مامانا خیلی مراقب بچهاتون باشید من امشب دخترمو برده بودم پارک داشت بازی می‌کرد با سرسره پیچ پیچی از این پوشیده ها بعد یهو دیدم یه پسر بچه ۱۱.۱۲ساله گذاشته رو پاش انیسا هم داشت گریه می‌کرد تا رسیدن پایین سریع رفتم گفتم ک ممنون خودش بلده لازم نیس بغلش کنی گفت چند سالشه من ساده هم فک کردم قصدش کمک کردنه گفتم ۳سالشه نیاز نداره دوس نداره کسی بغلش کنه یهو یه خانمه خداخیرش بده اونم بچشو آورده بود پارک اومد بهم گفت خیلی مراقب باش مخصوصا دختره این پسره معلومه مشکل داره من احمق تااازه فهمیدم ،،،گفت بالا رو سرسره وایساده بوده من شک کردم ..اومد پایین از سرسره با انیسا هم دست میزذ به اونجاش خودمم دیدم دیگه عصبی شدم باز دیدم انیسا داره از پله میره رفته بغلش کرده رفتم داااد زدم مگه نگفتم خودش میره دوست نداره بهش دست بزنی ،،رفت یه سرسره دیگه باز رفته بود میخواست با انیسا بیاد پایین بچه پرو ایندفعه گفتم دست به بچه من نزززن اشغال برو گمشو همه اومدن ترسید گفت برو بابا با این بچت فکر کردی طلاعه گفتم اره طلاعه گمشو پایین اون خانومه خدا خیرش بده واقعا پا شد گفت با کی اومدی خانوادت کجا نشستن پسره گفت من تنها اومدم یه پسره دیگه گفت اونجا نشستن خانومه رفت به خانوادش گفت بچتونو کنترل کنید بچها اومدن اینجا محیط امنی باشه براشون بازی کنن داره اینکارارو میکنه ایقد اعصابم خورده الان میگم چرا من سریع نفهمیدم کاش اول یکی زده بودم تو گوشش،، اگه خانومه نبود ک اصلا نمیفهمیدم 😭😭😭

۹ پاسخ

وااای من همش فوبیای اینارودارم اینقد میترسم یه لحظە پسرم جلو چشمم نباشه
یعنی موندم بعدا چ جوری بفرستمش مدرسە
واای خدایا بهمون رحم کن دورە زمونە خیلی بدی شده

من سر همین به باباش میگم باید باهاشون بری بالا یا حواست باشه
بابا از بس افتضاح شده همه چی میبینن این نوجوونا دستشون ب خیلیا نمیرسه میان سراغ بچه های بی زبون


کلا چه پسربچه چه دختربچه خیلی ادم باید حواسشو بده به آشنا و غریبه

وای خیلی باید مراقب باشیم اون روز یه فیلم دیدم پسر بچه ۱۱ یا ۱۲ ساله اونجاش سیخ شده بود توی روستا بود یهو یه مرغ و گرفت فرو کرد تو مرغه داشت به مرغ تجاوز میکرد فکرش و بکن مرغ بدبخت یه صداهای وحشتناکی از خودش درمیاورد

خدا خیرت بده به ما گفتی که حواسمون جمع بشه

تجربه شد برا خودت و ممنون که اینجا گفتی تا برا بقیه مادرها گوش زد بشه

یعنی بچه ۱۱ ساله و این حرفا

خدایا خودت رحم کن
تو این سن اخه؟

چه خوب که گفتی خدا دخترتو حفظ کنه

حالا خوبه فهمیدی مرسی گفتی ولی راحت ازون هزار پدر نگذر قشنگ من بودم‌گوششو‌میکندم ازجاش

سوال های مرتبط

مامان تیام👼 مامان تیام👼 ۳ سالگی
مامان جوجه طلایی🐥 مامان جوجه طلایی🐥 ۴ سالگی
سلام خانما
من چیکار کنم که بتونم از حق خودمو بچم دفاع کنم یعنی هروقت یادش میوفتم میخوام سرمو بزنم به دیوار
دیروز با دوستم و بچش رفتیم پارک دختر اون بزرگتره من و دوستم یه نیمکت خیلی نزدیک به زمین بازی نشستیم بچه ها برن بازی کنن چشمم به بچم بود دیدم وایستادن تو صف تاب تا نوبتشون بشه یهو دیدم یه خانمه دوقلو داشت با رفتار بد نه ها با مهربونی به بچه ها گفت بچه های من باید باهم سوار بشن بزارید اینا باهم سوار بشن زود پیادشون میکنم یهو دیدم دخترم همینجوری داره با حالت قهر تاز پارک میره بیرون بلندشدم بغلش کردم بغضش ترکید همینجوری آروم اشک میریخت بردمش کنار تاب ولی روم نشد به اون خانمه بگم نوبت بچه من بود فقط داشتم به دختر خودم میگفتم نی نی ها دوقلو هستن و دوست دارن باهم سوار شن مرسی انقدر مهربونی اجازه دادی ولی دخترم گریه میکرد همینجوری بابای بچه ها دید مارو به بچه هاش گفت بسه دیگه پیاده بشین نوبت خانم کوچولوئه ولی مامان بچه ها با اعتماد بنفس گفت نه بچه ها باید ۵ دقیقه بازی کنن الان ۳ دقیقه ازش مونده باز باباشون گفت خوبه دیگه خانمه گفت نه هنوز ۱ دقیقش مونده 😳 من چرا مثل مادر اون بچه ها نیستم اخه دلم برای بچم میسوزه که مادری مثل من داره
مامان گل پسرام مامان گل پسرام ۲ سالگی
دیروز همسایمون ماهی خرید بعد گفتم خریدی تجربه ات بگو منم بخورم خوب بود بعد زنگ زد بیا خونمون تنها گفتم باشه کار دارم میام بعد رفتم تمیز کرد دوتا ماهی داد ببر گفت خودت بپز بر نداشته ام قسم داد آوردم،خلاصه مزه دار کردم پختم با دلم گذاشتم شوهرم مفید از کجا این همسایه رفت آماده خانوادگی هم داریم شوهرم با شوهرش ،بعد شوهرم بهم میگه مال مردم آوردی نمیخورم تو گشنه ای آوردی مال مردم خور کلی حرف ،،،بعد پسرم برای خوراکی گریه کرد یه دونه بود پسر کوچکه دادم پسر بزرگم میخواست گفتم کارای مهد انجام بده میخرم برات اینم هی گریه میکرد شام دادم اینا رو سیر کردم حسابی
برای شوهرم چای کیک بردم گفت نخورد گفت چرا و پرت نمی‌خورم اشغال خور نیستم ،باز بیسکویت کرم دار دادم پسرم برای اونم برد همین گفت مثل مادرت گشت‌های فقط بعد هم دعوا شدید مداد رنگی دفتر پسرم پرت کرد برید گم شید چندتایی هم رو سر کله من زد شکمم غر غر می‌کنه کلی فحش و کلی دعوا،باز ساعت ده بود مرغ پختم با نون براش بردم گفت دیر نمی‌خوردم 11شب برام آوردی یکم بعد ،،، دیدم بلند شد مرغ و نون آورد خورد بچه ها اومدن کنارش چون مرغ سرخ شده بود دلشون خواست پسرم دید داغ کرده گفت من گشنه ام از ترس ،شوهر منم برداشت پرت کرد از اتاق تو پزیرایی بشقاب همه رو بچه ها ترسیدن رفتند تو جا شون اومد گلوی بچه ها گرفت فشار داد چرا به غذای من دست زدید اومدم بگیرم من اومد بزنه رفتم اتاق اومد چند تا مشت اینا زد بدو بدو رفت آشپز خونه گفت خون شما به گردنم میکنم باز اومد من زد و ا جیغ کشیدی صدات در اومد
باز پرید بچه ها گلو شون
ادامه پایین بارداری زایمان شیردهی فرزند پروری