سلام مامانا من اینجا درد دل میکنم چون همه تقریبا آورد سنی هم هستیم از تجربیات هم استفاده کنیم .اونایی که تایپکای قبلی منو خودم میدونن خوب من اول توی شهر مادر شوهرم اینا زندگی میکردم همسایه بودیم باهم و اشتباهات و اعیاد همسرم مشکلاتی که داشتم زیاد بود دخالت‌های خانوادش بلاخره با تلاش خودم وکمک بابام ازاونجا اومدیم توی شهر مامان من.اینجا زندگیم خوبه فقط شوهر من هر وقت چشمش به خانوادش نیفته از اینرو به اون رو میشه .حالا ی داستان از مواقعی که دخترم مریض میشه تعریف کنم که من با این تب سنج جیوه ای ها نمیتونم کارکنم و هروقت دخترم تب می‌کنه با اینکه خودم تب سنج دیجیتالی دارم خیالم راحت نیست و به هوای اینکه مادر شوهرم می‌تونه با تب سنجاب انجام بده مجبورم یا اون بیاد یامن برم که چند وقت پیش دخترم تی داشت و مجبور شدم بگم بیاد بعد من تا صبح با مادرش بالای بچه بودم صبح شوهرم پانشد بره سرکار به من می‌گفت حالت تهوع دارم به مهندسش پیام داده بود دخترم دیشب تب داشته که من بخاطر مریضی بچه و اینکه مادرش بزرگتر بودتوخونم سکوت کردم .با اینکه می‌دونم هر موقع چشمش به اونومسفته همین داستانوما داریم تا حالا چندین بار با خودم اتمام حجت کردم دیگه نرم ویلیام باهاشون ولی هربار خریت میکنم دیشب هم با کلی اصرار شوهرم عروسی دخترخاله بود رفتم حالا اینکه دخترم اصلا نگذاشت من از عروسی چیزی بفهمم بماند اینکه باباش توکل این مراسم نیم ساعت نکرفتش کمک من بماند .صبحم پانشده بره سرکار همش میگه من مرخصی دارم.منم حرفم اینه اگر مرخصی داری چرا ی بارش بچه مریض میشه نمیای بگی منم بالای این بچم نصفه شبه دکتر نیاز ندا

۵ پاسخ

بگید که جای من بودید با این کارا چطور برخوردمیکردید

همه مردا مامانشون رو ببینن خودشون رو لوس میکنن شوهر منم اوایل همین ک میرفتیم خونه مامانش میرفت تو اتاق میخوابید انگار ک ابن بشر خونه خودمون خواب نداره🤦🏻‍♀️ولی با احترام دلیلت برا نزدیک شدن ب مادر شوهرت مسخرس دتری میگی دیجیتالی داره چرا ازش استفاده نمیکنی ک از جیوه ای بخای استفاده کنی!!!!!!!

