دیروز همسایمون ماهی خرید بعد گفتم خریدی تجربه ات بگو منم بخورم خوب بود بعد زنگ زد بیا خونمون تنها گفتم باشه کار دارم میام بعد رفتم تمیز کرد دوتا ماهی داد ببر گفت خودت بپز بر نداشته ام قسم داد آوردم،خلاصه مزه دار کردم پختم با دلم گذاشتم شوهرم مفید از کجا این همسایه رفت آماده خانوادگی هم داریم شوهرم با شوهرش ،بعد شوهرم بهم میگه مال مردم آوردی نمیخورم تو گشنه ای آوردی مال مردم خور کلی حرف ،،،بعد پسرم برای خوراکی گریه کرد یه دونه بود پسر کوچکه دادم پسر بزرگم میخواست گفتم کارای مهد انجام بده میخرم برات اینم هی گریه میکرد شام دادم اینا رو سیر کردم حسابی
برای شوهرم چای کیک بردم گفت نخورد گفت چرا و پرت نمی‌خورم اشغال خور نیستم ،باز بیسکویت کرم دار دادم پسرم برای اونم برد همین گفت مثل مادرت گشت‌های فقط بعد هم دعوا شدید مداد رنگی دفتر پسرم پرت کرد برید گم شید چندتایی هم رو سر کله من زد شکمم غر غر می‌کنه کلی فحش و کلی دعوا،باز ساعت ده بود مرغ پختم با نون براش بردم گفت دیر نمی‌خوردم 11شب برام آوردی یکم بعد ،،، دیدم بلند شد مرغ و نون آورد خورد بچه ها اومدن کنارش چون مرغ سرخ شده بود دلشون خواست پسرم دید داغ کرده گفت من گشنه ام از ترس ،شوهر منم برداشت پرت کرد از اتاق تو پزیرایی بشقاب همه رو بچه ها ترسیدن رفتند تو جا شون اومد گلوی بچه ها گرفت فشار داد چرا به غذای من دست زدید اومدم بگیرم من اومد بزنه رفتم اتاق اومد چند تا مشت اینا زد بدو بدو رفت آشپز خونه گفت خون شما به گردنم میکنم باز اومد من زد و ا جیغ کشیدی صدات در اومد
باز پرید بچه ها گلو شون
ادامه پایین بارداری زایمان شیردهی فرزند پروری

تصویر
۲۰ پاسخ

حالا کاری به شوهرت ندارم ولی مگه ماهی چیه که ب همسایت گفتی خوردی به منم بگو چطور بود منم بخورم؟؟ دوتا ماهی از همسایه گرفتی بهش بر میخوره خب به شوهرت میگفتی میخرید

نیاز فوری به درمان روانی داره

خدا شفاش بده شوهرتو واقعا

میزدی تو دهنش بخدا

ای کاش وقتی حالش خوبه و آرومه باهاش صحبت کنی به پزشک مراجعه کنه براش دارو مینویسه بنده خدا فک کنم مشکل اعصاب داره

وای عزیزم چ کاری کرد اخه😔😔😔 بچه ها چ گناهی دارن که حرصتورو اونا خالی میکنی مرد گنده

کارهمسرت خیلی غیرعادی ویجوری شبیه بیمار روانیهاست بنظرم

ای بابا خدا لعنت مردایی که دست رو زن و بچه بلند میکنن.شوهر منم خیلی زود جوشه زود عصبی میشه ولی زدن اینا نداره. خیلی زود هم کوتاه میاد هودش پشیمون میشه

وا روانی شده شوهرت خدا عقلش بده

بدرک خودت ناراحت نکن چقدرخر

الله پاک به راه راست هدایتش کنه وارومش کنه پدرخیلی خوبی وشهوهرخیلی خوبی بشه

عزیزم اگه با همسایه رفت و امد داشته باشی و راحت باشی چه اشکالی داره همه متهم کردین خانم زو به گدایی. همسایه های ما نه همشون دوسه تاشون که باهم راحتیم. میبینی نون نداره میاد میگیره. گرجه نداره میاد میگیره. دیشب همسایمون اومده میگه سبزی خشک چیزی نداری میخوام سوپ درست کنم.منم کنی دادم بهش. تازه نخود هم درست کرده بودم دادم بهش رفت. بعد نیم ساعت دیدم اومد هم شرفمو اورد هم یه کاسه سوپ درست کرده بود اورده بود

درکت میکنم جانم بخدا من از تو بدترم این شانسمونه😥🥹🫂

عزیزم‌ چقدر ناراحت شدم برات،فقط یه چیزی،ببخشید من اگرجای شما بودم به هییییییییچ وجه ماهی از همسایه قبول نمیکردم،آخه اصن ینی چی که اون ماهی بده و شماهم بگیری بیاری درست کنی؟☹شوهرتم بهش برخورده خب

وای چقدر کارت زشته..انگار که کَلاش باشی ..مگه تا حالا ماهی نخوردی.آبروی شوهرتو بردی.به خدا تو تعریف کردی من عرق شرم ریختم..شوهرت حق داشته همه این کارهارو کردی.اصلا خانمیت داشته باش نه که ابروریزی کنی

شوهر منم دیشب یه لحظه خواب رفتم آخه پریود بودم
بیدار شدم بچم گفت آب میخوام گفت برو بیار نیاورد
بعد من به بچم گفتم نمیتونم مامان پاشم
پامیشدم ولی اینو همینطوری گفتم پاشد منو درحد کشت زد در حد كشت
من تنهایی گریه کرد پسرم گفت اشکال نداره مامان
دلم میخواد داد بزنم
ولی از بی کسی ساکتم

دورت بگردم الهی من فقط 🥹💔

کلااخلاقش اینجوریه یایهویی اینجوری کرد
یه کاری کن جیش پسرکوچیکتوبمال یکم به لباس وکفشاش شایددعاگرفتن براتون یاچشتون زدن

همیشه همینطوره یا برای اولین بار بود؟

الهی بگردم عزیزم

شوهر منم برداشت پرت کرد از اتاق تو پزیرایی بشقاب همه رو بچه ها ترسیدن رفتند تو جا شون اومد گلوی بچه ها گرفت فشار داد چرا به غذای من دست زدید اومدم بگیرم من اومد بزنه رفتم اتاق اومد چند تا مشت اینا زد بدو بدو رفت آشپز خونه گفت خون شما به گردنم میکنم باز اومد من زد و ا جیغ کشیدی صدات در اومد
باز پرید بچه ها گلو شون فشار داد خفه کرد با نزده تخت من زد چرا سیر نکردی اینا رو همه جا مقصر هستی
صبح هم بیدار شد گفت من میرم سرکار کاری دارم چند روز میرم جایی تا یکشنبه شب نمیام یه مقدار پول برای نون و آب براتون میزنم رفت
دیونه شدم چه واکنشی بدم هیچی نگفتم رفت

حرف از اینکه برم پیش آدم امن نزن جایی ندارم غریبم اینجا چندین ساعت فاصله با خونه مادرم اینجا کسی ندارم با خانواده شوهرم قهر و قطع ارتباط کردیم پول هم ندارم

سوال های مرتبط

مامان حلما جون مامان حلما جون ۳ سالگی
مامان ❤Hana ❤ مامان ❤Hana ❤ ۴ سالگی
دیشب یه جایی بودم یه خانمی یه جریانی رو تعریف کرد برا ۳۰ سال پیش بود

گفت تو روستا بودیم پسرم کلاس دوم بود از مدرسه اومد گفت منم مرغ میخام بخورم دوستم مامانش مرغ درست کرده رفتم کتابم از خونشون بیارم سفره پهن کردن دیگه منم اومدم خونه حالا منم مرغ میخام

میگه بچم نیم ساعت جیغ و گریه ول کنم نبود ک یالا منم مرغ میخام
خانمه میگه شوهرم نبودش منم هیچی تو خونه نداشتم

