۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۵ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت دوازدهم

پیشرفتم عالی بود
حدود ساعت 8 صبح بود که بعد از ورزش ها و کمک و معاینه
وارد اتاق زایمان شدیم
چون نمی تونستم راه برم با ویلچر بردن من رو


زور زدن ها شروع شد و دو تا ماما شکمم رو فشار می دادن
دخترم تا دهانه واژن اومد
اما چطور؟ متاسفانه به جای اینکه با سر باشه با صورت بود
خارج نمی شد 😒
حدود 7 تا 8 بار دستگاه وکیوم انداخت دکترم تا تونست بکشش بیرون
جوری که دفعه آخر به منم آمپول فشار زدن و با دعا و صلوات


وقتی دخترم رو کشیدن بیرون
گریه نمی کرد
فقط این صداهارو می شنیدم
زنگ بزنین نوزادان
بگین بخش نوزادان سریع بیان

و یک دفعه صدای دیگه
خانم دکتر سریع بیاین
مادر بچه داره خونریزی شدید می کنه
انگار یک رگش پاره شده

و من بیحال و نگران روی تخت


دکترم بلافاصله بخش خونریزی رو بخیه زد
و رفت سمت مهرانا
قبل اینکه اکیپ نوزادان برسن
صدای گریه های دخترم بلند شد
و اشکهای من سرازیر شد 😢❤️


لحظه خیلی دردآوری بود
خیلیییییییییییییییییی
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۵ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت چهاردهم

شاید باورتون نشه اما
دختر من مدام بالا می آورد
هم سرم قندی ها
و هم شیرخشکی که بهش می دادن

4 روز بستری بود

روز بعد زایمان
من رو مرخص کردن
وقتی اومدم خونه بدون دخترم بدترین روزهای زندگیم بود
درد داشتم
خونریزی زیاد داشتم
تپش قلب بالا
و
جای خالی دخترم توی اتاقی که واسش چیده بودم


روز سوم تماس گرفتن که دکتر اجازه داده به بچه شیر بدین
رفتم بیمارستان به سختی بغلش کرد
یک پاش به دستگاه قلب وصل بود
و یک دستش به سرم قندی
بدون اینکه یاد داشته باشم از هر دو تا سینه ام بهش شیر دادم
گذاشتنش توی دستگاه
بهم لباس دادن
و گفتن برو اتاق مادر
و امشب توی بیمارستان بمونین
همسرم پایین توی ماشین خوابید
و من اصلا درست نخوابیدم
چون هر دو ساعت می رفتم که بهش شیر بدم
ولی می گفتن یا خوابه
یا سرم بهش وصله
یا الآن بهش شیر خشک دادیم

شیر خودمم کم بود و هنوز درست و حسابی راه نیفتاده بود


فرداش باید دخترم رو از بیمارستان می آوردیم خونه
چون بعد از شیر خودم دیگه بالا نیاورده بود 😍
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۵ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت پانزدهم(قسمت آخر)


خلاصه طولانی اش نکنم
بعد از کلی سختی کشیدن
دخترم رو آوردیم خونه

باورتون شاید نشه
اما
هزینه بیمارستان اونقدر زیاد شد
که من و همسرم حلقه های ازدواج مون رو فروختیم و تسویه کردیم
(تقریبا 150 میلیون تومن)


بعد که اومدیم خونه
کلی چالش داشتم تا شیرم راه بیفته
از اجاره شیردوش برقی و ...
زردی بالای دخترم که حدود ده روز در دو نوبت گذاشتیم اش توی دستگاه
تا
تپش قلب بالای خودم که رفتیم پیش متخصص قلب و قرص می خوردم
تا شروع کولیک دخترم که وحشتناک بودو هنوز هم داره و البته الآن کمتر شده
جوری که بعد از 20 روز که از بیمارستان آوردیمش هر مدل شیر خشکی رو بالا آورد



اما امروز


دخترم شیر خودم رو می خوره
با عشق نگاهم می کنه
توی خونه صداش هست
وسایلش هست
یکم مهر هم دارم می برمش که واکسن چهار ماهگی اش رو بزنیم


ارزشش رو داشت 😘✌️


قدر خودتون رو بدونین
شما فقط مادر نیستین
بلکه بعد از خدا بهترین پناه فرزندان تونین ❤️❤️


