو‌برداشتم و رفتم بیمارستان خصوصی ک دکترم هست
رفتم اول ان‌ اس تی گرفتن و درد و انقباض رو‌ نشون میداد
همچنین ضربان قلب بچه خوب نبود ب دکترم گفتن
ک دکترم گفت باید بستری شم
بستریم کردن و سولفات و بتامتازون(آمپول ریه) بهم تزریق کردن
و مراقبتا شروع شد ولی همچنان درد داشتم
بدیش این بود ک تو زایشگاه بستریم کردن و اجازه داشتن گوشی و همراه رو نداشتم و این خیلی سختترش می‌کرد ….
مامان حُسین💙🧿✨️ مامان حُسین💙🧿✨️ روزهای ابتدایی تولد
#تجربه زایمان طبیعی
خلاصه گفتن دوباره باید ان اس تی بگیریم
ان اس تی بدترین پیز بود تو اوج درد فقط باید دراز میکشیدم تا نوار قلب گرفته بشه
گرفتن تموم شد من دیگ دردام ب اوج رسیده بود ک ماماهمراه گفت برگرد و ب حالت سجده عقب جلو بشو
برام گاز بی حسی اوردن ک بیشتر خواب اور بود ی بار کشیدم تموم شد دوباره شارژش کردن
انقد عقب جلو کردم ک دیگ احساس میکردم ی میزی داره ب واژنم فشار میاره و تا معقدم احساس فشار میکردم و درد
ب ماما همراه گفتم من احساس دفع دارم بگو بیان معاینه کنن
گفت الان گفتم میان اومدن معاینه کردن گفتن عالیه بچه اینجاست سرش معلومه ویلچر بیارید ببریدش سر تخت زایمان منو میگی خوشحال ششدممممم ک دیگ اخراشه
سوار شدم رفتم رو تخت زایمان بخام از تخت زایمان بگم دیگ دردی احساس نمیکردم فقط احساس فشار بود و فشار
خوابیدم پاهام و جمع کردم تو شکمم بی حسی زدن و برش دادن و هروقت ک گفتن زور زدم گفتن عالیه با زور بعدی بغلته ی بار دیگ ی زور دیگ زدم یهو احساس کردم کل شکمم خالی شد و سبک شدم همه دردا رفت و بیحال افتادم رو تخت
لیاسمو دادن بالا بچرو گذاشتن رو شکمم داغه داغ بود
نینی گریه میکرد و من گریه میکردم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو

سرم ک بهم وصل کرد ساعت هشت شب با دهانه رحم دو سه سانت بود تا یک شب درد نداشتم و چارسانت بودم وهی میومدن معاینه میکردن ماما خیلی بد اخلاق بود اومد و کیسه مو زد گفت خانوم میخای بزای یا میخای بمونی اینجا کیسه رو ک زد دردام شروع شد چن دقیقه یه بار بود تا رسید ب یه دقیقه جوری جیغ میزدم ک نگو اومدن گاز بهم دادن گفتم اپیدورال گفتن نداریم ولی دروغ میگفتن کثافتا گاز بی فایده بود دردام جوری بود ک دیگ یسره شد قبلش ک کیسه روزدن گفتن پنج سانت خوبی. دردام یه ساعت بعد یه سره شدن دیگ داشتم جون میدادم فقط میخواستم راحت شم هرچی جیغ میزدم کسی نیومد منم رفتم بیرون با سرم گفتم بیهوشم کنین راحتم کنین هی گفتن خانوم چ خبره فلان بیسار خون برگشت از سرمم ماما اومد سرم کند گفت تو اصن نمیخاد زایمان کنی کثافت بعد گفت یه معاینش بکن نکنه فوله معاینه کرد گفت آره فوله برو رو تخت بازم خدارو شکر ماما سگه رفت یکی دیگ اومد اون بهتر بود دیگ مراحل زور زدن اینا ده دقیقه بعدم بچه اومد ساعت چار صبح