میخوام راجب تجربه بد زایمانم حرف بزنم بعد از حدود ۷۰ روز ❌️
۳۰ هفته و ۴ روز بودم که دکترم منو بیمارستان شهرمون بستری کرد بخاطر اینکه IUGR شده بودم و وزن بچه ۱۲۶۳ گرم بود ، اما بعد از ۲ روز برام ازمایش ادرار ۲۴ ساعته رو برای اولین بار برام نوشت و با جواب آزمایش منو ارجاع داد رشت بیمارستان الزهرا
۱۰۷۰۰ تا پروتئین دفع میکردم و اونجا منو با فشار ۲۰ بستری کردن
شب رو تا صبح تو لیبر بودم و مدام هر یک ربع ازم nst میگرفتن
صبح اومدن برای سوند گذاری و گفتم نوار قلب جنین خوب نیست و باید اورژانسی سزارین بشی
واقعا دنیا رو سرم خراب شد اشکام بند نمیومد😔
دکترا تشخیص دادن که پره اکلامپسی شدید دارم و باید سریع زایمان کنم
بعد از سزارین بچم ۲۵ روز nicu بستری شد
خیلی روازای سختی گذروندم خیلی تجربه بدی شد برام
هیچ وقت فکر نمیکردم تو ۳۱ هفته بچم به دنیا بیاد و انقدر عذاب بکشم😔
اما خداروشکر آیرا الان حالش خوبه امروز ۳۱۵۰ شده بود 😍
مادر شدنم سخت بود اما به شیرینی این روزا می ارزید
#سزارین_اورژانسی #زایمان_زودرس #nicu #مسمومیت_بارداری

تصویر
۸ پاسخ

منم تو ۳۰هفته و ۳ روز بخاطر پره اکلامپسی شدید اورژانسی سزارین شدم و بچم ۲۵روز ان ای سی یو بود

عزیزم من دوقلو دارم الان ۲ سالشونه منم ۳۰ هفته ۵ روز زایمان کردم احسان ۲۱ روز کیان ۲۵ روز بستری بود بچه های من رفلاکس شدید هم داشتن

درکت میکنم عزیزم منم ۳۲هفته زایمان کردم واقعا دوران خیلی سختی رو گذروندم😔

خداروشکر که اون روزا تموم شدن و الان تو و نی نی سلامتین و حالتون خوبه❤️

عزیزم😍خدا حفظش کنه
منم پسرم ۳۳ هفته دنیا اومد درکت می کنم کاملا، انقد زود بزرگ بشه و سختیاش تموم بشه. من پسرم کوچولو تر بود همش غصه میخورم که کی قراره بزرگ شه جون بگیره، پسرم سه ماه و ده روزش بود بردیمش بهداشت گفت ۴ کیلو شده من و همسرم انقد خوشحال شدیم که پسرمون بالاخره یکم وزن گرفت و اومد رو ۴ کیلو😅
درسته خیلی سختی کشیدیم تا الان که سه سالش شده ولی من انقد دلم برا اون روزا تنگ میشه😍

خداروشکر که انقدر علم پیشرفت کرده که تو این شرایط بچه حفظ شد ❤️به این فک کن

درکت میکنم 🫠منم ۳۱هفته زایمان کردم خیلی سخته ولی ما پروتر و قوی تر شدیم❤️😍

عزیزم میفهممت ❤️ قدم نو رسیده هم مبارک. بچه جنگجویی داری

سوال های مرتبط

مامان حسین مامان حسین ۱۶ ماهگی
سلام من بعد از دو ماه و کنار نیومدن با ی سری مسائل دلم میخواد شما منو راهنمایی کنید
روز قبل از زایمان خون دماغ شدید شدم رفتم پیش دکترم گفت ختم بارداری و فردا زایمان کنم راستی من اصلا درد نداشتم ولی آب دور جنین کم شده بود
فردا صبح رفتم بیمارستان ساعت هفت و نیم بستری شدم و... ساعت 11بهم آمپول فشار زدن و گذاشتنم داخل اتاق تنها وای چشمتون روز بد نبینه دوباره خون دماغ شدید شدم جوری که تخت کلا خون بود و تحت هیچ شرایطی بند نمیومد تا جراح اومد بالا سرم و بینی منو پر از تامپون کردن
با این شرایط سخت بدون تنفس از بینی، دکتر بی وجدانم منو طبیعی زایمان کرد که ماما همراهم برام گریه افتاد گفت خیلی مظلومی
کلی بخیه خوردم و چه روزایی رو گذروندم
فردا بیمارستان به علت ضربان قلب شدید بردنم اتاق و تنها گذاشتنم گفتن اینجا باید بمونی حتی بچمو نمیاوردن پیشم و فقط باهام بد رفتاری میکردن آخه با کلی بخیه منو بعد از زایمان معاینه میکردن و منم از استرس داشتم میمردم که نکنه دوباره خونریزی دماغ کنم خیلی بد بود
از اون روز شیرم خشک شد بچم شیر خشکی هست، خیلی داغونم انگار دنیا برام تیره شده آرزوم ی شیر بوده بچم بخوره که....
دکتر خیلی بهم بد کرد تازه بیمارستان خصوصی بودم یعنی این بلاها سرم اومده
حالا همه میگن مسمومیت بارداری داشتم و فشارم بالا بوده روز زایمان و قبلش ولی حتی دکترم فشارمو نگرفت که منو باید اورژانسی سزارین میکردن ولی نکرد
الان کم خونی شدید دارم با دارد و کمر درد
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت اول
خودمو اماده کرده بودم برا زایمان طبیعی خیلیی میترسیدم اما دیگه مجبور بودم تا اینکه ۳۷ هفته رفتم دکتر که سونو انجام دادم وزن بچم ۳۷۰۰ بود دکترم گفت به احتمال زیاد بخاطر وزن بالا طبیعی نمیتونی و باید سزارین شی از اون روز دیگه فکر سزارین افتاد تو سرم و گفتم هیچ جوره زیر بار زایمان طبیعی نمیرم هفته بعدش رفتم پیش دکترم فکر کردم با این حال نامع میده برا سزارین اما گفت که نه نمیتونه اینکارو کنه رفتم زایشگاه پرسیدم که گفتن همچین چیزی نیست باید درد زایمان طبیعی بکشی اگع نتونستی میبرن سزارین یا اینکه وزن بچه بالای ۴ کیلو باشه شب و روزم استرس شده بود شوهرمم خیلی غصمو میخورد چون میدونست خیلی میترسم هرکاری هم کرد برا اینکه نامه سزارین بدن اما هرجا رفتیم ناامید برگشتیم هر هفته سونو دادم هفته ای تقریبا ۲۴۰ گرم بیشتر میشد و استرس منو شوهرم بیشتر ۳۸ هفته و چهار روز با شوهرم رفتم رایشگاه تا راضیشون کنم که بخاطر شرایط اونموقع زودتر سزارینم کنن تا برم شهرستان اما اینقد بداخلاق بودن که با گریه برگشتم خونه دیگه خانوادمم منو شوهرمو دعوا کردن که چرا اینهمه سختش میکنین
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۶ ماهگی
سلام بلاخره تونستم بیام و از تجربه زایمانم بگم 🥲

پارت ۱:

من ۲ سال بود اقدام میکردم باردار نمی‌شدم تا اینکه خدا خواست و با آمپول و قرص باردار شدم بارداری خیلی خیلی خیلی سختی داشتم از نشتی کیسه آب که ۲۷ هفته بودم تا قند بالا و پیچیدن بند ناف دور گردن بچه توی بارداری سه بار بیمارستان بستری شدم و آمپول ریه زدم،خود بیمارستان میخواست ۲۹ هفته با وزن ۱۱۰۰ کیلو بچه رو بردارن اما دکترم اجازه نداد گفت تحت نظر باشم تا ۳۴ هفته بعد ختم بارداری بده.تا ۳۴ هفته هر هفته سونو بیوفیزیکال و ان اس تی میدادم و دکترم می‌گفت آب دور بچه خوبه و فعلا صبر کنیم
دوماه تموم شد استراحت مطلق بودم تا تونستم خودم رو به ۳۶ هفته برسونم، هفته ۳۶ دیگه دکترم نامه زایمان طبیعی رو داد
خیلی دوست داشتم سزارین باشم اما گفت بچه سرش پایینه لگنت خوبه اگه طبیعی زایمان کنی بهتره وگرنه بعد عمل سزارین باید یک عمل دیگه هم انجام بدی تا رحمت جمع بشه ........

