دیکه رفتم داخل دکتر سونو کرد گفت آب دور بچت حداقله خیلی کمه سریع برو زایشگاه بستری شو گقتم مطمعنین گفت یه لحظه هم حیرون نکن از اینجا مستقیم برو زایشگاه و اینکه بند ناف هم دور گردن بچته یه دور شاید باورتون نشه ولی از شرایط من دکتر کامل رنگش پرید تا لحظه ای که از روی تخت بلند شدم و برگه سونومو گرفتم دکتر فقط میگفت حیرون نکنی ها سریع برو زایشگاه
اومدم بیرون و به شوهرم گفتم دیدی احمقا نفهمیدم این کیسه آبم بود دکتر گفته آب دور بچت کلا کم شده بند ناف هم یه دور دور گردنشه فقط سریع برو زایشگاه سوار ماشین شدیم و با سرعت تمام رفتیم زایشگاه اونجا سونومو نشون دکتر دادم گفت خیلی خب بگو یکی بیاد کاراتو بکنه گفتن برا چی؟گفت کارای بستری شدنتو برای زایمان آقا اینو که گفت اشکام شروع کردن به اومدن آخه من به حد مرگ از زایمان میترسیدم همش تا دم آخر امید داشتم شاید سزارین بشم انکاری دیگه اینجا آخرش بود گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش همش میگفتم کاشکی رفته بودم سزارین اختیاری به جهنم که گرون میشد دکتر گفت عزیزم چرا گریه میکنی گفتم من خیلی میترسم کاشکی میشد برگردم خونه دروغ چرا وقتی گفتن تستت منفیه آنقدر خوشحال شدم که آخ جون امروز نمیزایم از بس میترسیدم از زایمان
خلاصه زنگ زدم شوهرم اومد رفتیم پذیرش کارامونو کردیم وسایلای اضافمم دادم به شوهرم فقط تنها چیزی بردم کمپوت آناناسم و خرما بود یه زنه اومد لباس داد پوشیدم که چه لباس زشتی هم بود🤣
نشوندم روی ویلچر سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا توی اتاق لیبر.....

۲ پاسخ

دقیقا لباسه خیلی خیلی زشته مخصوصا مغنعه اش که نگم 🥴🤣

ادامش

سوال های مرتبط

مامان گیلاس خانم🍒🩷 مامان گیلاس خانم🍒🩷 ۱ ماهگی
پارت 4
ساعت 8 رسیدیم زایشگاه رفتم تریاژ اینا صدای قلب بچه رو گوش کرد گفته خوبه چند تا سوال اینا هم پرسید گفت برو یه تست کیسه آب بده رفتم تست گرفتن توی زایشگاه 3 تا الاغ ریختن بالا سرم هی تست رو داخل میبردن عی فلان میکردن فلون میکردم اهرم گفتن تستت منفیه شاید ادرارت بوده گفتم آب زیادی بود گفتن نمیدونیم تست که منفیه گفتم یعنی امروز زاییدنی نیستم برم خونه؟گفتن برو خونه
😐😐
اومدم بیرون به شوهرم گفتم تستم منفی شده گفتن برو خونه کیسه آب نیست سوار ماشین شدیم بیایم به طرف خونه شوهرم گفت میخوای یه زنگ به مامات بزنی بگی اینو گفتم باشه
زنگ زدم به مامام گفتم که زایشگاه بهم چی گفتم خیلی عصبانی شد گفت این حجم آب و بی اختیاری که میگی ادرار نبوده نری خونه ها این کیسه ابته سریع برگرد برو زایشگاه بگو سونو اورژانسی برات بنویسن خلاصه مت برگشتیم دوباره به سمت زایشگاه رفتم پیش دکتر زایشگاه گفتم یه سونو اورژانسی برام بنویس گفت تستت که منفی بوده گفتم مامام گفته حتما برو این حجم آب فقظ میتونه کیسه آب باشه یه سونو نوشت و من رفتم سونو و شد ساعت 9😐
حالا اونجا هی دارم میگم بابا سونو من اورژانسیه من کیسه آبم شاید باز شده باشه آب دور بچه اگه کم بشه چی فلان اصلا بهم توجه نکردم اول آن تی هارو فرستادن بعدش انومالی هارو بعدش پنج تا مرد رو دیکه شوهرم قاط زد شروع کرد به داد بیداد کردن اگه زنم طوریش بشه فلان اکه بچم طوریش بشه همچین میکنم بابا ما سونو اورژانسی داریم دو نفر اومدن نشوندنش دیگه یه پسره خدا خیرش بده گفت بذار این پنج تا مرد تموم شن پنج نفر بعدی اولین نفر خانم شمارو می‌فرستیم حالا خدایا منم هی داره ازم قطره قطره آب میاد استرس داشتم هیچی هم به شوهرم نمیگفتم
مامان مهرو🥰 مامان مهرو🥰 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🟣
پارت دوم

