سلام

تا حالا نشده بود عکسی داشته باشم که خودم ندونم
این چند وقت که پسرم موبایلو برمیداره و عکس میگیره
منم توشون حضور دارم
چند روزه از مخالفتهاش داره حسابی بهم فشار میاد
اما به خودم میگم آروم باش
برو ببین چش شده، علتش چیه، شاید خودت درست نگفتی😮‍💨😮‍💨😮‍💨
حسابی کلافه میشم، میرم به کارهام برسم
دیروز دوبار از جاهاییکه بهش گفته بودم دقت کن و مراقب باش جاهای دیگه برای بازی راحتتره، افتاده بود یدفعه به مرز بیهوش شدن خورد زمین و من تو اون موقعیت داشتم روانی میشدم
اما خداروشکر گذشت و اما شوکهاش باعث شده بود که هنوز که هنوزه قلب درد شم، حتی تویه خواب
با کارهای مختلفی سرگرمش میکردم اما باز هم میرفت سراغ همون کار
عصبانی میشدم
وقتی دید سوال میپرسه و جوابشو کوتاه و با ناراحتی میدم، بهم نزدیک میشد میپرسید از چیزی ناراحتی
بهش گفتم آره از همکاری نکردنت، داره اینقدر زیاد میشه که باعث میشه کم کم منم باهات همکاری نکنم و یا حرف نزنم
شونه‌هاشو انداخت پایینو اومد تو اتاقش و گریه کرد
گذاشتم گریه کنه ، بعد با ناراحتی میان وعده‌اشو بردمو گفتم میتونی صحبت کنی برای کارهات، گفت نه
بهش گفتم باشه من تو آشپزخونه‌ام هر موقع احساس کردی میتونی صحبت کنی بیا اونجا
من منتظرتم
هنوز چند ثانیه نگذشته بود اومد باهام حرف زد و گفت ناراحت نباش، من کوچولو‌ام، تو مامانی باید حواست به من باشه
برام کارتون بزار، گفتم چه انتخاب خوبی اما تایمت تموم شده تا فردا.
فکر کنم باید منتظر بودنو تویه ۴ سالگیت حسابی تمرین کنی
گفت تا بزرگتر شم، گفتم آره🙄🙄🙄

تصویر
۱۶ پاسخ

عزیزم خصوصی پیام می‌ذارم میشه چک کنیی

الهی 💕
واقعا مادر نمونه ای هستین🦩

دقیقا مشکلی هست که منم دارم و دارم دیوونه میشم ،امروز بهش گفتم بیا حرف بزنیم بهش میگه من از اینکه حرف گوش نمیدی و کار خودتو میکنی ناراحتم میگه منم از تو ناراحتم چون مامان دوست داشتنی نیستی🥲
دلم میخواست گریه کنم

والای دقیقا که چقدر تو این دوره لجبازی و حرف حرف خودشونو دارن
من که شخصا صبوری سر اومده خیلییی تلاش میکنم خودم کنترل کنم ولی خیلی هم زیاد ناخودآگاه صدام می‌ره بالا
فقط می‌خوام این دوره لجبازی و پرخاشگری زودتر تموم شه
چند روز پیش وقت پریودمم بود و بصورت کلی اعصابی نداشتم. با پسرم دعوام شد یعنی اون کاری که باید میکرد آنقدر از صلح تا عصر پشت گوش انداخت که من از کوره در رفتم عصبی شدم و داد و بیداد. بعدم رفتم تو اتاق گفتم از کارت عصبانی م و اصلا دیگه هرکار دوست داری بکن بشین صبح تا شب کارتون ببین اصلا. اومد گریه و زاری که پس برای چی منو به دنیا آوردی😑😑😑 تو باید حواست به من باشه چرا هرکاری دوست دارم بکنم😑
تهش یه چیزی هم میگن آدم عذاب وجدان مادر بد بودن بگیره 😭😭

چه زودپسرت قانع میشه پسرمن تحمل نه نداره اصلاگوش نمیده

ما تو این عکس فقط زیبایی دیدیم❤️

منم ازین عکسا دارم پسرم یهویی ازم گرفته

چه پسری بزرگ کنید شما 😍😍😍

عزیزم ماشاءالله به شما ک منطقی حرف میزنید
ماشاءالله ب پسر گلت
ک منطق حالیشه

دختر من همه چی رو باگریه و جیغ میخاد
متاسفانه این داد زدن رو ازخودم یاد گرفته ک باعث شرمندگی منه
کاش منم بتونم با ارامش صحبت کنم بابچم

من از تکرار خستم هرچیزیو چند بار باید تکرار کنم انگار صدای منو نمیشنوه

ای خدا راد کوچولو🥹

سلام بانوی رعنا❤️
دختر من با لجبازیش خیلی کلافم کرده
مدام باهاش صحبت میکنم ولی آخر کار خودشو می‌کنه

یکم زیادی جذاب نیستی؟♥️🤤🤤

دخترم منم امروز حسابی گریه کرد
وقت تلویزیون دیدنش تموم شد خاموش کردم کللللی گریه کرد. با اینکه میدونست وقتش تموم شده.
منم واقعا عصبی میشم
همون موقع میگم بیا صحبت کنیم اما اصلا همکاری نداره.
امیدوارم این روند صحبت کردن موثر باشه و در آینده به جای گریه کردن بیاد صحبت کنیم.
البته که خودمم باید هیجاناتم رو کنترل کنم😑😶‍🌫️

کاش منم بتونم مثل شما همین قدر صبور و آروم حرف بزنم🤣

پسرمنم‌ باگوشی‌ زیادبازی‌میکنه‌
برای‌هرچیزی‌ گریه میکنه‌ینی‌گریه هاش‌ جوری‌ شده‌ مثل شما قلب و دست چپم‌درمیگیره‌
ازکوره‌‌درمیرم. سرش دادمیزنم‌

سوال های مرتبط

مامان mamansho21 مامان mamansho21 ۵ سالگی
امروز دخترم تا من رفتم پسرمو بخوابونم نمکدون رو بداشته بود کلی نمک به غذاش زده بود درحالی که نمک غذا عالی بود و این یک شیطنت به تمام بود
من نا آگاه:وای اینچه کاریه بی عرضه وای غذا حروم کن نخور اصلا
من دانا : در نهایت قاطعیت ولی ارامش تو سکوت بهش نگاه کردم تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این نیاز نبوده این کنجکاوی بوده از نوع مخرب و اقتضای سن اما غذای منم زده بود و هر ان ممکن بود بترکم از اعصبانیت سریع بلند شدم و در سکوت یک غذای دیگه برای خودم ریختم خوب برنج فقط به اندازه همسرم مونده اشکال نداره براش یه پیمانه میذاری خوب چرا اینکار رو میکنه ، چرا غذای من ، یهو اومد دنبالم مامان من کار اشتباهی کردم این غذارو نمیشه خورد 🙃 ته دلم میخواستم بغلش کنم اما به جدیدت ادامه دادم غذایی که ریختمو خوردم یه دور زد اومد گفت من هنوز سیر نشدم یکم غذا هست من بخورم همچنان سکوت کردم یهو گفت چرا باهام حرف نمیزنی اروم برگشتم جلوش چشم تو چشم بهش چی گفتم از اینکه غذام خراب شده من مجبور شدم غذامو دور بریزم و ادمهایی تو دنیا هستن که گرسنه ان ناراحتم ، عذر خواهی کرد ، منم قابلمه برنج که چند تا قاشق تهش مونده بود حلوش گذاشتم و گفتم اینو بخور تا شب شام ، اونم حرفی نزد و خورد اینم بگم عصرانه که همیشه شش میاوردم زودتر اورذم چای و میوه ، این دوتا شکلات جایزه مادریه که احساسات منطقیشو قوت داده تا بچه اش رو سرکوب نکنه ،
سخته اما خیلی از اشتبهات بچه ها احتیاج به فریاد نداره ، برای منی که از ۸/۵ صبح سرپام چندتا مشاوره داشتم درعین حال منزل برق میزنع و نوزاد کولیکی واقعا دوباره گذاشتن حتی یک پیمانه برنج ینی اضافه کاری اما این شرایط انتخاب منه من تصمیم به فرزند جدید گرفتم پس باید پاش واستم نظر شما چیه
مامان مهیار مامان مهیار ۵ سالگی
سلام خانمای گل بیاین براتون درد دل کنم در قالب یه داستان یعنی داستان زایمانم که یکم طولانی من برای زایمانم دو روز از شنبه صبح که رفتم بیمارستان تا یک شنبه شب درد کشیدم آب دور بچه کم بود دردم تو شکمم نبود تو کلیه هام بود دهانه رحمم با کلی دارو و آمپول فشار دوسانت کلا باز شد بیمارستان صدوقی بودم و پرستاران مدام معاینه میکردن افتضاح دکترمم علامه بود که خدا ازش نگذره که جون بچه و مادر براش مهم نیس اصلا به شکمم یه دستگاهی وصل کردن مال قلب بچه یهو دستگاه صدای بوق میداد انکار قلب بچه وایمیستاد یه امپولایی تو رگم میزدم انکار رگامو باد میکرد خیلی درد داشت برا بچم گریه میکردم برا دردا خودم گریه میکردم و دکتر ...می‌گفت حتما طبیعی حتی نیمددبالاسزم اصلا .....دیگه ساعت یازده شب از درد زیاد از ضربان قلب بچم از اینکه فقط میلرزیدم و حالامیکم واقعا لرز مرگ بود بخدا از همه جا قطع امید کردم حتی پرستاران هم دلشون برام می‌سوخت بعدساعت یازده شب با کلی ناامیدی و درد گفتم بلند بلند مامان اگه میخای به دنیا بیای برا خودت تلاش کن اگه نمیخای بیای توروخدا جفتمونو راحت کن من سختم و بخدا من اینو گفتم چند لحظه بعد یه دکتر یه فرشته من میگم اومده بود مریضشو کورتاژ کنه تا منو دید سریع بردم اتاق عمل و حتی نذاشت نامه سزریان امضا بشه من به حدی میلرزیدم که چهارتا پرستار گرفتنم تا دکتر بتونه آمپول بی حسی رو بزنه و بچمم تو کانال زایمان گیر کرده بود و کبود کبود بود از بی اکسیژنی ولی خدارو شکر گذاشتمش دستگاه خوب شد و عمم می‌گفت عمه بخدا اون لحظه که دکتر درو باز کرد اومد تو من انکار یه ملک یه فرشته پر نور دیدم اومد تو و می‌گفت پرستاران داشتن میگفتن قبلش که بچه دیگه فایده نداره بذار حداقل مادرو نجات بدیم
مامان ماکان 🧿💜 مامان ماکان 🧿💜 ۵ سالگی
مامانا خیای سردرگمم پسرم که پارک میره کسی میزنتش بهش میگم از خودت دفاع کن بزنش این که میزنه دیگه بزن بزن تموم نمیشه از طرفی چندبار پیش اومد کسی زدش این فقط نگاهش به من بود دفاع نکرد از خودش
وقتی هم میگم بزن توهم دیگه دست از زدن برنمیداره بعد میگم ماکان زدن بده دوباره میگم کسی زد بزنش انگار اینم گیج شده
اخه یبار وایسادنگاه کرد بچه چندتا زد تو سربچم منم دیدم بچم واکنش نداشت فقط به من گفت مامان با گریه بعد من به بچه گفتم خیلی کارت بدبود زدی مامانش اومد گفت خوب کرده زده حقش بوده سر راه سرسره وایساده باید میزده منم دعوام شد باهاش تو پارک بنظرشما چیکارکنم تو این مورد توپارک خیلی داستان پیش میاد مثلا یه بچه یهو بی دلیل شکم بچمو گازگرفت یه هلش میدن دستشو میکشن من همیشه بهش تذکر میدم اصلا نه کسیو هل بده نه بزنه نه لباس بکشه وقتی دیدم همه با بچم اینکارو میکنن اینم وایمیسه گریه میکنه منم دائم میگم بزن توهم حالا که داره میزنه دوباره میگم ن نزن زدن بده خل شدم
مامان فندوق مامان فندوق ۴ سالگی
سلام . حالم گرفتس . ی کاری کردم بدونه منظور بخدا . فقط ترس داشتم نوزادم مریضی نگیره . ولی باعث شد خالم از دستم ناراحت بشع و گریه کنه . روز زایمان خالم همراهم بود تو بیمارستان . پسرم هم سه سالشه با بچهای خالم پیش مامانم بودن تا من مرخص بشم . خلاصه ما مرخص شدیم با نوزاد بعد دو روز متوجه شدم پسرم بیماری دست و پا و دهن از بچهاش گرفته. منم بردمش دکتر از دکتر هم پرسیدم امکان داره نوزاد تازه متولد شده هم بگیره ک گفت بله منم بچه رو گذاشتم تو اتاق جدا و هر کسی ک میدونستم ارتباطی با این بیماری داره رو نزاشتم زیاد نزدیک نوزاد بشه . حتی شوهر و پسرمو هم دو هفته نزاشتم بچه رو بگیرن . خب حق دازم نوزاد چند روزه خدایی نکرده میگرفت چ خاکی تو سرم میکردم مخصوصا با حال پسرمو ک میدیدم تو حلقش هم افت زده بود و از درد فقط گریه میکرد . خلاصه خالم اومد ک بغلش کنه منم با حالت شوخی و اینا گفتم ک ن نمیدم بغلت و هر چی هم اسرار کرد بهش ندادم . الان خواهرم زنگ زد گفت خالع خیلی گریه کزده میگه این همه تو بیمارستان بالا سرش بوذم حالا بچه رو بهم نداده😞
#پوشک
#فرزند پروری
مامان 💞ثمره عشقمون💞 مامان 💞ثمره عشقمون💞 ۵ سالگی
به پسرم یخورده شام دادم
تموم بود
خیلی وابستمه یه لحطه از جلو چشماش دور بشم،گریه میکنه
تموم شد بلند شدم،برم دستم،بشورم دیدم،گریه کرد فاصلمون ۲-۳ متر بود
یه لحظه گریه اش قطع شد
همون لحظه که هق زد که استارت گریه بندازه نگاش کردم چیزی ته گلوش گیر کرد
وای اونقدر زدم پشت سرس و فشار شکمش دادم و تنگشت کردم توی گلوش چیزی نمیورد بالا گریه هم نمیکرد
دستم،کامل سر شد
پاهام جون نداشت
همون لحظه داشتم شام میدادم بهش
همسرمم زنگ زده بود گوشی رو بلندگو بود داشتیم حرف میزدیم
دیدم اینجور شد بچه
اونقدر جیغ زدم گفتم،زنگ بزن به یکی بیاد طرفم
همون لحظه بردمش تو حیاط و اونقدر زدم توی کمرش و انداختمش بالا یهو زد زیر گریه
همون موقع خواهر و داماد و داداشمینا اومدن
ولی الان نصف بدنم بی جون هست و کاملا سر شده و کتفام،میسوزه

من ناخنام از ته گرفتم
همیششه این موقع ها اون،مادرایی که ناخن بلند دارن یا کاشتن میاد به ذهنم،میگم خدا اون روز نیاره
زبونم لال
چکار میکنن با ناخن بلند

خدا جون خودت هوای فرشته هامون داشته باش😭
مامان مامان نخودی ها مامان مامان نخودی ها ۵ سالگی
سلام مامانا من دیروز از حال رفتم بعدش دکتر کشیک گفت نه تنها مغزت ام اس که داری فشارمغزی و احتمال میدم قلبت هم مشکل داره
خلاصه ترخیصم کردن گفت نگرانی اصلیت چیه گفتم پسرم حرف نمیزنه گفت دکتر متخصص کودکانش کیه اسمشو گفتم زود زنگ زد گفت شماره ی آقا رو بهت میدم زنگ بزن بگو چکاب سالانه بچه تون هست یادداشت کردم لطف بفرمایید فردا یعنی امروز پسرتو ساعت ۱۲ و نیم بیارید
خلاصه زنگ‌زدن همسرم گفت تو ببرش گفتم نه باهم بریم خلاصه خداروشکر موافقت کرد دخترمو بردیم خونه پدرم
دکارش پرسید چند ماهی تونست خودشو رو شکم بندازه گفتم ۳ ماه ۲۲ روز
گفت چند ماهگی تونست ۴ دست و پا بره گفتم ۱۰ ماه و ۲۵ روز
گفت چند ماهگی تونست راه بره گفتم ۱ سال و ۴ ماه
گفت زردیش چند بود گفتم ۱۹ بود و از حال میرفت
خلاصه گفت با چهره قشنگش و اینکه باهمه حرف میزنه یعنی از کسی نمیدرسه و گفتیم تو خیابون الان که اومدیم گفت سلام مادر بزرگ خوبی ولی کلمه هارو درست نمیگه گفت همین که ۱۰ تا جمله ۲ کلمه ای میگه و همه چی نروماله و با بزرگ تر ها هم خوبه کم کم با کوچک ترها هم خوب میشه جای نگرانی نیست خدارو هزاران هزاران هزاران بار شکر خداجونم
ولی به خاطر زردی زیادش و اینکه خودمون اشتباه نکنیم باید سیتی اسکن مغز انجام بده
با دل های خوبتون مهربانتون دعا کنید
راستی گفت کسی دیر حرف زده همسرم گفت پدر بزرگم ۷ سالگی خواهرم ۶ سالگی و دختر خواهر دیگه ام ۳ سالگی
گفت بچه تون هم متاسفانه حرف نزدنش ژنتیکیه وجای نگران نیست بعضی بچه ها ژنتیکی یا دیر راه میرن یا دیر حرف میزنن
گفت نگران نباشید
خیلی خوشحالم خدایا هیچ مادری رو مریضی بچه هاشو نبینه خداوندا فدات بشم الهی
ببخشید نمیدونم چی میتویسم هم خوشحالم هم نگران سیتی اسکنم