سوال های مرتبط

مامان خانوم کوچولو 🎀 مامان خانوم کوچولو 🎀 ۵ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان نی نی مامان نی نی ۱۴ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان رامان 🫐🧸🍭 مامان رامان 🫐🧸🍭 ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول
اول از شب قبلش بگم که انقدر پر از استرس و نگرانی بودم که فقط نیم ساعت تونستم بخوابم
بقیش و داشتم به ذوق نینی و نگرانی‌هام فکر میکردم،یه حس عجیب متناقض که هم نگرانی هم ذوق زده
اصن یه روز اخر خیلی خیلی طولانی گذشت برام انگار تموم نمیشد
شبش هم انقدر فکر میکردم به ناشتایی اخرم ساعت ۱۱ شام چلو گوشت خوردم اما برنج خیلی کم از ساعت ۱۲ هم دیگه آب هم نخوردم

صبح قرار بود که ساعت ۵ صبح بیمارستان باشم و ساعت ۷ دکترم بیاد برای عمل
با بابای نینی و مامان و مادر شوهرم سه‌تایی رفتیم به سمت بیمارستان
تا رسیدیم باهاشون خداحافظی کردم و رفتم که برای عمل کارای اولیه‌ش انجام بشه،یسری اطلاعات و مدارک و آزمایشامو گرفتن،لباس اتاق عمل و بهم دادن که بپوشم
بعدم همونجا ازم فشار و نوار قلب و nst گرفتن
بعد اومدن که بهم سوند وصل کنن که به نظرم بدترین قسمت زایمانم همین بود 😄هم درد داشت هم حس بد
بعد هم مصاحبه‌ی قبل اتاق عمل و خانوم فیلمبردار ازم گرفت (عکاسی اتاق عمل داشتم چون ) که مثلا باهاش صحبت کنم که آینده فیلمو میبینه 😍ولی انقدر استرسم زیاد بود که نفهمیدم چی گفتم😄
دیگه کم کم داشتم به اون لحظه‌ی طلایی نزدیک میشدم
با همون تخت منو بردن تو اتاق عمل
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۱۰ ماهگی
ادامه تجربه سزارین:

خلاصه کلی بهم دارو دادن داروهایی که میگفتن برا شروع درد از آمپول فشار اثرش بیشتره اما دریغ از یک انقباض یا درد یا باز شدنه دهانه رحم هیچ علائمی نداشتم
دیگه ۲ ظهر بستری شده بودم فرداش ساعت ۴ صبح دکترم یه زایمان طبیعی داشت اومد بیمارستان و حضوری منو چک کرد از رو شکم معاینه کرد و گفت بنظر میاد بچه درشته گفت میترسم شونه هاش پهن باشه و حین زایمان طبیعی گیر کنه
دکترمم برا سز و طبیعی دو دل بود میگفت حیفه ، اولی طبیعی بودی بازم طبیعی بیار که شکمت باز نشه
بهم یه دارو دیگه که انگار غول آخر و امید آخرش برا انقباض بود داد و ان اس تی وصل کرد و گفت صبر کنیم اگه دردش نیومد ببریم اتاق عمل، ساعت ۵ شد و دستگاه اِرور داد خوشحال شدم فکر کردم انقباضه
دکترم تو یه اتاق دیگه داشت بیمار دیگه ش که طبیعی بود بخیه میزد
پرستار اومد و برگه ان اس تی جدا کرد و رفت چیزی نگفت
دکترمو صدا کرد و گفت ضربان قلب بچه افت کرده و دکترم گفت زنگ بزن اتاق عمل حاضر کنن
از خانمای خدماتی اونجا شیو کردنمو چک کرد و لباسمو و روسریمو سرم کرد رو ویلچر گذاشتن و منو با پرونده و سِرمم بردن بخش اتاق عمل
ساعت ۵ صبح همشون خواب بودن خمیازه میکشیدن و لوازم عملو حاضر میکردن 😂 کل اون بخش جز اتاق استراحت برقاش خاموش بود
من کلا ترس از جراحی دارم بیشتر ترسیدم
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت چهار🔮🦩🫀
دیگه ساعت ۵ صبح اومدن سرمم رو وصل کنن دیدن سرمم برمیگرده و همش میریزه گفتن توی انژیوکت خون لخته شده باید دوباره رگ بگیریم یه ماما اومد که (دانشجو) برام رگ بگیره اینقدر این دستم رو سوراخ سوراخ کرد آخرم نتونست رگم رو بگیره و یه خانم با تجربه تر اومد و سریع رگم رو گرفت و سرمم رو مجدد وصل کردن و هی میومدن معاینه میکردن از مسئول شیفت بگیر تا ماما های دانشجو دیگه ساعت ۹ صبح بود که دکتر به همراه دستیارش و ماما اومدن هر سه معاینه تحریکی کردن و دکتر گفت ۳ سانت بازی من دردام هر ۱۰ دقیقه بود که دکتر گفت خیلی دیره باید زودتر زایمان کنی یه دستگاه بود که سرم امپول فشار از داخل اون رد میشد و شدتش رو تنظیم میکرد عددش روی ۲ بود دستیار دکتر عددش رو آورد روی ۴ و از اتاق اومدن بیرون
مامای شیفت سریع اومد و دید که دستگاه عددش بیشتر شده یهو گفت این شدتش زیاده همون ۲ خوبه دوباره بعد از نیم ساعت دستیار دکتر اومد و دید بازم عددش روی ۲ هست ماما هم داخل اتاق در حال ان اس تی گرفتن بود باهم بحثشون شد و هر کس نظر خودش رو میگفت دیگه خلاصه با هم سازگار نبودن و هی میومدن عدد دستگاه رو بالا پایین میکردن🥲😐 تا دیگه یک ساعت بعد شیفت ماما تموم شد و یه مامای جدید اومد که با دستیار دکتر هم نظر بود من دیگه دردام هر ۵ دقیقه شده بود و شدتش هم بیشتر شده بود هر دو ساعت میومدن عدد دستگاه رو زیاد میکردن تا ساعت ۹ شب عددش شده بود ۱۴ و من دردام هر دو دقیقه یکبار شده بود و درد پریودی شدید ولی همچنان که معاینه میکردن همون ۳ سانت بودم که بازم مامای شیفت عوض شد