سلام مامان ها
دیروز ظهر همسرم از سرکار اومد گفتم ناهار بیارم گفت نه بزار بخوابم بیدار میشم میخورم البته نا گفته نماند چند ظهر این کار میکنه بعد گفتم باشه رفت بخواب یه 40 دقیقه نخوابیده بود من دخترم 3 سالش داشت جیغ میزد اذیت میکرد این دخترم یه تیکه کار خطرناک داشت میکرد من بدین بخت اونجا فقط گفتم نکن مامان خطرناک حتی جیغ هم نزدم معمولی گفتم(شوهر من من حرف هم میزنم میگه آروم چیزهایی نزن صدات میره بیرون من دیوونه شدم میگم من الان آروم صحبت میکنم میگه نه تو متوجه نیستی صدات بیرون میره کلا حساسیت الکی داره)
خلاصه 2:40بلند شد که صداتون تو گوش منه یه ظهر نمیزارن بخوابم بهونه الکی بعد هم گفت صدای تو از همه بیشتر رو مغز من بود در صورتی در اتاق بسته بودم بیشتر ظهر هم دختر من جیغ جیغ میکنه میخوابه بعد بیدار شد گفت خداحافظ من رفتم گفتم ناهار بخور گفت نمیخوام گفتم چرا گفت حوصله هیچ کدومتون ندارم اعصابم خوابه من بهم خیلی برخورد انگار سر وصدا دادن بچه ها من مقصرم و گفتم ناهار بخور ترشب ضعف میکنی بعد الان زود که بری کجا میری اصلا جواب نداد بعد گفت هرجا شماها نباشین ناهار هم خودتو بچه ها بخورین من نمی‌خورم دوباره خیلی ناراحت شدم گفتم حوصله ما رو نداری الان هر جا رفتی شب هم همونجا برو خلاصه شب شد منم پسرم کلاس اولی شب 9 خاموشی میزنم که بخواب لااقل تا 10 خواب بره منم دیشب بر خلاف همیشه تمام غذا ها رو جا دادم

۱۲ پاسخ

الانم بنظرم کم محلی تا یه جایی شایدجواب بده بیشتر که بشه الکی الکی باعث دعوا و بگومگو میشه
چاره ای نیست همیشه گذشت و مهربونی با خانوماس،جو رو اروم کن و باهم حرف بزنید عزیزم

تو هم حق داری واقعا عزیزم
اما باید کلی بسنجی ببینی همیشه رفتار شوهرت همینه یا مدتیه اینطوری شده
شاید یه چیزی اذیتش میکنه یا تو کار مشکلی هست ذهنش اروم نیست اعصابش تو خونه هم نمیکشه
این مشکل برا خودمم بود و منم همینطوری رفتار کردم نه تنها چیزی درست نشد بدترم شد،اما فهمیدم اگه یکی بدخلقی میکنه اون یکی باید کوتاه بیاد جو رو آروم کنه و بعدم حرف بزنه،فقط با حرف زدنه که همه چی حل میشه

عذاب وجدان نمیخواد خوب کردی یوقتایی باید مردا رو بااین روش گوش مالی داد تا متوجه کارا وحرفاشون بشن

بهترین کار و کردی من با شوهرم بحث کنم مقصر شوهرم باشه بیاد خونه بهش محل نمیدم حرفم نمیزنم خودش میاد سمتم کلا مردا اینجورین بی محلی کنی بیشتر میان سمتت

به نظرم اصلا نگران این مرد نباش
مردا شکم پرستن وقتی نمیخوره گشنه نیست داره جایه دیگه شکمشو سیر میکنه
شغلش چیه ؟به نظرم یه بار برو دنبالش ببین کجا میره ،مردی که این حرفا رو میزنه یعنی از زن و زندگی زده شده بعید نیس سر و گوشش جای دیگه بجنبه

کار درستی کردی
مگه خودش نمیتونه غذا از تو یخچال برداره گرم کنه بچه که نیس

بنظرم تنهاکاردرستی که انجام دادی همین بودکه دیشب گرفتی خوابیدی
اصلاعذاب وجدان نداشته باش زیادی براش ازخودگذشتگی کردی بهش بها دادی هار شده

خب بگو شب اومد؟؟ از دلت دراورد یا ن؟؟ خواهر اگ سر سنگینه زن نیسی دهنش سرویس نکنی حتی شده اسمس پشت هممم بدی هم‌اومد بگی بفرما بچه هارو نگهدار تو میری سرکار چهارتا آدم میبینی دلت هوا میخوره من تو خونه چهار دیواری تازه صدام رو مختخ؟؟ و حتما گوشیش جک کن حتماااا برنامه هاش هک کن بنظرم رفتارش مشکوکه

بنظرم کار درستی کردی یه مدتم شوهر منم همین رفتارو داشت کم محلی کردم خوب شد زیادی بهشون بها میدیم پرو میشن