قوی باشید
چون هر چه زندگی جلوتر می ره
آسون نمی شه ما باید سر سخت تر بشیم
مامان ریحانه و محمد مامان ریحانه و محمد ۵ ماهگی
مامان ماهلین مامان ماهلین ۸ ماهگی
یهو دلم خواست چند خط درد و دل کنم
خانواده شوهر من خودشونو خیلی دلسوز آدم می گیرن و در مورد همه چی نظر میدن . مثلا قبل از زایمان من هر بار منو می دیدن تاکید داشتن که حتما طبیعی زایمان کن و بعد از زایمان هم حتما شیر خودتو بده ...یعنی نشد من یه بار با مادر شوهرم صحبت کنم و رو اینا تاکید نداشته باشه ...اوایل فقط می شنیدم و حساس نبودم ولی بعد دیدم دیگه انگار زیادی دارن تاکید می کنن .هیچی آقا دو روز قبل از زایمانم زنگ زد و بازم تاکید رو اینکه طبیعی زایمان کن حتما .... که باعث یه دعوایی بین من و همسرم شد و من قهر کردم رفتم خونه بابام و خلاصه روز زایمان هم ۵ ساعت منو نگه داشتن که طبیعی زایمان کنم ولی نشد که نشد ...بچه خیلی بالا بود و اصلا وارد دهانه رحم نشده بود و آمپول فشار هم اثری نداشت و در نهايت من سزارین شدم و خدا رو شکر چقدر هم راحت و خوب بود و زود هم سر پا شدم ...بعد مامانم واسه مراقبت اومد مادرشوهرم هم به اسم دلسوز اومد و این بار گیرش رو شیر دادن من بود یعنی اینقدر رو مخ من رفت اینقدر به پر و پای من پیچید که باعث شد دیگه جوابشو بدم و بدترین دعوای زندگیم رو با همسرم داشتم ...اونم چی ؟ تازه ده روز از زایمانم می گذشت 🥲
حالا از اون موقع دیگه روابط خیلی سنگین شده تو هفته دو بار بچه رو می بینن ولی همیشه ناراضی هستن که باید بیشتر از این می اومدن و می رفتن رابطه ام با همسرم خیلی سرد شده
و به شدت دارم رو بچه ام حساس میشم ...کاش هر کسی حد خودشو بدونه و اینقدر برای دیگران مشکل ایجاد نکنه ....واگذارشون کردم به خدا و امیدوارم خود خدا جوابشون رو بده چون من فقط خواستم حریم زندگیمو نگه دارم ولی انگار این چیزا برای اینا تعریف نشده
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۷ ماهگی
پارت ۲
حالا بچم تو ماشین خوابش برده بود و من به فکر اینکه الان اینجا شاید بگه وقت زایمان نیست خودم تنها رفتم بلوک زایمان
رفتم نوار قلب و که گرفت گفت وای دختر تو که هر پنج دقیقه انقباض داری درد نداری؟گفتم من همیشه درد دارم خب
زنگ زد به دکترم ایشون هم گفت بستری کنید اخه من سزارین دومم بود
زنگ زدم ب همسرم بیا پرونده بگیر و ببر برای بستری و لوازممو بگیر
از اونطرف مامانم مهمونی بود بهش زنگ زدم برو ساک و لوازم بیمارستان و بیار ک بستری شدم🤦‍♀️
حالا طفلی شوهرم با دخترم تو بیمارستان هی میومد بالا می‌رفت پایین
بستری کردن ساعت ۹ و نیم شب بود ماما بخش زایمان اومد نوار قلب و وصل کرد و یهو گفت افت داره قلب جنین ... زنگ زد دکترم ک قرار بود ۱۲ شب بیاد ک شرح حالمو بگه دکتر گفت ببریدش اتاق عمل الان راه میفتم
ساعت ۱۰ من و دکتر هر دو تو اتاق عمل بودیم از اونطرفم نگران بودم بچم لخت نمونه اخه مامانم ب شوهرم گفته بود که تو تجمعات شبانه گیر کردم شلوغه
منو یک پیرمرد مهربون از کمر بی حس کرد و دکتر شروع کرد ب عمل من یک تهوع خیلی بدی اومد سراغم ک تا گفتم بهم آمپول زدن و در لحظه حالم خوب شد یهو صدای نیکا تو اتاق پیچید و یک نفس راحت کشیدم یک دختر پر مو رو گذاشتن کنار صورتم و من روی ماهش و بوسیدم
بعد خوابم برد و تو ریکاوری چشمامو باز کردم پرسیدم دخترم خوبه کجاست گفتن بردن ان ای سیو اخه تنفسی خیلی خوب نبود وااای من نگران شدم ...همش با خودم میگفتم به چی شده به من نمیگن...منو بردن بخش و بی حس بودم همسرم و دخترم و مامانم پیشم بودن هی بهشون میگفتم برید خبر بگیرید ...دخترمم آواره شده بود بی کسی هم بد دردیه ها...دلم برا اونم میسوخت از شب گذشته پا ب پای باباش تو بیمارستان بود
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن