روتین جدید و فصل جدید توی زندگی ما جای خودشو باز کرده،،به غیر از همه فشارای این مدت و اتفاقات عجیب زندگیم،مدرسه رفتن مهراد خیل احساساتمو درگیر کرد

همه از اضطرابِ جداییِ کودک در آستانه‌ی مدرسه می‌گن، اما کمتر کسی از اضطرابِ جداییِ مادر حرف می‌زنه، از اون خلأ بزرگی که وقتی در رو پشت سرت می‌بندی و به خونه‌ی خالی برمی‌گردی، توی سینه‌ات حس می‌کنی

خونه ساکته، اما این سکوت، تنهاتر از همیشه‌ست؛،انگار قلبم خالی‌تر از خونه‌ست. یه حفره‌ی عمیق و سنگین، انگار تمام اون سال‌های شبانه‌روز کنار هم بودن و پیوندِ ناگسستنی‌مون رو با خودش بلعیده. مغزم پر از سؤال‌های بی‌وقفه‌ست: آیا من اونو برای روبه‌رو شدن با این دنیای ناشناخته آماده کرده بودم؟ آیا اون مهارت‌ها، اون اعتمادبه‌نفس، از پسِ این تنهایی برمیان؟

عجیبه،چطور اون موجودِ سه‌کیلویی، امروز با قدم‌هایی استوار به سمت دنیای خودش می‌ره و منو بین خوشحالی و بغض تنها می‌ذاره؟!

این دلتنگی به داداش کوچولو هم رسیده؛ بی‌قراره و دنبال همراه همیشگیش می‌گرده. پسر کوچولوم هم داره اولین جداییش رو تجربه می‌کنه، و من با قلبم، بی‌قراریش رو حس می‌کنم

می‌دونم این فقط اولین قدمه و قراره با گذشت زمان، این بی‌قراری‌ها کم‌کم جاشون رو به آرامش بدن،اما، گاهی فقط می‌خوام توی این حسِ غریب بمونم. کاش می‌شد تمام دنیا رو توی آغوش گرفت و بچه هارو توی امن‌ترین جای قلب نگه داشت، دور از تلاطم این دنیای بزرگ…

همیشه زیادی درگیر احساسات میشه و اینو نقطه ظعف خودم میدونم…
چه خبر از شما؟؟؟

شیرخشک پوشک زایمانی

تصویر
۲۴ پاسخ

عزززززیزم چقدر قشنگ نوشتی، اشکام سرازیر شد، با اینکه هنوز پسرم کوچیکه ولی انگار از زبون من حرف زدی، چون بارها این حرفا رو به خودم زدم و تو ذهنم تجسمش کردم و هم خوشحال شدم و هم مضطرب و دلتنگ.
الهی که تمام بچه های دنیا همیشه شاد و موفق و سلامت باشن❤️❤️❤️

چقدر قشنگ بود
بغض کردم و بدونه اینکه متوجه باشم اشکام صورتمو خیس کرد

جدی ما بیشتر وابسته ایم
نگاه به خودم میکنم وقتی بچه بودم
حس میکنم راحت رفتم مدرسه، راحت رفتم دانشگاه، راحت رفتم اولین سفرم و شب نموندن پیش خانوادم
حس غریبی داشتم ولی سریع اوکی میشدم
ولی مامانم مدام پیام میداد و همش میگفت کاش زودتر برگردی، کی میای؟ چی خوردی؟ خوبی؟
الان میفهمم چه احساسی داشته و چقدر اذیت شده و من حتی متوجهش نشدم و فکر میکردم اونی که بیشتر از همه سختشه خودمم😭

چقدر زود بزرگ میشن 🥺🥺 امیدوارم ثمره ی زحماتت، موفقیت های بزرگش باشه ❤️

جان دلم
طبیعیه بغضی شم؟
و همه ی ما روزی ناچاریم به تنهایی
به نبودن تکه ای از وجودمون

