۱۱ پاسخ

شما هم نه زنگ بزن نه برگرد چقدر بی درک و بی چشم و رو😡😡

بچه رو بفرست برای خودش تا ادم بشه

خدا بهت صبر بده بخدا ببخشید ولی چقد بی درک و نفهمه خاک تو سر مادرش با پسری ک تربیت کرده

خداوند نسل شوهر های احمق رو منقرض کنه انشاالله
عزیزم به فکر خودت باش فقط

عزیزم خونه رو خالی نکن براش هیچوقت من شوهرم ب چشم پاکی میشناختنش
بد دوبار بهم خیانت کرد یبار جلوی خودم یبار دیگه ام رفتم خونه بابام اون خونه بود کسی رو اورده بود
من شوهرم منو میزنه اما دیگه خونه رو خالی نمیکنم
جدا نشدم ازش چون ش ایطشو نداشتم و اینکه خیلی دوسش دارم
اما اینو از من بشنو حتی ی لحظه تنها نزار شوهرتو اونا دنبال بهانه ان تا بزاری بری تا خونه خالی بشه

هیچوقت محبت رو گدایی نکن عزیزم کسی که شعور داشته باشه میفهمه کجا باید بیشتر بدرد بخوره مخصوصا برای زن و بچش وقتی خودت شاغلی از خودت داری کلا محل بش نده اصن زنگ پیام داد جوابشو نده اینکه میگی عکس بخیه فرستادی براش و اینا دنبال ترحمی که کاملا در اشتباهی اون اگه بخواد خودش باید ب اشتباهش پی ببره و آدم بشه بیاد معذرت خواهی کنه و ببرتون ناراحتی حق داری درسته رفتی خونه بابات هم خوب کاری کردی پس رو رفتنت بمون و بزار کسی ک منت میکشه اون باشه محل نده اصلا

خواهشا بهش پیام نده دیگه.بزار تو گیجی و گنگی بمونه ک زن و بچه م الان چیکار میکنن. وقتی هم برگشت اصلا خودت غمگین نشون نده. عادی .جوری ک انگار نبودنش واست مهم نبود.ازدواج خیلی سخت و پیچیده س
باید توش بلد باشی چیکار کنی.یه هنره .ساده نباش.🫡🥸🥸🥸

زنگ نزن بهش اصلا. یکم تحمل کن. بالاخره خودش برمیگرده. اگه زنگ و پیام بدی خودت ووقعا بی ارزش میکنی.

آدما رو باید تو روزای سخت شناخت ..
اصلا نه جواب زنگش رو بده نه زنگ بزن بهش ولش کن یه مدتی ... باید بفهمه رفتارش بد بوده

تو که دیدی وضعیت پدر ومادرت اونجوری..میموندی خونه خودت حداقل شاید دلش به رحم میمومد کمک میداد یا اینکه میموندی ومحلش نمیدادی وخودت سرگرم بچت میکردی

از خودم هم مجبورا پرستاری کنن ، دلم براشون میسوزه

سوال های مرتبط

مامان karen مامان karen ۲ سالگی
سلام دخترا کسی هست بچش هشت نه ماهه باشه دوباره باردار شده باشه؟؟؟ من برا بارداری اولم کلی درمان کردم ،کلا از دوران مجردی تنبلی تخمدان داشتم و پریودم هم نامنظم بود بعد از زایمانم پریود نمی‌شدم از چن نفر هم پرسیدم میگفتن که طبیعیه و ممکنه تا یکسال هم پریود نشی چون سابقه هم داشتم خیلی پیگیر نبودم خلاصه وقتی به خودم اومدم حامله بودم تو ماه پنجم و زمان غربالگری دومم بود الان شدیداً استرس دارم از اینکه چطوری به دوتا بچه برسم چون تو شهری زندگی میکنم که کسی نیست کمکم باشه موقع بیرون رفتن و اینا شوهرم هم همش سر کاره پدر و مادر هم نداره ،خلاصه استرس ایتچنو دارم که بعد زایمان با دوران افسردگی و مسولیت دوتا بچه تنهایی چه کنم ؟؟چطوری از پس دوتاشون بر بیام از الان نگران اون شبی ام که باید بیمارستان باشم و کارنو تنها میگذارم بعدش هم که میام خونه با شکم پاره تا چن وقت نمیتونم درست بغلش کنم بچمو این وسط به این خیلی بی توجهی میشه،لطفا کسایی که تجربه این شکلی دارن بیان بگن چیکار کردن مخصوصا روزای اولو🥹🥲😔
مامان Ꭺ𝚝𝚞𝚜𝚊🌸 مامان Ꭺ𝚝𝚞𝚜𝚊🌸 ۲ سالگی
پارت ۴
بوسید... بعدش پرستارا زیاد اجازه ندادن ملاقات کنیم فرستادن بیرون همشونو بعد گف فقد ینفر میتونه بمونه همراه مامانم چون درد داشت نتونست بمونه.. رفتن همه خونه خواهر شوهرم موند داشت بهم ابمیوه میداد ک پرستارا اومدن سوال بپرسن و رسیدگی کنن گفتن زیاد خونریزی داری.. نگاه کردن یجا باز مونده بود😣باز دوباره بساط اوردن بخیه زدن خیلی درد داشتم همش دسته خواهر شوهرم و فشار میدادم میگفتم نکنین تورخدا گفتن میزنیم و تمام... خلاصه شبو ب زور صبح کردیم مامانم اومد پیشم منتظر موندیم عصر شد شوشو اومد اوردمون خونه.... نگم از اون شب ک خیلی خسته بود اون چهار شب اول ک درد داشتم شدید... هم خوشحال بودم هم ناراحت ک چی میشه.. نمیدونم شمام مث من بودید یا نه من چون خیلی درد داشتم اصلا انگار نزاییده بودم افسرده بودم الان ک فک میکنم میگم چرا اون شب بیدار نموندم ک فقد بالا سره بچه باشم چرا فقد بفکر خواب بودم.. بیدار میشدم شیر بدم اما کدوم شیر؟!... 🥲💔دخترم۲۹٠٠دنیا اومد اما چون من شیر نداشتم دخترم زردی داشت کم کرد شد۲۴٠٠💔اول زردی نداشت بعد متوجه شدیم.. بردیم دکتر گف کم ابه بدنش شیرخشکـ تجویز کرد هشت روزگی...خلاصه من همون هشت روزگی فهمیدم بخیه هام باز شده🥲💔روز دهم باز رفتم بخیه زدن کلی درد داشتم... کلی گریه کردم افسرده شده بودم.. بخیه ک زدن اومدیم ک این ده روز اول ک خونه خودم بودم همه چیو جمع کردن مامانو خواهرم رفتیم خونه مامانم... اونجا استراحت مطلق بودم ک بعد چند روز باز فهمیدم بخیه هام باز شدن🥲💔داداشم زود رسوند بیمارستان گفتن اگه بزنیم فایده نداره بازم باز میشن... دارو دادن با دارو خوب شد بعد دوماه...
مامان ✨🎀🐣 مامان ✨🎀🐣 ۱۱ ماهگی
من آدم بدجنسی نیستم ولی دیروز از یه چیزی قندددد تو دلم آب شد.
یکی از بچه‌های فامیل هست، چهار سالشه. هروقت ما کنار همیم من و شوهرم باید یکسره بگیم دست بچه رو نگیر، ولش کن، آزادش بذار، از دستش نگیر و .... هزااااربار باید بگیم نکن نکن نکنننن. با مهربونی با دعوا با بی محلی با هرروشی شما بگید جلو رفتیم. هی میاد تو دست و پای بچم میپیچه، بچه منم فقط نمیتونه حرف بزنه وگرنه از رفتار و جیغهاش مشخصه اصلاااا دلش نمیخواد این آدم دور و برش باشه انکار رو اعصابشه.یه چیزی تو دست بچم باشه میاد می‌کشه که اینو شوهرم محکم دعوا می‌کنه. جالبه پدر و مادر این بچه هم راضی هستن من بچشونو دعوا کنم ولی حرفی نمیزنن، منم گفتم به جهنم نمیتونم که اعصاب و روان بچمو به خاطر یکی دیگه هدر بدم.
خلاصه
دیروز طبق معمول این اوضاع ما بود و منم سایه به سایه دنبال بچم. (بچم راه می‌ره اون بچه فامیل هم هی میخواد دستشو بگیره باهم برن که خب دختر من اصلااااا خوشش نمیاد ) دیگه دخترم میخواست بره رو مبل بشینه من خودم زیر پاهاشو گرفتم رفت بالا نشست، یهویی اون هم هی میومد جلو می‌گفت می‌خورمت و از این چرت و پرتا و بچه منم جیغ. هرچی میگفتم برو اونظزف بازی کن، نکن، انگار نه انگار. یهو دختر منم محکم چرخید و پاشو با ضرب زد به دماغ این بچه. 🫴🏻🦖
بچه یه نگاهی به من کرد من به روی خودم نیاوردم مشغول دخترم شدم.
و رفت
رفتتتتتتت
دیگه آخر مهمونی ندیدمش🙂‍↔️
می‌دونم تا مهمونی بعد یادش می‌ره اوضاع همینه ولیییییییی دلم یخخخخخخ ❄️🧊 شد.
(حالا مادرش بشینه رو تربیت بچش کار کنه)
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۲۰:شوهرم و پدرشوهرم آبجیم اومدن دنبالم تند تند وسایلو جمع میکردن دعوا میکردن یه بار التماس میکردن یه بار داد میزدن یه بار سیبیل کارمندها رو چرب میکردن که زودتر ترخیصم کنن البته با سوند هم چنان چون زخم نباید آب میخورد وقتی پانسمان روش بود ، با هزار بدبختی از اونجا زدیم بیرون و بعد دو ماه و نیم من تونستم آسمون خدا رو ببینم راه برم از اون بیمارستان بزنم بیرون و برم پیش کسری شاید احمقانه به نظرتون بیاد ولی همش میگفتم کسری منو میشناسه میدونه من مادرشم؟اصلا به این فکر نمیکرد بچه یکی دوماه درکی نداره از این چیزا
از همه میپرسیدم به نظرتون کسری منو میشناسه بازم گریه گریه گریه نمیدونم چطور اشک من خشک نشد
رسیدم‌ خونه مادرم تو بغلش کلی زجه زدم داد میزدم اون سوند کوفتی دست و پام رو میبست نمیذاشت خیلی تحرک داشته باشم زیاده قدم برمیداشتم میکرفت کیپ میشد و از دردش جیغ میزدم مثل درد سنگ کلیه ولی باید تحمل میکردم
کسری رو دادن بغلم جونی نداشتم‌ نگهش دارم ولی اصلا باورم نمیشد این بچه منه انگار تازه مادر شده بودم الانم گریه میکنم انگار همین الان بود که حالم از ناتوانی خودم بهم‌میخورد نه شیری داشتم بهش بدم نه میتونستم نکهش دارم