سلام از واپسین روزهای تابستان زیبا🥰☀️

امروزمهمان های جدید خونمون،با دستهای مهربان گلی جان به گلدان و خاک جدید سپرده شدن🪴🌿

دستام کمی رنگ قاطی کرد و بافتنی برای مادربزرگم بافت...🧶

به مادر و خواهر همسرم زنگ زدم و کمی گپ زدیم،از دردها گفتن وگریه کردن و من باز حکم آدم امین رو داشتم و سعی کردم درسکوت ،آرامش قلبشون باشم🥲

اولین روز تربیت بدون فریادبودو موفق بودم که خشمم رو کنترل کنم و آروم تر باشم...💪🏻
موقعیت پیش اومده لحظه ای بود که گوشیم از دخترم افتاد و گلس شکست و در مواجه باهاش داد نزدم و با آرامش براش بارها توضیح دادم به گوشی هیچ کس دست نزنه...


این بازی تو تصویر هم که البته با کمترین وسایل ممکن تو خونه آمادش کردیم و لاشه ای بیش نمونده ازش😁،برای افزایش تمرکز بچه ها خوبه و برای دخترم بسیار سرگرم کننده بود و البته آخرش با پرتاب توپا به هم دیگه خالی کردن سبد توپ روی همدیگه هیجان انگیزشد⚾️🥎🏀

و حالا یه مادر خسته و خوشحالم که یه چای در پستوی آشپزخانه توی دستشه و نوش جان می کنه...☕️💟

🦋الحمدلله علی کل حال🦋

تصویر
۴ پاسخ

پرازحس خوب ..
چجوری بدون فریادگذروندی من شب میخوام تصمیم میگیرم بدون دعوا وسروصدا ودادباشه ووکنترل خشم.ولی نمیشه که نمیشه.ازخودم بدم میاد

❤❤❤❤❤🫂
مراقب خودت باش الی جانم🥲🥰

نوش جونت چقد انرژی مثبت وحال خوب تزریق کردی گل دختر🌹🌹🌹❤️❤️

افرین مامان خوب😍❤

سوال های مرتبط

مامان نلین مامان نلین ۳ سالگی
بعد چند روز برگشتم وای چقدر سخت بودش بدون گوشی خیلی تجربه ی بدیی بودش که گفتم اینجا بنویسم براتون که فقط حواستون باشه و خدای نکرده تجربه تلخ من اتفاق نیفته براتون...
دقیقا غروب دوشنبه بودش که همسر جان اومد که از قبل قرار گذاشته بودیم بریم برای نلین دوچرخه بخریم من با نلین سوار آسانسور شدیم که دیگه به همسرم گفتم همون پایین بمونه ما میایم پایین نلین توی بغلم و گوشی توی دستم بودش که نلین خودشون کش داد که دوباره دکمه آسانسور رو بزنه من چون دکمه پارکینگ زده بودم و منتظر بودم در بسته بشه اومدم نلین رو بگیرم هم نیفته و هم دکمه دیگه رو نزنه همزمان شد با گوشی افتادن از طبقه سوم به ته آسانسور اونم از کجا یه سوراخ کوچولو که اصلا فکرشو نمیشه کردش هیچی زنگ زدیم یکی از دوستای همسرم اومد در آسانسور رو باز کرد و گوشی که همه چیزش شکسته بودش رو برداشت و من فقط در حال گریه کردن بودم چون تمام عکسهای نلین از نوزادی توی گوشیم بودش نلین عادت داره با لالایی بخوابه حتی باباش می گفت من بذارم می گفت نه من گوشی بابا رو میخام الان نلین خیلی استرسی شده با اینکه من حتی واکنشی بابت افتادن گوشی نشون ندادم یا بگم نلین تو باعث شدیی قبل اینکه بریم داخل آسانسور میگه مامان مواظب باش مامان گوشیتو بذار داخل جیبت مامانها خیلی حواست باشه من خودم اصلا فکرشو نمیکردم گوشیم از یه جای کوچولو اونم از آسانسور بیفته
مامان امیررضا مامان امیررضا ۴ سالگی
امروز دلم گرفت… نه از بچه‌ها، نه از زندگی، که از مادری که باید پناه می‌بود، اما تندی کرد…
توی فروشگاه لوازم‌التحریر، پسر کوچولوی من، با ذوقِ کودکانه‌اش، چشمش به یه پاک کن توپ افتاد. با ذوق گفت: «مامان اینو ببین!میشه بخریمش»
همین‌قدر ساده…کلا اصلا بچه ای نیست که اصرار کنه واسه خرید چیزی و خیلی کم پیش میاد چیزی بخواد
اما یه خانم، با لحنی تند و بی‌مقدمه، رو بهش کرد و گفت: «بچه‌ها همه‌چی که نباید بخوان! بذار مامانت نفس بکشه!»
و بعد هم به دختر خودش توپید که «از این یاد نگیر، نمی‌خرم!»

خشکم زد…
نه فقط از اون لحن، از اینکه یه مادر، درد خودشو سر بچه‌ی من خالی کرد…
پسرم ساکت شد، نگام کرد، نگاهش پر از سوال بود…
چجوری براش توضیح بدم که بعضی زخم‌ها از خستگی‌ان، ولی روی دل بچه‌ها جا می‌مونه؟

من مادر اون بچه نیستم، اما پناه پسر خودمم.
و دلم می‌خواد هیچ مادری، حتی توی سخت‌ترین روزها، پناهِ بچه‌ی دیگه رو خراب نکنه…


مادری یعنی پناه، یعنی آغوش، یعنی صبوری...
می‌دونم سخته، می‌دونم خستگی و فشار زندگی می‌تونه طاقت آدمو تموم کنه.
ولی گاهی یه جمله، یه نگاه، می‌تونه گوشه‌ی روح یه بچه رو برای همیشه تار کنه.
من اصلا آدمی نیستم که تحمل بی احترامی به پسرم رو داشته باشم اما لال شده بودم،خداروشکر شوهرم اومد و از خجالتش درومد البته جلوی دخترش نه اما چقد بد اجازه میدیم تو همه چی دخالت کنیم.
مامان ف جان🩵 مامان ف جان🩵 ۲ سالگی
سلام. تک فرزندی، بلی یا خیر؟
من خودم تکم، همیشه خانواده‌های شلوغ و اون رفت و آمدهاشون رو دوست داشتم. البته گاهی هم که روابطشون رو می‌دیدم، نظرم عوض میشد. برای خودم شاید اگر سنم کمتر بود (متولد ۶۴ام) یا شرایط بهتر بود، به فرزند دوم بیشتر فکر می‌کردم، نظرم ۹۸ درصد منفیه اما حرف‌های امروز دو تا از همکارانم من رو به فکر فرو برد. گفتن: تو تا همیشه نمی‌تونی بچه‌ات رو ساپورت کنی و کنارش باشی و اون تنها می‌مونه، بهتره حداقل دو تا باشن تا همدیگه رو داشته باشن. تو حتی اگر صد خودت رو بذاری باز هم بچه ممکنه احساس کمبود داشته باشه. بچه های الان با اینکه پدر و مادر سعی می‌کنن از نظر مالی و رفاهی بهترین چیزها رو براشون مهیا کنن، از نظر عاطفی احساس کمبود دارن. همه چیز بهترین وسایل نیست، بچه به اون زمانی که تو براش وقت میذاری و باهاش بازی می‌کنی بیشتر نیاز داره تا بهترین اسباب بازی و فلان. خودشون از اینکه خواهر و برادر دارن خیلییی خرسند بودن و گفتن مگه زمان ما همه چیز بود، مگه ما بزرگ نشدیم. گفتن درسته که دنیا پر از زشتی و پلیدیه ولی در کنارش قشنگی‌های زیادی هم داره. خلاصه که خیلی من رو دچار تردید کردن.
مامان مهرسام مامان مهرسام ۳ سالگی
سلام صبح بخیر، یه چیزی خیلی ذهنمو درگیر کرده، ما با یه خانواده ای رفت و آمد داریم، یعنی اینجوری بگم که اونا خیلی میان خونه ما، مثلا شاید اونا ۱۰بار بیان یه بار ما بریم، بعد یه پسری دارن نوجوانه به شدت مودب و آروم. اینا هفته ی پیش اومدن خونمون و مدت زمان طولانی هم موندن، یه سری اسباب بازی های کوچیک مهرسامو من دقیقا همون شب یادمه که آوردن و داشتن بازی میکردن ولی بعد رفتنشون چنتا تیکه از اسباب بازی هاش نیست، خونه رو زیر و رو کردم، اتاقشو زیر و رو کردیم ولی نیست که نیست، بعد اینا هم اولین بار نیست که میان خونمون ولی اولین باره وسیله از خونم کم شده، وسایل ها هم چیز قیمتی ای نیستا ولی همین که بی اجازه از خونم کم شده بهم حس نا امنی میده، بعد از اونا هم هیچ کس دیگه ای نیومده خونمون، نمیدونم شک من بهش درسته یا نه ولی اینقدر ذهنمو درگیر کرده که آخه چرا باید مثلا پسر تو اون سن همچین چیزای چرتی رو برداره، اینم بگم موقع تعویض لباس تو اتاق مهرسام بود بعد یه ساک ورزشی بزرگ هم دستش بود یعنی اگه میخواست راحت میتونست وسایل برداره، اینقدرم من این بچه رو دوست داشتم و واسش ارزش و احترام قائل بودم به خاطر مودب بودنش که اصلا نمیخوام قبول کنم که شک بهش کار درستیه، پدرمادرشم مثلا همون روز یه اسباب بازی کوچیک برای مهرسام آوردن من حس میکنم شاید حسادت کرده و برداشته، شما اگه جای من همچین شکی بکنین رفت و آمدتونو ادامه میدین؟ با این حال که اونا بیشتر بیان و شما کمتر برین؟
مامان 🌺goli🌺 مامان 🌺goli🌺 ۲ سالگی
یه روز دیگه هم گذشت...
مثل برق و باد...
از امروز بخوام بگم یه روز معمولی بود،آروم و ساده...
الحمدلله...
از فردا قراره تمامم رو بذارم تا تربیتم بودن فریاد باشه!
تعدا فریادهای مادرانه من انگشت شماره اما خب باید تمام شه چون ممکنه عادت شه
و هرروزش برای من موفقیته تا کنترلم رو بالاترببرم...
برای حال خودم،صبرخودم و ارامش خودم باید روی خودم کار کنم.
امروز روز وقت گذروندن با گلی جون بود...
این برنامه جدیده که در هفته ،یک روز مادردختری قدم زنون از کوچه سنگ فرش که احتمالا پاییز برگ ریزون و رویاییه بریم کتابخونه ،کتاب برداریم و بعد بیایم تو حیاط کتابخانه روی تخت اهنی که زیر پیشگاه انگورگذاشتن،عین گنجشک آب و دون بخوریم نفس بگیریم و قدم بزنیم بریم سرچهارراه و گلی جان،گلای گلفروشی رو تماشا کنه و من ذوقش رو ببینم...
بعدهم پیاده روی کنیم و برسیم ایستگاه خط واحد و برگردیم خونه...

یه شام آسون بپزیم،بخوریم و ولو بشیم جلو تی وی و ...

شما برای شادی بچه هاتون چه کارایی می کنید؟

+این عکس از مهتاب عاشقانه ی روستاست،ماه در آغوش درختان و دیوار کاهگلی
مامان گندم🌾👼🏻 مامان گندم🌾👼🏻 ۳ سالگی
امروز خیلی ناشکر بودم کم حوصله ام حوصله نذارم نمیذارم بغلم کنه نمیذارم بشینه رو دام بازی کنه بهم احتیاج داره دلش می‌خواد به دل سیر بغلم باشه ولی منه احمق از هرکجا پر باشم سر بچه خالی می‌کنم انقد بهش گفتم میزنمت میزنمت تا میام دستمو ببرم بالا بترسه میبینی کز میکنه یه گوشه نزن نزن اخه چرا با بچم همچبن می‌کنم مثلا من پناه امنشم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

نمیتونم هندل کنم برای شوهرم غصه بخورم که اینهمه دوندگی کرد این پرونده رو پیش ببره و از حقش دفاع کنه حالا پشتش و خالی کردن که رضایت بده
تو این راه افسردگی گرفت با هیچکس حرف نمیزنه همش ساکته امشب بدجور دعوا کردم باهاش که بابا حرف بزن منو ببین باهام حرف بزن خالی شی هیچی ب هیچی،از اونور گندم به شددددددددددددددتتتتتتتتتت فضولتر شده ماشالا از کت و کول افتادم دیگه بدنم نمیکشه نمی‌دونم چکار کنم به کجا پناه ببرم دلم می‌خواد یک روز فقط یک روز برم برای خودم باشم بدون دغدغه بدون فکر بدون استرس بدون اینکه کسی بهم زنگ بزنه برم یه جایی بشینم رفرش کنم خالی شم شایدم گریه کردم اون مابین.من دلم برای هیچی و هیچکس نمیسوزه الا گندم که خدای منه و من باهاش مث نامادری ام
اگه از ترس رفتارهام ازم سرد بشه چی هزموقه قربون صدقه اس میرم میپره بغلم بوسم میکنه ولی اشتباه کنه خیلی کم نادیده میگیرم و خیلی وقتا داد میزنم نکنننن چرا این کارو کردی خسته شدم از دستت
اگه یه مادر آروم و کافی هستین واقعا خوش به حالتون
مامان دو فرشته مامان دو فرشته ۳ سالگی
سلام از روز پنجم پوشک گرفتن امروز ما بدون خطا گذروندیم و دیگه دخترم کامل خودش اعلام می کرد.امروز تجربه بیرون از خونه هم داشتیم به توصیه دوستان گهواره پوشک شرتی پوشوندم بهش و گفتم این شرت جدید نباید خیسش کنی .اونم حرف گوش کرد.بیرون یکبار داخل مهمانی بردمش سرویس .با اینکه شبیه سرویسخودمون بود گفت بریم بیرون میترسم.ولی من سریع حواسش به مایع دستشویی و بقیه چیزا پرت کردم و نشوندمش تا کارش انجام داد.خوب غول پوشک برداشتن البته از نظر من پی پی مونده بود چون دختر من سابقه یبوست داشت سعی کردم تو این مرحله مرتب بهش ملین بدم مقعدشو چرب کنم و با روغن زیتون تلفظ چرب کردم.وقتی فهمیدم زمان پی پی کردنش بردمش سرویس نشوندمش شروع کردم کتاب خوندن یهو دیدم گفت مامان جیش کردم بعد گفت نه پی پی کردم .خیلی براش عجیب بود با یه حالت دست پاچه که انگار یه چیز وحشتناک دیده بود .سعی کردم عادی برخورد کنم شستم و گفت بای بای پی پی برید خونتون.حس کردم کامل انجام نداده پس باز نشوندمش و شروع به یه کتاب دیگه 🥴که دیدم نه خبری نیست .احتمال می دم اگر ترس کامل ریخته بود باز هم انجام می داد.برای همین فکر کنم باید این مراحل روز های دیگه هم تکرار کنم تا این ترس و این موجود ناشناخته البته از نظر دخترم بریزه‌.