بچه برای من یک چالش خیلی بزرگ شد
حس میکنم دارم باهاش رشد میکنم
و این رشد ، درد داره
قشنگی داره
لبخند داره
مجرد که بودم، درس و دانشگاه و دوست بازی
چقد خوش میگذشت
متاهل که شدم، اولش که شاغل نبودم، خواب تا ساعت ۲ ظهر و ،همسرم ناهار بگیره و ،هفته ای یکبار تمیز کار بگیرم
بعد شاغل شدم
ناهار ، خونه مادر و مادر شوهز
اینور اون ور
گردش
و بعد بچه دار شدم
حالا ، وقتی خوابه ، سریع جمع و جور میکنم
لباس تا میکنم
لباس میشورم
غذاشو میذارم
و به شوهرم گفتم برات غذا میذارم، ناهار نیا خونه و شب زودتر بیا
از اول مهر میرم سرکار و دنبال اینم یه برنامه حسابی بریزم برای مدرسه و کلاسم
دیروز خیلی خسته بودم، به حدی که گفتم چطور برم سرکار،
نمیتونم ، برم مرخصی بگیرم
و امروز دارم برای اول مهرم برنامه میریزم
با روزی دوتا قهوه فعلا سرپام
خدایا شکرت بابت همین لحظه و حسی که دارم
خدایا شکرت بخاطر دختر کوچولوم، که باعث شد من خیلی قوی بشم
دوستت دارم دخترم ، ❤️♥️

تصویر
۳ پاسخ

واقعا یجایی خوندم نوشته بود مامانا قوی ترین موجودات رو زمینن!
گاهی فکر میکنن خسته ان ولی میتونن هزارتا کارو همزمان هندل کنن
بوس به قوی بودنت مامان معلم،💗

بوس بوس زیاد هم به گلبرگ ارغوان🩷🧸

سلام عزیز میری سر کار بچه تو کسی نگه میداره یا میزاریش مهد؟

احسنت بهت موفق وپایدار باشی گلم 😘😘😘

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۷ ماهگی
مامان دختری مامان دختری ۱۲ ماهگی
سلام مامانا
من از یکم برگشتم سرکارم و مرخصی م تموم شد.
روزهای خیلی سختی دارم ، کارمندم و از ساعت ۷ ونیم تا ۳ ونیم سرکارم .
صبح ۶ پامیشم که صبحونه دختری رو اماده کنم مامانم اومد بهش بده .
غذاشم میذارم بپزه که تا ۱۲ اینا مامانم زیرش رو خاموش کنه.

عذاب وجدان دارم من براش سوپ های مختلف درست میکنم و تو دو روز یعنی چهار وعده همونو میدم ، چون وقت نمیکنم براش هر روز درست کنم و یک روز درمیون درست میکنم ، مامانمم میگه درست کردن غذاهاش با خودت و نمیتونه.

گاها از سرکار خیلی خسته میام و توان بازی با دخترم رو ندارم چون کارمند مالیاتی هستم و کارم سنگینه و با ذهن خسته میام خونه و بابت اینم عذاب وجدان دارم که با بچم نمیتونم درست بازی کنم.

بیرونم وسط هفته ها نمیبرمش چون هم من و هم همسرم خسته ایم ، سعی میکیم پنجشنبه جمعه ببریمش بیرون.

مامانهایی که شاغلید شما چیکار میکنید ؟ حای از تصوراتمم خسته ترم و خیلیییی سخته هم خانه دار باشی و مادر و هم شاغل



پوشک شیرخشک سزارین دندان
مامان سوگند جون مامان سوگند جون ۱۶ ماهگی
چقدر امشب حس عجیبی داشتم اومدم کمد دخترم و تمیز کنم و لباس هایی که کوچیکش شدن و جمع کنم گفتم بدم به یکی که نیاز داره فعلا بزارم کنار تا یکی و پیدا کنم بعد امشب رفتم مهمونی یکی از اقوام گفتن یک نفر هست بچه اولشه دختره خیلی نیازمندن هیچی لباس نداره ماه دیگه به دنیا میاد دقیقا ماهی که دخترمن به دنیا اومد من گفتم مقداری لباس هست میدم بعد الان داشتم جمع میکردم که فردا بدم بهشون هم دلم نمی اومد بعضی هاشو بدم چون خیلی گرون خریده بودم و بعضی ها ام کاملا نو بودن ولی بعد یادم اومد چقدر تا الان گیر بودم تو زندگی و یکدفعه ای خدا برام درست کردی یکی فرستاد تو موقعیت های سخت دیگه گفتم این لباس ها چیزی نیستن در برابرچیز هوایی که خدا برای من رسونده همه لباس های دخترم چیدم برای اون خانومه فقط لباس بیمارستان دخترم یادگاری نگه داشتم و خداروشکر یا ساک بزرگ پر لباس های نو و تمیز درست شد براش من به دعای دیگران خیلی اعتقاد دارم و ناراحتم که چرا همون اولش دو دل شدم 😭😔