دو هفته ی بعد زایمان واقعا کابوسه..
در خصوص کسایی که زایمان طبیعی داشتن، اطلاعی ندارم ولی برای بعضی مادرای سزارینی ممکنه همچین شرایطی پیش بیاد.
تا زمانی که توی بیمارستانی و تحت تاثیر داروها و انواع مسکن که داغی و نمیفهمی.
ولی به محض اینکه مرخص میشی و دیگه بهت مسکن نمیرسه و کم کم اثر اون مواد از بدنت خارج میشه و هورمونات در حال متعادل کردن خودشون هستن، بدترین و دارک ترین روزها و حالات زندگیتو میگذرونی.

بخوام از حسش بگم، حس میکنی از همه جدایی. توی تاریکی مطلقی. هیچکس مخصوصا شوهرت دوستت نداره. حس میکنی یه گاوی که فقط میخوان پروارت کنن که به بچه شیر بدی. فشار روانی زیادی روی خودت حس میکنی و فکر میکنی بچه زندگیتو نابود کرده و دیگه از این به بعد هیچ زندگی نداری و دیگه بدبخت شدی و....

و امان از اینکه آدمای دور برت درکی از شرایطتت نداشته باشن یا خودشونم خسته باشن و نتونن هر روز و هر ثانیه غرغرها و اشک ریختنها و احساسات منفیتو تحمل کنن 🥲

اونوقت میشه یه فاجعه.
مثل دعوایی که بین من و شوهرم رخ داد و باعث قطع ارتباط خانوادش و خودش با خانواده ام شد.
و منی که یک ماه تمامه، سعی دارم این خرابکاری که توی افسردگی کردم رو درست کنم و هنوز درست نشده!

اینو میگم که حتما حواستون به رفتارها و حالات روحیتون بعد زایمان باشید و اشتباه منو تکرار نکنید.

۹ پاسخ

با تمام وجود درکت میکنم

من با اینکه طبیعی بودم ولی تمام این حالی رو که داشتی رو گذروندم ،

به تاپیکام سر بزن درموردش نوشتم بخون 🥲

سلام دختر، خوبی؟ اکانتتو پاک کردی ؟ دیگ تاپیک نمیزاری، مشکلت حل شد همسرت بهتره؟ عجیب تو فکرت بودم و فکر میکردم دیگ ندارمت

رفتی خونه خودت؟

عزیزم‌ خداشکر ک الان بهتری و ایشالا ک همه چی اوکی میشه. قدم نو رسیدت هم مبارک


فقط ی سوال داشتم هزینه بیمارستان چقد شد؟ واینکه چ‌بیمه ایی داشتی ؟

دقیقا من تا ۲سال اینجور بودم

درسته عزیزم شاید رفتارت بد بوده ولی خدایی خودت میگی زایمان هرمونات بهم ریخت دست خودت نیست که توهم ب خودت زمان بده شوهرت باید همرات باشه نه مقابلت 🥰

دقیقاً خیلی سخته من طبیعی بودم و این حالات رو داشتم و یه هفته تمام کارم شده بود گریه ، حتی نمی‌تونستم با شوهرم حرف بزنم دعوامون می‌شد حتی نگاش میکردم چون نمی‌تونستم حرفمو بزنم اشکم در میومد البته این وسط کارا و رفتار مادر شوهرم هم بی تاثیر نبود ، چون مسبب بیشتر دعوامون همون بود

