چقدر خستم حس میکنم روح و روانم در حال فروپاشی هست از دست این بچه صبح ساعت ۹ بیدارشد ۱۱ خوابیدیم تا ۱۲ خودمم خوابیدم چون جون تو تنم نبود کل روز در حال نق نق و گریه الکی و بهونه گیری تا ساعت ۹ گفتم بیا بریم خونه پدربزرگت‌ راهشو کج کرد که من نمیام خونشون خوش نیست باباجی ( پدر شوهرم)‌منو میزنه‌ رفتیم نیم ساعت تو گرما بازار گفت عینک میخام گفتم نگاه عینکتو باهات اوردیه رفت زد رو دست یه اقایی‌ که تو هم عنکی‌ داری مردهه‌ بهش گفت چقدر خوشگلی این گریه زاری که چرا گفته گفتم بیا بریم خونه بابابزرگت هرچی کشیدمش گریه که نمیام باید برام رژلب‌ بگیری دم مغازهه‌ خوابیده و اقاهه‌ میدونست چشه می‌خندید باز گفت بشینم رو صندلی یه آقای رد شد از دوست های باباش بود انگار گفت آریانا این گریه که چرا گفته آریانا با زور کشیدمش‌ بردمش خونه پدر شوهرم همین که در باز کرد گفت نمیام داخل نیم ساعت تو حیاط بود حالا مادر شوهرم مهمون داره میگه باید ببره منو تو حیاط بهم غذا بده یک ساعت مادر شوهرم درگیر تا این تو حیاط پیش جوجو غذا بخوره 😑 ۱۱ با زور اوردمش خونه بخوابونمش تا پستونکش نابود کرده و گریه و سرشو میزد به زمین که من نمیتونم بخوابم به علی کوچولو بگو برام پستونک بیاره بلندشدم لباس تنم کردم اومدیم پایین تا کالسکه رو زدن پشت موتور هاشون‌ نمیشه درش آوردم پیاده اوردمش تو راه پسر خواهر شوهرم باهامون رفتن داروخونه تنها نباشیم اومدیم خونه ساعت یک این گریه که باید آتیلا هم باهام بیاد یعنی خدا رحم کرد بهش گفتم اگر نخوابید فقط باید بزنمش که خوابید چه زندگی مزخرفی درست کرده برام این دندون لامصب در نمیاد من راحت بشم


پوشک شیرخشک واکسن قطره آهن مولتی زینک قد وزن ویتامین پستونک زایمان شیردهی سزارین طبیعی

تصویر
۸ پاسخ

اینارو خوندم چقدر قدر آراد فهمیدم😐😐😐

عزیزم این بچه ها مارو پوره کردن دیگه پسر من صبح ۷پامیشه گریه گریههههه عزیز بیاد مامانمو میگه یا میبینه لباساش تو لباسشوئیع گریه گریه که چرا اونجان یا گیر میده لپ تاپ بیار ببینم یا اخرشب میگه منو ببر بیرون گوشیو بده تلویزیون روشن کن وای مغزم سوووت میکشه

عزیزم یه دلیل بزرگ این همه لجبازی و گریه ش
اینه که بار اول ،دوم قاطع رفتار نکردی
یا اینکه بقیه بهش باج دادن و یاد گرفته که با قشقرق به خواسته هاش برسه

دختر من همش بهانه میگیره مامان شیر موز میخوام نیم ساعت گریه بعد بابا رو میخوام بعد پسته میخوام کیک میخوام غذا میخوام
کاش بخوره هم فقط بازی مامان خرما میخوام دقیق چیزیو میخواد که تموم شده نداریمش

یعنی برادندونه بازاینا ک گفتی خوبه دخترمن فقط جیغ جیغ بیخودی جیغ میزنه میگه فلان چیز بده جیغ میزنه میدی جیغ نمیدی جیغ کلس منو میزنه گارمیگیره جدید اینجورشده دندونم داره درمیاره اسهالم گرفته انروز انقد خودمو زدم بخدا من اززندگی سیرم ازدنیا سیرم غلط کردم دیونه شدم روانی شدم دیگه نمیکشم بخدا انقد جیغ میرنه ک دیگه مغزم داغون شده

شما اینو میگی من بگم از بچه هام چی ؟ پیتزا میخواستن واس ناهار رفتم بیرون واسشون گرفتم فقط کوچیکه رو بردم آوردم سه تاشون باهم خوردن سیر نشدن گریه داد و بیداد ب گ و ه خوردن افتادم ک چرا خریدم ، تا شب ک باباشون بیاد بازم بخره گریه کردن نق زدن باباشون آومد خرید خوردن باز دعوا کردن ......صبح تا شب کلی ادا و اصول انقد نق زدن پدرشون رفت بالا پشت بوم دو ساعت خوابید بعد آومد خونه میگ اعصابم نمیکشه اینارو .....تخمه خورده بودن کل پوستشو بچه کوچیکم از پله ها ریخت تا طبقه پایین کلا پخش کردن بعدش دیدم سطل نمکی رو برداشته کل نون خشکو خورد خورد کرده ریخته کل خونه .....پوست درو کند ک باباش حرصی شد داشتم جارو برقی میکشیدم دوشاخه رو محکم کشید کلا پریز از جاش در اومد خدا رحم کرد دست نزد سیم لخت .....منم ی کوچولو زدم دعوا کردم انگار ن انگار فقط می‌خندید.....خودمم پری ام اوج عصبانیت 🫠🫠🫠

مگه دندوناش هنوز کامل نشده ؟
از اول باید میخوابوندی خوابش میومده

واقعا همه این کارا رو کرد و این حرفارو زد ماشاالله فکر کردم از ی بچه چهار پنج ساله صحبت می‌کنی خدا ببخشه ❤️ بچه داری خیلی سخته ب قول مادرشوهرم بچه دشمن جون مادر

سوال های مرتبط

مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
هر چی فکر میکنم پسرم بی گناهه.... مقصر شوهر احمقمه که دم به ساعت تو خونه س ..خوب ک س ک ش.. مثل آدم برو سر کار..... امروز پسرمو بیدار کردم صبحانه دادم بازی کردم باهاش ..ساعت دوازده گفتم ببرمت بیرون ...آماده ش کردم ببرم بیرون با کالسکه که بخوابه بیارم خونه....شوهرم یهو در را باز کرد وارد خونه شد...پسرم هم شروع کرد بگه بابا منو با موتور ببر ....خلاصه اومدیم تو پارکینگ شوهرم گفت نه موتور خوابه با ماشین میریم....بچه م یک ساعت تو ماشین گریه کرد موتور سواری میخاست....حالا اومدیم خونه ساعت یک بود..باز گفت من خسته م میخام بخوابم رفت تو خونه بخوابه ...منم بچه را با هزار کلک بردم با کالسکه بیرون تا خوابید آوردنش....دوباره شب ساعت نه پسرم خوابش میومد به شوهرم زنگ زدم من دارم بچه را میخابوم نیا.....هر وقت خوابید بیا....ده دقیقه بعد غذا بچه را داده بودم میخواستم ببرم بخابونم یهو شوهرم اومد...این بچه هم اون روش را کار گذاشت که منو با موتور ببر بیرون....یه ساعتی با موتور چرخیدیم تو خیابونا تا خوابید رفتیم خونه تا بغلش کردم بیدار شد و شروع کرد به جیغ زدن ...که منو ببر ددد...بعد با ماشین بردیمش...وای مصیبت کشیدیم تا خوابید ...ضعف اااااعصصصصاااااب گرفتم بدنم از بس حرص خوردم میلرزه..شوهر گوساله من نمی‌فهمه وقتی بچه بیداره نیاد خونه....بگید چیکار کنم
مامان اقاایمان👶 مامان اقاایمان👶 ۲ سالگی
سلام خانما خواهشا راهنمایی کنین دیگه من رد دادم🤦🏻‍♀️
الان حدود دوهفته هست پسرم همش بهونه های الکی میگیره مثلا صبح بلند میشه گاهی اوقات با گریه هر چی میگم چی میخای فقط گریه بغلش کنم نازش کنم باهاش حرف بزنم بدتر میکنه جیع و گریه اش رو..باباش بنده خدا ۳ از سرکار میاد ناهار ک اولش نمیزاره بیارم با هزار ناز و ادا سفره رو پهن میکنم بعد گریه میکنه ک نخورین بابا نخوره مامان هم نخوره باید یواشکی شوهرم بخوره بره باز سرگرمش کنه که من بخورم🤦🏻‍♀️ یا خودش میگه بریم بیرون حاضر میشیم بریم میگه من نمیام ..حالا الانا دیگه مخم نمی‌کشه ب شوهرم میگم نمیاد ولش کن بیا ما بریم درو می‌بندیم میریم میگه منم میام خلاصه میبرمش اومدنی باز داستان داریم از خونه طرف باشیم نمیاد همین داستانا رو داریم تو ماشین هم بریم دور بزنیم بعد که میرسیم خونه میگه نمیام از ماشین نمیاد پایین من که حوصلم‌نمیکشه میرم خونه...باز شوهرم درماشینو میبنده خودش میره پشت ماشین که فک کنه کسی نیست بعد پسرم صدا میزنه بابا بابا ...که بیاد پایین....الانم بالشت و پتو وسط خونه میگه جمع نکن میگم باشه صبحونه آوردم بخورم از ساعت ۱۰ میگه تو نخور گفتم باشه حالا میخام جمع کنم گریه میکنه جمع نکن🤦🏻‍♀️بخدا دیگه صبرم تموم شده اصلا این بچه با اسباب بازی هاش بازی نمیکنه فقط دنبال منه🤦🏻‍♀️ دیروز اینقد دعواش کردم و حتی زدمش 😔 روانشناس اینستا دیدم میگه با یه جیز سرشو گرم کنین بخدا سرشو گرم میکنم یه لحظه برمیگرده باز یادش میاد گریه و جیغ که چرا مثلا فلان کارو کردی🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️دیگه رد دادم ...چکار کنم بجه های شماهم همینن یا نه ؟
مامان تربچه مامان تربچه ۳ سالگی
مامان نهال مامان نهال ۲ سالگی
بعضی دوستان در جریان بد خوابیدن دخترم هستن. امروزو تعریف کنم. صبح ساعت۷:۵۰ بیدار شد گفت شیر بده گرم کردم ریختم داخل بطریش نخورد. گفت هویج بده گفتم صبحانه باید بخوری شروع کرد گریه گفتم باشه بابا بیا تا هویج بشورم چنان گریه‌ای کرد خدا داند. هویج خرد کردم نخورد‌. صبحانه ۶ ۷ لقمه کره عسل خورد. تا ۱۱ زورم نرسید برم پوشکشو عوض کنم فرار می‌کرد و گریه. خلاصه عوض کردیم نوبت لباس شد دقیقا ۴۰ دیقه گریه می‌کرد هر لباسی می‌دادم می‌گفت خوب نیست این بده لباس خوشگل می خوام تا بالاخره باباش وارد میدون شده با دادن بستنی گولش زده و یه لباسی قبول کرده بپوشه. میوه اوردم بعدش نخورد. ناهار ۱ساعت بعدش فقط ۴ ۵ قاشق خورد. گفتم بریم بخوابیم گفت نه بازی گفتم بریم اتاقت من میخوابم تو بازی کن گفت نه چشما باز باشه. باباشم اومد اونم همینجور گفت چشما باز‌ این وسطا نیاز به تعویض پوشک داشت باااز با گریه و داد و بیداد بردم شستمش.اومده برای بار هزارم یه کتابشو گفته بخونم.
مامان نلا مامان نلا ۲ سالگی
دیروز صبح یهو با این اعصاب و حال خراب خودم بعد از دست دادن پدرم گفتم نلا چه گناهی داره این بچه من و پدرش بزرگترین تکیه گاهشیم و زمان های طلایی زندگیشو نباید نابود کنم انگار دست رو زانوهام گذاشتم و بلند شدم
یهو تصمیم کرفتم پستونک و شیشه شیر که این مدت نتونستم بخاطر حال خودم بگیرم ازش خیلی غصه خوردم بچم دوسال عادت له خوردن شیشه شیر و پستونک داشت چند بار پشیمون شدم گریه کرد و دنبال شیر بود
ولی به خودم غلبه کردم شکستم تو خودم ولی باز جمع کردم خودمو
شب هم سالکرد ازدواجمون بود همسرم گفت بریم شام بیرون اول گفتم نه بعدش گفتم اخرش چی من داغونم ولی باید خودمو جمع کنم گفتم بریم
رفتیم شام خوردیم موقع برگشت گفتم بریم پارک نلا تاب بازی کنه و شانس من تاب کنار یه کوچولو مثل نلا بود که پدر بزرگشو میخواست تا تاب بده بغض گلومو گرفت نادخود آگاه دلم هوای بابامو کرد دلم برای نلا که عاشق بابام بود سوخت که جرا نباید این لحظه تجربه کنه
خیلی حالم بد شد میخوام محکم باشم بخاطر نلا ولی نمیدونم جرا این غم انقدر سنگینه که داره منو از پا در میاره
پدر کوه برای بچه انگار پشتم خالی شده 😢😔