کار خوبی کردی حقش بوده مثل دختر بچه ها قهر ناز میاد

خب آخر شب اومد یا نه ؟؟؟

دم کلا خاموشی زدم 10 وربع خوابیدم گفتم وقتی اون حوصله مارو نداره چرا من خودمو تویت کنم شبا که حالا بازم بیاد بگه غذا نمیخوام از اسم حرفا من برا اولین بار غذا هارو جا دادم بچه ها رو خوابیدن خودمم خوابیدم
من همیشه شبا صبر میکردم همسرم بیاد شام بخوره بعدش جمع میکردم میخوابیدم آخرین نفر ساعت 12 یا1 بعد صبح هم از 5:۳۰بتید بلند میشد دوباره روز از نو تا شب خواب نداشتم گفتم چرا خودمو اذیت کنم که تهش بیاد بگه حوصله تون ندارم گفتم منم خوابیدم صبر نکردم حتی غذا هم نذاشتم رو گاز همه رو گذاشتم داخل یخچال چون واقعا حرفش و کارش خیلی برام سنگین تمام شد و دفعه اول نبود این رفتارش و من همیشه با خوبی نادید میگرفتم ولی ایندفعه نتونستم چون بهش گفتم خداروشکر تو هر وقت حوصله مارو نداری ولی میکنی میری برا خودت ولی من وقتی حوصله ندارم و خسته هستم به حکم اجبار باید تحمل کنم حق رفتن ندارم چرا چون کسی نیست حمال بچه ها باشه

اگر شما بودین چکار میکردین یکم صبحی عذاب وجدان گرفتم چرا دیشب غذا نذاشتم صبر نکردم ولی واقعا اعصاب منم کشش نداره دیگه بخوام ناز بخرم یا اونو آروم کنم