سعی نکن درست کنی به مرورزمان خودش درست میشه من مثل توسختی نکشیدم واقعا

خيلي سخته واقعا🥺😔

سوال های مرتبط

مامان دایان🩵 مامان دایان🩵 روزهای ابتدایی تولد
مامان مهوا مامان مهوا ۴ ماهگی
🌸تجربه زایمان طبیعی من🌸
(پارت ۲)
حدود یک ساعت و نیم پیاده روی کردم یه دفعه کیسه آبم ترکید. همون موقع خودمو رسوندم زایشگاه و دیگه بستری شدم. به مامای همراهمم خبر دادن که خودشو برسونه.
دیگه پروسه زایمان هم که اینطور سپری شد که سرم فشار زدن بهم و وسط دردام هم بهم ورزش میدادن. اسکات میزدم و لگنمو میرقصوندم. وقتی درد داری خیلیی خیلی ورزش کردن سخته ولی خب...
از گاز انتونکس هم استفاده کردم. اونم خوب بود یه حس گیجی بهت میداد و انگار سرتو سبک میکرد. همین باعث میشد یکم آروم بگیری.
از ۶ سانت به بعد که دردا خیلی شدید میشه و صداتو در میاره ولی خب خوبیش اینه که خیلی سرعتی پیشرفت میکنه و زود فول میشی و زایمان میکنی و نی نی رو بغل میگیری.
ساعت ۴ بستری شدم و ۶:۳۰ زایمان کردم.
لحظه ای که بچه از شکمم خارج شد هیچ وقت یادم نمیره حس عجیبی بود حس رهایی🥹 به محض به دنیا اومدن بچه آرامش گرفتم. بعدم که بچه رو اوردن صورتشو چسبوندن به صورتم بیشتر آرامش گرفتم😌
مامان آروشا 🩷🎀 مامان آروشا 🩷🎀 ۴ ماهگی
#زایمان

تجربه زایمان اونم برای اولین بار خیلی حس های ضد و نقیض به مادر میده هیجان خوشحالی استرس ترس دلشوره و کلی حس های دیگه
هزار جور برنامه توی ذهنم ریخته بودم برای اولین باری که دخترمو دیدم برای اولین باری که قراره بعلش کنم هر شب خوابشو میدیدم تصورش میکردم
اما به خاطر شرایط سخت به دنیا اومدنش که وقتی بدنیا اومد با کم خونی شدید بدنیا اومد ندیدمش سریع انتقالش دادن بیمارستان اطفال
حالا براتون مینویسم که چرا این اتفاق ها افتاده
فقط اون حس ترس و نگرانی که برای اولین بار توی وجودم برای موجودی که هنوز حتی ندیده بودمش رو حس کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی….
شاید خیلیا حس منو درک نکنن ولی وقتی دخترمو نکاه میکنم جای سوزن های روی بدنش رو میبینم حس ترس و وحشتی که توی وجودش داره رو حس میکنم بدون اینکه بخوام اشک چشمام جاری میشن حسرت اون شبی که من تنها توی بیمارستان بودم و دخترم یه بیمارستان دیگه هنوز از دلم در نیومده وقتی مادر های دیگه رو میدیدم که شیر میدن به بچه هاشون یا باهاشون حرف میزنن دختر من کنار من نبود حس میکنم عقده شده توی دلم با هر بار کریه و بغض دیدن بچمم شدید تر میشه
خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه🤲🏻
مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۴ ماهگی
ادامه زایمان ۴ :
ساعت ۱۲ بود که بعد از تلاش های خانواده ام و التماسهای خودم و پیگیری ماما و پرستارها، گفتن خودتو برای سزارین آماده کن.
که باعث شد دردهارو با امید بیشتری تحمل کنم ولی با این حال همچنان ناجور بودن.
نمیدونم چطور باید دردهای اون زمانمو توضیح بدم، فکرکنیم یه زیرشکم درد خیلیییی سنگین و ناجور که همراهش فشار شدید به مقعدت وارد میشه و یه حسی بهت دست میده که بی اختیار فقط زور میزنی و هر لحظه حس میکنی الانه که جونت با زور زدن بیرون بیاد!
ساعت ۱۲ ، شکمم رو شیو کردند، بهم سوند زدن و از شوهرم رضایت گرفتن.
و ساعت ۱۲.۳۰ بود که بالاخره ویلچر اوردن و منو به سمت اتاق عمل بردن که من توی مسیر اتاق عمل هم ۳تا درد سنگین دیگه بهم وارد شد و کلی جیغ و داد کردم و کل پرسنل اتاق عمل و مردم، دلشون برام سوخته بود.
ساعت ۱۲.۳۰ به محض اینکه توی اتاق عمل رفتم، اسپاینال شدم‌ و بعد از اون تمام دردها از بین رفت و فقط و فقط میخندیدم. از بس هم جیغ کشیده بودم، صدام کاملا گرفته بود ولی رها شده بودم‌
توی کل مدت عمل همه باهام شوخی میکردن و صحبت میکردن و خیلی حس خوب و آرامشی داشتم.
دکتر به محض اینکه شکمم رو باز کرد و رحمم رو دید، گفت بسیار شانس اوردی که زنده ای.چون دیواره وسط رحمت کاملا نابود شده و رحمت به گونه ای هست که برای تو به هیچ عنوان امکان زایمان طبیعی وجود نداشت‌ و نداره. خلاصه ساعت ۱۲.۵۰ دقیقه عروسک کوچولوی بداخلاقم بدنیا اومد.
ولی عملم بخاطر دردایی که قبل کشیده بودم و خونایی که از دست داده بودم و مدل رحمم و دیواره ای که بین دو رحمم بود و نابود شده بود، خیلیییی طول کشید و دکتر (خانم رویا علوی) گفت یکی از سنگین ترین عمل های من، این عمل بود.
مامان رستا مامان رستا ۱۱ ماهگی
بزارین بگم حس و حال بعد از زایمان چجوریه
با اینکه بچه تو میگیری بغلت و حس خوبی داری ولی در عین حال میتونی دچار فروپاشی روانی باشی.
دوران حاملگی که کلا انگار هیچی نداری فقط یه شکمه که هی داره بزرگ میشه هرازگاهی تکونم میخوره
خسته میشی از بی خوابیای شبانه، از وزن سنگین، از شب ادراری ها
و دردای دیگه که تو دوران حاملگی میاد سراغت
حالا این وسط یهو وقت زایمانت میرسه و همه زندگیت میفته رو دور تند
به خودت میای میبینی یه بچه انداختن تو بغلت که بار مسئولیتش رو دوشت سنگینی میکنه در صورتی که خیلی خسته ای.
انتظار داشتی کاش یکی بهت میگفت میتونی بعداز زایمان یه مدت بری استراحت کنی فکر هیچی هم نکنی ولی همچین چیزی نیس.
وقتی درد داری فکر گریه های بچه رو باید کنی فکر شیرش و چیزای دیگه.
با اینکه با خودت درگیری و نمیدونی الان کجای زندگیت هستی
اصلا این بچه برای تو چیه یا تو برای اون بچه کی هستی؟
بعضی اوقات حتی حسی به بچه هم نداری حتی عصبیت هم میکنه.
دلت میخواد بزاریش یه جایی و یه مدت بری برای خودت.
میخوام بگم میگن دوران بعد از زایمان شیرینه بله شیرینه
ولی در صورتی که با احساسات خودت کنار بیای
این احساسات کاملا نرماله
چون یه مدت مادر گیجه چون نمیدونه تو زندگی الان چه نقشی داره.
پس با احساساتتون کنار بیاین. با همسرتون حرف بزنین بهش بگین این حس رو دارین.
هیچ روانشناسی اونقدر که همسرتون بهتون کمک میکنه، کمکژ نمیتونه کنه.
حستونو بریزین بیرون اگر میخواین موقع بچه داری روحیه خوب و سالمی داشته باشین❤️❤️
مامان سبحان و بهار 🎒 مامان سبحان و بهار 🎒 ۴ ماهگی
قصه ی بهداشت خواب
قسمت ۱: یک ماهِ سخت و شیرین

ماهِ اولِ تولد هر بچه ای ،برای والدینش هم خیلی سخته ، هم خیلی شیرین.
شیرینه بخاطر نویی و تازگیِ بچه، پیچیدن بوی نوزاد توی خونه، لمس پوست لطیفش، دیدن بدن ظریفش که لحظه به لحظه رشد میکنه، انگار یه هدیه بهت دادن که سالها ارزوشو داشتی ، و هر روز صبح که چشاتو باز میکنی ،با ذوق میدوی سر تختش که ببینی هست یا نه 😅
( اگه این حس رو نداری، حتی اگه از بچه ت بدت میاد، مادر بدی نیستی،فقط احتمالا خسته ای و هورمونات بهم ریخته، به خودت فرصت بده❤️)
من اصطلاحا به یک ماه اول میگم‌ فاز بقا
تنها توصیه ای که به مادر ها میکنم توی این دوره ، اینه که سعی کنن خودشون، همسرشون و نوزادشون زنده بمونن.
تا کم کم یاد بگیرن همدیگه رو ،اگر مادر شیر میده، شیردهیش تثبیت بشه و قلق بچه به دست بیاد.
فقط چند تا توصیه ی کوتاه هست که در ادامه میگم:
۱.اگه مشکل خاصی نداره و وزن گیریش تایید شد بعد از دو هفته از تولد، توسط پزشک، و زردی نداره، شبها نیاز نیست برای شیر خوردن بیدارش کنی.
در واقع توی سن زیر ۳ ماه ، بوه ها یه بازه ی طولانی خواب دارن در شبانه روز که بهتره بذاریم اون بازه توی شب باشه ( ممکنه ۳،۴ یا حتی ۵ ساعت هم بشه)

۲.در طول روز ، هر ۲ ساعت شیرش بده.اگه چرتش طولانی تر از دو‌ساعت شده، بیدارش کن شیرش بده.این کمک میکنه شیر کافی در طول روز بخوره و شب کمتر بیدار بشه

۳.در طول روز،هر نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه ، سعی کن شرایط خواب براش فراهم کنی .چون تحمل بیش از این بیدار موندن رو نداره.

۴.قنداقش کن موقع خواب.قنداق استاندارد


ان شالله در ادامه ، نکات بیشتری برای ۳ ماهه اول میگم که احتمالا تا حالا نشنیدید

#بهداشت_خواب

@momydoctor
مامان باران مامان باران روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
قسمت سوم:
منو بردن تو اتاق زایمان و حالا تازه زور زدن ها شروع شد که خودش چالشی بود، چون اگه فشار آوردن متمرکز روی پایین رحم نباشه فایده نداره، من همراه با زور زدن داد هم میزدم که خب ماما میگفت اشتباهه و فشار رو داری به گلوت وارد میکنی، بالاخره بعد از چند بار زور زدن متمرکز و البته تیغ خوردن بچه به دنیا اومد، و اونجا بود که رها شدم، حس خالی شدن داشتم، بچه رو گذاشتن روی شکمم و خیلی حس خاصی بود وسط گریه ها میخندیدم و هجوم احساسات رو تجربه میکردم، لمسش کردم و نگاش کردم و باورم نمیشد که مادر شدم. بچه رو برداشتن تمیزش کنن و بند ناف رو ببرن، منم در حال طی مراحل بعدی، فشار برای بیرون اومدن جفت، آمپول بی حسی و بخیه خوردن، که همینا هم سخت بودن ولی قابل تحمل. بعد از نیم ساعت مراحل تمام شد و منتقل شدم به یه اتاق دیگه، تو این فاصله بچه رو برده بودن باباش و بقیه ببینن، تو تخت که دراز کشیدم بچه اومد و شروع کردم به شیر دادن به نفسم، اونجا هم حس ضعف و بی حالی شدیدی داشتم و جای بخیه ها درد داشت، ولی خوشحال بودم.
با اینکه زایمان در هر حالتی یکی از سخت ترین تجربه های هر زنی هست ولی هر موقع به اون لحظه های سخت فکر می کنم مثل یه خاطره شیرین به یاد میارم. من از پسش بر اومدم و به نظرم هر زنی واسه این باید به خودش افتخار کنه.