خانوما کمککک😐🫤
بنظرتون من خیلی بی دغدغم که همچین چیزی باعث دغدغه و فکرو خیالم شده؟؟
ما چند شب پیش یه عروسی بودیم که تو اون عروسی اکس همسرمم بود
همسرم قبلا بااین خانوم دوست بود بعد باهاش کات کرد ۲سال بعد کاتش بامن آشنا شد که دوست شدیم و‌بعدشم ازدواج کردیم
این دختره وقتی منو همسرم باهم‌دوست بودیم زنگ زد به همسرم گریه و فلان که برگرد هیچکی مثل تو نیست و ازاین جور چیزا
همسرمم بهش گفت من دوس دختر دارم یه تار موی زهرا رو با دنیا عوض نمیکنم رید بهش قطع کرد
الان از وقتی تو عروسی دیدمش اعصابم بهم ریختس
میدونم‌واسه گذشتس هیچ اهمیتی واسه شوهرم نداره ولی خیلی حساسم نسبت به شوهرم
بهش فکر میکنم که مثلا قبلا بااین دختره بوده عصبیم میکنه
همسرم میگه. دیوونه ای
تو زن منی الان بچه داریم با عشق ازدواج کردیم تو داری به گذشته ای فکر میکنی که واسه من تموم‌شده😑
ولی من نمیدونم چرا از فکرم بیرون نمیره
یچی بگید بلکه سر عقل بیام😑

#فرزندپروری
فرزندپروری
#فرزندپروری
شیرخشک
پوشک
انومالی
پستونک
زایمان
بارداری تغذیه کودک رشد فرزندپروری

۱۷ پاسخ

حالا ببین اون دختره داره چی میکشه😈😈😈

همسرت درست میگه گذشته اسمش روش هست .و گذشته

اگه جای من بودی چیکار میکردی😂😂😂
بابا بیخیال الان تو همه کاره ای شوهرتم دوست داره دیگ نگران چی هستی
من شوهرم شیراز و تهران و دوتا منطقه دیگ رو اباد کرده از دوسدختر وقتی نامزد کردیم پیام و زنگ بود ک میومد رو گوشیش که بگیرم بودی و ما نمیدونستیم😂ب طرز عجیبی برام مهم نیستن ببینمشونم اهمیتی نمیدم بهشون

متاسفانه گاهی نمیشه جلو این فکرو خیالایه مزخرف رو گرف من خودمم میشینم خودمو با این فکرا عذاب میدم.تنها راهش اینه ک ذهنتو منحرف کنی
بری بیرون بگردی،سریال نگاه کنی خودتو سرگرم کنی تا از ذهنت بره

منم مثه توام نمیتونم همش بهش فکر میکنم بعضی اوقات قربون صدقم میره با خودم میگم یعنی به اونم همین حرفارو میزده 🫣😒👎

به هرچی فکر کنی سرت میاد
وقتی هر روز اون رو برا شوهرت مرور میکنی شوهرت رو به سمت اون دختر و امثال اون دختر سوق میدی. قدرت انرژی منفی خیلی زیاده.
اصلا برات مهم نباشه هرچی بوده تموم شده تو با حرفات و فکرات دوباره شروعش نکن

منم بودم احتمالا اعصابم خرد میشد و به رابطشون فکر میکردم ولی جلوی خودش مطرح نمیکردم و باهاش درمورد رابطش صحبت نمیکردم مگر اینکه چیزی از شوهرم تو اون عروسی نسبت به اون خانم دیده باشم درغیراینصورت به روی خودم نمی آوردم

حتما من خیلی رد دادم ...من با اکس شوهرم ک فامیل نزدیکشون دوستای صمیمی شدیم ..واقعا برام مهم نیست .اونم ازدواج کرده .میگم خب تو گذشته ی اتفاقی افتاده دیگ .اگ مناسب هم بودن ازدواج میکردن .اما الان بااین تایپیکت شک افتاد ب جونم

اکه خوب و ایده آل بود همونو می‌گرفت به این فکر کن
پس چرا جدا شد
حتما اوکی نبوده که برا یه عمر زندگی باشه

زیاد بهش فکر کنی مطمعن باش داری به کارما میگی لطفا بیار به زندگی من و همسرم از من بگیره و اعصابم خراب تر بشه

حق داری
به احساست گوش کن بهش بگو مرسی که مراقبمی. متوجه توجهت شدم.
احساست رو اصلا سرکوب نکن

دقیقا منم حس تورو پیدا میکنم وقتی اون طرف میبینم یکم بهم میریزم بعد نگاه بچم میکنم میگم بابا من از این آدم بچه دارن تموم شده رفته🤣

خوب با فکر کردن میخوای به کجا برسی ؟؟ با شوهرت دعوا کنی چرا با اون دوست بودی قبلا؟؟ یا چرا اومده عروسی ؟؟

حالم از اینطور آدم بهم میخوره

دقیقا عین ما واقعا درکت میکنم از شانسمون دختره یه نسبت فامیلی باهاش داره هر وقت میبینمش واقعا به هم میریزم

هر باغچه ایی رو بیل بزنی بلاخره یه کرم داره، ولش کن گذشته رو بریز دور زندگیت رو بچسپ، نشخوار فکری رو هم بریز دور

خیلی حق داری ولی خودتو اذیت نکن زمان بده تا یک هفته دیگه همش یادت میره

سوال های مرتبط

مامان نیلا🥰 مامان نیلا🥰 ۲ سالگی
مامانا بیاین یه لحظه اینقد اعصابم خورده که نگو
رفته بودیم پارک بعد من نشسته بودم رو صندلی کنار تاب ها و شوهرم دخترمو تو سرسره ها بازی میداد بعد یه دختر بچه همسن دختر سوار تاب بود بعد مامانش به یه پسر بچه ۵ ساله گفت حواست بهش هست گفت آره
بعد منم داشتم نگاش میکردم دیدم پسر بچه عمدا میزد تو سر بچه و موهاشو میکند بچهه گریه افتاد بعد مامانش اومد گفت چرا گریه میکنه پسره گفت سرش خورد تو تاب منم گفت دروغ نگو به مامانت زدیش نباید خواهرتو بزنی . بعد شوهرم صدام زد من رفتم پیش بچم بعد یه ۵ دقیقه بعد دخترم رفت تو سرسره بزرگه میخواست بیاد پایین من دستمو گرفته بودم جلو که یوقت نیوفته یهو همون وقت پسره بچه با مامانش اومد پسره پسر عمو اون دختر کوچولو بود نه داداشش . یهو مامانش با لحن بد و بیشعوری برگشت به من گفت چرا دروغ گفتی بچه من موهاشو کشیده تو گوه خوردی من یهو حواسم به زنه پرت شد که داره اینو میگه بچم از سرسره اومده پایین بدجور سرش خورد تو سرسره و گریه افتاد منم عصبی شدم گفتم گمشو بابا بچتو جمع کن و بچم گریه میکرد اینقده اعصابم خورد شد بچم بدجور سرش خورد تو سرسره . مگه زنه ول میکرد .
#پوشک
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
خواهشا کسی نیاد اینجا نصیحت بنویسه راجع به چیزی که میخام بگم امشب پسرم رو برده بودیم پارک یه پارک تو یه منطقه ی بالا شهر همه بچه ها تو قیمت وسایل بازی خوشتیپ بودن و تمییز و مرتب پسر من افتاده بود دنبال بدتیپ ترین بچه ی دنیا والبته شلخته ترین و نچسب ترین که یعنی واقعا خواستنی نبود من اصلا به ایناش کار ندارم خیلی چرک بود و کفش نداشت جورابم نداشت فقط این یه دونه بچه تو پارک اینطوری بودپسر من ثانیه ای ولش نمی‌کرد مدام دنبالش میرفت هر کاری اون میکرد اینم میکرد با همون پاهای برهنه مثلا دویید رفت تو دشویی پارک که شوهرم بدو بدو رفت پسرم رو گرفت ما جفتمون خیلی مایه شدیم ولی من چیزی نگفتم بغلش کردیم رفتیم نگم چه اشکایی می‌ریخت واس اون بچه چون مطمئنم پارک نمیخاست اصلا بازی نکرد فقط چسبیده بود به اون رفتیم یه پارک دیگه که از دلش دراد مطمئنم باورتون نمیشه اینجا هم رفت نچسب ترین و نخواستنی ترین و کثیف ترین بچه رو انتخاب کرد ما شُکه شدیم شوهرم خیلی خیلی ناراحت شد گفت لابد بزرگم شه میخاد بره دنبال آدمای به درد نخور این بچه هایی که میگم دقیقا اونایی بودن که پدرومادراشون تو پارک ولشون کرده بودن واصلا نمیدونستن کجا هستن من بارها از پسرم وقتی میبرمش بیرون این حرکت رو دیدم ولی به شوهرم نگفتم ولی واقعا فکرم رو مشغول کرده چرا باید بره دنبال بچه های کثیف اونایی که کسی کاری باهاشون نداره شلخته هستن و......
مامان کارن مامان کارن ۲ سالگی
شما بیاین قضاوت کنید پوشک شیر خشک
خواهرشوهرم چند روز خونمون مهمان بود بعد تواین چند روز پسرم خیلی اذیت میکرد مثلاً خیلی گریه میکرد و جیغ میکشید پ عمه شو میزد و موهای عمه هه رو میکشید و غذا هارو میرخیت هزار جور فضولی دیگه منم مجبور شدم چند بار جلو خواهر شوهرم پسرمو زدم خیلی ام عذاب وجدان گرفتم مثلاً یک دستم به آشپزی بود یک دستم به ظرف شستن و یک دستم به پسرم بود که کار خرابی نکنه بعد امروز خواهر شوهرم زنگ زده که ها من به دخترم که سوئد داره برا تخصص قلب درس میخونه زنگ زدم و گفتم بهش در مورد رفتارهای پسرت و خودت ودخترم گفته که زن دایی خودش (یعنی من داره میگه )که پسرشو داره به سمت بیش فعالی سوق میده و میگه ببرش مهد کودک بعد من گفتم اصلا مهد کودک نمیبرمش چون دوست دارم پیش خودم باشه بعد میگه دخترم گفته تو کشور سوئد اگه کسی بچه شو بزنه سرپرستی بچه رو ازش میگیرن بعد اومده خواهر شوهرم با وقاحت تمام به من میگه تو و شوهرت بد سرپرستین اگه شما جای من بودین چی می‌گفتین بهش؟؟؟
مامان آبان مامان آبان ۲ سالگی
سلام مامان‌های قشنگ
ما امروز با یه کتاب جدید اومدیم. آبان چند ماهی میشه که شروع به شناخت احساساتش کرده. من سعی می‌کنم احساساتش رو حدس بزنم و نامگذاری کنم. مثلا تو موقعیت‌های مختلف ازش می‌پرسم الان عصبانی شدی؟ الان ترسیدی؟ الان غمگینی؟ درواقع دوست دارم کمکش کنم که بتونه احساساتش رو بشناسه، نامگذاری و حالا تا حدی مدیریت کنه. تو این مدت خیلی دنبال کتاب‌هایی با این موضوع گشتم ولی خیلی چیز دندون‌گیری پیدا نکردم. این کتاب هم... هی بدک نیست. اسمش هست "مونی مامانی ۳ / من می‌ترسم" درواقع جلد سوم از یه مجموعه برای شناخت احساساته که نشر افق (که بخش کودکش میشه کتاب‌های فندق) منتشر کرده. جلد سخته، قیمتش هم ۲۳۵ تومن.
اینطوریه که تو یه صفحه مونی مامانی از یه چیزی می‌ترسه و تو صفحهٔ بعد مامانش (یا حالا کس دیگه‌ای، مشخص نیست) میاد و براش توضیح میده که اون موقعیت ترسناک نیست. چیزهایی که مونی مامانی ازشون می‌ترسه عبارتند از😃: عنکبوت/ تاریکی/ بلندی/ صدای رعد و برق/ موش. من به شخصه مثلا ترجیح میدم بچه‌ام از عنکبوت و موش بترسه!
به هر حال ولی آبان این کتاب رو دوست داره و با حس ترس رو شناخته. مثلا قبلا تو اتاق تاریک نمی‌رفت و وقتی می‌گفتیم چرا؟ چیزی نمی‌گفت. الان قشنگ جواب میده: آبان از تاریکی می‌ترسه :)
صفحه‌های مربوط به ترس از تاریکی رو تو کامنت‌ها براتون میذارم.
مامان یزدان مامان یزدان ۲ سالگی
یه روز رفتم بهداشت واسه گرفتن قد و وزن یزدان همزمان با من یه خانوم دیگه هم با پسرش اومده بود که پسرش یکی دوماه از یزدان بزرگتر بود
وقتی خواستن قد بگیرن پسر اون خانوم خیلی راحت رفت وایساد ایستاده و با کتونی لج دارش قدشو گرفتن
ولی وقتی خواستن قد پسر منو بگیرن قشقرق راه انداخت و زیرش واینساد برای همین خوابیده قدشو گرفتن پسر اون خانوم قدش شد ۹۴ قد پسر من شد ۹۰
بعد خانوم ازم پرسید قد پسرت چند بود گفتم ۹۰ کلی خوشحال شد و بافخر فروشی با قیافه حق به جانب گفت قد بچه من ۹۴ بوده
دیگه من نخواستم دلشو بشکونم بگم اولا با کتونی و ایستاده قدشو گرفتن دوما پسرتو از پسر من بزرگتره
خلاصه که از اون روز خیلی راجب قد یزدان نگران و ناراحتم چون خودم قدم کوتاهه اما همسرم قدش خیلی بلنده کلا خانواده همسرم قد بلندن همشون دوس ندارم یزدان قدش به من بکشه
تاالانم هربار بردمش گفتن نسبت به همسناش هم بلندتره هم وزنش بیشتره که یزدان دوسالگیش ۱۵ کیلو بود
اما از اون روز بعد از بهداشت همش حس میکنم رسیدگیم به یزدان خیلی کمه😭