میگه بخاطر بچم پاشدم رفتم در خونشون (فامیل هم بودن باهم )
میگه بهشون گفتم یه تیکه مرغ پخته یا خام بهم بده واسه بچم خونتون دیده گریه میکنه شوهرم بیاد بخرم حتما پسش میارم
میگه دختره گفت باشه رفت بیاره مادره چشم غره رفت اومد گفت ب جون این پسرم نداریم
میگه برگشتم بچم تا عصری هرچی دادم نخورد و فقط گریه ...
خلاصه میگه پسری ک جونشون قسم خورده بود تب کرده تب بالا یه هفته شد ۱۰ روز شد یه ماه شد تب این بچه قطع نشد ک نشد دکتر و دوا و بیمارستان و دعا و بستری هم فایده نداشت تب بچه ۴۰ درجه همراه با تشنج بود و بی دلیل همه ازمایشات سالم سالم..
مامان تیام👼 مامان تیام👼 ۳ سالگی
مامان 👩‍👧😍آنیسا مامان 👩‍👧😍آنیسا ۳ سالگی
مامانا خیلی مراقب بچهاتون باشید من امشب دخترمو برده بودم پارک داشت بازی می‌کرد با سرسره پیچ پیچی از این پوشیده ها بعد یهو دیدم یه پسر بچه ۱۱.۱۲ساله گذاشته رو پاش انیسا هم داشت گریه می‌کرد تا رسیدن پایین سریع رفتم گفتم ک ممنون خودش بلده لازم نیس بغلش کنی گفت چند سالشه من ساده هم فک کردم قصدش کمک کردنه گفتم ۳سالشه نیاز نداره دوس نداره کسی بغلش کنه یهو یه خانمه خداخیرش بده اونم بچشو آورده بود پارک اومد بهم گفت خیلی مراقب باش مخصوصا دختره این پسره معلومه مشکل داره من احمق تااازه فهمیدم ،،،گفت بالا رو سرسره وایساده بوده من شک کردم ..اومد پایین از سرسره با انیسا هم دست میزذ به اونجاش خودمم دیدم دیگه عصبی شدم باز دیدم انیسا داره از پله میره رفته بغلش کرده رفتم داااد زدم مگه نگفتم خودش میره دوست نداره بهش دست بزنی ،،رفت یه سرسره دیگه باز رفته بود میخواست با انیسا بیاد پایین بچه پرو ایندفعه گفتم دست به بچه من نزززن اشغال برو گمشو همه اومدن ترسید گفت برو بابا با این بچت فکر کردی طلاعه گفتم اره طلاعه گمشو پایین اون خانومه خدا خیرش بده واقعا پا شد گفت با کی اومدی خانوادت کجا نشستن پسره گفت من تنها اومدم یه پسره دیگه گفت اونجا نشستن خانومه رفت به خانوادش گفت بچتونو کنترل کنید بچها اومدن اینجا محیط امنی باشه براشون بازی کنن داره اینکارارو میکنه ایقد اعصابم خورده الان میگم چرا من سریع نفهمیدم کاش اول یکی زده بودم تو گوشش،، اگه خانومه نبود ک اصلا نمیفهمیدم 😭😭😭
مامان 🩷پرنســـا🩷 مامان 🩷پرنســـا🩷 ۳ سالگی
سلام خوبید خانما
لطفا میشه قضاوت کنید من پری روز سبزی قرمه گرفته بودم پایین داخل حیاط مادر شوهرم سرخ میکردم بعد دختر خواهر شوهرم اومد وایساد کنارم گفت زندایی هنوز خیلی مونده گفتم آره کمرم هم انقدررر درد میکنه گفت چرا گفتم پریو بعد حرفم قطع کردم گفتم کلاس چندمی گفت هفتم گفتم پریود شدی گفت آره گفتم منم به اون دلیل کمرم خیلی درد میکنه
این برا من شد داستان😕.خواهر شوهرم گفت دخترم
بدش اومده گفته زندایی به حریم خصوصی من وارد شده خوشش نیومده از حرفت حتی زن عموش هم گفته من برای دخترم سوتین میبندم تو هم میبندی دخترم گفته زن عمو خجالت بکش این چه سواله
منم گفتم والا نمیدونم من وقتی پریود شدم هم سن دخترت بودم وقتی سوتین بستم هم سن دخترت بودم زنداییم برای سوتین کادو آورد خیلیم خوش حال شدم کلی هم راجب مراقبت های پریودی صحبت کرد باهام من هنوز مدیونشم بعد خواهرشوهرم گفت خودم این چیزارو به دخترم گفتم چرا تو بگی من گفتم نه این که من بگم من یه سوال پرسیدم ولی خودم تو شرایط دخترت بودم هنوز اون کارا زنداییم تو ذهنم مونده حتی سر جریان حاملگیم هم زنداییم کلی راهنماییم کرد گفت بدت نمیاد گفتم نه گفت خب نه این دخترم مثل خودمه منم گفتم آرع شما اینجورید خودت به دخترت یاد دادی بدش بیاد نوع تربیتت من نوع تربیتم اینجور نبود
مامان جوجه رنگی ها مامان جوجه رنگی ها ۳ سالگی
دیشب هم دخترم دل درد داشت هم برای کار خودم رفتیم بیمارستان
داخل بیمارستان پسرم با گوشی بازی میکرد دخترم از دل‌درد بی قراری میکرد و گریه میکرد
یه زنکیه هی چند بار رو ب دختر 18ماهه من می‌گفت هیس هیس من فکر کردم مونشی چیزیه ب خدا حتی دستمو گذاشتم رو دهن بچم ک گریه نکنه کسی اذیت شه
ما رفتیم جلو در اتاق پزشک منتظر بودیم نوبتمون سه بریم داخل یهو همون زنیکه اومد یهو گفت شما شعور تربیت ندارید چیه پشت هم توله پس می‌ندازید شوهرم گفت شما پزشکی زنه گفت ن شوهرم گفت پرستاری گفت نه یهو شوهرم عصبی شد گفت پس باید فرهنگ اینو داشته باشی بچه اگر گریه می‌کنه میاد بیمارستان ینی مشکلی داره نباید ب یه بچه هی بگی هیس
زنه‌شروع کرد چرت و پرت گفتن و بی احترامی کردن
اره شما از دهات اومدین فقط بلدین توله پس بندازید بیمارستان جای بچه نیست و از این چرت و پرتا
شوهرم باهاش دهن ب دهن شد من شوهرمو کشیدم کنار ک چیزی نگه پشتمو کردم ب زنیکه
یهو اومد با دست محکم زد پشت من گفت دیگه توله هاتو نیاری بیمارستان ها ک اعصابم خورد شد زدم تو گوشش
اونم زدتو گوش من ک من دستم ب موهاش افتاد
شروع کرد هرچی دلش خواست گفتن و شوهرمو زدن چون شوهرم جلوی من وایستاد ک زنع منو نزنه
دیدم یهو از بازوی دخترم گرفته میگه الهی بچت برا زیر گل اعصابم خورد شد یه فوهش بد دادم بهش
زنگ زد ب 110اومد بیمارستان
جلو مامور میگه زنش معلوم نیست زیر چند نفر خوابیده تا بهش گفتم توله تو نیار بیمارستان بهش برخورد
اینقدر حرصم گرفتا