سلام خانوما ببینید من کار بدی کردم؟خونه ما واحد روبروی مادرشوهرم ایناس بعد اینا هرروز هی میگن بچه ها بیان ببیننشون دیروز دخترم اونجا بود زنگم زد یچیزی بپرسه آخرشم گفت داداشو میاری گفتم الان تازه بیدار شده غذاش بدم و کار دارم یکم خلاصه وقت نکردم لباس عوض کنم ببرمش شب که شوهرم اومد گفتم ببرش اونطرف اونم بردش و اومد.حالا ظاهرا باباش خواب بوده به من نگفت هیچی.امروز صبح پسرم از تخت افتاد بالای پیشونیش یکم قرمز شد.و قرار بود امروز بریم خونه مامانم اینا بعد من اصلا خوشم نمیاد وقتی داریم از خونه بیرون میریم اونا درخونشون باز باشه و جلو درباشن حس خوبی بهم نمیده امروز شوهرم زنگشون زده بود مادرشوهرم جلو در بودبعد بگو پدرشوهرمم داشته از آسانسور میومده بالا من نفهمیدم به شوهرم گفتم تو برو پایین من میام که اوناهم برن تو بچه هم خواب بود حالا میخواستم برش دارم اینا بودن جلو در میدیدن میخواستن بگن بیارش ببینیمش ما داشتیم میرفتیم دیر بود بعدم سرش هی میخواستن بگن چرا افتاده.من برادرشوهرم دارم همین که آسانسور داشت باز میشد من طبق عادت که یه وقت برادرشوهرم نباشه پیداشم درخونه رو محکم بستم.بعد شوهرم بهش برخورده میگه درو رو خانواده من بستی محکم تو ماشین دادزد فحش داد به من گفت ک و ن ی جلو بچه
الان من ناراحت باید باشم یا اون؟بعد منو آورده خونه مامانم میگه من شب نمیام چون تو حاضر نشدی بابام بچه رو ببینه دیشبم ندیده بود میگم من چبدونم دیشب ندیده الانم بچه خواب بود میگه درو رو مون بستی چرا میگم خب در آسانسور باز داشت میشد منم طبق عادت همیشه درو بستم.ظاهرا اوناهم ناراحت شدن
بنظرتون حق با کیه؟
شیرخشک پوشک فرزندپروری پستونک شیشه شیر ببلاک حساسیت غذایی سوپ بچه

۲۷ پاسخ

ک س ننه همشون از صغیر تا کبیر

رفتارهمسرتو اصلا نمیتونم درک کنم اینکه هیچ حرمتی بینتون نیست و بددهنه واقعا نمیتونم هیچ جوره رفتارشو توجیه کنم.
بهتر بود با ی لحن بهتری ناراحتیش رو بیان میکرد اونم زمانی که تنها هستید
اما همه اینها باعث نمیشه ک رفتار شما نادیده گرفته بشه اگه ناراحت نمیشی باید بگم شما هم بی تقصیر نبودی
منم هرروز خونه مادربزرگم میرفتم و باز شب ک میشد خانوادگی اونجا بودیم اگه ی شب اونجا نبودیم قطعا اونا خونه ما بودن
خب ایرادش چیه بخوان نوه هاشون ببینن یا بپرسن سرش چیشده و براشون اهمیت داشته باشه و حالا توی اسانسور برادرشوهر باشه یا هرکس دیگ ی سلام احوالپرسی چیزی از آدم کم نمیکنه
و یا مثلا هروقت شما جایی بری در باز کنن ببینن مگه برای کار خلافی یا با پوشش خاصی میری ک نباید ببینن؟
ب نظر من خیلی همه چیز رو ب خودت و بقیه سخت گرفتی

ببین ابنجور زندگی کردن معایب ومزایای خودشو داری تو معایبش رو گفتی ولی من مزایاشو میگم
خیلی وقت ها دوس دارم بگیرم بخوابم ولی پسر م نمیذاره چون اون اصلا ظهرها نمی‌خوابه حتی وقتایی که از سرکاربیام وجون بدم باید نخوابم بعضی وقتا میخوا برم بیرون کسی نیس بگیرتش الان هم که مهدکودک تعطیله
رفتار بد شوهرتو که حرف زشت زده قبول نمیکنم
ولی از این شرایط به نفع خودت استفاده کن باشگاه برو خیابون پیاده روی
اصلا بعضی وقتا حال آشپزی نداری خودتو بزن مریضی بندازشون خونه اونا حوصله داری
به نظر من آدم باید حتی از بدترین شرایط استفاده کنه
این صرفا نظرمنه درست یا غلطش رو دیگه خودت با توجه به موقعیت خودت بسنج

والا من اگه جای شما بودم ۲۴ ساعت بچه هامو میفرستادم خونشون خودم بکارای شخصی و بیرون و تفریح میرسیدم
اینو منی بهت میگم ک هیجکس نیس بچه هامو لحظه ای بذارم پیششون
قدر بدون ولی خودت خیلی نرو خونسون ک احترامت حفظ بشه

دوتاتون مقصیرید ... بددهنی شوهرت .. و رفتار نامناسب شما

عزیزم درک میکنم ک حریم خصوصی دوسداری داشته باشی ک اینو باید از اول فکرشو میکردی و نباید میرفتی باهاشون توی یه ساختمون.بعدم ب نظرم باید خوشحال باشی از خوشیه زیاده انقدر بچه هاتو دوسدارن داری واسشون کلاس میذاری🤣چون ماهم یکی همینجوری دقیقا داریم تو خانوادمون

ب نظر من کار جفتتون بد بوده

قشنگ بع پدرشوهرت بگو بابا فکر کردم برادر شوهرت اسمشو بگو منم لباسم مناسب نبود درو بستم تا آماده بشم .بش بگو به شوهرم گفتی اون بد برداشت کرده فکر کرده من عمدي اینکارا کردم بینمون جلوبچه بحث شد خونه مامانمم هی ازم میپرسیدن چته خانوادم اینسری نزاشتم بفهمن دفعه دیگه درد دلم پیش پدر مادرم باز میشه . الانم حق به تو میدم از نظر من هرکسی باید سرش تو کار خودش باشه منم همینجوریه اخلاقم کلی یه کاری کردم با خواهرشوهرم و مادرشوهرم ک دیگه پیشنهاد ندادن بچه را بده به ما تو مهمونی میداختم سرشون مثلا برا خودم راحت چای میخوردم غذا اونا باید بچه منو جمع میکردن و غذا میدادن چون فکر کردن من بدم میاد بچمو بدم دستشون تو جمع !از اون ور شورشو در آوردم خودم تو دورهمی

نه عزیزم شما کار بدی نکردی اونا شعور ندارن بخاطر همین اصلا خودتو ناراحت نکن

من همیشه با چندتا چیز مشکل داشتم حریم نداریم هم هی میان دنبال بچه ها هم جایی میخواهیم بریم میفهمن بدم میاد جلو درباشن داریم جایی میریم اینارم همه میدونه شوهرم ولی بامن لج میکنه بخاطر باباش الان بامن بداخلاقی کرد

عزیزم شوهرت خیلیییی کار اشتباهی کرده بخاطر بددهنی
ولی در موردخودت بخوام بگم ، از اونجایی که من خودمم با مادرشوهرم اینا تو یه ساختمونم
نمیدونم دقیقا تو چه شرایطی هستی که باهاشون راحت نیستی قضاوتت هم نمیکنم ولی به عنوان کسی که شرایط زندگیش مثل توعه باید بهت بگم چون تو یه ساختمون هستید ناخودآگاه یه چیزایی پیش میاد مثل هرروز روبه رو شدن باهاشون ، هرروز بچه هات بخوان برن اونجا ، از جنبه مثبت نگاه کن تا اذیت نشی اونا هم نوه هاشون دوست دارن و بدشون نمیخوان، اون تایمی که نیستن به خودت استراحت کن
سعی نکن حساس بشی یا سر این موضوع با شوهرت بجنگی ، چون شرایط که نمیتونی تغییر بدی زندگی خودت تلخ میشه

ولش کن ک.و.ن ل.ق.ش.و.ن

هرکاری ام کرده باشی لایق شنیدن اون کلمه رکیک جلوبچه هات نبودی...
بلاخره رفتارشما از دیدهرکس متفاوت هست،ببین باشرایط خودت بسنج رفتارت بحق بوده یانه

ببین من دقیقا درکت میکنم ،دقیقا همین شرایط رو داشتم ، هرجا که خواستم برم اگه دم در بودن باید مموندم میگفتمکجا میرم اگه هم بیرون نبودن زنگ میزدن ک کجا رفتی خونه نیستی😐ولی من با همه ی اینکه حریم خصوصی نداشتم هیچوقت هیچوقت نذاشتم بچم بدون خودم بره بمونه حالا یه کسی الان میاد میگه اشتباه کردی و چه اشکالی داره به هرحال نظر من این بود با خودم میبردم با خودمم میاوردمش، دیده بودم که بچه های جاریم همش اونجان و دچار دوگانگی تربیتی شدن مادرشون یه چیز میگفت مادرشوهرم یه چیز دیگه و بچه ها دیگه از مامان بابای خودشون تبعیت نمیکردن
منم متننننفر بودم از اینکه تربیت بچم بیفته دست یکی دیگه یا بهشون وابسته باشه
ولی در کل بنظر من تو کار اشتباهی نکردی اصلا😊در مقابل ببخشید ولی همسرت واقعا بد دهنه نباید هرگز این حرف رو میزد حتی اگه تنها میبودید

فقط میتونم بگم چقدر بی شخصیت آخه آدم به زنش همچین حرفی میزنه ،کلا زندگی پیش خانواده شوهر مصیبته

شوهر شما رفتارش اشتباه بوده
شماهم بد رفتار کردین
وقتی تو یه ساختمون باشید ناخودادگاه یه سری چیزا تغییر میکنه
یا باید پذیرفت
یا باید جدا شد
نهایت میخاستن بپرسم کجا میرین جلوتونو ک‌نمیگرفتن

خیلی درکت میکنم خسته شدی از زیر نظر گرفته شدن

باهات با لحن طلبکارانه برخورد کردن احساس میکنی اشتباه از تو بوده ولی کار تو بد نبوده اونا انتظار بیجا دارن

چقدر لی لی به لالای شوهرت میزاری و اینهمه بهش توضیح میذی!!!!! انقدر پیگیرش نباش بزار ناراحت باشه ،خودش میاد اشتی میکنه. اصلا انقدر زیاد نباید به مرد رو بدی که سرهرچیزی ازت توضیح بخواد. هفته ای یکی دوبار عین مهمون برو خونشون بچه رو ببینن و برگرد . بچه رو بدون خودت نزار ببرن. حریم خونت و استقلالت رو حفظ کن که بهت احترام بزارن

عزیزم کاملا حق با شماست فقط کسی مثل من که 7ساله با مادرشوهر تو یه ساختمونه حالتو میفهمه ماهم نفس بکشیم این بشر میفهمه تو دیگه بدبخت تر من واحد روبروته خدا بهت صبر بده واقعا
من یکساله قطع رابطه کردم هرچی فضولی کردن متلک انداختن من جوابشونو ندادم تا اینکه شبیه خودشون شدم و طاقت نیاوردن و قهریم الان
به خاطر حرفی هم که شوهرت زده باهاش سرسنگین با‌ش حتی برو به مامانشم بگو تا ادب بشه دیگه ازین حرفا نزنه

اگر لباست مناسب نبوده حق داشتی ولی اگر آماده بودی در بستی برگشتی توی خونه زشت بوده حالا برادر شوهر یا هرکس بود میموندی سلام میکردی و میرفتی

من ۵ سال با همچین شرایطی زندگی کردم و دقیقا حس شمارو داشتم. اگه هم شوهرم بهم این حرفو می زد یکی بدترشو می گفتم ک عرضه نداره ببره خونه مستقل

بله کار شما صددرصد بد و زشت بوده که درو توی روی اونا بستی
اگه عادته که اینکارو میکنی باید بگم عادت بدی ام هست
برادرشوهر لولو خورخوره نیست یه سلام کن خب

حتی یک لحظه هم نمیتونم ازذهنم بگذرونم که در هر شرایطی که باشه یه مرد همچین حرفایی به زنش بزنه هر چی به خودش و خانواده ش کنی حقشونه

ان شاالله بتونی مستقل بشی عزیرم واقعا سخته نزدیک هم بودن

بنظرم مقصر شماید

عزيزم توهم نباید خونه مادرت میرفتی باید برمیگشتی خونت اونجوری سری بعد همسرت وخانواده سوئ استفاده‌ میکنن

سوال های مرتبط

مامان نرگس مامان نرگس ۶ سالگی
سلام..امشب خونه مادرم بودیم..بعد خواهرم هم بود.. دخترم با بچه های خواهرم میفته یه لحظه هم نمیشینه..کاش فقط همین بود..مدام سروصدا..بچه های شما هم اینطورن؟؟ یکی از دختر های خواهرم از دخترم بزرگتره کلاس دومه.. بعد تا یکی ایفون رو میزنه یا میاد تو یهو حیغ میزنه.. بلند.. مثلا میگه بابا اومد..بابا..با جیغ.. خواهر های خودش و دختر من یاد گرفتن بعد یکی میاد یهو همه جیغ میزننن.. یه وضعی.. هرچی هم بهشون تذکر میدیم باز دفعه بعد تکرار میکنن..بعد منم اعصابم نمیکشه دخترم رو دعوا میکتم ..مثلا امروز از صبح به دلایل مختلف بهش تذکر دادم..دیگه اخر شب مامانم عصبانی شد گفت بقیه هم دارن صدا میدن چرا اینو فقط دعوا میکنی..دست خودم نیس واقعا مغزم درد گرفته بود..گفت دیگه زودتر نیا خب..بزار سر شام بیا.. حرف مامانم بهم برخورد.. خب منم اذیت میشم که به بچم تذکر میدم.. ولی واقعا خسته میشم.. حالا خانواده شوهرم ..پسر خواهر شوهرم بزرگتر هم هست ..دخترشم کوچکتر..ماشاءالله انقد اروم تر هستن..مثل ادم بازی میکنن.. شماها بچه هاتون چجورین.. کار من اشتباهه؟؟
تب...بچه..واکسن
مامان 💖متین_متینا💖 مامان 💖متین_متینا💖 ۶ سالگی
مامانااااا دختر جاریم مهمونی دعوت شده . بعد هنوز برنگشتن تهران . ( کوچیکه ۱۵ ایناس ) زنگ زد ازم لباس قرض خواست بهش گفتم باشه بیا ببرم عزیزم . بعد انصافا من از جاریم چیز بد ندیدم و خیلی برام قابل احترام ( اما کلا یا بقیه اعضای خانواده همسرم قطع ارتباط هستیم ) الان مامانم میگه کاش نمی‌دادی باز میبرن جادو جنبل میکنن براتون ( منظورش جاریم نیست مامانم ها منظورش خب اینا الان خونه مادر شوهرم اینا میمونن لباس دم دست شون هست ک باز کاری کنن ) چون قبلاً هم خواهر شوهرم چندین بار برامون دعا گرفته . حتی علنی تو دعوای آخر ب شوهرم گفت رفتم دعا بگیرم جدا شی ازش راحت شی دیگه بچه دار نشو ازش ها ( اون موقع نمی‌دونستن من دخترم باردارم )



حالا ب نظرتون واقعا با لباس میتونن کاری کنن؟ مامانم شک انداخت ب دلم . از طرفی بچه اس میگم لباس نیاورده ی بار میخواد بره جمع دوستاش بپوشه بزار بدم





کودک فرزند فرزندپروری فرزند پروری. تب استامینوفن اسهال . دل درد کولیک اهورا نی نی
مامان کارن و کوشان 😍 مامان کارن و کوشان 😍 ۶ سالگی
سلام خانمهای گل 🌸
من دیروز که بچه هام مشغول بازی بودن اومدم جلوشون چندبار گفتم وای سر گیجه دارم اصلا به روی خودشون نیاوردن بعد خودم رو به حالت غش زمین زدم واکنش بچه هام خیلی جالب و دور از انتظار بود
اول پسر بزرگم اومد چندبار اسمم رو صدا کرد بعد آروم زد توی صورتم بعد صورتم رو بوس کرد همین جوری که اسمم رو صدا میزد یه دونه محکم زد توی صورتم از درد نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و خندیدم اینجا انگار فهمید کارش درست بوده امیدوار گفت مامان خوبی گفتم خیلی سر گیجه دارم چشمهایم بسته بود گفت مامان نمیتونم چشمهایت رو ببینم بعد شروع کرد همه موهام رو ریخت توی صورتم 😂🤔 گفت حالا بهتر شد من که نمیتونم چشمهات رو ببینم بعد دوباره من رو صدا کرد جواب ندادم انگار دوباره نگران شد گفت حیف که بلد نیستیم ببریمش یه بیمارستان یکدفعه کوشان پرید روی شکمم چندبار صدام زد بعد گفت مامان میشه با گوشیت بازی کنم🤣😂 بعد هم محکم زانوش رو فرو کرد توی شکمم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم
مامان ایل‌ماه ۶ساله🖤 مامان ایل‌ماه ۶ساله🖤 ۵ سالگی
چند تا از مامانا گفتن از وضعیتی که ایلماه رو بردی بیمارستان برامون بگو
چند روزی بود از گهواره رفته بودم گفتم تمام حواسم ب ایلماه باشه
تو این ۶ سال که با ایلماه بودم خواب ایلماه رو ندیده بودم
یه ماه پیش خواب دیدم
ایلماه فوت کرد خواستیم خاکش کنیم چند نفر صدا زدن که ایلماه خوب شده و زندس
خیلی ناراحت شدم خوابم خواب خوبی نبود
هرروز و هرشب میبردمش سرمش میزدم
یکروز قبل فوتش ایلماه دیگه بهونه بغل منو نکرد
که بغلم بخوابه😭
همه تعجب کردن گفتن چطور ایلماه خوابید بدون تو
گفتم نمیدونم نگاش کردم دیدم چشماش باز ولی پلک نمیزد
دهنش هم باز
دیگه دلم طاقت نیاورد گقتم باز ببرمش بیمارستان
وقتی بردمش دکترا پرستارا دعوام کردن که بچه تو کما بوده
چرا اوردیش
حالا ما باید بزنیم سوراخ سوراخش کنیم ولی دیگه ایلماه درد نمیکشید
دکترا گفتن باید میزاشتی تو خونتون جون میداد نباید میاوردیش بیمارستان
گریه کردم گفتم غلط کردم فقط نجاتش بدین نزارین بره
😭
ولی ایلماه حتی لحظه های اخرم دستمو محکم میگرفت دوست داشت بوسش کنم بوش کنم 😭
یکروز تو بیمارستان با کمک نفس بود
دیگه نتونست بیشتر با این بیماری لعنتی مبارزه کنه 😭 و رفت و داغش رو دلم هست تا بمیرم🖤😭