تجربه سرکلاژ
پارت دوم😆

سری زنگ زدم ب مامانم رفتیم بیمارستان
ساعت دو دو نیم اینا
بعدش بستریم کردن ساعتای سه و نیم اینا مامانم رقت نماز بخونه همون موقع پریتارا اومدن گفتن اماده شو بریم برا اتاق عمل
کناریم یکی بود سرکلاژ شده بود اونم راحت راه میرفت انگار هیچی نشده
تا اون لحظه هیچ استرسی نداشتم چون نمیدونستم چجوریه نمیدونستم چیکار میکنن(هرچند هیچی نبود ک)
خلاصه پا شدم ی شنل صورتی تنم کردن😂رفتم رو ویلچر نشستم بعد بردنم ی اتاقی
امضا اینا گرفتن ازم بعد دقیقن شبیه فیلما بود از ی راهروی طولانی و تنگ و تاریک رد شدم سرد بوداا
اینجا ترسم شرو شد😟😂
بعد ی جایی شبیه سالن ک فک کنم ریکاوری بود و سمت راستش بردنم اتاق عمل🤨😟واای چقد ترسیده بودم دقیقن شبیه عکسا بود
فک نمیکردم ببرنم اتاق عمل 😒 بعد پرستاره گفت پاشو بشین رو تخت
از بس ترسیده بودم ک باورتون نمیشه دست و پام میلرزید عرق سرد میکردم
گفت بشین الان دکتر بی حسی میاد
کلی ترسیده بودم ک سرم خورد ب اون چراغای تخت😂😂
مامانم بهم گفته بود ی چیزی میزارن رو بینیت هیچی نمیفهمی
همینو بهش گفتم کفت بی حسی بهتره بعد تو ۴ ساعت پیش غذا خوردی باید هشت ساعت گرسته باشی ( نمیدونم ربطی داره یا نه ولی همینو گفت بهم تا قانع بشم)
خلاصه چاره ای نداشتم کلی گریه میکردم چون از امپول ب شدت میترسیدم بعد پرستارا سعی میکردندحواسمو‌پرت کنن دستمو میگرفتن امپولو زد واقن هیچ دردی نداشت🥸الکی ترسیده بودم بعد پرستاره گفت دیدی درد نداشت؟ برا اینکه تخس بودنمو نشون بدم گفتم نه خیلیم درد داشت 😏😂




فرزندپروری فرزندپروری سرکلاژ سرکلاژ کولیک کولیک‌کولیک‌ رقلاکس رقلاکس پوشک پوشک پوشک امادگی زایمان

تصویر
۱ پاسخ

😂😂جوون
ولی خدایش وایب اتاق عمل اینا خودش ترس میندازه ب جون ادم

سوال های مرتبط

مامان ببجیم مامان ببجیم ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو

پرستاره گفت لخت شو😁منم ک تنها ترسیدم سوندمو وصل کنه ک خداروشکر گفت نه انژیوکتتو وصل میکنم سوندت تو اتاق عمله😀انژیو رو وصل کردن منم شرو کردم ب تیکتاک گرفتنو و عکس انداختن😁 بعد لباسمو تنم کردم منتظر دکتر بودیم تو این ی ساعتی ک منتظر بودم تا جایی ک میتونستم عکس و ویدیو گرفتم بعد رفتم نشستم ک دکتر اومد و با ویلچر رفتیم طبقه بالا رفتیم تو بازم پنج دقیقه اینا منتظر بودم ازم چند تا سوال پرسیدم ک چیزی خوردی یا نه
بعدشم رفتم تو اتاق عمل 😮‍💨
اینجا استرسم ی ذره شرو شد نشستم رو تخت ازم پرسیدن اینجا چیکار میکنی گفتم قراره سزارین بشم پرستاره گفت تو؟😁کو شکمت ؟ چند سالته گفتم ۱۸ دکتر بیهوشی شنید گفت دختر من همسن توعه ولی خاستگاه نداره چطور تو بچه داری😂(داشتن هواسمو پرت میکردن) بعدش ترسیدم یکم نفس نفس میزدم و دست پام میلرزید خودشون دستمو گرفتن و باهام شوخی میکردن خیلییی سرد بود ی لحظه استرسم بیشتر شد گفتم توروخدا نه من بیهوشی میخام گفتن اگه بخای میتونم بیهوشت کنم ولی بیحسی بهتره..



فرزندپروری فرزندپروری سرکلاژ سزارین سوند طبیعی کولیک رفلاکس پوشک شر خش درد‌کو.فت ک
مامان قلب خونه ❤️‍🔥 مامان قلب خونه ❤️‍🔥 ۷ ماهگی
یهو متوجه شدم پرده انگار تکون خورد ، بعد از دختره بالا سرم پرسیدم گفتم دارن پارم میکنن گفت اره 🤣🤣 چند ثانیه بعد بچمو در اوردن صدا گریش اومد اومدن بهم امپول نمیدونم چی زدن یهو حالت تهوع گرفتم گفتم حالم بده ، اوردن پلاستیک گفتن هیچی نخوردی معدت خالیه هیچی بالا نمیاری نگران نباش 😭😂😂😂 خلاصه یهو چشمم افتاد به لامپ بالای سرم دیدم شکمممم پارستتتت ، ی چیزی دیدم شبیه روده بود پرسیدم دکتر اون رودمه ، دکتره اینجوری شد 🤔🙄😳😳😳 گفت تو از کجا داری میبینی گفتم از اونن لامپه گفت نگاه نکن چشاتو ببند اون روده نیست رحمه گفتم نمیترسم ترسم ریخته ، خلاصه تا اخر ک داشتن بخیه میزدن نگاه کردم بعد گفتم ماساژ کی میدین گفت همینجا تو اتاق عمل ، ماساژ هم داد و بردنم داخل اتاق ریکاوری ، اونجا فکر کنم بیست دقه ای موندم ، بعد اومدن ببرنم بخش هیچ دردی نداشتم کلا تا نیم ساعت بعد حس کردم گرسنم ، بعد دیدم بخیه هام کم‌کم داره درد میگیرن و .. قابل تحمل بود تا یکم بعد بهم شیاف زدن ، خودمم ی دونه شیاف دیگه زدم خوب بودم کامل تا حس میکردم دردم داره میگیره شیاف میزدم ، تا ۱۲ ساعت نباید چیزی میخوردم دیگه هشتو نیم شب شروع کردم به خوردن و ... بعدش سوند رو در اوردن هیچ دردی نداشت
مامان ببجیم مامان ببجیم ۱ ماهگی
تجربه سرکلاژ
پارت اخر😆

منو خوابوندن و خاهش میکردم توروخدا قرص خوابی چیزی بزنین من نبینم نفهمم نشنوم گفتم ببینم می.میرم😂گفتم ده دقیقه دیگه شرو کنین کامل بی حس بشم
گفتم باشه پاتو بیار بالا سعی کردم ولی نتونستم😆خودشو پاهامو باز کردن منو بگو هنگ بودم😆😀 از بالا ی چیزی شبیه ایینه بود دیدم ک ی چیزی قرمز پخشه
نگو بتادین بوده 🥸😂
بعدش نمیدونم کلن منگ بودم صدا اینارو میشندیم نمیفهمیدم درست
بعدشم ک بردنم ریکاوردی کنارم یکی بود تازه سز شده بود کلی لرز داشت بعدشم منم لرزام شرو شد ولی شدید نبود
حالت تهوع داشتم پس دادم😕 بعد ی ساعت منو بردن بخش ازین تخت ب اون تخت میکردن
کسی بهم نگفته بود ک نباید سرمو تکون بدم یا حرف نزنم
کسایی ک میترسن از سرکلاژ هیچ ترسی نداره هیچی نفهمیدم
چ وقتی اومدم خونه چ بیمارستان
فقط درد کمر داشتم ک اونم عادی
دو روز بعد عمل ک خونه بودم سردرداش شرو شد
وااای وحشتناک بود سرمو ک میاوردم بالا انگار هوا بهم فشار میاورد


سوالی داشتین بگین😇



فرزندپروری فرزندپروری سرکلاژ سرکلاژ سزارین سزارین سزارین کودک‌ کودک جنین جنین جنین
مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۴ ماهگی
قسمت دوم زایمان

هفته اینده از راه رسید شبش ما رفتیم بیمارستان بستری شدیم و قرار شد از ساعت ۱۲ شب ب بعد چیزی نخوریم
اون روز مریض زیاد بود ولی من نفر دومی بودم ک فردا صبح باید میرفت اتاق عمل
دل تو دلم نبود همش دلم میخاست زودتر فردا برسه عمل بشم و پسرمو ببینم لحظه شماری میکردم
شبش از همه ان اس تی میگرفتن بماند ک پسرم چقد اذیت کرد پرستار رو تا ساعت ۴ صبح داشت ان اس تی میگرف و هر بار ی چی میشد یا دستگاه میوفتاد یا پسرم حرکاتش کند میشد یا بیش از اندازه زیاد تکون میخوره .. با کلی ان اس تی ساعت ۴ صبح بالاخره تموم شد بعدش من نخابیدم تا صبح بیدار بودم و دل تو دلم نبود ک قراره پسرمو ببینم