بنظرت آدم خودخواهیه؟

الان بخاطر اینکه بچه رو نگرفته ناراحتی یا برای اینکه سر کار نرفته؟؟؟

شما جای من بودید چیکارمیکردید به نظرتون من زیاد گیرمیدم

سوال های مرتبط

مامان جانان مامان جانان ۱ سالگی
سلام مامانا میگم من اومدم ی مشکلی بگم که شاید کسی مثل من باشه شایدم نباشه اما من کلا از اینکه کسی کنارم بخوابه بدم میاد احساس خواب راحتی ندارم میدونید چرا چون همش توی خواب ذهنم به این مشغول میشه که نکنه دستم یا پام توی خواب بخوره به شخصی که کنارم خوابیده و اذیت بشه این مشکل را با همسرم داشتم اصلا شبا پیشش نمیخوابیدم ن اینکه نخوابم یکم با فاصله می‌خوابیدم وقتی بچه دار شدن دقیقا یکی از دغدغه های که باعث شد افسردگی بعد از زایمان هم بگیرم همین بود که هر موقع کسی پیشم نبود و مجبور بودم بچه را پیش خودم بخوابونم همش توخواب ذهنم مشغول این موضوع بود تا حدی که همش استرس داشتم و مدام ترس داشتم حالا زمانی که نوزاد ملاجش نرمه استخوانش نرمه نکنه من توخواب صدمه ای بهش زدم .واین موضوع باعث شد من تو اتاق پیش بچم می‌خوابم ولی یکم باهاش فاصله می‌گرفتم .ولی الان چند وقت دخترم تو خواب پا میشه میاد میچسبه به من می‌خوابه منم روانم درگیر میشه سراین مشکل .آیا من روانی هستم😂🤣😭
مامان الیار مامان الیار ۲ سالگی
مامانا دیروز پسرم شارژر گوشی رو پرت کرد سمت باباش ینی اگه باباش سرشو کج‌نمیکرد چشمش کور شده بود شارژر دقیقا خورد یه قیمت پشت پلک شوهرم بخیه داره از قبل خورده به اون بخیه سربازکرده و کلی خون اومده و ورم کرده شوهرم فقط از درد ناله کرد هیچی به پسرم نگفت ولی من ناخوداگاه وفتی خون رو دیدم جیغ زدم سر پسرم که ببین چیکار کردی پسرم هم خون رو که دید ترسید اومد بغلم باگریه فقط میگفت پرت کردم پرت کردم دیدم خیلی ترسیده گفتم چیزی نیس الان خوب میشه... حالا از دیروز پسرم خیلی کسله حس میکنم ناراحته یا اینکه دعوای من روی روحیش تاثیر گذاشته با صبح سرکاربودم وقتی اومدم مامانم پسرمو اورد خونه همین که درو باز کردم به روش گفت بابا خوب میشه؟
یا اینکه باباش رو نگاه میکنه اثر اون ضربه هنوز خوب نشده بغض میکنه... چیکار کنیم از سرش بیفته این ناراحتی؟!
موتور سواری خیلی دوست داره باباش میگه غروب با موتور ببریمش پارک که این موضوع یادش بره... ولی من بعید میدونم چون از صبح که باباشو ندیده بود باز تا اومد خونه ناراحت باباش بود...
مامان جانان مامان جانان ۱ سالگی
بعدش اینکه الگوی غذایی بچه من توی بی‌تو چهار ساعت به این شکله که ساعت ۶ی ۱۲۰تا۱۵۰ تا شیر محلی با عسل بهش میدم بعد تا میاد بیدار بشه میشه ساعت ۹تا ده صبح همون نون وچای که گفتمونیدمذبهش بعد تا میاد ظهربشه یک ساعت دو ساعت فاصله میندازم ی وعده میوه حالا هرنوع باشه وبخوره میدم بعد ظهر می‌خوابه ی وعده شیر دوباره عصر که میشه غذا براش هرچیزی درست کرده باشم میدم غذاهایی که می‌دونم میخوره .بعد دوباره تا میاد غروب وشب باشه ی نوع میوه دیگه میدم .بعد اگر خوابش بیاد شیر میدم بهش اگر نیاد یا ماست میدم یا بیسکوییت میدم با کرده بادام زمینی .این روال چند ماهه این الگوی غذاییش هست بعد دیروز نمی‌دونم چرا کباب تو گوجه براش درست کردم با ماست بهش دادم بعد ظهرمذخوابش را درست نرفت یک ربع ته دقیقه بیدار شد بعد ساعت ۷اون موقعابود خوابش میومد من گفتم حالا بخوابه دیگه شب نمی‌خوابه خواستم یکم سرگرمش کنم ی موز آوردم بهش بدم دوتا قاشق بهش دادم بچه تا نیم ساعت گلاب به روتون بالا میوزد با اینکه همه مسئولیت بچه با کنه غذا پختن و غذا دادن بهش باهاش بازی کردن سرگرم کردنش خوابوندش لباس شستنش که من مجبورم روزی ده دست لباس عوض کنم براش وهمه هم با دست می‌شورم .بعد دیشب که بچه حالش بد شده بود همه اعضای خانوادم به من گیر میده که تولید نیستی بچه را معدشوسنکین می‌کنی و فلان درصورتی که این الگوی همچیگی بچه بوده حالا ی دیروز اینجور شده که من فکر میکنم حالا اگر غذاس هم هضم نشده بود فقط اشتباه کردم که دیدم خوابش میاد میخوابوندمش موز دادم بهش من نمی‌دونستم که حالش بد میشه چرا تا وقتی من همه کارابچه را میکنموخوبه کسی نمی‌بینه تا ی مشکلی پیش میاد همه آویزون من میشن انگار من دشمنی دارم با بچه خودم و خواستم حالش بد بشه
مامان نیکا مامان نیکا ۲ سالگی
پارت اول
سلام مامان ها
می‌خوام از یه تجربه بگم از راهی که خیلی ها سردرگم هستن که برن.
یا نرن
من قبل از اینکه دخترم رو از شیر بگیرم اینجا سوال پرسیدم
بعضی ها در حد چند کلمه جواب دادن و نتیجه نگرفتم کامنت ها رو
خوندم و بعضی ها خیلی خوب راهنمایی کرده بودن خلاصه من زیاد اهل پیام گذاشتن نیستم فقط چون خیلی زجر کشیدم این چند روز
خواستم اینجا بگم شاید کمکی به بعضی از مادرها بشه
دختر من از ساعت دوازده شب که موقع خوابش بود تا دوازده ظهر که بلند میشد دو ساعت دو ساعت شیر می‌خواست گاهی یه ساعت به ساعت نه با آب نه با سرپا دور دادن آروم نمیشد بخاطر اینکه باباش غر نزنه سریع مجبور میشدم شیر بدم
سعی کردم صبح ها ۹صبح که برا شیر بیدار میشه دیگه ندم که بلند بشه ولی باز چشم بسته گریه میکرد و شیر می‌خواست وقتی بلند میشد هم صبحونه نمی‌خورد و بسیار بد غذا بود .البته تا اردیبهشت که پیش مامانم بود و من سرکار بودم بهتر بود
تابستون که کنارش بودم بدتر بدغذا شد و طلب شیر میکرد
منم مجبور بودم بخاطر اینکه مهر باید برم سرکار و دیگه نمیتونستم از شیر بگیرم و بدغذاییش ازارام‌میداد شوهرم هم یا سرکار بودو وقتی خونه بود خیلی باهاش بازی نمی‌کرد و به این خاطر نمیتونستم رو اون حساب باز کنم و
تصمیم به گرفتن شیر کردم اونم موقع ای که شوهرم شبکار باشه و آرامش بیشتری باشه واونم بد خواب نشه و غر بزنه
فقط هم شیر خودم رو میخورد
طبق تجربه یک یکی از مامان ها آبلیمو زدم لب زد دید ترشه و چند دقیقه بعد دوباره امتحان کرد و دیگه اصلا سراغش نیومد
یکم بی قراری کرد و خوابید دوبار تا صبح بیدار شد و گریه کرد
روز دوم خونه مامانم خواهر زاده هام پیشش بودن خوب بود
مامان شایلین مامان شایلین ۳ سالگی
سلام مامانا
من یه پسر دایی دارم که از دوماهگی تی وی میبینه البته گوشی تا الان که اول میخونه با گوشی و کارتون غذا میخوره
و از ۵ ماهگی با یه شربت بسیار خطرناک از ساعت ۱۰ شب واردار به خواب میکردن که امروز اون شربت زیر دوسال ممنوعه
و دختر من هم زودتر از دوازده نمیخوابه چون عادت کرده و میدونم که اشتباهه داره دیر میخوابه ولی چون باباش ۱۱ شب میاد بیدار میمونه تا باباشو ببینه
خلاصه که مهمون بودیم و دختر ۱۱ شب خوابش میومد و کفتم بریم تا خونه برسیم میشه ۱۱/۳۰ و میخوابه
زن داییم با صدای بلند گفت هههه! پسر من از همون اول از ۱۰ میخوابه
این پنجمین بارش بود توی جمع میگفت
و من همیشه سکوت بودم
تا اینکه اونروز گفتم بله منم اگه شربت به اون خطرناکی رو میدادم میخوابید ولی شایلین خودش میخوابه