سوال های مرتبط

مامان ویام گردالی🩵⚽️ مامان ویام گردالی🩵⚽️ ۱۶ ماهگی
خانوما به سوال پسرم یه مدت بود همش به پای بقیه توجه می‌کرد بازی می‌کرد میخواست شصت پای من و باباش و بخوره نمیذاشتیم از سرش افتاد دیشب که خونه ی بابام بودیم هی شصت و پاشو تکون میداد بابام مثلا با بچه بازی کنه چند بار من گفتم نکن چند بار شوهرم هی در جواب میگفت نمیخوره بازی میکنه شب موندیم صب بیدار شدیم دوباره از قصد پاشو جلوش تکون میداد پسرمم هی میرفت گاز بگیره گفتم بابا نکن دیگه بدم میاد میره پای بقیه رو هم یه وقت تو جمع میخوره بهش برخورد میگه ای بابا من چیکار دارم زیاد تحویل گرفتم نباید محل میدادم منم گفتم (الکی)یبار پای محمد شوهر خواهر شوهرمو تو جمع میخواست بخوره خیلی بد بود دیگه محل نداد منم شوهرم گفت صبونه نخورده برگشتیم خونمون تو راه کلی غر زد که به ادم یبار میگن صد بار من گفتم نکن صد بار تو بازم اینطوری میکنه و فلان اومدیم خونمون صبونه خوردیم شوهرم حمومه بابام زنگ زده میگه شام بیاید اینجا قیمه میذاره مامان با حالت خنده هم گفت مثلا از دلم در بیاره منم گفتم خونه ی خواهر شوهرم نرفتیم میخوایم بریم اونجا بذار شوهرم از حموم بیاد خبر میدم حالا نمیدونم چیکار کنم☹️
مامان ساحل🍭 مامان ساحل🍭 ۲ سالگی
مادرشوهرم خانواده خودشو دعوت کرده افطار.موقعه افطار بچم گریه میکرد همه سرشونو کردن پایین و غذا خوردن،بعد افطار که شد خاله های شوهرم موقعه جمع کردن ظرف و شستنش امدن که بچه رو بده ما،هی گفتم نه دارمش.یه خاله اش کنه شد و گفت بده و به زور داشت میگرفت،گفتم خاله بچم گریه میاد میگم نه یعنی نه.هی به دخترم میگفت بیا بچمم گریه،اخرش عصبی شدم گفتم نمیبینی بچه میبنتت گریه میکنه،ولکن دیگه.خواهرشوهرمم امد بدش من گفتم گریه میکنه،میگه نمیکنه به زور داشت میگرفت،گفتم ولکن بچه رو برو به کارات برس،بچمو خودم دارم،به خانوم برخورد.
حالا صبح من امدم پایین غذا بار گذاشتم و‌سالاد درست کردم،خواهرشوهرم یه کوکو درست کرد و چایی زد.اونوقت همشون بعد غذا خوردن از همه تشکر کردن جز من،خیلی بهم برخورد
هر دفعه میان اینجا من باید پاشم ظرف بشورم و کارا رو برسم،حالا امشب مجبور شدن ظرف بشورن حرصی شدن.شوهرمم سرکاره،زنگ زد خوبی بچه خوبه،گفتم لجدداره میگه پیشم باش،گفت بهتر،بشین پیش بچه تکون نخور خودشون کارا رو برسن الکی خودتو خسته نکن🫠
مامان مهیار۳سال.مهوا مامان مهیار۳سال.مهوا ۱۱ ماهگی
سلام.
مامانایی که بچه هاتون هنوز از پوشک نگرفتید تو رو خدا عجله نکنید، نگران نباشید و صبوری کنید.
من هیچ کارگاهی شرکت کردم،مهیار تقریباً ۲سال ونیمش که شد اومدم از پوشک بگیرمش اما پی پی شو هر کاری میکردم قبول نمی‌کرد،روزها جیش رو می‌گفت اما پی پی رو فقط می‌گفت توی پوشک...هر چی کتاب خوندم براش ، بازی کردم تشویقش کردم فایده نداشت.
تا اینکه الآن ۱ماهه که کلا از پوشک شب و روز گرفتمش،
قبلشم هرچی بقیه میگفتن بزرگ‌شده از پوشک بگیرش من اهمیتی نمی‌دادم، چون من تلاش می‌کردم اما نمی‌خواستم زور کنم بچم و...
آره یه جاهایی غر میزدم بهش، اما کلا گذاشتم تا خودش قبول بکنه.
داستان این بود که من ۱ماه تمام هم قصه گفتم هم توبازی هم از رو کتاب، و تشویقشم میکردم اما در آخر بهش میگفتم مامان پوشکات داره تمام میشه تو داری پوشکای آجی رو استفاده می‌کنی،
اولاش مقاومت و لجبازی میکرد اما من ادامه دادم، تا ۱روزخواست پی پی کنه دید واقعاً توی کشوش پوشک نیست، گفت مامان پوشکام تمام شد؟
گفتم آره
گفت یعنی من داشتم پوشکای آجی و استفاده میکردند؟
گفتم آره مامان.
خلاصه پوشکش نکردم، یکی دوبار همون روز فقط تو شلوارش یه کوچولو کثیف کرد بعد که چندشش میومد می‌گفت بریم دستشویی، بار سوم دیگه دستشویی کارش و کرد و من نه ذوق نشون دادم نه هیچی، فقط گفتم دیدی چقدر راحت بود، گفت آره مامان من زور نزدم خودش اومد، دفعات دیگه بهش میگفتم عههه پی پی ات شبیه مثلا دایناسور‌ه، یه بار گفتم فیله و... همین طور تا الان که خداروشکر تا مام و کابوس پوشک هم بالاخره پایان یافت.
البته اینم بگم من اول ، شب پوشک نکردمش بعد ۱هفته این اتفاقا افتاد و انگار خودش به این باور رسید که بزرگ شده و پوشک کافیه.
مامان آریشاه💙 مامان آریشاه💙 ۱۱ ماهگی
پریشب آریشاه یهو تبش رفت رو 40 مادرشوهرمم خونمون بود من فعلا برای آریشاه تب سنج نزاشته بودم گفتم فک کنم آزیشاه تب داره مادر شوهرم رفت دست زد اومد گفت نه تبش کجا بود ولی من دلم طاقت نیاورد با تب سنج اندازه گرفتم،دیدم تبش رو 40 دیگه آریشاه رو بیدار کردم و دست و پاش و میخواستم پاشویه کنم و ببرمش دکتر دیگه مادر شوهرم هی می‌گفت دکتر نمی‌خواد بزار بچه بخوابه حقیقت منم از سر استرس صدامو بردم بالا گفتم یعنی چی بچه رو اذیت نکن بزار بخوابه رو به شوهرم گفتم پاشو ببرمیش دکتر دیگه دیروزم مادر شوهرم با من سر سنگین بود ولی از حق نگذریم برای آریشاه سوپ درست کرده بود بیشتر درست کرده بود برای خودمونم،دیگه تا غروب آریشاه اذیت کرد من نرسیدم زودتر شام بزارم شوهرمم برگشت گفت خودم شام میارم ولی تا شوهرم میومد دیر میشد منم آریشاه رو دادم دست مادر شوهرم گفتم یه کم گوشت چرخ کنم شام درست کنم همین که چرخ گوشت و روشن کردم آزیشاه ترسید دیگه مادر شوهرم با لحن خیلی تندی گفت چرا بچه رو میترسونی و کلی غر غر کرد حقیقت منم رفتم آریشاه رو ازش گرفتم گفتم چرا فکر میکنی من دشمن آریشاه هم منم نمی‌دونستم می‌ترسه من که دشمنش نیستم و اومد تو اتاق آریشاه رو بخوابونم یهو دیدم مادر شوهرم اومده وسیله هاشو برداشته میگه میرم خونه دخترم از اونجام زنگ میزنم شوهرم بیاد دنبالم،یهو شوهرم برگشت منم حقیقت و گفتم و بخاطر مامانش هرچی از دهنش اومد بهم گفت و یه چک زد تو صورتم که آره تو به مامانم بی احترامی کردی،الآنم می‌خوام برم خونه بابام به قهر حتی قصد دارم درخواست طلاق بدم،فقط می‌خوام بدونم من بی احترامی کرد؟