رفتیم زایشگاه و ازم nst گرفتن و مجدد معاینه کردن. هنوز همون ۲ فینگر بودم اما سر بچه اومده بود پایین و انقباضمم زیاد بود اما نامنظم. به دکترم زنگ زدن و ایشون گفتم بفرستینش سونو بیوفیزیکال و بیاره جوابشو همون زایشگاه. خلاصه من درد نداشتم اما انقباضام هی شدید تر میشد . رفتیم سونو و دکتر گفت یه دور بند ناف شل دور گردنشه و بقیه چیزا اکیه.دیگه رفتم زایشگاه و سونو رو دیدن و به دکتر گفتن و دکتر گفته بدون دوباره nst بگیرین و معاینه کنین که با اجازتون گفتن ۴سانتی و انقباض های بسیار شدید و منظم. حالا قیافه من کلا پوکر فیس بود🤣🤣🤣 میگفتم چجور ۴سانتی اک مه اصلا درد ندارم 🫠🫠🫠 وقتی گفتم بهشون از خاکشیر و اناناس و خرما گفتن دهانه رحمت خیلی نرم و عالی شده واسه همین تا الان اذیت نشدی :)))
همسرمو صدا زدن و گفتن که خانومتون کارتون دارن😀
اومد و دید من با لباس بستری ام و کلا مات نگاهم کرد چرا؟! چون فرداش تولد خودش بود🤣 و اینکه زودم بود هنوز !!!
ادامه پارت بعدی
مامان radmehr مامان radmehr ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت دو
خلاصه ما رفتیم خونه، رفتم خونه مامانم که چند روزی مراقبم باشه
شب که شد خیلی احساس تنکی نفس داشتم گفتم تو بیمارستان ک خوب بودم چیزیم نبود گفتم حتما بچه داره بزرگ میشه به ریه فشار میاره خلاصه اونشب رو خوابیدم
فردا که بیدار شدم همچنان تنگی نفش داشتم و یکمم سر درد ظهر یه دوش گرفتم حالم بهتر شد
اما عصر خیلی بدتر شدم سردرد شدید و تنگی نفش شدید در حدی که به زور نفس میکشیدم و حتی نمیتونستم حرف بزنم زنگ زدم شوهرم اومد رفتم یه دکتر عمومی که فشارمو چک کنه دیدم رفته روی هفده🥺🥲 دکتره گفت یک دقیقه هم معطل نکن و برو زایشگاه خیلی حیاتیه
منو شوهرمم سریع رفتیم دم زایشگاه که همون موقع کارای خدا یهو دکترمو دیدم خدا رسونده بود برام گریه کنان بهش گفتم خانم دکتر دوباره فشارم رفته بالا گفت پس دیگ صبر جایز نیست باید عمل بشی و به ماماهای زایشگاه گفت برید اتاق عملو اماده کنید
حالا من یک درصدم امادگی نداشتم نه کیف و وسیله برده بودم نه مامانم اومده بود
فقط سریع پذیرش کرفتیم لباس مخصوص پوشیدم
ساعت ۹ بود توی زایشگاه بودم تا لباس بپوشم و روی تخت خوابیدم ازم ان اس تی کرفتن سوند وصل کردن که اصلا درد نداشت هیچی خداروشکر..فقط باید خودتو شل بگیری و تمام
بعدم اومدن من گذاشتن روی یه تخت دیگه
خداروشکر اونشب خلوت بود و ماماها هم مهربون بودن و از قبل که دوشب پیش بستری بودم دیده بودنم میشناختنم
فقط استرس داشتم چون امادگی نداشتم
منو بردن سمت اتاق عمل
ساعت ۹و‌۲۵ دقیقه بود
دکتر بیهوشی ازم سوال کرد چیا خوردم و سوال کرد چه مدل بیهوشی بهت بزنم که کفتم هرچی بهتره برام اسپاسنال شدم
شوهرم زنگ زد به مامانم اونم خودش بیاد
مامان نورا💞 مامان نورا💞 ۱ ماهگی
پارت ۱
یه دفعه دلم خواست زایمانمو تعریف کنم شاید به درد کسی خورد
من ۳۷ هفته رفتم سونو دکتر گفت وزن دختری کمه ۲۵۰۰
گفت برو سونو اگر شرایط خون رسانی جفت خوب نبود اورژانسی سزارین بشی منم استرس سونو دادم تا سونو انجام دادم ۶ روز طول کشید نوبتم شد دکتر ی که برام انجام داد گفت ختم بارداری همین الان برو بیمارستان 😶
دقیقا تو شرایط که درگیری بود و تمام نت ها قطع
زنگ زدم به منشی دکترم بهش گفتم چکار کنم
البته دکتر سونو بهم گفت زایمان طبیعی هم میتونی خوشحال شدم
به دکترم که گفتم عکس سونو حالا نمی‌شود بفرستی براش بهم گفت صبر کن اگر گفته طبیعی میتونی حتما خطری نیست فردا بیا مطب ببینمت
منم همون روز یکی از دوستای مامانم ماما هست سونو نشونش دادم گفت آب دور بچه کمه برو بیمارستان منم استرس شب شده بود شوهرم سره کار دقیقا ۷ شب بود و ۸ شروع ا.غ ت.ش.ا.ش بود من ترس رفتم دوش گرفتم که بابام منو مامانم رو برسونه سوار ماشین شدیم حرکت کردیم دیدیم ماشین یه وری میره تا پنچر شده😅😅😵‍💫
مامان آوا قشنگم مامان آوا قشنگم ۵ ماهگی
تجربه زایمانم که درد طبیعی کشیدم و در اخر سزارین شدم
سلام من ۳۴هفته بودم شب رفتیم بیرون و من با دختر خاله هام بلند شدم رقصیدم بعد شب خیلی سرد بود لباس گرم هم تنم نکردم و تا ساعت ۳صبح بیرون بودیم و من همون شب داستانم شروع شد شب که میخواستیم برگردیم من از درد واژن نمیتونستم توی ماشین بشینم از اون شب هی درد داشتم و نمیتونستم راه برم کل ۳۴ هفته هر شب از درد به خودم پیچیدم هی میرفتم بیمارستان میگفتن انقباض نیست درد داری عزیزم باید تحمل کنی بعد چند روز من حس کردم یک دفع شورتم خیس شد بعد دیگه اون روز پیام دادم به دکترم گفت گفت بیا پیش من ۳۴هفته ۵روز داشتم رفتم پیش دکتر دکترم گفت زود برو بیمارستان شاید کیسه ابت باشه رفتم بیمارستان گفتن کیسه ابت نیست همه چی اوکی بود تا اینکه فشارم رو گرفت گفت ۱۵روی ۹هستش باید بستری بشی چون یک زایمان توی ۳۶هفته داشتم بخاطر فشار بالا پسر اول زود دنیا اومد بعد منو بستری کردن اون شب تا ۳۵هفته ۳روز شدم میخواستن مرخصی کنن که اومدن دوباره فشارم رو چک کنن که مرخصمم کنن بعد یک دفعه دکتر گفت فشارت خیلی رفته بالا سریع برو زایشگاه رفتم توی زایشگاه تا شب بودم بهم هی قرص دادن خوردم ساعت ۴بود یکی از ماما ها اومد منو نگاه کرد گفت چهار سانت شدی زود به ماما همراهت بگو بیاد من به ماما همراهم زنگ زدم اومد و هی میومدن منو چک میکردن وای چه دردی داشت تا ساعت ۱۱ماما همراه گفت بیاین چک کنین بعد دوباره که چک کردن دیدین دهانه رحمم همون چهار سانته با همون دردی که هی میگرفت ول میکرد دیگه دکتر اومد گفت باز نمیشه دهانه رحمش چهار سانت بیشتر باز نشده برای بچه خطرناکه ببرینش سزارین بچه اولشم باید سزارین میشده و اون شب منو سزارین کردن
مامان آریا مامان آریا ۱۰ ماهگی
پارت دوم
دکتر و ماما مریضاشون رو ول کردن وزنگ امبولانس بیمارستان زدن و دکتر یه سری توصیه ها به ماما کرد و نوار قلبا رو داد دستش و کلی منو دلداری داد که چیزی نیس فقط میخایم بری تو زایشگاه اونجا هم یه نوار دیگه بگیری.آخه ترس من از این بود که درمانگاه و زایشگاه که من چن بار پیاده مسیرشون رو رفتم شاید 1دقه طول میکشید هزار تا فکر پیش خودم گردم که اخه چی شده.نا گفته نماند شب قبلش هم احساس میکردم حرکت بچم کم بود انگار یه آشوب و دلهره ای تو دلم پیچیده بود ولی خیلی بهش اهمیت ندادم.دکتر ما رو راهی کرد و با ماما رفتیم پایین و سوار آمبولانس شدیم رسیدیم دم در زایشگاه و رفتیم تو و پرونده منو ماما داد به پذیرش زایشگاه و یه سری توضیح هم با اصطلاحات پزشکی خودشون بهش داد و رفت منم که گریه ولم نمیکرد از یه طرفم مامانم همراهم بود میخاستم اونم نفهمه که من گریه میکنم .کاغذ داد به مامانم و گفت برو حسابداری مامانم رفت و اومد شروع کردن به نپار قلب گرفتن.چون قلبش هم نوار قلب گرفته بودم با صدای منظم کار کردنش آشنا بودم ولی این نوار قلبه هم منظم کار نمیکرد.معاینه هم‌ کردن گفتن یه سانت بیشتر نیس گفتن باید بری تو بخش بستری بشی.باید همسرت باشه امضا کنه گفتم نیس فقط مامانم و داداشم همرام هستن گفت خوبه داداشت چون مردونه باید امضا کنه.زنگ داداشم زدم اومد و امضا کرد./اینو هم نگفتم شب قبل بیام انگار بهم الهام شده بود که وسایلات رو هم فردا همراه خودت ببر منم همرا برداشتم گذاشتم تو ماشین داداشم گفتم شاید لازم شد/منو بردن بخش اونجا شروع کردن به گرفتن نوار قلب