صبح شد طرف ساعت نه و نیم اومدن صدا زدن امادم کنن برا اتاق عمل ی حالت ترسی و استرسی تو وجودم بود برا اینکه میدونستم بی حسم ولی حس میکنم همش از این قسمت سزارین میترسیدم
قرار بود سوند و تو اتاق عمل بعد از بی حسی برام بزارن اومدن گذاشتنم رو تخت دکتر بی حسی اومد دو سه بار سوزن زد تو‌کمرم ولی انگار سوزن ب نخاع نمیرسید مایع رو تزریق نکردن ولی دردش جوری که تعریف میکنن خیلی درد داره نیست ، یدیقه اس ..
خلاصه ما رو نتونستن بی حس کنن و دکتر گفت بخوابونیدش برای بیهوشی …
مامان دخمل🩷 مامان دخمل🩷 ۴ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۲ معاینه شدم همون یه سانت بودم دردم نداشتم دیگه دکترم اومد یه زایمان طبیعی انجام داد گفت تا میرم دوتا عمل دارم انجام میدم میام پیشرفت کردی ک چ بهتر نکردی میبرمت برا سزارین انقد خوشحال شدم دعا دعا میکردم پیشرفت نکنم ک برم برا عمل خلاصه ساعت ۲ دستگاه انقباضو ازم کندن ازون موقع هی دلو کمرم درد میگرفت ولی‌ هیچی نمیگفتم ک نیان معاینه کنن ببینن بیشتر باز شده هی میپرسیدن درد نداری میگفتن نه
ساعت ۳ دکترم از اتاق عمل زنگ زد گفت حاضرش کنین بیارینش برا عمل اون موقع هم استرس داشتم هم ذوق
حالا این وسط ماما ها میگفتن بزار دکتر بیاد یه بار دیگه معاینه کنه دوباره با دکترم تماس گرفتن گفت نه بیارینش دیگه اومدن سوند وصل کردن بهم یکم دردناک بود ولی تحمل کردم لباس اتاق عمل تنم کردن گذاشتنم رو ویلچر بردنم اتاق عمل چقد پرسنل اتاق عملشون مهربون بودن خدا خیرشون بده دکترمم ساعدی بود حرف نداشت ساعت ۳ ربع بیهوشیو زدن بهم ساعت ۳.۲۵ دیقم دخترم دنیا اومد بقیش تاپیک بعد
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۷ ماهگی
۳ تجربه زایمان
نفر چهارم برا سزارین من بودم
دکتر ساعت ۱۰ و نیم اومد
من اصلا درد نداشتم ولی همین که رفتم زایشگاه دل دردم شروع شد
ساعت ۱ شب اومدن بهم سوند وصل کردن
اصلا درد نداشت ولی احساس ی چیز اضافه رو بدنت داری وگرنه درد ندارع
ساعت ۱ و نیم اومدن گفتن بریم برا عمل
خیلی ترس داشتم ولی دکتر بی هوشی بهم قول داده بود ک کوچکترین چیزی رو حس نمیکنم چون سر زایمان دخترم تو اتاق عمل کامل بی حس نشده بودم برا همین ترس داشتم
وقتی رفتم ساعت ۱ و ۴۰ دقیقه بود
همین ک رفتم دکتر اومد تو راه رو ی سلام گرمی کرد و گفت برو ک ساعت ۲ شد تا تو آماده بشی منم اومدم
رفتم و دکتر بی حسی اومد و خیلی شوخی میکردن و میخنندیدن
من یکم خیالم راحت شد و ترسم ریخت
گفتم عزیزم توروخدا خوابم کن من میترسم
گفت باشه دیگه چیزی نگو گفتم ببین قبل از عمل خوابم کن گفت اگ ی بار دیگه بگی خوابت نمیکنم
از ترس چیزی نگفتم رفتم رو تخت نشستم گفتن نفس عمیق بکش و سرت و ببر پایین
ی مرد اومد شونه هامو گرفت سرمو پایین نگه داشت
دکتر بی هوشی گفت ی چیز یخی می‌خوام بزیزم رو کمرت
ریخت و اینقدر یخ بود و شروع کرد با پنبه ب مالیدن کمرم
سه بار این کار تکرار کرد
بعد. گفت خودتو شل کن میخام سوزن بزنم ولی من اصلا سوزن و حس نکردم اصلا و ب هیچ عنوان
سوزن بی حسی اصلا درد نداشت فقط یکم حس کردم انکار ی بخار گرم تو بدنم خالی کردن ک برا من سوزن بی حسی مثله اب خوردن بود بخدا
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز