۱۳ پاسخ

چرا من نمیشناسم🤔🤔

دقیقا منم اینقدر خوش حال شدم براش

اره واقعا مبارکش باشه خیلی حس قشنگیه

طرف کیه چرا من نمی‌شناسمش همه میشناسن که

فک کنم فقط منم که نمیدونم طرف کیه 🤐

منم خیلی خوشحال شدم واسش.تنها کسی تو اینستا که بهش حس خوب دارم

منم دیدم خیلی خوشحال شدم براش بعد ابن همه سال مادر شده

سحر شف کیه

منم دیدم خیلی انسانه اول حال مادر رو پرسید

منم خیلی خوشحال شدم ان شاالله همه زنا ک دلشون بچه میخواد دامنشون سبز بشه 🥰🥹

منم براش کلی خوشحال شدم

ببخشید پسرتون۱۱ماه و چند روزشه میتونه چهاردست و پا بره؟

منم ولی باز خداروشکر تونست مادر بشه

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
امشب دلم خیلی پره خاطرات یکسال پیش میاد جلو صورتم وقتی بی حسی به کمر رو زدن و خوابیدم رو تخت اتاق عمل پرده جلوم کشیدن و دکتر شروع کرد ب بریدن دکتر گفت قل اول دختر مرگ داخل رحمی اون لحظه نفهمیدم چی گفت فقط منتظر صدای گریه بچم بودم همش میگفتم چرا صداش نمیاد پس یهو دکتره گفت خاااااانم قل دخترت که مرده من جیغ گریه گفتم خداااااااااا چرا اینکارو کردی باهام یهو گفت قل دوم پسر سریع صداش اومد اوردنش جلو صورتم من گریه شاهان گریه من جیغ میزدم شاهان جیغ میزد یهو شاهانو بردن دیگه صداش نیومد بچم نفسش قطع شد بردن احیاش کنن فقط گفتم یا فاطمه زهرا به دادم برس گفتم یا رباب بمیرم برا دل شکستت ب دادم برس بعد یکی دو دقیقه به مامایی که بالا سرم بود گفتم بچه چیشد گفت حالش خوبه خیالت راحت باشه برگشت . گفتم خداااا نمیدونم گلایه کنم ازت یا تشکر کنم . بعد ۲۰ دقیقه بخیه ها تموم شد بردن ریکاوری یه شوهرم خبر دادن میزد تو سر صورت خودش میگفت دخترم دخترم . پرستارا بردن شاهان بهش نشون دادن یکم اونجا اروم گرفت چه روزی بود خدا حکمتتو شکر تو خودت ارحم و راحمین هستی حتما میدونی صلاحم چی بوده شکرت بازم
مامان 🌸m.m🌸 مامان 🌸m.m🌸 ۲ سالگی
خانما یه تحربه جالب شاید یه سریا بگن توهمه ولی من با گذشت این چند سال هنوز اون لحظه رو یادم نشده
مادر بزرگم برج ۷ سال ۹۹ فوت کرد دو هفته قبلش تو خونه باهم تنها بودیم تو خونه یه سکوتی بود منم کنار مادر بزرگم نشسته بودم یهو دست راستشو گذاشت رو دست چپم گفت اگه من مردم غصه نخوری اونجا گفتم مادر این چه حرفیه حرفای خوب خوب بزن بعد دوهفته پر کشید همون دست چپم جایی که مادربزرگم دستشو گذاشته بود شروع کرد به داغ شدن گرمای دستشو رو دستام حس میکردم شبانه روز حتی خواب شبو ازم گرفته بود بیتابی میکردم واسش سر خاکش خیلی خیلی گریه میکردم خاطره هاش منو میسوزوند همون لحظه که سر قبرش بودم فک کنم روز سومش بود انگار چهرشو دیدم که دوتا دستاشو مقابل لپام گرفته ولی نه اینکه دستاشو روی صورتم حس کنم انگار یه فاصله ای داشت گفت مادر انقدر بی تابی نکن دورت بگردم از اونجا کمی اروم تر شدم بعد روز هفتم دیگه اون حس از روی دستم برداشته شد ولی گاهی یهو به یادش میفتم و گرما رو رو دستم البته با شدت کمتر حس میکنم مثل همین چند دقیقه پیش که این موضوع رو به هوش مصنوعی گفتم و یه سری تو ضیحات داد و این شعر و واسم فرستاد🥲🥲🥲🥹🥹🥹
مامان هیما✨ مامان هیما✨ ۱۶ ماهگی
پارسال هفدهم اردیبهشت، رفتم سونو چون دو روز از تاریخ زایمانم گذشته بود و هیچ علائمی از زایمان طبیعی نداشتم. با اینکه کلی ورزش کرده بودم و هرشب پیاده روی میرفتم اما یذره درد هم نداشتم.
از بچه نوار قلب گرفتن و جوابش رو تلفنی به دکترم گفتن و اونم گفت باید بستری شی.
تا قبل اون شب، کلی برنامه برای زایمانم ریخته بودم، حتی لباسی که میخواستم باهاش برم بیمارستان رو هم آماده کرده بودم ولی یهو بستری شدم.
همسرم با عجله رفت خونه، ساک بچه رو برداشت و رفت آرایشگاه، حالا انگار اون میخواد بزاد😅
تا ساعت 11 شب هی ازم نوار قلب میگرفتن و هیچی نمیگفتن بهم.
آخرش یکیشون گفت باید آماده شی بری اتاق عمل برای سزارین اورژانسی...
هیچی دیگه، کلا باختم.
از اول دکترم همش میگفت تو طبیعی هستی و ذهنم آماده سزارین نبود.
اصلا آدم گریه کردن نیستم ولی همین که اسم عمل اومد، زدم زیر گریه...
اینقدر زار زدم که اصلا نفهمیدم کی معاینه‌ام کردن، کی سوند رو وصل کردن...خیلی ترسیده بودم و نفسمم بالا نمی‌اومد چون بشدت از جراحی و بخیه میترسیدم...
خانواده‌امم ازم سیصد کیلومتر دور بودن و تازه راه افتاده بودن که بیان🤦🏻‍♀️
من تو اون شرایط اشک میریختم، مردی که منو با ویلچر برد اتاق عمل برای اینکه حواسم پرت شه ازم سوال میپرسید...دختر داری یا پسر؟ شوهرت شغلش چیه؟ اسم نینی رو چی میخوای بذاری؟ من با گریه و دماغ خیس و صدای گرفته، میگفتم هیما، اون میگفت، چی؟ نیما؟ مگه نگفتی دختر داری، نیما که اسم پسره...
باز من میگفتم نیما نه، هیما...
باز نمیفهمید و میگفت خدایا مردم چه اسمایی میذارن😑
اخر میخواستم پاشم بزنمش😂
ت
ادامه تاپیک بعد:



