مامان آنیا مامان آنیا روزهای ابتدایی تولد
ساعت ۱۱ بود ماما همراهم اومد همراهشم دکترم اومد معاینه کرد ولی همون بودم بیشتر باز نشدم،هی سری دستگاه میزاشتن داخلم خیلی درد داشت چون از یه ورشم دردم یجوری بود انگار یکی با اره داشت کمر و شکممو از بقیه ی بدنم جدا میکرد.تا ساعت دو سه ی ظهر بود ماماهمراهم فقط ماساژم میداد ولی نمیتونستم تحمل کنم هم درد معاینه ها هم درد امپول فشار هم درد دستگاهایی که میبردن داخل تا باز بشم منو کشته بود خانوادم پشت در ازم قطع امید کرده بودن از بس که صدای جیغمو میشنیدن🥲🥲کم کم منم ناامید شدم هی جیغ میزدم بخدا من طبیعی نمیتونم بخدااااا من طبیعی نمیتونم یمیمرم منو ببرین سزارین عین بچه ها گریه یمکردم به ماما همراهم میگفتم توروخدا گوشیتو بده زنگ بزنم مادرشوهر به شوهرم بگه من سزارین میخوام،ماماهمراهم خیلی مهربون بود ازش ممنونم ولی خیلییی مقاومت کرد و گوشیو دستم نداد اخرش خودم داشتم یواش یواش میرفتم سمت در که بهشون بگم ولی چندبار مچمو گرفتن بهم گفتن برگرد بعدا سر تعویض شیفت میزاریمت بری 😂که اخرش رفتم چنان پیششون گریه کردمو جیغ زدم که همشون شروع کردن به گریه شوهرم با سوپروایزر و دکتر حرف زد گفت ببرینش سزارین هرچی میخواین بهتون میدم ولی بهش میگفتن نه بابا اون طبیعی میتونه
مامان Gandom🧿♥️ مامان Gandom🧿♥️ ۸ ماهگی