کولیک رفلاکس شیر مادر تغذیه شیر خشک مدفوع زایمان بارداری
مامان آسنا و آرسام مامان آسنا و آرسام ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من
دکترم برای ۳۰ فروردین نامه سزارین داده بود من ۲۶ فروردین کمر درد گرفتم بی‌حال بود فشار ۱۵ بود ساعت ۹ شب رفتم بیمارستان کسرا کرج شخصی هست نوار قلب اینا گرفتن ساعت شد ۱ شب گفتن برو سونو بده بیار ببینم بعد برو خونتون رفتم سونو بدم تا بیارم ساعت شد ۲ونیم شوهرم آنقدر غر زد منو الکی کشوندی اینجا الکی پول خرج میکنی فقط صبح زود باید برم سر کار چون حامله بودم نمیتونستم تند راه برم شوهرم جلو تند تند رفت سوار ماشین شد من موندم عقب خیلی حس بدی من ساعت سه شب باشه یکی دو دقیقه بعد شوهرت سوار ماشین بشی خلاصه دوباره رفتیم بیمارستان به من گفت بشین تو ماشین سونو رو نشون میدم بیام گرفتار شدیم ها اینجا رفت آمد با کله گفت بیا بریم بالا ببین چی میگن باز این ها الکی منو آوردی اینجا خاک تو سرت رفتم گفت باز باید نوار قلب بگیریم شوهرم با اعصبانی ات نگام کرد بعد رفت پایین ساعت سه و نیم بود گفتن بستری میکنیم صبح عمل بشی نفس بچه صفره همون موقع بود که شوهرم زنگ زد داد زد گفت بیا پایین گفتم منو بستری کردن تو برو صبح بیا حالش گرفته شد گفت نه بابا الان حالت خوبه وسایل بچه و خودت آمده هست صبح بیارم بعد آمد بالا کارها بیمارستان و کرد رفت صبح آمد پیشم گفت تو چه جوری درد داشتی آخه نق نمیزدی فلان و بهمان بعد پرستار آمد سوند گذاشت نیم ساعت بعدش منو بردن اتاق عمل بقیه ایش هم میزارم...خودم کامل نوشتم که بمونه برای یادگاری برای خودم
مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_پنجم

بدون اینکه ازم‌ آزمایش دفع پروتئین بگیرن، سونو یا هر چیز دیگه گفتن فردا احتمالا ختم بارداری بدن. میگفتم دکترم گفته فقط تحت مراقبتی زایمان نمیکنی ولی کی گوش کنه به حرفم. تا صبح تحمل کردم صبحش زنگ زدم همسرم گفتم بیا رضایت شخصی بده منو ببر. واقعا حالم داشت بدتر می‌شد اونجا و استرس چندبرابر میشد. هرچی استرسم بیشتر میشد فشارم بالاتر می‌رفت تا به ۱۸ رسید. کلی با همسرم صحبت کردن که اگه ببریش میمیره و ... ولی من مرغم یه پا داشت حتی گفتن با امبولانس منتقلت میکنیم هر بیمارستانی خودت بخوای ولی باز زیر بار نرفتم و بعد ترخیص رفتم خونه یه کم استراحت کردم دوباره رفتیم بیمارستان تامین اجتماعی و دوباره دادن شرح حال و ... . واقعا خسته شده بودم از این همه توضیح و رفتار بد ماماها.

بهم یه دبه دادن که از روز بعدش به مدت ۲۴ ساعت ادرارم رو جمع کنم وببرم تحویل آزمایشگاه بدم و چون فشارم اومده بود روی ۱۴ گفتن فعلا بستری نمیشی.

شادو خوشحال رفتیم خونه. پاهام ورم شدید داشت خودم نمی‌تونستم دیگه راه برم دونفری دستمو می‌گرفتم و کمکم میکردن راه برم. روز بعد از تحویل آزمایش جوابش اومد و چون فکر میکردم حالم بهتر شده به همسرم گفتم خودش جواب آزمایشم رو بگیره.

همسرم تو بیمارستان بود که بهم زنگ و گفت حاضر شو باید ببرمت زایشگاه گفتن دفع پروتئینت زیاده 😭 وقتی رسیدم گفتن برم زایشگاه تا بستری شم. ولی دوتا پرستار تو زایشگاه شروع کردن به مسخره کردن که بدون نامه بستری متخصص و مشاوره قلب پاشده اومده. گفتن برو تشکیل پرونده بده تا بستری بشی ولی من رفتم خونه 😁 هر لحظه منتظر بهونه بودم که در برم و بستری نشم و غافل از اینکه با این کارم چه عواقب بدی در انتظارمه.