و اینکه پسرداییم یکم توجهش پایینه و توی سنجش کودکان هم گوشزد کردن بهش ولی همیشه خودشو یعنی زنداییم همه چیز دان عالم میدونه
منو مسخره میکنه که بچت چرا تیوی نمیبینه!!!
من دیگه حوصله بحث نداشتم و بلند شدم و رفتم لباسمو پوشیدم و خداحافظی کردم
مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۳ سالگی
یه سوال چرا بعضی ها به خودشون اجازه میدن هر جور دلشون میخواد با بچه ات رفتار کنن 😐
رفتیم مهمونی چند تا بچه قد و نیم قد نوه های جاریم و با ما خونه ابجیم دعوت بودیم یه جوری قربون صدقه بچه هاشون میرن که انگار ناف آسمون باز شده فقط بچه اینا اومده پایین خدایی بچه هاشون مهربون و تو دل برو هستن دوست شون دارم ولی نه اینکه بخوام قربون صدقه بچه هاشون برم نیازی به محبت اونا برای بچه خودم ندارم ولی از عمد دختر جاریم جلو همه میگه به پسرش که ببین عمو مصطفی چقدر دوستت داره ( منظورش شوهر من که عموی خودش میشه ) ببین میگه چه پسر خوبی هستی ، با ادبی موهاش چقدر خوشگله قشنگ دو تا هندونه میزاره زیر بغل شوهرم که یعنی قربون صدقه اش بره بعد همیشه خدا ادعای عقل کلی و با سوادش میشه با پسرش سر گوشی من که دست پسرش بود بحث داشتن بعد یکی دو بار به پسرش گفت مامان گوشی مامانش هست بهش بده پسر منم دو سال کوچک تره نمیتونه حرف بزنه جیغ میکشید یدفعه برگشته به پسرش گفت بهش بده صدا شو در نیار منظورش بچه من بود اصلا من هیچی نگفتم اگر من این حرف و میزدم خدا شاهده جاریم و دخترش می پریدن به من چرا کسی به خودش اجازه این حرفا میده به بچه هاش بزنه یا اینکه خواهر خودم و دامادمون جلو اونا و بچه هاشون بچه من و دعوا میکردن که جیغ نزن یا فلان چیز و بهشون بده برای اینکه نخوان به اونا چیزی بگن اونا هم دو تا پسر داشتن یکیش سه سالش هست اصلا بچه من متوجه نیست به یه بهونه پسرمو صدا میزدم کسی به خودش اجازه نده چیزی به بچه ام بگه