تجربه زایمان طبیعی
پارت_۸
بچه که اومد بعدش با یکی دوتا زور جفت هم اومد و ماما شروع کرد به فشار دادن شکم و من تمام حواسم به دخترم بود که ببینم حالش خوبه یا نه چون مدفوع کرده بود💔
بعدش بی حسی تزریق کردن و یکی از پرستار ها ازم پرسید چیزی میخوری که من همراهم مغر گردو و خرما داشتم رفت و برام آورد که واقعا لازم بود چون حس لرز و ضعف داشتم.
شاید واسه بقیه اینطور نباشه ولی به نظرمن بد ترین قسمتش همین بخیه زدن بود چون تماااام لایه ها و بخیه هارو حس کردم از سوزن و نخش گرفته تا حتی گره زدن هاشون رو حس میکردم با اینکه از اول تا آخر بخیه زدن ۳ تا آمپول بی حسی برام زدن هیچ تاثیری نداشت😖
خلاصه بخیه زدن تموم شد و کادر بیمارستان کمکم کرد بیام از تخت پایین و اون وسط گیر داده بودم کن من رو ویلچر نمیشینم خودم میتونم بیام بشینم بیشتر دردم میگیره که اجازه ندادن😂🤦🏻‍♀️
بردم دم پذیرش که خانواده‌ام رو ببینم و دوباره برگشتم داخل اما دخترم رو نیاوردن و بردنش بخش نوزادان چون مدفوع کرده و همه نگران بودن که چیزی شده باشه اما من خیالم راحت بود چون دیده بودم که حالش خوب بود حالا اون وسط جای اینکه بقیه به من دلداری بدن من داشتم دلداریشون میدادم که بابا چیزی نیست حالش خوبه دخترم😂💔...

۲ پاسخ

عزیزم تجربه زیبایی بود خدا حفظش کنه،یه سوال میشه بگی چه ورزش هایی میکردی و مثلا اسکات یا هرکدوم چنتا در روز؟

پارت بعدی هم داره؟

سوال های مرتبط

مامان گردو مامان گردو ۳ ماهگی
تجربه زایمان (طبیعی)
🖇پارت 11:
بخیه های داخلی رو احساس میکردم ولی اصلا دردی نداشت ولی امان از بخیه های خارجی که با فرو کردن هربار سوزن و هربار کشیدن نخ بخیه تمام بدنم درد میگرفت هرچی بهشون میگفتم درد داره فایده ای نداشت با اینکه امپول بی حسی زده بودن ولی دوباره زدن چون زیاد درد داشتم دکتر گفت بخاطر اینه که پوست روی بدن زیاد بی حسی به خودش نمیگیره (نمیدونم بزا من اینطور بود یا برا همه) ، هر یه بخیه ای که دکتر میزد باز با پارچه پانسمان خون اون محل رو تمیز میکرد و اون هم درد شدیدی داشت انگار پارچه و دستشو فکر میکردی تا مچ میبره داخل میاره بیرون و با هر بخیه تکرارش میکرد
بعد از بخیه زدن حدود دو ساعت توی اتاق ریکاوری بودم و هر یک ربع میومدن ماساژ شکمی میدادن و اونم درد داشت چون رحمو فشار میدادن ولی خب این دردا در برابر درد زایمان کمتره دیگه اصلیه درد زایمانه
البته اینم اضافه کنم که ماما همراه تا دوساعت بعد زایمان موند در حین بخیه زدن کنارم بود ولی بخیه رو دکتر بخش زد بعد از زایمان ماما درباره شیردهی تغذیه شیر مادر شیر خشک وزن گرفتن نوزاد و... باهام حرف زد و ازم سوال کرد چون قبلا توی کلاساش گفته بود این مطالب رو مطالعه کنید بعد از زایمان چای نبات و خرما اورد برام و خیلی خوب بود
مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 6

یهو دیدم وسط دردام ماما همراهم که سه برابر من وزن داشت اومد روی تخت و با تموم وزنش شروع کرد پشت سر هم شکمم رو فشار میداد
یه جوری فشار میداد که هر لحظه رو آرزوی مرگ میکردم
انقدر فشار هاش محکم بود پوست شکمم به مهره های کمرم میخورد