#پوشک
#زایمان
#سزارین
مامان علی جونم🫀 مامان علی جونم🫀 ۲ سالگی
علی جان دلم، اولین تولدت مبارک عمر مادر...🎂❤️🎂❤️🎂
پسرکم باورم نمیشه که یکسال گذشته...
یکسال از اولین لحظه ای که صدای گریه ات رو شنیدم،اون لحظه ای که دنیا ایستاد و تو شدی همه زندگیم
علی جانم❤️تو فقط یه بچه نیستی...
تو دلیلی هستی برای نفس کشیدنم،برای بیدار شدن،برای ادامه دادن...
با اومدت قلب من شکل تازه گرفت
پر شد از چیزی که هیچ وقت با هیچ کلمه ای نمیتونم تعریفش کنم،یه عشق خالص،یه وابستگی بی مرز،یه آرامش عجیب که فقط و فقط وقتی توی بغلمی میتونم حسش کنم.
یکسال پر از لحظه هایی بود که با اشکم با لبخند قاطی شد...
وقتی اولین بار خندیدی،وقتی اولین بار بهم نگاه کردی،وقتی اولین بار دستت رو دور انگشتم حلقه کردی...
تو بزرگ شدی جان دلم ولی منم با تو بزرگ تر شدم ،قوی تر شدم،عاشق تر شدم...
نمیدونی هر شب قبل خواب چقدر میبوسمت و تو به این کار عادت کردی و با بوسه های من خوابت میبره،چقدر بعد خواب نگات میکنم و از خدا تشکر میکنم که تو رو بهم داد...
که صدای نفس هات شد امن ترین موسیقی شبهام...
که بوی تنت شده آرامبخش تمام خستگیهام...
علی کوچولوی من❤️
امروزم تولد توئه🎂
اما انگار هدیش رو من گرفتم
خودت رو،وجود نازنینت رو،عشقی که تا همیشه توی قلبمه
تولدت مبارک پاره تنم😍
هر سال،هر روز،هر لحظه بیشتر از قبل عاشقت میشم و دوست دارم

بمونه به یادگار با یک روز تاخیر
چون من و علی جانم دیروز سخت مریض بودیم و امروز بهتریم
خداروشکر