همه چیز از ذهن آدم شروع میشه....✨️
چند روز پیش که همسرم ماموریت رفته بود و با بچه ها تنها بودیم از دست شلوغی خونه ، کارای دخترم و گریه های پسرم حسابی کلافه شده بودم یه دفعه یاد یه چیزی افتادم که آرومم کرد😊🍃
۶ ، ۷ سال پیش وقتی هنوز بچه نداشتیم و البته تصمیمی واسه بچه نداشتیم ، با همسرم رو مبل نشسته بودیم و رویاپردازی میکردیم که " وای فکرشو بکن ما بچه دار شیم😇😅
بعد وقتی ما رو این مبل نشستیم یهو دو تا دست کوچولو میبینیم که از اتاق روبرو داره پیداش میشه و بعدش که کم معلوم میشه که یه بچه کوچولوی بانمک ، داره مثل یه پیشی چهاردست و پا بهمون نزدیک میشه 🥰"
با این فکرا میخندیدیم و دلمون واسه بچه خیالی مون ضعف میرفت 😅😍
الان از دیدن اون صحنه رویایی( ۷ماهگی دخترم) نزدیک ۴سال میگذره و به لطف خدا ما دوتا کوچولوی ناز داریم🥰
و با خودم فکر کردم که سختی های این روزام و حالی که دارم تجربه میکنم آروزی گذشته و حسرت آیندم هست !
پس بذار اینجوری باعشق بهش نگاه کنم ، کمتر حرص بخورم. به خودم و بچه ها آسونتر بگیرم و از مسیر لذت ببرم!😉
با اینکه کار خاصی نکرده بودم یهو احساس آرامش کردم ، و بیشتر به این جمله اعتقاد پیداکردم که " حقیقتا همه چیز ذهن آدمه 🤚"
ذهن آروم باشه ، شاد باشه ، قطعا زندگیت آروم میشه👌

تصویر
۵ پاسخ

مامان حامین چطوری جونت گرفت این همه رو تایپ کنی

اسم پسرتو‌چی گذاشتی؟😍
اسم دخترت حلما بود درسته؟

دقیقا موافقم با حرف شما
همه چیز از ذهن خودمون نشات میگیریم
قدرت ذهن رو نباید دست کم گرفت
سلامت باشید همیشه

چه برداشت قشنگی از اینکه تجربه اتون رو در اختیار ما گذاشتید ممنونم 🌹🌹🌹

افرین به شما
والا اینجا خیلیا رو دیدم تا وقتی ندارن میگن بچه وقتی باردار میشن همش ناله وقتی زایمان میکنن همش نق نق وقتی بچشون بزرگ شده هم میان غرغر

سوال های مرتبط

مامان 🌱حا ُ میم🌱 مامان 🌱حا ُ میم🌱 ۵ ماهگی
قبل از اینکه دوباره بارداری رو تجربه کنم و واسه بار دوم مامان بشم ، همیشه فکر میکردم دخترم تموم دنیامه و هیچ کسی دو نمیتونم اندازه اون دوست داشته باشم😪
حتی وقتی باردار شدم بازهم دخترمو یه جور دیگه دوست داشتم گاهی اوقات شبا که خواب بود براش گریه میکردم و دلم میسوخت که قرار بود با حضور یه کوچولوی دیگه مجبور بشه دنیاشو با اون تقسیم کنه!💔
حتی از فکر اینکه بعد از تولد پسرم نمیتونم مثل قبل با دخترم بازی کنم و براش وقت بذارم عذاب وجدان داشتم!
شاید باورتون نشه حتی وقتی پسرم بدنیا اومد بازهم دخترم رو بیشتر دوس داشتم اصلا نمیتونستم قبول کنم که بچه دیگه ای رو اندازه اون دوست داشته باشم🤚( در این حد مادر وفاداری ام من 😅)
اما کم کم که روزا گذشت و منی که شبا تا صبح خواب درستی نداشتم ، کارهام دوبرابر شده بود و دائم مشغول شیر دادن و بغل کردن و بازی کردن با پسرکوچولوم بودم ، یهو به خودم اومدم و دیدم واای خدای من این پسر کوچولو چقدر برام دوست داشتنیه 😍
چقدررر برام عزیز و خواستنیه🥰
درست مثل دخترم !😉❤️
امروز صبح که پسرمو بغل کرده بودم یهو یاد این افتادم و خندم گرفت ، گفتم "تو همونی بودی که به زور دوستت داشتم؟؟؟😂😂"
مامان حامی🪿🧸 مامان حامی🪿🧸 ۷ ماهگی
«کودک و صفحه نمایش»
اشتباهات رایج والدین

✅ وقتی بچه‌ بی‌قرار میشه و گریه می‌کنه اولین چیزی که به ذهن خیلی از پدر و مادرا میرسه اینه که گوشی بدی دستش تا ساکت بشه

اما این کار اونقدرها هم که فکر می‌کنی بی‌ضرر نیست
یه تحقیق روی بیش از ۳۰۰ کودک ۲ تا ۵ ساله نشون داده که استفاده از گوشی برای آروم کردن بچه باعث میشه اون نتونه مهارت کنترل خشم و مدیریت احساسات رو یاد بگیره
روانشناسا به این رفتار «پستانک دیجیتال» میگن

✅ بچه‌ای که برای آرامش به گوشی عادت میکنه، توی بزرگسالی نمیتونه احساساتش رو کنترل کنه و همیشه به یه چیزی برای فرار از احساساتش نیاز داره

✅ یه اشتباه دیگه که خیلی از والدین مرتکب میشن، روشن گذاشتن تلویزیون به عنوان سرگرمیه
وقتی تلویزیون روشنه، پدر و مادرا کمتر با بچه‌شون حرف میزنن و این یعنی رشد زبانی ضعیف‌تر

✅ و اشتباه سوم اینکه فکر می‌کنی بچه بدون گوشی سرگرم نمیشه
بچه‌ها با کمی خلاقیت، میتونن با ساده‌ترین وسایل ساعتها سرگرم بشن
وقتی بچه‌ها حوصله‌شون سر میره، تخیل و خلاقیتشون رو به کار می‌گیرن و خودشون رو سرگرم می‌کنن

❤️🤌🏻
مامان ریحان و دوقلوها مامان ریحان و دوقلوها ۲ سالگی
سلام مامانا
من خیلی پیام‌های دوستان رو میبینم که میگن بچمون سینه خیز نمیکنه حرف نمیزنه و.....
میخواستم تجربه خودم رو واستون بگم؛
من یه دختر ۶ ساله دارم که دو ماه از دختر خواهرشوهرم کوچکتره و ما موقع تولد این کوچولو ها داخل یه آپارتمان زندگی می‌کردیم و همراه جاری و مادر شوهر دخترای هردومون موقع تولد نزدیک ۴ بودند اما دختر من تا موقعی که شیر خودم رو می‌خورد یعنی ۲ سالگی خیلییییی خوب بود و اون کلا کوچولوتر بود و رشدش کم بود اما الان هردو مثل هم هستند
و برعکس دختر من سینه خیز و چهار دست و پا و راه رفتن رو خیلی دیر انجام می‌داد و اون با اینکه دو ماه کوچکتر بود همه این کارها رو زودتر انجام داد و چقدر من حرف شنیدم و مقایسه کردند و کردم و واقعا خودم و دخترم رو عذاب دادم و الان بینهایت عذاب وجدان دارم که چرا به حرف دیگران لحظاتی که میتونست واسه بچم شیرین ترین لحظات باشه رو با مقایسه ها و اعصاب داغونی که از حرف های مردم بهم منتقل میشد اذیت کردم خواهشا خواهشا کوچولوهاتون رو با دیگران مقایسه نکنید الان دوقلو دارم اگه اینها بچه های اولم بودند شاید خیلی چیزهاشون نگرانم می‌کرد اما الان نیستم قرار نیست اگه بچه تا ۲ سالگی لاغر بود تا آخر عمر لاغر بمونه یا برعکس،کی گفته بچه ای که دیر حرکت کنه باهوش نیست و اونی که همش درحال جنب و جوشه نخبه است؟
مامانها بیاین بچه هامون رو و خودمون رو عذاب ندیم مردم همیشه درحال حرف زدن هستند و دوست دارن به یه چیز گیر بدن از زمان حال استفاده کنیم بچه هامون خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم بزرگ میشن و یه حسرت از لحظه های از دست رفته فقط واسه ما باقی میزارن.
همه چیز به وقتش اتفاق میفته مطمئن باشید!😉🥰
مامان گنجیشکم 🐣 مامان گنجیشکم 🐣 ۹ ماهگی
امروز فهمیدم که هرکس از عینک و دیدگاه خودش به بقیه آدما و موضوعات نگاه میکنه یعنی چی،و این تجربه رو به شما هم میگم تا کمتر از نظرات و حرفای دیگران دلخور بشین...
امروز هاکان تو خونه مادرشوهرم یه لحظه شدیدا گریه کرد،منم نمیدونستم چی میخواد همینجوری با حوصله داشتم بررسی میکردم،شیر دادم نخورد،پستونک قبول نکرد،خوابوندم گریه کرد...از اون طرف مادرشوهرم با یه عصبانیت خاصی اومد تو اتاق بچه رو گرفت برد بهش شیشه شیر داد اونم بازم گریه میکرد،بعد همینجور با حرص و عصبانیت حرف میزد،آخه چی شد یهو،تو رو چی نیش زد و فلان....بعد من هیچی نگفتم بچه رو هم آرومش کردم خوابید و گذشت تا همین عصری که شوهرم هم بود،یهو همونجوری شدید گریه کرد،همسرم گفت گرمشه ببرم تو حیاط،مادرشوهرم گفت اینجوری گریه میکرد من فکر کردم سما نیشگونش گرفته یا چیکارش کرده که بچه اونطور گریه میکنه 🤯🤯🤯اصلا به شخصیت من فکر نمیکنه،به تحصیلات من فکر نمیکنه،به طرز رفتارم با بچه خودم یا با بچه های دیگه فکر نمیکنه...اون حرفش نشون میده که انقد در اطرافش اونجوری دیده که اونطور فکر میکنه..منم به دلم نمیگیرم با همین طرز فکرم..🙂🌱
مامان لاوین مامان لاوین ۹ ماهگی
انگار آدم همزمان دو تا احساس کاملاً متفاوت رو تجربه می‌کنه:

* از یه طرف ذوق می‌کنی که «وای! دندونش داره درمیاد!»
* از یه طرف دلت می‌گیره که «پس اون نوزاد کوچولوی دیروزم داره بزرگ میشه…»

و حقیقتش اینه که هر مرحله همین شکلیه.
اولین بار که غلت بزنه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین بار که بشینه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین دندون، اولین قدم، اولین کلمه…
هر بار یه تیکه کوچولو از اون نوزاد ریزه‌میزه رو از دست میره و در عوض یه نسخه جدید و بزرگ‌تر از دخترم میاد. ❤️

میدونم که :
اون نی‌نی کوچولو مهربون و قوی من کاملاً از بین نمیره.
فقط شکلش عوض میشه.
دخمل بازیگوش‌من که الان داره پستونکشو رو با حرص می‌جوه،
چند ماه دیگه میاد با ذوق سمتم چهاردست‌وپا.
بعد یه روز میگه «مامان».
بعد یه روز میره مهد.
بعد یه روز مدرسه…
و قراره هربار فکر کنم: «کی اینقدر بزرگ شد؟»
سعی میکنم لذت ببرم؛
از همین بغل کردن‌ها.
از همین شیر خوردن‌های خواب‌آلود.
از همین دست‌های کوچولویی که دنبال صورتم میگردن.
🥹💕

و بین خودمون بمونه …
به محض اینکه اون دندون ریز سفید رو ببینم، احتمالاً اول ذوق میکنم، بعد یه عکس می‌گیرم، بعد چند دقیقه بعدش یه گوشه بغض می‌کنم. فک میکنم این جزو وظایف رسمی همه مامان‌هاست. 😭❤️🦷👶🏻
که البته این گریه از اون غم‌های قشنگه..
.
این بزرگ شدن‌ها یه جور یادآوریه که زمان داره می‌گذره. برای همین دل آدم می‌لرزه. ❤️

ولی یه چیزی رو بگم!
اگر الان میتونستی حرف بزنی فک میکنم میگفتی ؛
«مامان، نگران نباش. من هنوز همون نی‌نی توام. فقط دارم چیزای جدید یاد می‌گیرم.»

چون واقعاً هم همینه.. ❤️
:
«مامانت خیلی دوستت داره. اونقدر زیاد که حتی علائم دندون درآوردنت هم اشکش رو درآورده.» 😭❤️🎀
مامان مهبد مامان مهبد ۱ سالگی
سلام مامانا
بیایین یکم درد و دل کنیم، بچه داری خودش یه پروسه بزرگه که واقعا نیاز داریم کسی در کنارمون باشه هوامون رو داشته باشه، مخصوصا از نظر روحی و روانی . تو این مدت خیلی حرفایی زدن که اگه نمیزدن نه از چشم ما می افتادن نه اینکه واقعا زدن اون حرف تاثیری روی زندگی خودشون نذاشته فقط خودشون رو اون لحظه خالی کردن و چقدر فشار روانی رو روی ما زیاد کردن حالا از مادر خودمون بگیر تا هفت پشت غریبه ..... ولی بیشتر از همه اون چیزی که تو ذهن حداقل من باقی مونده و روح و روانم رو خورده حرفهایی بوده که از عزیزترین های زندگی خودم شنیدم، که از همون روز اول بیمارستان و بعد از زایمان شروع شد، ۱) همون روزی که زایمان کردم و رو تخت بیمارستان بودم یه عزیزی اومد ملاقات و یه نگاه بهم کرد و گفت انگار یکی دیگه هم اون تو ( داخل شکمم) جا مونده . و چقدر اون لحظه درد داشتم ولی الان درد رو یادم رفته ولی اون حرف رو نه، ۲) روز دوم بعد زایمان ترخیص شدم و رفتم خونه و یه عزیزی که اومده بود کمک حالم باشه گفت برو یه دوش بگیر بیا برا خودت شام بپز یکم جون بگیری و من با حال در مونده داشتم فکر میکردم من یه روزه زایمان کردم الان باید وایسم پای گاز!!!! دارم فکر میکنم اینکه عدد گذاشتم ممکن تا هزار هم بشمارم و این حرف ها و کدورت ها و زخم زبون ها که توی ذهنم باقی موندن تموم نشن ..... میخوام بگم ما مادریم، همون دخترای دیروز که زندگی مون بعد از بدنیا اومدن بچه هامون به دو قسمت کاملا متفاوت تبدیل شده ، از ما که گذشت ولی یاد گرفتم اگه رفتم دیدن کسی که بچه ش تازه بدنیا اومده اگه بلد نیستم حرف مثبتی بزنم حداقل سکوت کنم و هیچ حرفی نزنم