۴ پاسخ

چه جاریو مادر بد ذاتی داری

وای چه بد ولی خدایی چه بی انصافن یه کمک نمیکنن تنهایی بری پارک که بهتره

عزیزم با ی روانشناس صحبت کن .تو گوگل سرچ کن ببین با بچه 6 ساله باید چطور رفتار کرد و لجبازی هاشو چطور مهار کرد .
توصیه میکنم باهاشون بازی کنی
با پسران بازی های هیجانی کن .از در بازی باهاش دوست شو

حق داری خسته بشی عزیزم بچه ها هم وقتی کسی میبینن کلا اخلاقاشون عوض میشه خداقوت ولی وقتی میبینی اذیت میشی اون افراد هم بهت کمک نمیکنن باهاشون نره اعصاب آدم حداقل راحتتره

سوال های مرتبط

مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
تا خونم ساخته بشه ، طبقه بالا مادر شوهرم هستم. خدا شاهده اومدم پسرم بشدت بدتر شده شوهرم اصلا انگار ن انگار ، پسرم شش سالشه خیلی بی تربیت شده ،ب شوهرم میگم میگه چکار بچم داری ، یا قشنگ تربیت نمیکنه. میرم خونه بابام ... کولر روشن خاموش می‌کنه .... ب داداشم بزرگتر هست میگه عجب خری یا ب من میگه میزنم تو دهنت. یا خواهرش اذیت می‌کنه مشت لگد ، همش تو کوچه ، دیروز دختر خواهر شوهرم اومدن اون قدر اذیت کرد که اونا رفتن بعد ب مامانشون گفتن اصلا بچش شعور نداره جلو اونا می‌گفت مامانم دیوونست 🥲 دوچرخه دخترم از پله پرت کرد پایین ...حالا مادر شوهرم اومده گلایه اول صبح که بچه بلد نیستی تربیت کنی. بچه ت بهم گفته من خونتون غذا نیمخورم با این خونه کثیفت این حرف بزرگ‌ترش گفته منم قسم که خداشاهده من نگفتم....بعد میگه بچه پیش تو تربیت شده. تو وظیفت بوده قشنگ تربیت ش کنی. بچت داره بی احترامی میکنه بلند شو ببرش مشاور ، اصلا تا هشت ساله موظف تو تربیت ش کنی اینا همه تو مقصری حالا من اینا ب شوهرم بگم. صدتا فحشم میده
منم واقعا از دست پسرم شاکی شدم. اصلا ب حرف نیست. فحش میده بی تربیت داره میشه 😢🥴😰😰
مامان علی مامان علی ۳ سالگی
سلام مامانا اومدم درد و دل کنم امروز پسرم خیلی اذیتم کرد از صبح ک بیدار شد همش گریه کرد هیچ می‌گفت میخام بزنمت محکم چندتا خوابوندم تو صورتم و چشمم منم همش بغلش میکرد میگفتم چی میخوای مامان فقط می‌گفت میخام بزنمت و گیر داده بود الان باید بریم فروشگاه گفتم مامان دست و صورتمو بشورم صبحانه بخوریم میریم می‌گفت نه نمیرفت دسشویی نه یمذاتش من برم اهرم جیش کردن تو شلوارش پشت در دستشویی هم کلی گریه کرد بعد یک ساعت تمام با زور گوشی و تلویزیون ساکت شد بعدم ک بردمش بیرون کلی اذیتم کرد میخواستم خرید کنم همش می‌رفت و من دنبالش آخرم کیلی داد زدم سرش جلوی همه و زدمش زنعموش اومده بود فروشگاه رفته پیش اون میگه میخام پیش اون باشم و نمیومد با زور دیگه باهم اومدیم بعدم خونه دوباره کلی اذیت کرد شلوارش در آورده بود و لخت راه می‌رفت نمسذات بپوشونمش هی جیش میکرد دور خونه با کتم هم نپوشید منم کلی جیغ و داد کردم و گریه کردم نمیدونی. مایر کرد که اینقدر ازش بدم اومده بود ب خدا باورتون نمیشه وقتی زنعموش رو میبینم انکار اون مامانشه از این رو به اون رو میشه ب شوهرم میگم این دعا داره همش میعاد بره خونه اونا پیش اون باشه منو کلی زده و اذیتم کرده منم اعصاب ندارم دیگه زورم میاره جاریم خودش ی بچه داره جیکش در نمیاد ولی این ابرو برا من نداشت تو همسایه ها از بس جیغ و داد کردم و همش داره گریه میکنم از بچگی هم همین بود الآنم همینه ی دستشویی نمیتونم برم
مامان دلبر کوچک من🩵 مامان دلبر کوچک من🩵 ۳ سالگی
زمانی که مغزم آروم میشه و میگم نمی‌ترسم اینقد حادثه بدتری اتفاق میفته که میگم غلط کردم نترسیدم.
امروز که زدن پسرم خواب بود، فوری بغلش کردم اومدم تو اتاق و پناه گرفتیم ( البته شدم پناه پسرم و دورش بالش چیدم و خودمم بغلش کردم به حالت سجده).
بعد پدرشوهرم صدام زد گفت بیا اومده بود تو راه پله. من از تخت اومدم پایین و پسرم بغلم تو راهرو خوردم زمین از حجم تکون و لرزش خونه یا استرسی که اون لحظه داشتم و صداهای بمبا. با هردو زانو افتادم و پسرمم پاش زمین گرفت. بدو بلند شدم پدرشوهرم پسرمو گرفت رفتیم پایین پسرمو بردم تو اتاقشون کنار رختخوابی کمد دیواری گوشه ترین قسمت داخلی خونه. خیلی بد بود. تا الان یکم خوب بودم الان دوباره ترس بجونم نشسته. از طرف دیگه فکر خواهرا و برادرم و پدر مادرم . شوهرم سرکار بود، تا دسترسی پیدا کردم بهشون مرگ رو دیدم. خدایا کمکون کن، خدایا بیشتر از این پشیمونمون نکن از بچه دار شدن و تشکیل خانواده. خدایا به بزرگیت قسم تموم شه این وضعیت.
پسرم، ترس، فرزند پروری
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
یعنی هیچی مثل خانوادم نمیشه ، این شرایط سخت دارم تا خونه م ساخته بشه پیش مادر شوهرم هستم خب از همون روز اول برچسب بی تربیت ب بچه من زدن ، که بچه م‌شیطونی کرد منو تحریک کردن دعواش کن کتکش بزن ی شب ب سیم آخر رسیدم تا شوهرم اومدم شکایت بچم‌کردم تنبیه ش کرد بچم‌ تا دو سه روز بالا میآورد ، حالا طبقه همکف خواهر شوهرمه اصلا بچم‌راه نمی‌ده ....دیشب پسرش داشت پلی استیشن بازی میکرد گفت برو بیرون مامانم دعوام می‌کنه .ده بار گفتن بچت بی تربیته ، حالا پسرم می‌رفت دو کوچه اون طرف تر خونه خواهر شوهر کوچیکه اونجا هم دختر پنج ساله داره بچه منو راه نداده گفته برو از خونمون بیرون. دوروز پیش رفته گفته برو نیا خونمون ، بخدا دختر خودش بیاد خوراکی بستنی پفیلا میخرم بهش میدم دیشب تا پسرم رفته گفته برو بیرون ی چنگال دستش بوده زده تو صورت بچم‌. بعد ماهم تو کوچه دختره دیدیم با زبون خوش گفتیم دعوا نکن دوست باشید رفته ب مامانش گفته حالا هی مامانه زنگ میزنه ،خداشکر بچه من مودبه بی تربیت نیست شوهرم گفته بگو بچش میاد اینجا حالا من سر صدا نکردم میگه چراا تو کوچه سرصدا کردی. بچم ترسیده شوهرم گفته بچت نیار خونه مااا اینا میگذره ولی اینا یادم نمیره