پسرم امروز ساعت ۲۱بدنیا اومد😍😍
این ساعت رفتیم بخش
۳۷ هفتم بود کیسه آبم صبح پاره شد،با جاری ،شوهره خواهر شوهرم رفتیم بیمارستان بد شوهرم اومد،داداش وزنداداشم بد مامانم و مامان بزرگم
دوسانت بودم ، از قبل تو بیمارستان پرونده داشتم ،لباس زایمان پوشیدم دستبند و...
رفتم بالا اول قرص زیر زبونی دادن اثر نکرد بد سرم زدن کم کم دردام شروع شد میمردم زنده میشدم
اون لحظه فقط نگران مامانم بودم میگفتم استرس داره قندش نره بالا
شدم ۴ سانت بد یک ساعت ۶سانت دانشجوها میومدن سوال میکردن معاینه ریدن به عصابم،بد شدم۸سانت دکترا اومدن زور زور گریه جیغ همش از الکی میگفتن موهاش معلوم زور بده
دیدن نمیتونم تیغ زدن
بد چند دقیقه ی پسر لخت وبدن داغ، گریه میکرد گذاشتن رو سینم
واولین مادر بودن وزایمانو تجربه کردم🥹😭😭😭♥️♥️
بد جفتو دراودن بخیه زدن چند ساعت اتاق زایمان بودم با زنداداشم اونم حامله بود ۴ماهه طفلک اومد پیشم منو جم کرد،بد بردن پایین همسرم و مامانم وداداشم وزنش ومادرشوهرم ،داییم وخانوادش مادربزرگ منتظر بودن
همشون رفتن من موندم و جیگرم و مامانم
اول استرس داشتم ترس ولی بد اروم شدم خیلی حس خوبی بود
این لحظه رو برای اونایی که انتظار میکشن خدا به ارزوشون برسونه




عشق مامان تولدت مبارکمون😍😍♥️♥️♥️♥️

تصویر
۱۱ پاسخ

ای جانم تولدش مبارک
یه جوری توصیف کردی منی که درد طبیعی تجربه نکردمو قشنگ حس کردم دارم میزام😅😅😂😂😂

تولدش مبارک 120 ساله بشه💕

گوگولی تولدت مبارک 😍 تولدش مبارک عزیزم جشن دانشگاه رفتنشو دامادیشو بگیری

خوبه این همه ادم اومدن من ک هیچکس نبود خودم و خودم و خودم.

پاقدمش خیر باش عزیزم

مبارکه خدا حفظش کنه

مگه قبلازایمان نکردی
میگی تولین مادربودن وزایمان ؟؟؟

مبارک عزیزم بسلامتی. یه بچه ۱۱ ماه هم داری؟

عزیزم قدم نو رسیده مبارک باشه ایشالا که خوش قدم باشه براتون دامادش کنی.... 😍😍😍😘😘😘

مبارکه عزیزم

عزیزم سالم باش همیشه❤️💕😘

سوال های مرتبط

مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰
مامان ویهان💙 مامان ویهان💙 ۱ سالگی
ادامه......
خودشونو با زور مینداختن رو شکمم و میگفتن زور بده وای که چقدر بد بود انگاری نفسم بند میومد ولی بازم جیغ نزدم‌گریه نکردم چون فقط به ویهان فکر میکردم و تمام قوام ذو گذاشته بودم برای زور زدن
برش اینارم زده بودن یهو دکتره که چن دقیقه قبل رفته بود میگفت تو حالا حالاها زایمان نمیکنی اومد و سرم داد زد که زور بزن و خودش هم دستشو کامل احسا س کردم که کرد تو😅با یه چرخش سرشو بیرون اوردن و بدنشم لغزید و اومد
دیگه جفتم دو تا سرفه زدم و خارج شد
ویهانو گذاشتن رو سی.نه م و یهو جیش کرد روم😂 انقدر خوشحال بودم که تونستم از پسش بربیام ولی یهو‌داد زدن که بگید دکتر برگرده خونریزی شدید داره و رحمش جم نمیشه باید ببریم اتاق عمل
اقا چشمتون روز بد نبینه مردم گفتم بچه م یتیم شد چن نفر ریختن تو اتاق و دونفر پاهامو گرفتن دونفر دست دو نفر امپول میزدن تو رحمم هیچیم بهم نمیگفتن بعد یه ربع موفق شدن با امپول و قرص جلوی خونو بگیرن و رحمم جم شه اما هی میکفتن مقدار خونریریتو باید بهمون اطلاع بدی اگه از خون پریود بیشتر باشه فوری اتاق عمل🫤خدا بهم رحم کرد
اما دیگه دلم نمیخواد راهم به اونجا باز شه😅
و اینگونه شد من در ۱۶بهمن۱۴۰۳ساعت۱۲:۳۰ مامان شدم🥹
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۷ ماهگی
امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫
مامان آریشا👶🏻 مامان آریشا👶🏻 ۱۷ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان کیان مامان کیان ۲ سالگی
کیان مامانم یکساله شد پارسال همچین روزی قرار بود برم سونو وزن که دیگه دکترم نامه عمل بده برا ۲۰ شهریور سز بشم با خوشحالی رفتیم سونو که دکتر گفت آب دور بچه کم شده ساعت ۹ شب برو بیمارستان برا سزارین اورژانسی من و بابات خوشکمون زد ولی دکتر مهربونم گفت خیالت راحت بچه ت سالمه رفتیم بیمارستان اما از شانس بد من وقتی آمپول بیحسی زدن پام پرید بالا و بیحس نشدم و بیهوشم کردن و من همیشه حسرت اینکه صورتتو بزارن رو صورتم تو دلم موند ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه به دنیا اومدی وقتی من آوردن بخش گفتن بچه رفته ان ای سیو نفسش سخت بوده ۵ ساعت تو دستگاه بودی نمیدونی اون ۵ ساعت چی به من گذشت تا تو رو بیارن من هر دقیقه زنگ میزدم به بابات بره از پرستار بپرسه چرا بچمو نمیارن اونم هی می‌گفت میگن حالش خوبه تا اینکه ساعت ۲ ونیم شب گفتن ساک و لباس بچه رو بیارید داره میاد پیش مامانش انگار دنیا رو به من دادن آوردنت پیشم مثل ماه بودی مامان تولدت مبارک پسر کوچولو مو فرفری مامان میدونم مامان خوبی برات نیستم ولی تو با قلب کوچیکت منو ببخش مامان دوستت دارم پناه من
مامان دلانا مامان دلانا ۲ سالگی
پارت یک