عزیزمممممممممم قدماش استوار و راهش روشن در پناه خدا باشه

عزیزممم چ غمناک 🥲🥹
ان‌شاالله با دست پر برگرده و با کلی خاطره خوب❤️

وااای فاطمه ،مهراد رفته پیش؟چرا من بیخبرم 😂
تایپیکت خوندم تپش قلب گرفتم و کاملا حست درک کردم من از الان میگم بدون ادریانا وقتی رفت مهد چه کنم 😂🥹

ای جاانم موفق باشه
واقعا من خودمم اضطراب جدایی از کارن دارم و حتی فکر این روزا اشکمو در میاره🥲

عزیزمممممم موفق باشه

عزیزم مادر احساساتی اصلا نگران مهراد جون نباششش
ماشالله مهراد که همه چی بلده کلی آموزشها دیده از مامانش
من چی بگم که پسرم فکر میکردم کوچولو
از پس هیچکاری برنمیاد خیلی استرسشو داشتم مثل شما پسر من دستشویی هم تنهایی نمیتونست بره همش استرس اینو داشتم براش
ولی وقتی گذاشتمش پیش دبستانی اصلا اون تصورات من کاملا برعکس شد
هم اخت گرفت هم مشکل دستشویی رفتنش تا حدی حل شد هم دوست پیدا کرد و اینکه اصلنم اضطراب جدایی براش پیش نیومد
ماشالله بچه ها این دوره زمونه همه چی بلدن

عزیزم 😍

چقدررر زیااد درکت میکنم ... نمیدونم این وابستگی ما مادرها واقعا درسته یا نه و بچهامونم ازش آسیب میبینن آیا؟.. منیکه حتی وقتی شبها خوابه دلم تنگ میشه براش نمیدونم با مدرسه رفتنش چطور قراره کنار بیام🥲❤

حالا من چرا دارم زار میزنم از حالا...
خیلی احساسی شدم
خدا پشت و پناهش باشه عزیزم

با وجودیکه با سن مدرسه خیلی فاصله داریم ولی تک تک جملاتت رو با بغض خوندم و درک کردم

ای جان شاهد موفقیت های بیشترش باشی

ای جونم عزیزم من ازالان دلم گرفت که🥹

عزیزم🥹
خدا پشت و پناهش 🥰

عزیزم فصل جدید زندگیش مبارک باشه‌
خدا پشت و پناهش

وای به اون لحظه فکر کردم بغض کردم🥲🥺♥️

سلام کارمند گهواره 🥲
خیلی دلم براتون تنگ شده بوددد
همش فکر می‌کردم الان فاطمه چیکار میکنه، چه بازیایی می‌کنین، مهراد و هیراد چقدر بزرگ‌تر شدن🥹

تا حالا به این بخش بچه داری فکر نکرده بودم واقعا وقتی اینقدر با بچه بودی تنها بشی سخته🥲🥲🥲🥲

عزیزم دلم💔خدا به همراهش.

واااای خدا
انشالله دانشگاه رفتن به مدارج بالا رسیدن رو بشنویم



منم از الان استرس این جدایی رو دارم وقتی میبینم دخترم هرروز داره با سرعت بزرگتر میشه
با اینکه تحربه ندارم از ته وجودم درک کردم

عسلیییییی🥺🥺🥺🥺🥺رفت پیش دبستانی؟

سوال های مرتبط

مامان نیارا مامان نیارا ۲ سالگی
مامان مایا مامان مایا ۲ سالگی
مایا دو سال دارد
این جمله برای این جمله میتونم جونم رو بدم. برای یه مادر چی بهتر از این که دخترش فرزندش روز به روز بزرگ‌تر بشه.
مایا وقتی به دنیا اومدی یک هفته ازم دور بودی، هیچ وقت حس غریب اون روزا رو یادم نمیره، اون بغل هول هولی با کلی پرستار که همراهت بودن اتفاقی برات نیوفته، گریه های اون روز بابات، شکمی که معلوم نبود چرا توی سونو پر از حباب دیده میشه، حس عجیبی که بخاطر آلزایمر مامانم حتی بهش نگفتم امروز زایمان دارم، وقتی فقط همسرم پشت و پناهم بود، وقتی توی بیمارستان با کلی بخیه یه روزه بلند شدم که زودتر راه بیافتم آماده باشم که زودتر بهت برسم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.

دخترم فرشته کوچولوی من با اومدن روح جدیدی توی من نشست، اعتماد بنفسم چند برابر شد، چشمام برق زد، قبل تو قلبم فقط برای بابات میتپید‌ اما بعدش تو هم اضافه شدی.

وقتی توی اتاق عمل داد زدن چقدر خوشگله یادم نمیره، صورت ماهت کمتر از قلب مهربونت نیست.
امیدوارم بتونم مادر لایقی برات باشم دوردونه من.
مامان ارسلان مامان ارسلان ۲ سالگی
ترک پوشک | قسمت اول 🌱

اول از همه بگم من خودم لیسانس علوم تربیتی دارم و برای این مسیر، کتاب‌های مختلف، کلاس‌ها و آموزش‌های روان‌شناس‌های حوزه کودک رو مطالعه و دنبال کردم. البته خودم هم تازه این مسیر رو با پسرم شروع کردم و دوست دارم هر چیزی که یاد می‌گیرم با شما به اشتراک بذارم. امیدوارم همه‌مون این مرحله رو با آرامش پشت سر بذاریم. 🤍

اولین قدم، خودِ مادره.

اگر این روزها درگیر استرس، ناراحتی، دعوا با همسر، اسباب‌کشی، تولد فرزند جدید یا هر اتفاقی هستید که آرامش خونه رو به هم زده، بهتره شروع ترک پوشک رو کمی عقب بندازید.

این مرحله برای کودک یک تغییر بزرگه و اولین چیزی که بهش کمک می‌کنه، آرامش و ثبات شماست.

مورد بعدی، ارتباط شما با فرزندتونه.

قبل از شروع، سعی کنید ارتباط مثبت و باکیفیتی با کودکتون داشته باشید؛ هر روز زمانی رو فقط به بازی، صحبت و توجه به اون اختصاص بدید. هرچقدر رابطه شما صمیمی‌تر باشه، همکاری کودک هم بیشتر میشه.

و مهم‌تر از همه…

هیچ‌کس به اندازه شما فرزندتون رو نمی‌شناسه.

ممکنه اطرافیان بگن: «چرا هنوز از پوشک نگرفتی؟» یا برعکس بگن: «هنوز زوده، بچه اذیت میشه.»

اما تصمیم نهایی باید بر اساس شرایط و آمادگی کودک خودتون باشه، نه نظر دیگران.

این فقط قسمت اول بود. توی پست‌های بعدی درباره نشانه‌های آمادگی کودک و مراحل عملی ترک پوشک هم صحبت می‌کنیم. 🌸
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۲ سالگی
خونه عجب سکوتِ جالب و عمیقی گرفته… پسرا با پدرشون رفتن مهمونی مردونه! من تنهام، با یه ظرف بستنی و صدای بارونی که می‌زنه به شیشه. هر گوشه خونه رو که نگاه می‌کنم، یه نشونه از حضورشون هست، یه ردپایی از شیطنت‌هاشون…

نشستم و فکر می‌کنم: پاشم خونه رو مرتب کنم که فردا دغدغه‌ای نداشته باشم؟ یا همین‌جا بمونم و این سکوتِ نایاب رو زندگی کنم؟ بعد یه واقعیت محکم می‌خوره تو صورتم: دو تا پسر کوچولو داری، این چرخه تا ابد ادامه داره! پس بهتره همین الان بزنم به بی‌خیالی و از این آرامشِ کوتاه سهمم رو بردارم

این روزها سعی می‌کنم پدر و پسرا رو بیشتر تو چالش‌های دونفره بندازم. از همون وقتی که مهراد تک‌وتنها بود، برام مهم بود که یه وقت‌هایی فقط مال خودش و باباش باشه؛ از پارک و دوردور پدرپسری گرفته تا همین چالش‌های کوچیک روزمره

همسرم شاید مثل من توی پیچ‌وخم فرزندپروری غرق نشه و زودتر کلافه بشه، ولی به نظرم بچه‌ها قراره با آدم‌های مختلفی توی دنیا روبه‌رو بشن و لازمه کم‌کم یاد بگیرن با این تفاوت‌ها کنار بیان،منم سعی می‌کنم روش‌های درست رو یواش‌یواش به همسرم نشون بدم، بدون اینکه بخوام همه‌چیز رو به سبک خودم پیش ببرم

همین دیروز فرستادمشون دنبال چالش «خرید کفش تنهایی»اولش حسابی گره خوردن؛ مهراد عصبی شد، باباش کلافه شد و آخرش مجبور شدن بهم زنگ بزنن😂 چند جمله با مهراد حرف زدم و توضیح دادم چرا فلان کفش اندازه نیست یا چرا اون رنگی که می‌خواد پیدا نمی‌شه. یهو ورق برگشت و با یه جفت کفش جدید و یه گل خوشگل که برای من خریده بودن، خندون برگشتن خونه🥹

خلاصه که تنهام و دلم خواست گوشه‌ای از فکرای توی سرم رو باهاتون به اشتراک بذارم،امیدوارم خستتون نکرده باشم💙حالا چجوری نهایت استفاده رو ببرم؟؟😂

شیرخشک پوشک
مامان رستا مامان رستا ۲ سالگی
تولد ۲ سالگی قند عسل خونه🫶❤️🫠🎀
دو سال پیش، در چنین روزی، زمان در ساعت ۴ صبح ایستاد. سکوت خانه سنگین بود، اما در ذهن من، صدایی از هیجان و اضطراب، لرزشی از ترس و بی‌دانشی، مدام تکرار می‌شد. من، که هیچ پیش‌زمینه‌ای از این نبردِ بزرگ نداشتم، در آستانه‌ی ورود به قلمرویی بودم که تمام معادلات زندگی‌ام را تغییر می‌داد.
ساعت ۶ صبح، با خداحافظی از مادر و خواهرم، قدم در مسیری گذاشتم که از آن پس، دیگر هرگز به عقب بازگشت نداشت. بلوک زایمان، راهروهای سرد و پرونده‌ها؛ همه‌چیز در میانه‌ی تپش‌های وحشی قلبم گم شده بود. قلبم چنان با شدت می‌کوفت که می‌ترسیدم از این هیجان، از این مواجهه‌ی ناگهانی با سرنوشت، در همین لحظه بایستد.
در اتاق عمل، میانِ دعاها و توبه‌هایی که از سرِ ترس می‌گفتم، با بی‌حسیِ تدریجی آشنا شدم؛ از نوک پاهای سرد تا کمر، انگار بخشی از من داشت به خواب می‌رفت تا جایش را به یک زندگی جدید بدهد. و ناگهان، در ساعت ۸:۵، دنیا تغییر کرد. با اولین صدای گریه، من از مرزهای "خود" گذشتم و پا گذاشتم در دنیای مادرانه. یک فرشته‌ی سفیدپوش، با وزنِ ۳ کیلو و ۸۹۰ گرم، تمامِ هستیِ من شد.
پوشک زایمان واکسن شیرخشک مولتی ویتامین اهن سرماخوردگی
الرژی تنفسی تولد دوسالگی جشن جنسیت دندونی کادو بیمارستان سیسمونی
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۲ سالگی
دردودل: آیا واقعاً بعضی چیزها ذاتی‌ان؟
من هیچ‌وقت اینو قبول نداشتم همیشه فکر می‌کردم با عشق، با کتاب، با قصه‌ها، با نمایش‌هایی که براش اجرا می‌کردم و با تمامِ وجودم که براش گذاشتم، می‌تونم راه رو براش روشن کنم.فکر می‌کردم اگه کافی نباشه، یعنی باید بیشتر تلاش کنم؛ بیشتر بازی کنم، بیشتر بنویسم، بیشتر تلاش کنم…
اما این “نشدن‌ها” ویرانگرنچون تو صدتو نذاشتی، تو حتی بیشتر از صد هم گذاشتی و باز هم نشد

