۱۶ پاسخ

یه راز بگم؟
با امدن نویان حتی دعوای منو همسرم خیلییی کمتر شده😂
انگاری یکمی بزرگتر شدیم

مادر بودن یعنی فراموش کردن خودت= طرحواره ی ایثار....
عزیزم تو خودت خیلی ارزشمند و مهمی هم میتونی هبکلتو مثل قبل کنی هم با جلسات درمانی خط زیر شکمتو ببری و کلی کار قشنگ دیگه کنی فقط ب شرط اینکه فک نکنی کل زندگی و عمرتو باید بزاری برای بچه! بچه ارزشمنده درسته دوسش داریم براشم ب حد کافی وقت میزاریم ولی اینکه خودتو ب کل بزاری کنار و بگی بخاطر بچه اسمش طرحواره ی ایثاره ک نسل ب نسل و سینه ب سینه چرخیده و رسیده بهت... حتما کنار بچه ی نازت ب خودت هم اهمیت بده مطمئن باش عشقت ب بچتم اونموقع بیشتر میشه

خدایا شکرت واسه بودن نیکان🥲❣️

بله یه روزایی حتی نمیشه ب اینه یک نگاه ساده بندازم و دستی ی موهام بکشم
خدایا شکرت بابت ب
دختر و زندگی قشنگه بعد از اومدنش

دقیقا همینطوره
ان شءالله که همیشه بچه هامون سالم و سلامت باشن

هعيييي +++ تا ابد حق🙂

ادم همه چیزو باهم نمیتونه داشته باشه ما مادر ها هم خودمونو فدا کردیم ک دسته گلامون داشته باشیم 🥲
ایشالا تنشون همیشه سالم باشه

واقعا گل گفتیااااا

مادر شدن خیلی قشنگه
من روزی هزار بار شکر میکنم بابت نویانم🩶🥹اون یک تیکه از قلبمه اون از من شیطون آدم قوی ساخت که هیچی اونو از پا درنمیاره من از نگار ماما پسری شدم که خنده‌اش دنیامه شکر شکر💙💙

منم هرکاری میکنم که ثابت کنم با بچه کوچیک هم میشه هرکاری کرد،ولی دهنم سرویس میشه و زندگی بهم می‌میفهمونه که نه نمیشه،و به خاطر بچه مجبوری از خوشی های خودت و حتی روتین سابق زندگیت بگذری....یه باشگاه نمیتونم برم،یه آرایشگاه نمیتونم برم،یه خرید با حوصله،یه پیک نیک بی دغدغه....خلاصه همیشه و همه جا فقط یه روتین دارم:بچه داری.

اما من با آمدن بچه بیشتر دعوامون میشه

دقیقا امشب دوستام زنگ زدن برای مهمونی دعوتم کردن گفتن به یاد مدرسه بریم دورعم و من توی جمع تنها کسیم که بچه دارم وقتی فکر کردم باید برنامه ریزی کنم بچمو بزارم جایی برم بیام می‌خوام همش استرس بکشم ی دل سیر گریه کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی ....

الهی عزیزم بخاطر همین میگن بهشت زیر پای مادر ⚘️🥰🩷🩵

اره من در آستانه فرو پاشیم با یه بچه ۳ ساله و ۱ ساله😫

دقیقااااا منم از خودم بدم اومده انقد هیکلم افتضاح شده توان رژیم گرفتنم ندارم

عزیزم 🥹❤️

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
شروع یک رمان و یک قصه واقعی

قسمتـــــــ چهارم

صبح شد...
نور از لای پرده افتاد روی صورت فرشته.
مامان هنوز درست نخوابیده بود، اما با اولین صدای ناله‌ی کوچولوش از جا پرید.

از خواب بیدار نشد ...
از عشق بیدار شد.
بغلش کرد، بوسیدش،
نفس کشید بوی نوزادی‌شو...
همون بویی که آرومش می‌کرد.

اما درد بخیه‌ها هنوز تازه بود،
بدنش خسته، دلش پر،
دست‌هاش می‌لرزید ولی با لبخند شروع به شیر دادن فرشته کرد گفت:
«مهم نیست من چقدر خسته‌ام... فقط این کوچولو خوب باشه.»

تا ظهر چند بار گریه کرد، شیرخواست، پوشکش تعویض شد، لالایی...
و هیچ‌کس نبود جز خودش و خدا.

از پشت در صدای خنده‌ی بقیه می‌اومد،
اما توی اتاق فقط صدای گریه‌ی فرشته بود.
اونجا بود که فهمید “مادری” یعنی تنها جنگیدن،
یعنی با خستگی بخندی، با اشک بخوابی.

عصر که شد، بابا اومد.
فرشته رو بغل گرفت،
و تمام خستگیِ مامان برای چند لحظه آروم شد...

مامان از دور نگاهشون می‌کرد، با چشمای خسته و دلِ پر عشق،
با خودش گفت:
«کاش همیشه همین‌جوری بمونه...»

روزها همین‌طور می‌گذشت…
مامان درگیر بزرگ کردن فرشته بود، بابا درگیر کار،
اما خونه‌شون پر از شادی بود.
چراغ خونه با اومدن فرشته روشن شده بود،
شده بود دلگرمیِ مامان و بابا.
ادامه در کامنتا