التماسشون میکردم که تمومش کنن
تا ساعت
7:45
که دکتر با وکیوم و فشار های ماما همراه بچه رو دنیا آورد

تموم ساعت های درد کشیدنم یه طرف
اون 25 دقیقه که مدام داشت فشار میداد به شکمم یه طرف

اون دقایق وحشتناک بود برام و برای رهایی از دستشون ضجه میزدم 😭😭😭
هنوز که هنوز همه اعضا داخلی شکمم درد می‌کنه
پوست شكمم رو دست میزنم درد میکنه

اما با وجود همه اینا وقتی پسرمو دادن بغلم انگار دنیا مال من بود 🥹🥺

من از لحظه ای که کیسه آب رو زدن لرز داشتم
طوری که رو پاهام نمی‌تونستم وایسم
بعد زایمان لرزم خیلی زیاد شد و فشار و درد زیادی رو کمرم بود

دکترم خیلی خوب بود و نزاشت ماما بخیه بزنه برام و
چون تعداد بخیه هامم زیاد بود و تا مقعد بخیه میخوردم
خودش بخیه ها رو برام زد
و کلی تاکید کرد قرص هامو سر ساعت بخورم

اما کی از چند ساعت بعد خودش خبر داره ؟؟......
مامان ابریشم مامان ابریشم ۲ ماهگی
تجربه سزارین اورژانسی پارت 3:

بعد از اینکه آمپول بی حسی رو بهم زدن دراز کشیدم
چشمام به چراغ های بالای سرم روی سقف اتاق بود ، برای منی که تا حالا اتاق عمل نرفته بودم حس عجیبی داشت که مثل زاویه دوربین تو فیلما الان با چشمای خودم دارم این صحنه رو تجربه میکنم

کم کم حس از پاهام رفت هر چقدر سعی میکردم تکونشون بدم یا بلندشون کنم نمیتونستم یه حس سبکی قشنگی بهم دست داده بود
عین یه پرنده سبک چشمام رو به سقف بود و هیچی حس نمیکردم
فقط داشتم به لحظه شیرین به دنیا اومدن و لمس پوست تن دخترم فکر میکردم و تو اون لحظه این برام مهم ترین اتفاق و حس دنیا بود🌎

تو این افکار بودم که یسری تکون های شدید روی شکمم حس کردم انگار داشتن از روی معده م فشار وارد میکردن تا بچه رو به پایین بیاد ولی هیچ دردی نداشتم تو فاصله چند ثانیه صدای گریه ش بلند شد👼🏻زدم زیر گریه .. این قشنگ ترین صدای دنیا بود برام این صدا زیباترین نوای نوازش روح بود برام ✨🤱🏻

یکی از پرستارها دخترم رو از بالای سرم نزدیک صورتم کرد و در گوشم بهم گفت برای همه دعا کن عزیزم برای هر کی به ذهنت میرسه و همه ادمای توی این اتاق که کوچولوت رو دنیا آوردن دعا کن 🤍🤲🏻

پوست نرم و لطیفش روی پوست صورتم بود به هق هق افتاده بودم با صدای بریده بریده سعی میکردم باهاش حرف بزنم.. جانمم .. مادررر.. عزیززم … جون دلم .. صدای گریه ش تو گوشم میپیچید و من انقدر از ته دل گریه کردم که دکتر ازم خواست گریه م رو قطع کنم چون داشت بخیه میزد و باید ثابت میبودم

بچه م رو ازم جدا کردن ولی من همچنان تو اون اتاق بین بخیه زدن های دکتر با چشمام دنبال صدای گریه ش میگشتم
و میتونم بگم انقدر درگیر اون حس قشنگ و رویایی بودم که چیزی از بخیه زدن نفهمیدم

ادامه…
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 4
با کلی معاینه و درد و زور زدن ها بچه وارد لگن شده بود حس میکردم قشنگ ی چیز گرد توی لگنم با هر انقباض باید زور میزدم قشنگ حسش میکردم فشار میاد به اون جسم گرد که انگار گیر کرده بود ذره ذره حرکتشو می‌فهمیدم ماماها میگفتن داریم موهاشو می‌بینیم انگار بیشتر انرژی گرفتم برای زور زدن با اینکه بی حسی هم بودم ولی حس میکردم لگنم داره از هم متلاشی میشه
دیگه از شدت دردا فقط التماس خدا رو میکردم بچم زودتر به دنیا بیاد و فقط بزای اینکه ازین دردا راحت بشم بیشتر زور میزدم و حرف های ماما همراهم دقیق اجرا میکردم میگفت بین انقباض ها نفس بکش و موقع انقباض ها تا 10 بشمار و زور بزن و تا وقتی درد داری این کارو ادامه بده
دیگه دقیقه های آخر دردم وحشتناک شده بود که تمام بدنم انگار باهم گرفته بود دکترم که برش زد ی لحظه حس کردم مثل اینکه روحم از بدنم کنده بشه بی حس شدم برای ی دقیقه ی حالتی مثل اینکه ی ماهی لیز بخوره از دستت با سرعت حس کردم لیز خورد بچه اومد بیرون حتی بند نافش هم حس کردم دیگه انگار سبک شدم و ی نفسی کشیدم ولی دردام دوباره شروع شد دکترم داشت بخیه میزد که فکرکنم بی حسی ام داشت کم کم از بین می‌رفت می‌فهمیدم سوزنو فرو میکنه و میکشه که دوم سومی بود که داد زدم دارم درد و سوزش بخیه زدن حس میکنم همین جور که داشتم داد میزدم دارم حس میکنم بیهوشم کردم 😅
مامان ماهان و مهراد🩵 مامان ماهان و مهراد🩵 ۳ ماهگی
پارت هفتم زایمان طبیعی من



خلاصه بچه رو بردن سر جایش و پتو پیچیدن بهش دکتره شروع کرد منو بخیه زدن،یه آمپول هم به باسنم زدن،یه آمپول هم بی حس کننده به بدنم زد برای بخیه زدن،که انگار تاثیری نداشت چون داشتم حس میکردم بعد حالا دکتره اومده میگه اگه من بودم همین برش هم نمیزدم بدون برش دنیاش نیاوردم،اونجا فهمیدم قبل اومدن دکتره یکی منو برش زده که خیلی اعصابم خورد شد،به دکتره گفتم خب چراازاول نبودی گفت نگفتن که وقت زایمانته من بیام آخه،اصن قاطی بودم فقط چون زایمانم تموم شده بود و بچم سالم بود دیگه بحث نکردم،بعداً دیدم سر بچم یکم زخم شده انکار ناخن کشیده شده باشه ول خیلی کوچیکه،خلاصه که آخر هم با سه تا بخیه همون جای بخیه قبلیم یکم کنارش من هم زایمان کردم خیلی سخت بود و حرص درار،ولی گذشت،فقط خواستم اینارو بهتون بگم که بدونین چقدر باید خودتون هوای خودتونو بگیرین،به بقیه البته غیراز آدمای حرفه ای اصلا اعتماد نکنید،من خیلی اذیت شدم،یه زایمان طبیعی کاملا طبیعی داشتم،انگار تو بیمارستان نبودم اصن،ولی در کل گذشت،امیدوارم همتون به سلامت زایمان کنید🥰❤️دوستتون دارم🫠❤️
مامان آریا مامان آریا ۱۰ ماهگی
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت یازدهم
گفت چند تا سرفه کن جفتت هم بیاد که یکم زمان برد تا جفتم در بیاد .
چند بار بعدش شکمم رو فشار داد که واقعا دردناک بود .
(فکر میکنم ماساژ رحمی نسبت به دخترم بیشتر درد داشت چون جفتم موقع دخترم خلفی بود و این دفعه جفتم قدامی بود نمی‌دونم شاید هم اشتباه میگم)
چهار تا بخیه سطحی خوردم که چون سطح پوستم بود بی حس نشده بود با وجود آمپول بی حسی. کامل حس میکردم بخیه زدن رو. وقتی اولین بخیه رو زد گفتم دارم حس میکنما بی حس نشدم گفت چون سطح پوستته اینجوریه وگرنه بی حسی برات تزریق کردم (تزریق بی حسی هم یکم سوزش داره)
موقع بخیه یه دانشجو وایستاده بود کنار دکتر داشت نگاه میکرد که برگشت بهم با چشم و ابرو اومدن و غرغر گفت چقدر آخرش جیغ زدی . من رومو گرفتم ازش و به پسرم نگاه میکردم
انگار نه انگار که اصلا حرفی زده . خیلی دلم میخواست بهش بگم خودت هنوز نزاییدی ببینی چه دردی داره . مخصوصا من که خیلی خودم رو تا لحظه آخر کنترل کردم . حالا دو تا جیغ هم اون دم آخری زدم که دیگه دست خودم نبود😒
اصلا اگر حرف مفتی شنیدید خیلی عصبی یا حرصی نشید مهم آرامش و روحیه خوب شما اون لحظست ندارید خرابش کنن با قیافه گرفتن و حرف های بد . البته دکتری که زایمانم رو گرفت و مامای بالا سرم و بقیه پرسنل رفتار خوبی داشتن
حتی دکتر کلی قربون صدقه پسرم رفت گفت میام دوباره ببینمش انقدر بانمکه، مامایی که داشت قد و وزن پسرم و می‌گرفت کلی ازش عکس انداخت و نوازش میکردش و ... ولی یکی دو نفر بداخلاق هم این وسط پیدا میشن که به زن زائو یا مریض غر غر کنن دیگه 😐
مامان آقا کوچیلی🐣 مامان آقا کوچیلی🐣 ۱۱ ماهگی
خودشون تعجب کرده بودن گفتن ماماهمراه میخوای گفتم اره دیگه زنگ زدن هماهنگ کردن تا شوهرم کارای بستری رو انجام بده
به مامانم اینا هم زنگ زدم ساک من و نینی رو آوردن اونا هم تعجب کرده بودن
دیگه تقریبا ساعت ۸ یا ۹ بستری شدم و ماماهمراهم اومد که خیلیی کمکم کرد با ماساژ و ورزش و نفس کشیدن
دیگه انقباضا و دردام هم داشت بیشتر میشد ولی خب با نفس کشیدنی که اون یادم میداد می‌تونستم رد کنم و موقع انقباضا هم یک ماسک اکسیژن مانندی میزاشت روی دهنم و نفس می‌کشیدم که دردامو کمتر میکرد نمیدونم چی بود ولی خیلی خوب بود آدم و مست میکرد😂
دیگه ماماهمراهم معاینه کرد گفت ۶ سانت شدی که کیسه آبمو پاره کرد منم از این اکسیژنه واقعا انگار مست شده بودم و چیزی نمی‌فهمیدم که بعدش بهم بی دردی هم زدن بدتر شدم هیچی نمیفهمیدم ولی خب پیشرفتم خیلی خوب بود معاینه کرد فول شده بودم دیگه باهمون تخت من و زود بردن اتاق زایمان تو راه می‌گفت زور نزن تا برسیم به اتاق زایمان وگرنه همینجا بچه‌ت میاد
دیگه اونجا فقط حس زور زدن داشتم وفقط زور میزدم یادم نمیاد با چندبار زور زدن بچه‌م بدنیا اومد که گذاشتنش رو سینه‌م ولی خب من مست بودم😂
ساعت ۱ زایمان کردم
دیگه بخیه اینا هم زدن که خداروشکر زیادم بخیه نخوردم و زایمانم راحت بود
تا اثر این بی حسی رفت بچه مو آوردن پیشم بعدشم بردنمون بخش
مامان رایان مامان رایان ۱۴ ماهگی
حانیه حانیه قصد بارداری
تجربه زایمانم پارت دوم

تا ساعت ۸:۳۰_۹ من فول شدم ماما اومد گفت پاشو ورزش کن اصلا ما نداشتم حرف بزنم چه برسه اینکه ورزش کنم ماما میرفت بیرون من مینشستم وقتی میومد می‌گفت تو که نشستی میگفتم نه دارم بلند میشم ببین😂
به زور مامانمو اوردم پیشم چندتا خرماگردو و کمپوت بهم داد انرژی اومد تو بدنم
(اینم بگم آمپول فشار هم چون یکی از دانشجوها برام زد نمیدونم بلد نبود چطوری بود اصلا از سرمه نمیومد تو دستم یعنی من بدون آمپول فشار بدون بیدردی زایمان کردم )
ماما دوباره اومد گفت ورزش بسه (خودتو کشتی انقد که ورزش کردی😂😂) بشین حالت دستشویی زور بزن
یه چند دقیقه‌ای نشستم خیره به در😂 دوباره اومدن بردنم یه اتاق دیگه دکتر و ماما و یه نفر دیگه تپلی
نشستم رو تخته پاهامو ماما گرفت محکم فشار میداد تو دلم دکتر دهانه رحم رو گرفته بود با فشار باز میکرد که بعدش آمپول زدن آمپول هم درد کمی داشت چند دقیقه بعدش که سر شد برش زد که من اصلاً دردشو حس نکردم فقط صدایی که داد گوشتمو ریخت😵‍💫
اون زن تپلیه هم با جفت دستاش که مشت کرده بود افتاده بود رو دلم🥲😂 ساعت ۱۰ شب هم دختر گلم اومد تو بغلم 🥰
وااای از اون لحظههههه🌸
انگار چند ثانیه دنیا متوقف میشه انگار فقط خودم بودم و دخترم
سریع بندناف رو بریدن و دخترمو گذاشتن یه جای دیگه و دکتر و ماما شروع کردن به بخیه زدن که چون من لگنم کوچیک بود بچم ماشاالله درشت بود بخیه فوق العاده زیاد خوردم تا نزدیک ۱۱ داشتن بخیه میزدن
که درد بخیه هم بخوام بگم بخیه داخلی اصلا درد نداشت اما بخیه بیرونی انگار که بیحسی رفته بود کااامل متوجه دردش میشدم و این خیلی بد بود
مامان دایانا مامان دایانا ۱۴ ماهگی
پارت سه
باید بگم ماما همراهم واقعا همه کار برام کرد. دردم که شدید شد دیگه ماساژ میداد، سرویس بهداشتی میبرد، ورزش میکرد کنارم و بودنش امیدبخش بود. همسرمم که منو تو اون وضعیت میدید حالش از من خرابتر بود😂

منم تهوع گرفته بودم هیچی نشد بخورم و بیحال بودم. البته ماما می‌گفت تهوع نشونه نزدیک شدن به زایمانه (شما حتما قبل اینکه دردتون شدید بشه چیزی بخورید که تو زایمان گشنه نباشید)
توی ۶-۷ سانت بودم که یهو دردم زیاد شد و یه جیغ زدم، ماما تعجب کرد چون دیدم به همکارش می‌گفت زایمان اولشه معلوم نیست چقد طول می‌کشه تا زایمان کنه، ازم پرسید داره بهت فشار میاد گفتم آره ، دکترمو خبر کرد و معاینه کرد و دید ۱۰ سانتم

جالب بود که توی ۱۰ سانت دردا تقریبا رفته بود و فقط یه حس فشار داشتم، شبیه اینکه میخوای یه چیزی رو از بدنت بدی بیرون ولی اندازش چند برابرته :)
دیگه همسرم حالش بد شد و رفت بیرون
دکترم خیلی خوب بودو گفت استرس نداشته باش و با تموم زورت فشار بده و فک کن داری مدفوع می‌کنی، ماما هم گفت جیغ نزنمو نفس عمیق بکشم و با بیرون دادن نفس یه باری زورمو بزنم‌. به حرفشون گوش دادمو با دو سه تا زور بچه اومد بیرون
گذاشتن رو سینم نگاهش کردمو بعد دیگه چشمو بستمو خیالم راحت شد
موقع برش من متوجه نشدم و موقع بخیه یکم درد داشتم که برام بی حسی زد. بعد هم چندبار شکممو فشاردادن که یکم درد داشت و کلی خون ازم ریخت..
مامان کیاشا مامان کیاشا ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو
خیلی سریع بی حس شدم و عمل رو شروع کردن یکی از کادر بالا سرم بود و همه چی رو برام توضیح میداد و این خیلی خوب بود این رو هم بگم که من حواسم بود و به هیچ عنوان نه صحبت میکردم نه سرم رو تکون میدادم و خداروشکر بعدش سردرد نگرفتم ، به خاطر ناشتایی و اینکه دهنم خیلی خشک بود حین عمل حالت تهوع گرفتم که گفتم و بهم آمپول صد تهوع زدن و خیلی سریع خوب شدم ، نی نی به دنیا اومد و من مدام داشتم تو ذهنم برای همه دعا میکردم ، پسرمو تمیز کردن و گذاشتن کنارم منم کلی بوسش کردم و قشنگ ترین لحظه بود ، چندین بار ماساژ شکم رو انجام دادن که چون بی حس بودم اصلا چیزی متوجه نشدم و بعدشم بردنم ریکاوری و اونجا خوابیدم و خیلی خواب بهم چسبید و بعدش یک مامایی اومد و بچه رو گذاشت کنارم و بهش شیر داد از ریکاوری رفتم بخش و خیلی میلرزدیدم که خب طبیعی بود و تا ۸ ساعت بعدشم چیزی نخوردم حتی یک قطره آب ، توی بیمارستان مدام پرستار حواسشون بود و همه چی رو چک میکردن و رسیدگی شون عالی بود
راجب اولین راه رفتن هم با کمک پرستار خیلی راحت راه رفتم و درد خیلی خیلی کمی داشتم . روز بعدشم که مرخص شدم
خداروشکر همه چی خیلی خوب بود و از همه چی راضی بودم امیدوارم همه زایمان راحتی داشته باشن
فقط اگر سزارینی هستین اصلا نترسین همه چی خیلی راحت تر از چیزیه که بهمون گفتن
مامان یقول‌و دوقول مامان یقول‌و دوقول ۴ ماهگی
پارت اخر تجربه زایمان طبیعی دوقلو:

برای بخیه زدن دپتا امدول بیحسی زدن من امپول هارو حس نکردم اما بخیه هارو موقع زدن سوزشش رو حس میکردم
نمیدونم چندتا بخیه خوردم اصلا از دکترم نپرسیدم🫠
بهش اعتماد کردم دیگه چه فرقی داره چندتا بخیه خوردم حالا !!

بعد از تموم شدن بخیه ها من و بردن بخش اما نینی ها چون خیلی زود به دنیا اومدن هردو رفتن nicu 🥲
خیلی ناراحت شدم و خیلی حس و حال بدی رو تجربه کردم 🥲

فردا صبحش بیدار که شدم گفتن میتونی بری بالا ببینیشون .
عصر هم فامیل و دوستان اومدن بیمارستان دیدن من اما از نینی ها همچنان خبری نبود و باید توی nicu میموندن.

شب برگشتم خونه بدون نیلماه و نلین جونم💔


حال عمومیشون خوب بود اما حدودا 5 روز بستری بودن چون نارس به دنیا اومدن و احتیاج به اکسیژن کمکی داشتن
شکم هاشونم شیر رو پس میزد و باد میکرد .
سیسی های شیر رو کم کم اضافه میکردن و تا جایی که به 30 سیسی برسه تحمل شیرشون باید تحت نظر میبودن .

و روز اخر هم باید زیر سینه شیر میخوردن تا اجازه ترخیص داده بشه که خدارو شکر از این مرحله هم عبور کردیم و مرخص شدن 🐰❤️🐰
مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۱۲ ماهگی
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی