۱۰ پاسخ

نزار بره کوچه عزیزم ،تو خونه سرگرممش کن

اصلا بی هیچ وجه شده درو قفل کن
نزار بره
دورو زمونه بدی شده

سعی کن کلاس ثبت نامش کن صبحا ببرش نقاشی یا زیان یا هرچی در دسترسه عصرا ببرش باشگاه .یجوری باید انرژیش تخلیه بشه .اگه هم حریفش نمیشی میره تو کوچه اصلا تنهاش نزار.خودکشی هم نکن چون همشون همینن😬

وای نذار بره ،می‌ره برو چشت دنبالش باشه جدیدا بچه دزدی خیلی زیاد شده

من پسرم عادت کرده میگه بریم محوطه با دوتا بچه دوست شده یه پسره 6سالشه ولی خیلی بی تربیته خیلی پروعه خیلی چیزا بلده بچاگه ببرمش اصلا تنهاشون نمی‌زارم جای خلوت اگه برن دیگه خیلی کم میبرمش تا هوا سرد شه

بچه بچه است ...کسی بدش نیاد ولی من یکی تو کوچه بچه با ادب تا حالا ندیدم ..خودم هر روز پسرم رو میبرم پارک ..

با پسرای بزرگتر چیزای بد یادش میدن یا خودت برو حواست بهش باشه یا نزار بره

نزار بره اصلا
من غروبا نیم ساعتی میبرمش خودمم همراهش میرم. اونم هر روز نه

دقیقا مث پسر من من میارم اون میپره میره

دیگه ترسیده نمیره توی کوچه

سوال های مرتبط

مامان امیر حسام مامان امیر حسام ۶ سالگی
سلام مادرا لطفا جواب بدید
من پسرمو گفتار درمانی میبرم ،دکتز گفته ک هفته ای دو بار بیارین اما ب دلیل کار دوری راه نمیتونم ۲ بار ببرم هفته ای یک بار میبرمش ،چند وقت پیش تو مطب منشی ی سری فرم داد گفت همگی باید اونو پر کنید منم رفتم و برگه رو تحویل گرفتم با ی خودکار همین ک داشتم فرم پر میکردم چند تا از مادرا راجب خوردو خوراک حرف میزدن ‌ک چ چیزهایی ب بچهاشون نمیدن منم چند تایی ازشون سوال پرسیدم و دانه دانه فرمو پر میکردم منشیه جلو ۱۰ ،۱۲ نفر ب من گفت فرمتو پر کن من خودکارو لازم دارم در حالی ک دوتا خودکار دیگم دست دوتا مریض دیگه بود ک کنار دست منشیه بودن بعد منم رفتمو خودکارو بهش دادم گفتم من میبرم خونه بفما خودکار ت خیلی بد گفت منم بدم اومد . رفتم تو ب دکتر گفتم اونم گفت این چسزا چیه ول کنین .بعد از اون موقع تا حالا هی تک زنگ میزنه یا هر چی زنگ میزنیم بدونه ماییم جواب نمیده و هر کاری میکنه ک ما نریم یا پول بیشتری بدیم .الان انقده اعصابم خورده نمیدونم چکار کنم گفتم نبرم پیشش از ی طرف خیلی هزینه کردم از ی طرف دیگم تا حالا چند تا گفتار درمانی بروم در حد یک جلسه یا دو جلسه بعد نبردم .بعد اونایی ک گفتار درمانی میرید اگه نرید اون جلسه پولشو ازتون میگیرن ؟ احساس میکنم دکترم خوشش نمیاد بریم نمیدونم چرا چیکار کنم
مامان آقامحمدفرهان🤍 مامان آقامحمدفرهان🤍 ۶ سالگی
سلام .خانما لطفا بخونید و نظرتون بدید بچه های شمام مثل پسر من وابسته ان؟؟؟ینی تنها ی بازار نمیتونم برم حتی .میشینه گریه می‌کنه ک منم بیام
ی مدت میرف مهد بهتر بود هرچند ک اونم چون پسر خالش اونجا بود میرف راحت الآنم باشگاه می‌ره باید خودم ببرمش بیارمش
دیروز مامانم اینا اینجا بودن ب خواهر کوچیکم گفتم تو ببرش باشگاه
من دیگ مهمون دارم نرم
لباس پوشیدن حاضر رفتن پایین جلو در دیدم خواهرم زنگ زد ک فرهان گریه می‌کنه میگه من نمیام هرچی بهش گفتم تو با خاله برو منم نیم ساعت دیگ میام نرف ک نرف منم گفتم ولش کن بیاید بالا
مامانم اینام کلی ناراحت شدن ک کاش ما نمیومد طفلک بچه از کلاسش جا موند
ینی ب حدی عصابم بهم ریخته ک از دیشب با پسرم حرف نمی‌زنم
با همسرمم قهر کردم گفتم یخورده ام تو وقت بزار بچه با توام بیاد بیرون با توام بگرده شاید بهتر شد انقد با من می‌ره میاد فقط منو میبینه
نمیخام مقایسه کنم ولی بچه میشناسم از فرهان کوچیکتر خیلی مستقلن
چن روز پیش با خواهرم اینا رفتیم پارک پسرش از فرهانم کوچیکتره چن ماه میرف برای خودش دوست پیدا میکرد میرف بازی فرهان میگف چرا سامیار دوست پیدا می‌کنه بیاد با من بازی میگفتم توام برو باهاشون دوست شو بازی کن میگف ن نمیخام
امسال باید بره پیش دبستانی میترسم واینسته گریه کنه
مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..مامانا اعصابم خیلی خرده..دخترم به حرفم گوش نمیده..ما خونه یکی از فامیل ها هیئت بودیم سه شب بود که ما دو شبش رو رفتیم..از قبل به دخترم کلی حرف زدم که جای بازی نیس و اروم باش و اینا..روز اول که رفتیم با بقیه بچه ها افتادن بهم.. سروصدا کردن.. منم همش بهش تذکر دادم.. اخر سرم یه کاره رفت به صاحب خونه گفت شکلات ندارید؟؟ من خیلیی خجالت کشبدم.. چون ظرف شکلات هم که اورد جلوش به جاش ادامس برداشت..برگشتیم خونه گفتم اگر قراره این کارهارو کنی فردا شب نمیریم.. و بستنی و پارک هم فعلا خبری نیس.. شب دوم نرفتیم...امشب هم که رفتیم دوباره افتاد به بچه ها یهو وسط عزاداری با صدای بلتد بچه هارو صدا زد..منم عصبانیشدم رفتم تو اتاق بهش گفتم اینجوری قول دادی و پاشو بریم و اینا.. گفت نه بمونیم.. منم دستش رو یکم فشار دادم گفتم اصلا برای چی با بزرگتر از خودت و پسرا بازی میکنی.. خیلی اعصایم خرد شده.. واقعا انگار دارم با دیوار حرف میزنم.. خسته شدم ازبس حرف میزنم و تذکر میدم اونم کار خودش رو میکنه...اینم بگما..تو اون جمع فقط من داشتم به بچم تذکر میدادم...یکی از مادرا که داشت کمک میکرد و بجه اش زیاد صدا میداد اصلا عین خیالش نبود.. حالا همش عذاب وجدان دارم که من چرا دخترم رو همش دعوا میکنم اینجور جاها..
مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۶ سالگی
پارت ۱۰
نسرین ۱۸سالش شده بود و براش کلی خواستگار میومد...‌‌
اما نادر قبول نمی‌کرد....
تا بالاخره فهمیدیم نسرین و پسر همسایمون از هم خوششون میاد و به هم نامه اینا می‌نویسن.....
دیگه به اجبار قبول کردیم....
تا عروسیشون شد پسره گفت من خونمو می‌برم تبریز....‌
اهل تبریز بودن اما از اول تهران بودن....‌
چون دانشگاه تبریز قبول شده بود گفت میرم اونجا.....
خیلی مخالفت کردم خیلی گریه زاری کردم اما فایده نداشت.....
دخترم از پیشم رفت.....
یه شهر خیلی دورتر.....
حالا من موندم و مادرو کیانوش.....
روزانو باگریه میگذروندم.....
نهایتس دوماه یه بار یااون میومد یا من میرفتم دیدنش.....
اما خب دل مادر بود دیگه.....

من دیگه چهل و خورده ای سالم بود....
همش میگفتم نادرخدل چرا یه بچه دیگه رو بهمون اضافی دید مادرم می‌گفت چون مصلحت نمی‌دیده خانم نمیشه که با خدا جنگید.....
چند ماه بعد حس کردم خیلی چاق شدم...
چون عادت ماهانمم درست و حسابی نبود اصلا فکرم جای دیگه نمی‌رفت....‌
اما بیشتر از پنج ماه بود من پریودنمیشدم.....
ولی حسابی تنبل شده بودم...‌‌
نادر همش میگفتم برو دکتر تو انگار مریض شدی ولی من پست گوش مینداختم....
تا اینکه یه روز حس کردم یه چیزی به شکمم لگد زد....
و تا به نادر گفتم میخرم کردو گفت این میشه اون بچه ای ک سر قبرمون چراغ میاره...
مامان ایلین مامان ایلین ۵ سالگی
ادامه تاپیک قبل .
گفت آدم باید حرفای دوطرف بشنوه شاید بچه شما دروغ میگه بچه آن دیگه بازی میکنن دعوا میکنن گفتم کاش تو همه مسائل مقید باشید حرف دوطرف بشنوین .چون خیلی چشمشون به دهن جاریم هست اینو گفتم .بعد گفتم اتفاقا دخترم اولش گفت به درخورده آنقدر پرسیدم که آخرش گفت اون زده دفعه اولش هم نیست بارها دیدم با پا بچه هارو میزنه دخترمنم چندبار زده .شما تو دعوای بچه هات دخالت نمیکنی چون پسرن میتونن حق خودشو بگیرن بچه من دختره آروم و مظلومه نمیتونه دفاع کنه .بعدم اونها با یک تذکر ناراحت شدن ما از کتک بچه اونا نباید ناراحت بشیم ؟اگر این قضیه برعکس میشد خودشون چیکارمیکردن ؟انقدر دنبال اثبات و اینا بودن ؟گفتم چون خودم ندیدم آروم دعواش کردم اگر میدیدم که خیلی بدتر دعواش میکردم و حتی میزدمش گفت حالا شما که حق ندارین بچه بقیه رو بزنید میخواستم بگم وقتی خودشون ادب و تربیت یادنمیدن بقیه یادمیدن.گفت بخاطر رابطه هاتون میگم گفتم برای من مهم نیست اولویت دخترم هست .