داشتنِ پسری با روحیه حساس، مثل راه رفتن روی لبه‌ی تیغه. ترسِ بزرگ اینجاست که می‌دونی دنیا برای حساسیت، پاداش نمی‌ده؛ دنیا برای “ضعف” بی‌رحمه این مسئولیت، ترس رو توی من دوچندان می‌کنه

امشب، توی نقطه صفر ایستادم جایی که تمامِ کتاب‌ها، تمامِ قصه و تمامِ بازی‌ها رنگ می‌بازن جایی که فقط تقابلِ افکارِ خوب و بدِ خودت رو تماشا می‌کنی
کاش فرزندپروری فقط درگیرِ وزن و غذا خوردن بود؛ کاش مبارزه‌ی روحی، این‌قدر فرساینده نبود!امشب، من با تمامِ توانم، در برابرِ چیزی ایستادم که انگار از من بزرگتره
دیواری که انگار قرار نیست بشکنه،پذیرشی از جنس شکست و ناکامی…

شماها همیشه بابت کارام تحسینم کردین، ولی شاید بد نباشه بدونین گاهی هیچ بازی و کتاب و قصه ای در فرزندپروری کمک نمیکنه….

خلاصه همزمان که ادیت فیلم سفر به پاریس تموم شده، مامان فاطمه به پوچی رسیده و تمام این کار ها به نظرش بی ارزش شدن…

شیرخشک پوشک زایمان بارداری فرزندپروری ویروس تب واکسن قطع شیر.
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
مامانا میدونین فقط یک ساعت بازیِ باکیفیت با کودکت، چقدر بچه دو عاشق شما میکنه؟ 🥹✨
مخصوصاً اگه جزو مامان‌هایی هستی که می‌گی:
«بچه‌م خیلی به خاله، عمو، مادربزرگ و بقیه وابسته‌ست!» ❤️

عزیزم، یکی از راه‌های تقویت ارتباط عاطفی با کوچولوت اینه که براش زمانی اختصاصی، بدون حواس‌پرتی و پر از توجه و عشق در نظر بگیری. 🫶🏻
🌱 یک ساعت بازی باکیفیت یعنی چی؟
یعنی توی اون یک ساعت، کارهای خونه رو فراموش کنی و با تمام وجودت کنار کوچولوت باشی؛
بخندی، بازی کنی، کشف کنی و دنیای کودکانه‌ش رو تجربه کنی. 🎨🧸
✨
خودت رو موظف کن که انگار قراره در کلاس مادر و کودک شرکت کنی!
من این فعالیت های کارگاه مادر و کودک رو میذارم که استفاده کنی..

هفته‌ای دو یا سه روز، یک تایم مشخص رو فقط به خودت و کوچولوت اختصاص بده.
از ایده‌های بازی مادر و کودک که اینجا براتون می‌ذارم، استفاده کن و همون فعالیت‌ها رو با عشق و حوصله در خونه اجرا کن. 💕
می‌دونم که همه‌مون از صبح تا شب با بچه‌هامون سروکار داریم؛ غذا می‌دیم، لباس عوض می‌کنیم، سرگرمشون می‌کنیم و گاهی هم کنارشون بازی می‌کنیم...
اما فرق هست بین کنار کودک بودن و با تمام وجود برای کودک وقت گذاشتن! 🥰
گاهی یک ساعت بازیِ هدفمند و باکیفیت، از ساعت‌ها بازی پراکنده‌ای که مدام بین کارهای مختلف قطع می‌شه، ارزشمندتره.
🌷 پس از همین هفته شروع کن؛
هفته‌ای دو یا سه ساعت، فقط برای ساختن خاطره، تقویت ارتباط و عمیق‌تر کردن پیوندت با کوچولوت!
مامان حامی نفس مامان حامی نفس ۲ سالگی
سلام مامانهای عزیز🌱
مادرهای که ۲فرزند یا بیشتر دارین میشه یه راهنمایی کنید و حتی خانمهایی که خواهر و برادر دارینلطفا نظرتون رو بگین...
آقا من این روزها خیلی حساس شدم یه حس متناقضی دارم مثلا یه چیز که برای تودلیم💙میخرم همش با خودم میگم مثلا اون موقع برای دخترم💗نخریدم پس ولش کن نخر مثلا درمورد برند و نوع پستونک گرفته تا خرید لباس و چیزهای دیگه یا میگم پسرم بدنیا اومد بریم عکس نیوبرن بگیریم بعد چون برای دخترم نگرفتیم(به خاطر حال جسمی و روحی بد من)میگم نه ولش کن شاید دخترم بعدها ناراحت بشه یا مثلا چند وقتی بود دخترم مریض شد و غذا نمیخورد منم نمیتوانستم چیزی بخورم بعد نسبت به تودلیم به شدت عذاب وجدان داشتم که به اون نمیرسم.(ذهنم آشفته باشه اول میزنه به معده‌ام و کلا چیزی نمیتوانم بخورم)
خلاصه این روزها خیلی ذهنم درگیره
من وقتی به دخترم نگاه میکنم حس میکنم توی دنیا هیچ چیز با ارزش تر و دوست داشتنی تر از اون نیست میخوام بدانم این حس رو همون اندازه به پسرم هم خواهم داشت(نمیدانم واضح توانستم بیان کنم یا نه)
لابد توی اطرافیانتون دیدید که بعضیا میگن مثلا مامانم داداش ته تغاری رو بیشتر دوست داره یا آبجی دومی رو بیشتر دوست داره به اون بیشتر میرسن بینمون فرق میزارن البته نمونه واقعی هم در خانواده دیدم
میخوام از این حس برحزر باشم و بین بچه هام تفاوت نذارم اما دچار یه وسواس عجیبی از همین الان شدم
ممنون میشم تجربه اتون رو بگین🫂🌻
مامان جوجه کوچولو 🐥 مامان جوجه کوچولو 🐥 ۳ سالگی
مامانا شماهم برنامه گهواره رو از موقع بارداری یا قبل بارداریتون دارید. اگه سوال هاتون از اون موقع تا الان پاک نکردید برید نگاه کنید مثل تونل زمان میمونه . چیزی به تولد دخترم نمونده امروز رفتم تاپیک های اوایل رو خوندم از بارداری تا م اوایل به دنیا اومدن دخترم همینجوری ماه ها میرفت جلو تا الان که نزدیک دوسالشه با هر سؤالی خوندم قشنگ حس حال اون موقع رو حس کردم 🥹 واقعا یادش بخیر نمیدونم شماهم اینجوری بودید یانه ولی منو همسرم بعد اینکه دخترمون به دنیا اومد اصلا خونمون حس حالش یجور دیگه بود انگار همون خونه ای نبود قبلا دوتایی توش زندگی می‌کردیم حس عجیب و جدیدی داشت برامون مثل کسی تازه ازدواج کرده از خونه باباش و وارد خونه خودش شده و براش همه چیز تازه شروع شده واقعا حاملگی و تجربه مادر شدن خیلی خیلی برام شیرین و قشنگ بود با اینکه سختی های خودشو داشت ولی ارزشش رو داره قدر تمام لحظه به لحظه با بچهامون رو بدونیم نهایت لذتش رو ببریم چون دوباره دلمون برا این روزاشون تنگ میشه، امیدوارم مادرشدن قسمت هم چشم انتظارا باشه🙏