خانوما میشه راهنماییم کنید
من طبقه ی پایین مادر شوهرم زندگی میکنم و الان هم یه ماهه که زایمان کردم ، تو بارداری که مادرشوهرم کلا خودشو زده بود به اون راه و بجز زحمت هیچی برام نداشت تو زایمان هم همینطور الآنم یه ماهه که بچه داری میکنم حتی یبارم کمک یا حمایتی نداشته. حالا اینا به کنار، چند روز پیش رفتم دستشویی و بچه رو سپردم دست باباش اومدم دیدم مادرشوهرم اومده بچه رو برده طبقه بالا بدون اینکه به من اطلاع بده و منو با شوهرم بحث کردم و اونم گفت دیگه نمیذارم تکرار کنن ولی مجدد دیروز اومد بچه رو ببره که گفتم می‌خوام پوشکش رو عوض کنم و رفت ولی دوباره عصر اومد بردش. از طرفی با خودم میگم عب نداره گاهی ببرتش اینطوری منم یه تایم دارم که به کارام برسم ولی از طرفی هم میگم پر رو میشن و اختیار بچه رو میگرن دستشون و خدای نکرده یه لحظه سهل انگاری ممکنه پشیمونی به بار بیاره
به شوهرمم گفتم از این جا باید بریم و قبول کرده که سال بعد بریم ولی تا اون موقع چکار کنم بنظرتون ؟

۱۲ پاسخ

من هفته ای یک شب مادرشوهرم میادشب تاصبح کنارش میخوابه و نگهمیداره تامن استراحت کنم یک شبم من میرم خونه اونا بازبچم بامادرشوهرم میخوابه برای شیرخوردن میارتش پیش من تااستراحت کنم خدایی خ‌وبه کم خوابی و بی خوابیم جبران میشه ولی بعدا چی بشه رو نمیدونم الان اوکیم بااین شرایط

تا همون یکسال سخت بگیر
و نذار دخالت کنن

منم همینطوری ام اصلا دلم نمیخواد بچه رو بیاد ببره چون میخواد اختیار بچمو بگیرن و اصلا دلم نمیخواد ببره هم پایین زود میرم میارم
با همه اینطوری ام نه فقط مادر شوهرم چون خاطره بسیار بدی دارم و پسرم رو میزارن رو پای بچه دو ساله

منم بچه اولم همین احساسات داشتم.نه فقط اینکه بترسم به اونا عادت کنه میترسیدم نتونن خوب مراقبت کنن.بخاطر همون بچمم خیلی بخودم وابسته شد و گاهی از این نظر سختی کشیدم.الان بچه دوم میخواد بیاد نمیدونم احساساتم چجور باشه اما منطقم میگه یه تایمی نگه دارن خوبه هم اونا دلخوش میشن هم من استراحت میکنم.تازه خیالت راحت هیشکی بچه آدمو نگه نمیداره ور دل خودته.الان زمانه قدیم نیست بچه ها هزار ادا اطوار دارن هزار جور خرج و دردسر و..

چند بار خودت زنگ بزن بگو بیاد ببره
یا چند بار بده نگه داره برو بیرون
دیگه نمیاد ببره خیالت راحت

الان ک نوزاده همش خوابه حالا ببره چیزی نمیشه ولی داره می‌بره بگو بهونه بیار مثلاً من پس ظرفارو بشورم میام میبرمش یا یه کار دیگ ک انجام دادم میام میگیرمش واقعانم ی تایم کمی شد برو بیار بچه رو یا ی وقتایی بهونه بیار نده ببره خلاصه چند بار اینطوری بشه میفهمن ک بی اجازه نبرن

بگو من بزنامه می ریزم وقتی شیر دادو جاش تمیز هست می یارمش بالا
با خودت ببر با خودت برگردون
برای راحتی و استراحت خودت ، نده چند ساعت بالا باشه
با خودت ببر با خودت برگردون
هم دلتنگی اونها رفع میشه هم مراقب بچه ای هم اختیارش از دستت خارج نمیشه

تا قبلی که بچه به سن تربیتش برسه حتما جابجا شو
خواهرم طبقه بالای مادرشوهرش بود اونم اولش از یه عصر بیره بچه از یه صبح ببره شروع شد تا وقتی که خواهرزادم تشخیص میداد و وقتی میرفت به زور میبردنش خونشون و خیلیییی توی تربیت خواهرم دست میبردن
خواهرم یه تربیت میکرد بچه میرفت پیششون تربیتش دستکاری میکردن رو دلش میدادن لوس شد
طوری بود که ۳ سالش بود مینشست تو بغل مادرشوهر خواهرم بهش غذا بدن
خیلیییی احتیاط و دقت کن و تا جایی که میشه توانایی دارید سریعتر مستقل شید

وای انگار داری از منو خونواده شوهرم حرف میزنی منم طبقه پایین زندگی میکنم
مال من مثلا زایمان کردم گفت ازت مراقبت میکنم حتا یه شب هم پیشم نخوابید مراقب بچه نبود الانم بچه رو که بشورم لباس تمیز تنش کنم میگه بده ببرم بالا منم هر بار یه بهونه ای میگیرم

دوست مامانم شرایطش همین بود، واسشون شده بود عادت، بچه رو هم شیرخشکی کردن انقد بردن خونشون و شیرخشک دادن بهش..
سر بچه دومش اونجا نبودن و کلا دیگه نذاشت باهاشون جور بشه(که البته اینم دیگه زیادیه)
به نظر من حدو مرز بذار، ۴ بار ناراحت میشن ولی یاد میگیرن که زمانی میتونن ببرن که راضی باشی.. وگرنه خودت اذیت میشی عزیزم

اره نزار بیاد درو قفل کن باز نکن بگو بیرون بودم

هر کس یجوریه عزیزم من خودم به شخصه راضیم یه تایمی رو بیان خونم نگه دارن به کارام برسم بعد ۹ ماهگی هم کلا پیش مادرشوهرم میزارم و میرم سرکار اونم واقعا حواسش به بچه هست

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
یه سوال شما هم بعد از به دنیا اومدن نینی هاتون استرس گرفتید به هیچکس نمیتونید اعتماد کنید؟ من از مادرشوهرم چنتا چیز دیدم میترسم بچه رو بذارم پیشش 🥺 چند روز پیش رفتم آمپول بزنم مامانم و زنداداشم رفته بودن مسجد من نتونستم به مادرشوهرم اعتماد کنم بچه رو بذارم پیشش با خودم بردم اونم زنگ زد تا تونست دعوا و داد و بیداد کرد که قبل ۴۰ روز شب بچه رو بیرون نمیبرن
رو مادرشوهرم خیلی حساس شدم 😭 نمیدونم شاید بخاطر طرز حرف زدنشه که منو میترسونه اخه روزی که از بیمارستان اومدم پام دمپایی بود من به شوهرم گفتم با این دمپایی از ماشین پیاده نمیشما مادرشوهرم گفت تو پیاده نشو ما سه تایی میریم یا مثلا میگه این بچه شبیه باباشه اینو بده به ما یکی دیگه واسه خودت بیار تو بیمارستانم که کلا منو فراموش کرده بود کلا پیش بچه بود سر شیردادن منو اذیت میکرد یه بارم دیدم پوشک رو بدون این که چسبش رو باز کنه از پای بچه کشید بیرون
الان میترسم بچمو بذارم پیشش فقط به دو سه نفر اعتماد دارم مامانمو زنداداشم و خواهرم شوهرمم خوب نگه میداره
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۹ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه
مامان ابوالفضل مامان ابوالفضل ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
۳۹ هفته و ۵ روزم بود که به بیمارستان رفتم و چون علائم زایمان رو نداشتم و دکترم گفته بود اگه دردت گرفت که هیچی ولی اگه درد نگرفت برو این نامه رو به بخش زنان و زایمان نشون بده که بستریت کنن ،بلاخره بستری شدم هر چقدر هم که بهم آمپول فشار زدن تو بیمارستان دردم نگرفت دکتر خودش اومد گفت یکم دوز داروهارو ببرید بالا و پرستارای بخش هم بهم توصیه میکردن که شربت زعفران غلیظ بخورم که اونم جواب نداد کلا هیچ دردی نداشتم ولی با آمپول فشار به زور ۳ سانت شدم که دردام بعد از یک روز بستری شروع شد ولی اونقدری نبود که زایمان کنم چون سابقه فشار بالا رو هم داشتم دکترم اومد و خودش کیسه آبم رو پاره کرد و دردم از اون موقع به بعد شروع شد که به غلط کردن افتاده بودم و به دکترم گفتم که سزارینم کن گفت تا اینجا خوب پیش اومدی باید صبر کنیم که زودتر زایمان کنی از ساعت ۱ ظهر تا ساعت ۷:۳۰ درد کشیدم ولی ارزش داشت چون الان پسرکوچولوم بغلم و خداروشکر میکنم که صحیح و سالم تو بغلم دارمش ولی واقعا زایمان طبیعی درسته که یه روز درد داره ولی الان من هیچ دردی ندارم و میتونم خودم کارای خودم رو بکنم
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
مامان فندق مامان فندق ۳ ماهگی
خونواده شوهرم رسم دارن اسم بچه رو بابا بزرگ شوهرم توی گوشش بگه
اسم پسرمو باباش انتخاب کرد منم دوست داشتم قبول کردم ولی من کلا اینکه دوتا اسم تو گوش بچه میگن دوست ندارم
موقع اذان گفتن توی گوشش بعد از اینکه اسمشو گفت یهو مادرشوهرم اومد گفت من میخوام اون گوششو یه اسم مذهبی بذارم من هیچی نگفتم با اینکه خیلی ناراحت شدم که قبلش از من نپرسید شاید من اصلا میخواستم اون گوششو خودم انتخاب کنم

این بار از اول گفتم دختر بود بچم‌اسمش نغمه است
باز مادرشوهرم هربار میومد یه اسم پیشنهاد میداد و من ک میگفتم اره قشنگه ولی من میخوام بذارم نغمه
تا چندروزپیش که مادرشوهرم اومد دیدنم و من داشتم با جاریم درمورد اسمایی که مناسبتی پیش میاد و انتخاب میشه حرف میزدیم‌ گفت خب حالا بچه ات دختره اگه پسر بود باید میذاشتی علی یهو مادرشوهرم گفت خب الانم شب قدر بوده اسم‌مناسبتی داره گفتم چی مثلا گفت فاطمه
گفتم‌اهان اره
دیشب به شوهرم گفتم من ک فعلا بیرون نمیام از خونه اقاجونتم ک نمیاد پس اسم بچه چی میشه؟ گفت تو اسمشو بگو تو گوشش ما هروقت شرایط اوکی بود میگیم اقاجونم اذانشو بگه ولی نمیگیم ک چیکار کردیم😂😂
بقیه اش کامنت میذارم

#شیرخشک#فرزندپروری#نوزاد#ادرار
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
بعضیا نمیدونم چرا فکر میکنن دلسوز تر از مادر هستن برای بچه واقعا رو مخن انقدر دلم میخواد برگردم به اون طرف بگم که من زاییدم من مادرشم بلدم چطور نگه دارم من میدونم درد بچم چیه هووووف
چند شب پیش رفتیم خونه مادرشوهرم من قبلش بچه رو بردم حموم شیر دادم سیر سیر بود کم کم تا دوساعت بیدار نمیشد همین که رسیدیم شوهرم لپ بچه رو گرفت بچه چون آروغ نزده بود بیدار شد گریه گریه همه هم افتادن سر من که بچه گشنشه پدرشوهرم یه جوری ناراحت بود که مثلا میگفت بچه گشنشه اینو گرسنه میذاره شیر نمیده بهش 😑
من هرچی میگفتم من بچمو میشناسم این آروغ داره باز اینا منو به زو فرستادن تو اتاق که بچه رو شیر بدم بچمم اصلا شیر نمیخورد بازم‌گریه میکرد منو شوهرمم اخلاق بچمون رو میدونیم خلاصه مادرشوهرم اومد به زور بچه رو ازم گرفت هی بچه رو تکون تکون داد مغز بچم اومد تو دهنش اخخخ قلبم داشت ایست میکرد اینسری اینطوری کنه جدی تر برخورد میکنم خلاصه بچه یکم اروم شد بازم شروع کرد تا به شوهرم گفتم انقدر بزن پشت بچه تا آروغ بزنم اونم همین که آروغ زد همونجوری تو بغل باباش خوابید
یا مثلا چپ و راست حرفای خرافه میگن هوووف اینسری به مادرشوهرم گفتم من خرافات رو قبول ندارم نون و چاقو نذار پیش بچه مگه اینا بالاتر از قرآنن بچم قرآن پیششه گفت اره همینارو قبول نداری که بچه گریه میکنه گفتم کولیک داره بچم هر دوساعت دلش میپیچه چه ربطی داره خلاصه بازم کارش رو انجام داد منم همین که سوار ماشین شدم انداختم اونور 😒
الانم همش دارم فکر میکنم مادرشوهرم بچه رو میذاره رو پاهاش تند تند تکون میده قلبم میخواد کنده بشه تقریبا ۴ ۵ بار این کار رو کرده😭
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 روزهای ابتدایی تولد
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨
مامان کیان مامان کیان ۲ ماهگی
مامان دوتا دلبر🤍 مامان دوتا دلبر🤍 ۷ ماهگی
وای خدا چقدر خوشحالم یه جوری برخورد کردم مادرشوهرم اینا نیومدن بمونن خونه‌م(شهرامون هزار کیلومتر فاصلس)
اخه سر زایمان بچه اولم از روز قبل زایمان مادرشوهر و پدرشوهرم و خواهرشوهرم اومدن خونه مون ۲ روز بودن بعد مادرشوهرم موند تا یک هفته. یعنی این رو مخ من بوووود. به پسرش(شوهرم) گفت برو تو شب ها بد خواب میشی تو هال بخواب من پیششون میخوابم. شب تا صبح به من گیر میداد دستت نیوفته رو بچه، اینجوری کن اونجوری کن، بچه تا دهنش باز میشد بر میداشت تکونش میداد مغز بچم به هم میریخت، بعد چون شبا بیدار بود روزا کلا میخوابید دست به سیاه سفید نمیزد.
برای زایمان دومم قشنگ گفتم شما برای بیمارستان نیاین اذیت و علاف میشین دیگه پدرشوهر و خواهرشوهرم نیومدن مادرشوهرمم یه روز اومد و رفت. جالبه همون یه روز فردای مرخص شدنم بود به شوهرم گفتم ظرفا رو بشوره، مادرشوهرم سریع پاشد رفت بهش گفت برو برو تو چرا میشوری بده من! عوض اینکه بگه افرین پسرم کمک میکنی به خانمت😒😐
اینجوری میشه که پسراشونو تنبل بار میارن برای هرچیزی باید بهش بگم و الان هنوز ۴ روز از زایمانم نگذشته خودم ظرفا رو شستم!
مامانای پسر دار، لطفا پسراتونو کاری و به فکر و دلسوز بار بیارین!♥️