این قدیمیا خیلی بیفکرن
الان آدم میفهمه چرا انقدر راحت بچه میاوردن و بزرگ میکردن
دیشب خواهرشوهرم اومد محمد رو بغل کرد یکم بچرخونه خب عمشه دیگه دلش میکشه واسه برادرزادش
منم دادم بغلش
هنوز پنج دقیقه نشد پدرشوهرمم سریع ویار کرد اومد بچه رو ازش گرفت😐 حالا کاش خودش نگه داره، بچه برد داد بغل شوهر خاله شوهرم🤯 پیرمرد خرفت پدوفیلی انقدر بچمو بوسید که گریه اش گرفت... یه بار به شوهرم گفتم برو بچه رو بگیر، دست دست کرد
دیگه بچه گریه که کرد بلند شد گرفتش گفت باید غذا بخوره
بهش غذاشو دادم دیگه نه بغل خواهر شوهرم دادم نه پدرشوهرم
با اخم و قیافه به شوهرم گفتم بریم بچه باید بخوابه
موقع خداحافظی اومد جلو دوباره بچمو ببوسه دستم رو گذاشتم رو صورتش اومدم عقب گفتم از بوس کردن خوشش نمیاد، اصلا بچه ها از بوس غریبه ها خوششون نمیاد
داشتیم میومدیم بیرون پدرشوهرم و خاله شوهرم برای این که از دلم در بیارن اومدن بدرقه... پدرشوهرم میخندید خوشش اومده بود از تشری که رفتم
امیدوارم یکم درس هم بگیره تو مراقبت از نوه اش😑

۳ پاسخ

خوب 😂😄چیزی نشده بچه ها دوست داشتنین همه دوست دارن بچه رو ببوسن مخصوصا ادم بزرگا دیگه ما زیادی حساسیم رو بچه هامون خواهر مخصوصا بچه اولی،🥲

خوب کردی منم عمه شوهرم این کار کرد گفتم به مادر شوهرم دیگه نمیایم اینجا این بیاد
دور از جون یه تبخال یه مریضی داشته باشه دهنمون صافه اخرم همینا میکن کامان خوبی نبود خوب نکه نداشت مریض شد

بوس هاش مشکوک بود؟

سوال های مرتبط

مامان ملکا👸🏻تودلی🤰 مامان ملکا👸🏻تودلی🤰 ۱۴ ماهگی
من دیروز حالم خیلی بد بود تا آخر شب بی حال بودم سر شب رفتم خونه مادرشوهرم همسرم رفت خرید دخترمم خوب بود ساعت های نزدیک ۹ دیدم دخترم گیج حال نداره فکر کردم خوابش میاد روی پای مادر شوهرم نزدیک من نبود منم بی حال اصلا حال نداشتم بچه رو نگهدارم شوهرم اومد بچه رو بغل کرد باهاش بازی کرد گفت خانم فکر کنم ملکا تب داره منم باور نکردم از بس شوهرم رو همه چی حساسه مادرشوهرش دست زد بهش گفت آره پاشویه اش کنین هیچی اومدیم بالا تب سنج زدم براش بگین چند بود تبش نزدیک ۳۹ بود خیلی تعجب کردم اصلا چرا بچه باید یهویی تب کنه سریع استامینوفن دادم بهش آنقدر بی حال بود نمیتونست شیر بخوره
تا کی پاشویه اش میکرد دستمال گذاشتم براش تا تبش پایین نیومد نخوابیدیم دیروز روز خیلی سختی بود 🤕 اینجا گفتم که خیلی حواستون باشه دختر من بی دلیل تب کرد من آنقدر حال خودم خراب بود که اصلا به ذهنم نرسید 😑🤦🏻‍♀️

به نظرتون از دندون بوده یهویی تب کرد واسه واکسن هاش آنقدر تب نکرده بود 🥲
مامان گنجیشکم 🐣 مامان گنجیشکم 🐣 ۷ ماهگی
امروز فهمیدم که هرکس از عینک و دیدگاه خودش به بقیه آدما و موضوعات نگاه میکنه یعنی چی،و این تجربه رو به شما هم میگم تا کمتر از نظرات و حرفای دیگران دلخور بشین...
امروز هاکان تو خونه مادرشوهرم یه لحظه شدیدا گریه کرد،منم نمیدونستم چی میخواد همینجوری با حوصله داشتم بررسی میکردم،شیر دادم نخورد،پستونک قبول نکرد،خوابوندم گریه کرد...از اون طرف مادرشوهرم با یه عصبانیت خاصی اومد تو اتاق بچه رو گرفت برد بهش شیشه شیر داد اونم بازم گریه میکرد،بعد همینجور با حرص و عصبانیت حرف میزد،آخه چی شد یهو،تو رو چی نیش زد و فلان....بعد من هیچی نگفتم بچه رو هم آرومش کردم خوابید و گذشت تا همین عصری که شوهرم هم بود،یهو همونجوری شدید گریه کرد،همسرم گفت گرمشه ببرم تو حیاط،مادرشوهرم گفت اینجوری گریه میکرد من فکر کردم سما نیشگونش گرفته یا چیکارش کرده که بچه اونطور گریه میکنه 🤯🤯🤯اصلا به شخصیت من فکر نمیکنه،به تحصیلات من فکر نمیکنه،به طرز رفتارم با بچه خودم یا با بچه های دیگه فکر نمیکنه...اون حرفش نشون میده که انقد در اطرافش اونجوری دیده که اونطور فکر میکنه..منم به دلم نمیگیرم با همین طرز فکرم..🙂🌱
مامان آرکان مامان آرکان ۱ سالگی
امروز ناهار خونه مادرشوهرم بودیم، مادر بزرگ و خاله های همسرمم اومدن ( خاله هاش مجردن و معلم ان)
هرچی می‌خوردیم یه خاله اش به زور می‌گفت به آرکان هم بدین میدید ما نمیدیم خودش میداد، فک کنین شربت خوردنی می‌گفت بزار یذره بدم گناه داره! سر سفره می‌گفت ماست رو نگاه می‌کنه انگشتشو میزد به ماست بده بهش!!! از چایی خودش میخواست بده بهش!!! اصلا یه کارای خاصی میکرد حالا خوبه خدارحم کرده مادرشوهرم اصلا اینجوری نیست بخواد هم چیزی بده میپرسم بدم؟ یا میگه اگه صلاح بود بده
نمی‌فهمم این چرا این جوری میکرد اصلا عجیب اعصابم خورد شد حالا من که مادرشم اصلا تو لیوان خودم یا قاشق خودم بهش چیزی نمیدم
حالا اینش عجیبه بستنی سنتی آوردن میدونستم باز داستان شروع میشه گفتم من نمی‌خورم بخورین میام میخورم رفتم اتاق بچه رو بخوابونم اونم که نخوابید گریه کرد مجبور شدم بیام بیرون!!!
انگشتشو کرده تو بستنی میده به آرکان من جوری عصبانی شدم رفتم بچه رو از بغل شوهرم کشیدم بعد به شوهرم با عصبانیت گفتم تو چرا اینجا اینجوری شدی خب مگه خونه خودمون می‌دیم گفت نه گفتم پس چرا اینجا پایه رفتارهای اینا شدی زود جبهشو تغییر داد ولی با این حال من خیلی کفری بودم بعد که رفتن هرچی از دهنم دراومد پشتش به مادرشوهرم گفتم اونم گفت دلش میسوزه میگه گناه داره منم گفتم دایه مهربان تر از مادر شده پس!!
اینم بگم بچم حساسیت به پروتئین گاوی داره بستنی و ماست هم که سنتی بود دیگه فک کنین چه نورعلی نوری بود