با تاریخ امروز 1 و ما 2 هفته
اما
باید 2 روزش بود دخترم
هانا ی عزیزم
عزیز دل من دختر قوی و قهرمانم🥺
به علت نارسایی جفت و کم شدن کیسه اب اجبار ب زایمان زود در هفته 34...در روز 3 شنبه تاریخ 4/30 درساعت 4:45 متولدشد.
سخت ترین و تلخ ترین اون روز این بود ک با اون همه سختی زایمان و کُد خوردن من در موقع زایمان این بود ک نتونستم دخترم بغل کنم. یهو گفتن افت تنفسی و بردنش..
دختر کوچولوی من 1900 وزنش بود.
بردنش ان ای سیو.. و بعد از همه ی اتفاقا منو برون اتاق مادران بدون فرزند😔 سخت بود درد داشتم ولی فقط میخاستم دخترم بغل کنم دختری ک آرزوش داشتم بعد 10 سال.. مامانم.. واقعا واقعا مادرا فرشتن همه ی این راه سخت با من بود.. یهو دیدم بدو بدو رفت.. دلم ریخت قلبم وایستاد گفتم اتفاقی افتاده تا ب خودم جنببدم دیدم رفته پایین نیست مامانم نمیتونستم راه برم امام رفتم تا رسیدم پایین قلبم هزار بار وایستاد.. نکنه.... چرا ب من چیزی نگفتن چرا چرا چرا.
بچرو احیا کرده بودن. هیچ وقت حال اون روزامو حتی برای دشمنم نمیخام.
منو ب زور بردن اتاق.. 3 شب بودم و هر س شب بچه احیا شد 3 بار..
آخ خدایا قلبم...
3 برج بچرو اعزام مشهد بیمارستان ولایت. کردن.. پشت سر اون آمبولانس.. آخ قلبم.
تا رسیدیم مشهد هزار بار مردم چون دکتر گفته یود دعا کنین بچه افت پیدا نکنه😔 من گفتم نه دیگه امام رضا طلبیده بچمو..
رسیدیم بچرو سریع بردن داخل آن ای سیو.. در بسته شد موندم با قلبی شکسته.
لیست دارو دادن بریم تهیه کنیم 7 ساعت دنبال داروها و در

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱ ماهگی
آخر پیدا شد. با یه قیمت‌های فضایی امام خداروشکر ک پیدا شد...
روز دوم دوز دارو جدید
روز سوم دارو جدید..
چرا جواب نمیده چرا نمیشه ببینمش.. گقتن مادر بیاد داخل ببینه بچشو
نمیتونستم ببینمش پاهام یاری نمی‌کرد برم داخل. اما رفتم
سالن بزرگی بود تا رسیدم کنارش حالم بد شد و دیگه هیچی نفهمیدم..
فشارم 16 و چشمانی پر اشک خدایا چرا مناون شب با حال بد فقط خاستم برم پیش امام رضا.. رفتم..داد زدم جیغ کشیدم بچمو از تو میخام خدایا امام رضا شفاعت بچمو از تو میخام. چرا چرا نشون نمیدی هستی چرا نشون نمیدی هستی تا ب همه بگم چقد بزرگی امام رضا نوکترم
امام رضا داغ دیدی دیدی چقد سخته منو امتحان نکن
...
دیگه نتونستم برم بیمارستان. سینه هام پر شیر یود میدویدم برای بچه های بقیه خانومایی ک اونجا بودن. با بازی از غصه.ولی با عشق تا ب جونشون بشینه.
چند روز گذشت و دوباره دارو جدید هر بار داخل اتاق میشدم با حال بد میومدم بیرون بچمو تو اون حال میدیدم..
تکمیل نشدن ریه عفونت ریه حال بد و بی حالی مشکوک ب به بیماری مغزی و قلبی... آخ خدای من.
1 هقته گذشت و دکترا گفتن خیلی بهتره اکسیژن کم میکنیم تا جواب بده.. اما دوباره افت اکسیژن و...
چرا تموم نمیشه خدایا این روزا.. حرف هر روزم خدایا بسه منو امتحان نکن. 3 برج 5 اعزام شدیم و شد 9 روز انگار 9 سال بود اونجا بودیم.. سخت بود امما چون مامانم باهام بود حالم قابل تحمیل بود. کاش هزارساله بشه.
روز نهم دکتر گف معجزه شده بچه بدون اکسیژن باید شیر بخوره اما با سون. 🥹 خوشحال یودم وای خدایا شکرت دیدی شد دیدی خدا صداتو شنید..
و در آخر روز 14 برج 5 مرخص شدیم با حال خوب و معجزه معجزههههههه امام رضا دخترم شفاعت کرد یا امام رضا قربونت بشم تو چقد خوبی تو چقد بزرگی و من بهت شک داشتم 🥺
مامان قلبم 💕 مامان قلبم 💕 ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین سهه.. خلاصه منتظر موندم تا برم اتاق عمل چون همه چی یهویی شد سریع زنگ زدم شوهرم گفتم من دارن میبرن اتاق عمل اون سریع خودش رسوند خودش منو تا در اتاق عمل برد .. رفتم آمپول بی حسی اصلا. دردی حس نکردم .. گفتن بخاب آروم بعد ده دقیقه صدای دخترمو شنیدم .. تیکه بد داستان اینجا بود ک من می‌شنیدم میگفتن الان مادر جان خودشو از دست میده سریع ی کاری کنین می‌دیدم پشت پرده ده نفر ریختن رو شکمم خون ریزی شدید داشتم بند نمیومد کل اتاق عمل شده بود خون .. خیلی فشار دادن من بی حس بودم .. تا بردن ریکاوری منو .. خیلی درد داشتم خیلی .. یعنی اونجا مرده بودم از درد فقط هوار میزدم .. دیدم س نفر اومدن بالا سرم ماساژ شکمی دادن من از هوش داشتم میرفتم .. بی حسی رفته بود س نفر افتاده بودن رو شکمم خیلی خیلی سخت بود .. بعدش انقد هوار زدم دکتر اومد بالا سرم گفت براش یکی از قوی ترین مسکن ها رو بزنید ک توش مخدر داشت .. اونجا همه میگفتن اصلا اینو برا کسی نمیزنه واقعا دلش سوخته ک برات مسکن زد 🤣خلاصه بعد نیم ساعت منو بردن بخش اونجا هم باز منو ماساژ رحمی دادن خیلی بعد عمل سخته خیلی ... بعدش ک دوسه روز بستری بودم بخاطر خونی ک از دست رفته بود برام کیسه خون وصل کردن و فرداش ب زور بلندم کردن راه رفتم . خلاصه بخام بگم من واقعا زایمانم سخت بود چون ۲۰ روز قبلشم همونجا بستری بودم تا زایمان یهویی ریختن سرم بیمارستان دولتی همینه دیگه آموزشی .. ولی خدارو هزار مرتبه شکر دخترم صحیح سالم با وزن ۴ کیلو آومد تو بغلم😍🫰
مامان رادین👶🏻🩵 مامان رادین👶🏻🩵 ۱ ماهگی
خاطره زایمان پارت ۳
من غیر از انقباض همه چیز بارداریم نرمال و خوب پیش رفته بود یعنی یه بارداری نرمالی داشتم که اون انقباضم با استراحت بهتر شده بود ولی چند سری بعدش دوباره اینجور شدم که میرفتم بیمارستان ان اس تی میگرفتن میگفتن ممکنه زودتر از تاریخ زایمان کنی اگه دردات شدید شد زودخودتو برسون به نزدیک ترین بیمارستان،ما که شنبه رفتیم قزوین قرار بود هفته بعد یکشنبه یعنی ۵ مرداد زایمان کنم ولی همه چیزم اماده بود و دیگه فقط میخواستم استراحت کنم تا ۵ مرداد خلاصه سرتونو درد نیارم من شنبه شب یعنی ۲۷ تیر ساعت ۱۰ شب کیشه ابم پاره شد اول شام خوردیم من بلند شدم رفته بودن اتاق هی وسیله هایی که جمع کرده بودم رو چک میکردم اگه چیزی برنداشتم بگم همسرم برای روز زایمان برام بیاره،خودمم زایمان راحت و بدون اذیت رو در نظر گرفته بودم و کلی برای نزدیک شدن به روز دیدار با پسرم خوشحال بودم ولی تو اتاق از روتخت که بلند شدم یک دفعه ازم حجم زیادی از خارج شد منم شوکه شدم و با ترس مامانم رو صدا زدم که مامان بیا اتاق اومد با گریه گفتم این چی بود ازم رفت یه عالمه اب ریخت مامانم گفت کیسه ابته و اونم با ذوق گفت حاضر شو بریم بیمارستان که همین امشب پسرتو میبینی

ادامه تاپیک بعدی...
بدون نام بدون نام قصد بارداری
پارت ۳
من هرچی زور میزدم فایده نداشت و حتی با وجود اینکه ده سانت بودم هنوز سر بچه فیکس نشده بود و تو وضعیت خوبی قرار نگرفته بود
من توی اون دور هیچی نخورده بودم چون هرچی میخوردم استفراغ میکردم برای همین دیگ جون ادامه دادن نداشتم و خیلی ناتوان شده بودم و احساسات خیلی بدی داشتم تا اینکه شیفت عوض یه دکتر دیگ اومد بلافاصله بعد معاینه گفت اتاق عملو حاضر کنین وضعیت وخیمه
و بعلهه بعد دوروز تحمل دردهای وحشتناک طبیعی در آخر سر من سزارین شدم
و حین عمل از شدت خستگی و فشارهایی ک بهم وارد ششده بود از حال رفتم و حتی بچمو هم ندیدم
بعد اینکه به هوش اومدم فهمیدم بجم بخاطر فشار زیاد زایمان حالش خوب نبوده و رفته ان ای سیو
بعدش منو هم بردن بخش و من تا صبح روز بعد بچمو ندیدم تا اینکه منو مرخص کردن و مستقیم رفتم پیش پسرم قرار بود اون هم مرخص شه اما دوباره اکسیژنش افت کرد و ما تا ده روز اونجا موندگار شدیم و با وجود اون همه بخیه و دردهای بعد عمل سرپاموندم تا روز بهبودی پسرم رسید و ما مرخص شدیم و رفتیم خونه و تمام درد های ک کشیدم یه طرف بستری شدن پسرمم هم یه طرف خیلی بد بود هرچی بود خلاصه گذشت و خداروشاکرم بابت داشتن پسرم ک شیرین ترین موجود دنیاست برا من
الهی ک همه مامانایی ک توراهی دارن به سلامتی و با کمترین درد زایمان کنن و خدا خافظ و یارو یاور همه بچه ها باشه
مامان سام🩵 مامان سام🩵 ۱۲ ماهگی
ک من داد و بیداد کردم ک اره میخواین پسر منو بکشین البته دادو بیداد هام بی تاثیر بود ماماعه برگشت گفت اگه چیزی بشه ما مقصریم و فلان گفتم نمیخوام وقتی چیزی بشه مقصر بودن شما ب چ درد من میخوره
بعد دکتر دوباره اومد گفت مگه نگفتم امادش کنبن برا اتاق عمل
وضعیتم انقد بد بود ک ی کریض برده بودن اتاق عمل دکتر اون برگشت داد اتاق و منو برد با سرعت هرچه تموم بچه رو در آوردن و پسر من ساعت۵:۳۰ب دنیا اومد توی ۳۶هفته و۳روز
و اکسیژن نیاز داشت ک همین ک ب دنیا اومد بردنش ان ای سیو و نذاشتن حتی ببینمش چقدر حس بدی بود برام
فردا صب ک گفتن پاشو راه برو اولین کار رفتم پسرمو بیینم
۱۷روز بستری بود اول برای اینکه ریه هاش کامل نبود بعد هم برای عفونتی ک من توی بارداری داشتم دکترم اهمیت نداده بود و ب بچه انتقال پیدا کرده بود .
چند روز اول نزاشتن شیر بدم میدوشیدم خودشون میدادن اما بعدش بهش شیر دادم خودم .
زایمان سزارین برای من همیشه خیلی ترسناک بود میگفتم برم اتاق عمل زنده نمیام بیرون امااا طبیعی رو ی جور دیگ فکر میکردم ک خب کلا فکرام برعکس شد
زایمان سزارین هم درد داره اماااا اصلا این درد کجا و اون درد کجاااا
برگردم عقب صد در صد سزارین رو انتخاب میکنم
خلاصه من ن بارداری خوبی داشتم ن زایمان خوبی و ن بعد از زایمان خوبی
ولی الان ک با پسرم اومدیم خونه چند روزه احساس ارامش میکنم و خوشحالم اما دیگ اصلا دلم نمیخواد ن حامله شم ن بزام🤣🤣تازه ی جا یکی میگه طبیعی خیلی ایمن و فلان برای مادر و جنین خندم میگیره چون من بچم سرش ورم کرده بود و هم اکسیزنش اومدع بود پایین بهش فشار اومده بوده خلاصه خوب و بد تموم شد و رفت و شد ی خاطره تلخ و شیرین
اینم تجربه من از زایمان طبیعی و سزارین.
مامان آراد 🩵 مامان آراد 🩵 ۳ ماهگی
بستری شدمو از بس حالم بد بود حتی با شوهرم خدافظی نکردم فقط رفتم داخل زایشگاه
تو هر دوتا دستم سرم وصل کردن ۴ تا سرم بالا سرم بود وصل بودن به رگ ان اس تی از ساعت ۲ شب بهم وضل بود تا ۹ صبح
خیلی اون شب سخت گذشت تو اتاق درد زایشگاه بودم همه تختا پر بود از شانس من تخت رو ب روییم داشت زایمان طبیعی میکرد و خیلی حالش بد بود من هربار سرمو بلند میکردم میدیدمش میگفتم خدایا شکرت ک ب دکترم گفتم سزارینم کنه
میخواستم چند دیقه ای از ان اس تی راحت یشم گفتم دسشویی دارم ک بیان ازم باز کنن یهو دیدم اومدن سوند بزنن 😆
همه راحت میرفتن دسشویی من یعنی میخواستم بهترش کنم بدتر شد 😅
ولی در حد یه ثانیه بود و اصلا درد نداشت فقط اخساس فشار داشت
دیگه اونشب به سختی رسید به ۹ صبح و منو اولین نفر برای عمل بردن اتاق عمل
اولین بارم نبود میرفتم اتاق عمل ولی برای اولین بار از اسانسور ک وارد اتاق عمل شد برانکارد استرس کل تنمو گرفته بود
رفتم رو تخت عمل و دکتر بیهوشی اومد امپول بیهوشیو زد همونوقت یادم افتاد پمپ درد میخوام تند تند پشت سر هم میگفتم من پمپ درد میخوام برید ب شوهرم بگید بره بگیره که دکتر بیهوشی بام شوخی میکرد گفت عه یعنی شوهرت خیلی دستو دل بازه میگیره برات😅 منم گفتم عااااره برید بگید بهش میگیره ک دیگه بیهوش شدم 😵‍💫