۱۸ مهر ۱۳۰۳ شبش شوهرم زنگ زدگفت دلم قورمه سبزی خودتو مبهاد چون ابن۸ ماه خونه مادرم بودیم چون خونه خودمون طبثه ۳ و من ۳۲ هفته بودم شب شروع کردم غذا اماده کردم و خابیدم صبح ک بیدارم شدم برای نماز حس کردم شکمم شل میشه سفت میشه سوزش ادرارم داشتم نمازمو خوندم و خابیدم اما حالم اوکی نبود ساعت ۹ بیدار شدم دردپریودی داشتم شدید شدیدزنگ زدم شوهرم گفتم دارم میمیرمگفت باز ادا دراوردی تو فعلا ۸ ماهته خلاصه شوهرم اومد و نهار خورد شد ساعت ۱ ولی دیگ تحمل نداشتم گفتم بریم بیمارستان وقتی اومدم بیمارستان چون من سرکلاژ بودم گفت داری زایمان میکنی ۲ سانت بازی سرکلازم پاره شده برو ایلام ولی من دزفول نزدیک تر بود سریع مامانم برداشتیم رفتیم دزفول وقتی رسیدیم درجا ماینه کردن گفت شدی ۳سانت وبستری شدم بدبختی من تازه شروع شده بوداسترس ابنه بچم چیزیش نشه و اینکه من از طبیعی متنفر بودم داشتم از درد میمیردم ب خودم میپیچیدم التماس میکردم منو سزارین کنید کی گوش بده شب تا صبح فقد گریه کردم صبح ساعت ۶ مابنه کردن گفت ۵ سانتی من شروع ک ورزش گفتم فقدمامانمو بیارید برام هیچی نمیخام مامانمو ساعت۸ اوردن مامانم مامانم با اب داغ کمرمو ماساژ میداد لاخر ساعت ۲ شدم ۸ سانت واحساس مدفوع داشتم ک زور بزنم سریع تخت اماده کردن و من زور میزدم جوری زور میزدم ک حس میکردم چشمام داره از کاسه در مباد💔🤣
بعد ۵ دقیقه دختر نازم ب دنیا اومدساعت ۳ و۲۰ دقیقه ب دنیا اومد ک ۲ کیلو بود من بخیه خوردم اما سریع دخترمو بردن ان ای سیو
مامان محمدحسن💙🇮🇷 مامان محمدحسن💙🇮🇷 ۲ سالگی
چقدر این روزا تو حس و حال پارسالم🥹 پارسال مثل امشبی از دکتر برگشتم شام خوردم خابیدم صبح ساعت ۱۰ با خیس شدن و درد از خاب بیدار شدم!
کیسه ابم سوراخ شده بود
چون دکتر معاینم کرده بود تو ۳۷ هفته و ۵ روز🥲
باکمک شوهرم رفتم حموم وسایلم رو جمع کردم
تا ساعت ۱۲ خودمو رسوندم بیمارستان
و با معاینه ۱ ثانت بستری شدم...
چقدر زود دردای شدیدم شروع شد
چه دردای وحشتناکی بود و خبری از پیشرفت نبود
هر مامایی دردام رو زیر ان اس تی چک میکرد تعجب میکرد
میگفت دردایی داری میکشی که بقیه زنا تو فول شدن میکشن و تو فقط ۱ ونیم ثانتی😢
وقتی سرم فشار بهم وصل شد دردام ثانیه ب ثانیه وحشتناک تر میشدن ساعت هااا از فشار درد زور میزدم
همه پرستارا دعوام میکردن خانم زور نزن دهانه رحمت داره پاره میشه ولی اصلااا دست خودم نبود زور خودش میومد... همش خونریزی داشتم و ولی پیشرفت نه...
ماماهمراهمم اومد و فایده ای نداشت
ورزش کردم و فایده ای نداشت
فقط گاز انتوکس و مخدر برای چند دقیقه کوتاه گیجم میکرد و...
پیشرفت اصلا نمیکردم فقط دردای شدید...
اخر سر بعد ۲۴ ساعت یعنی روز ۲۰ ام ساعت ۱۰ صبح ضربان قلب بچم افت کرد من صداشو میشنیدم ک داره کم میشه و میخاستم از استرس دق کنم
امااا من هنوز ۴ ثانت بودم
سریع سوند وصل کردن و بردنم برای سزارین... بعد اون همه درد کشیدن علکی
وقتی امپول بی حسی رو زدن و دردام موند بهترین حس بود😭وقتی بچمو از شکمم خارج کردن...🥹
صدای گریه شو شنیدم... ناخوداگاه زدم زبر گریه و قربون صدقش رفتم باورم نمیشد ک تموم شد... تموم شد🥲 و من وقتی وارد بخش شدم همه ی اون سختی هارو فراموش کردم... چیه این مادر شدن؟ چیه واقعا؟
حتی الان ک ب اون روز فکر میکنم زوق میکنم چون بعدش پسرم رو تحویل گرفتم
شکر واقعا🥹❤