«حس عجیبی دارم... دوباره توی اتوبوسِ رشت به تهرانم...

ذهنم پر کشید به چند سال پیش، وقتی که دانشجو بودم و با یه بلیط پونزده تومنی همین مسیر رو می‌رفتم. چه دنیای متفاوتی!!اون‌موقع یه دخترِ درون‌گرا بودم که کل مسیر رو می‌نشست و به آدم‌های دوروبرش توجه میکرد اما سختش بود ارتباط بگیره.
توی ذهنم واسه همه‌شون قصه می‌ساختم و شخصیت‌شون رو تحلیل می‌کردم؛ گاهی پادکست گوش می‌دادم و گاهی آهنگ، و غرق می‌شدم توی دنیای خیال‌بافی‌هام...

جالب اینجاست که همیشه توی اون خیال‌پردازی‌ها، آخرش خودم رو با چند تا بچه تصور می‌کردم. انگار که عشقِ به مادری همیشه گوشه‌ی قلبم بود؛ توی همون رویاها هم با بچه‌هام می‌رفتم پیک‌نیک و کارهای هیجان‌انگیز می‌کردم!

حالا نگاه کن! الان دوباره توی همون مسیرم، ولی این بار دو تا کوچولو توی بغلم خوابیدن. دستم از سنگینی‌شون خواب رفته، اما ذهنم رفته به روزهای گذشته...
نمی‌دونم، شما هم مثل من هستین یا نه؟ این‌قدر احساساتی هستین که با هر نشونه و هر مکانی، پرت بشین به گذشته و همه خاطرات براتون زنده بشه؟

دارم به چند سالِ دیگه فکر می‌کنم؛ به روزی که دوباره توی همین مسیرم... اون موقع چی یادم می‌آد؟ احتمالاً به همین روز فکر می‌کنم و با لبخند می‌گم: «وای... بچه‌هام چقدر کوچولو بودن.»

زندگی عجیبه، نه؟»


شیرخشک پوشک زایمان بارداری

تصویر
۲۵ پاسخ

لعنتی چقدرم قشنگ مینویسی😍

ای جلانم چقد قشنگ توصیف کردی اره منم بدجور احساساتی هستم ان شاالله همیشه تن بچه هامون سالم و سلامت باشن

فاطمه جان چقدر متن زیبایی نوشتی هم خودمو تو اون متن توصیف کردم هم اینکه یهو دلم گرفت😢منم به شدت احساساتیم خدا نکنه کسی از مشکلاتش پیشم دردودل کنه سریع اشکم درمیاد🥹

آره واقعا زندگی خیلی لحظه های عجیبی داره .و مثل برق و باد داره میگذره و فقط حسرته که پشت سرمون میمونه

انشالا دفعه بعد با ماشین خودت باشی

کاش میشدگذشته یادآدم نیاد...

تاپیکاتو ک میخونم وایبر خوبی میگیرم.تو ن تنها مادر بی نظیری هستی بلکه هنر این رو داری ک تمام اتفاقات زندگی رو پلن ب پلن توذهن مخاطب مجسم می‌کنی

راستش منم با خوندن متنت پرت شدم به گذشته. زمانی که نوشتن آرومم میکرد و از حق نگذریم قلم بدی هم نداشتم. اما اینقدر روزگار به کامم تلخ شد که دیگه نوشتن هم کمکی بهم نکرد. بخاطر همین دیگه هیچ رغبتی به نوشتن ندارم. هنوزم عشقشو دارم اما انگیزه‌شو به هیچ وجه

چه قدر زیبا نوشتی عزیزم
چه قلمی😍👌🏻❤️

من فکر میکنم همه آدما اینطوری ان و خیلی ربطی به احساساتی بودن نداره شایذم منم مثل تو خیلی احساساتی ام باورت میشه من حتی خیلی راحت احساساتی که چتد سال پیش تو یه مکان خاص کسب کردم رو خیلی راحت میتوتم دوباره حس کنم

لعنت بهت گریمودراوردی🥺🥺🥺

خیلی عجیبه .‌.. هی روزگار
کاش از نزدیک ببینمت 💌

بله دقیقا منم همینطورم
این روزها دلگیری و دلتنگی عجیبی دارم
دلتنگ چی نمی‌دونم ..
مادر شدن قشنگع ولی دلم چند سال قبل میخواد
کمی خستم...❤️‍🩹

ادبیاتت خیییلی جذابه برای رمان نوشتن 🤌👍
کلاس قصه گویی و قصه نویسی و... رفتم از بچگی که میگما

سفر به سلامت خوش بگذره خونه ی مادری🤩🤩🤩😍😍😍

دلم میگیره ب گذشته فک میکنم ب روزای خوش ب روزایی ک دخترم کوچیک بود دوس نداشتم هیچ وقت تموم شه اما گذشت با خوب و بد گذشت

عزیزم خدا حفظشون کنه برات مادر با احساس

همیشه خیلی قشنگ توصیف میکنی

کجا داری میری

عزیزم بچه کوچیکت اذیت نکرد تو ماشین ؟
من دوست دارم با اتوبوس سفر کنم ولی میترسم اذیت کنه

تاپیکت که عالی بود حرف نداشت.
فقط یه سوال مسافرت بااتوبوس با بچه راحته؟ ؟؟
من خودم بااتوبوس همش تو جاده بودم دوران دانشجویی ولی الان بخاطر بچه همش باید قطار بگیرم اونم ۴تخته که فضا باز باشه اذیت نشم.

دقیقا منم همینطورم الان چند وقتیه که هر روز و هرشب حتی یاد قدیمام میوفتم یاد هدفهام خیال هام ارزوهام یاد اینکه چی فکر میکردیمو چی شد🫠🫠🫠🫠🫠

عزیزم پیشاپیش خوش اومدی به شهر ما 🤍🤍🌸

چقدر قشنگ همه چی رو. توصیف کردین مثل داستان ها

اره واقعا منم بعضی وقتا که با شوهرم و پسرم میریم جاهای که قبلا مجرد بودم میرفتم به این چیزا فک میکنم

سوال های مرتبط

مامان علی آقا مامان علی آقا ۲ سالگی
پارت اول :تجربه من در گرفتن شیر از پسرکم
علی شیر خودمو خورده و حالا میخوام بگم چجوری پسرم از شیر گرفتم واسه مامانا که ایده بگیرن
من از یکسالگی به بعد شیر رو بردم روی روزی سه بار قبل خواب شب و ظهر و صبح زود توی خواب یعنی بعد که از خواب بیدار میشد دیگه شیر نمیدادم صبحانه میدادم تا ۱۸ ماهگی
از ۱۸ ماهگی به بعد اول فقط قبل خواب شب و ظهر شیر میدادم بعد وقتی که دیگه میخواست خوابش ببره سیر شده بود ازش سینه رو میگیرفتم میذاشتم روی پام گاهی بیدار میشد دوباره شیر میخورد گاهی هم راضی میشد بخوابه
گاهی هم توی خواب اب یا در حد ۲۰ سیسی اب قند میدادم که دلش اروم بشه یا تشنگیش رفع بشه
بعد که عادت کرد به روی پا خوابیدن اومدم موقع خواب ظهر شیر ندادم ، باهاش حرف میزدم بازی میکردم گاهی بهونه میگیرفت میذاشتم کمی شیر بخوره اما بازم توی هوشیاری ازش میگیرفتم و رو‌پا میخوابوندم بعد که کلا به نخوردن شیر برای خواب ظهر عادت کرد اومدم برای خواب شب هم همین کار رو کردم و همین پروسه رو طی کردم
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
یکی از چیزای جالبی که بعد بچه دار شدن باهاش مواجه شدم اینه که وقتی به بچه ها خوش میگذره به منم خوش میگذره و یه جایی از وجود خودم هم واقعاً روشن می‌شه…
رضایتی که از خوشحالیشون می‌گیرم صددرصدیه،نه از جنس فداکاری، نه برای اینکه فکر کنم «مادر کافی»ای هستم…
یه حس واقعی و عمیقه🤍

از تصور اینکه قراره چقدر هیجان‌زده بشن، خودم هیجان‌زده می‌شم
از خنده‌هاشون، از ذوق کردنشون… انگار یه تکه از همون هیجان توی من هم اتفاق می‌افته.
گاهی فقط نگاهشون می‌کنم و با خودم می‌گم چطور ممکنه خوشحالیِ دو تا آدم دیگه، این‌قدر عمیق منو خوشحال کنه؟

مادر و پدر شدن، برای من هنوز هم عجیب‌ترین و جالب‌ترین حس دنیاست!
فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت برام عادی بشه که دو انسان، یه روزی توی وجود من رشد کردن و به دنیا آوردمهنوز گاهی از قدرتی که بدن و وجودم برای انجام دادن این کار داشته، شگفت‌زده می‌شم🥹

شاید به جرئت بگم قشنگ‌ترین نقشی که توی تمام زندگیم داشتم، همین مادریه
وقتی که دست دوتا پسرکوچولو رو گرفتم و کوله ی اسپایدرمنشون رو دوشمه🥹💙


شیرخشک ترک پوشک ترک پستونک شیرمادر بارداری تب واکسن ویروس!
مامان نیارا مامان نیارا ۲ سالگی
مامان ‌ریتاجC᭄‌ مامان ‌ریتاجC᭄‌ ۱ سالگی
خیلی وقته چیزی اینجا نذاشتم، ولی دلم خواست این خوشحالی کوچیکمو باهاتون به اشتراک بذارم. 🥹❤️
هنوز راه نمی‌ری دخترکم…
اما من از همون روزی که فهمیدم قراره یه دختر کوچولو داشته باشم، برای قدم‌هات رویا ساختم. 🥹❤️

بابات همون موقع برات این کفشا رو خرید…
کفش‌هایی که شاید اون روز برای پاهات خیلی بزرگ بودن، ولی برای دل مامان، پر از یه عالمه آرزو بودن.
نگهشون داشتم تا بالاخره یه روز بشه اندازه‌ی پاهای کوچولوت.

امروز یهو دلم خواست امتحانشون کنم…
آروم کفشا رو پوشوندم به پات و وقتی دیدم اندازه‌ت شده، از ذوق دلم فقط جیغ کشیدم 😭🥹❤️
همون‌قدر ذوق کردم که تو هم از خوشحالی ذوق کردی… انگار خوشحالی من، خوشحالی تو شد.
هنوز قدمی برنداشتی، هنوز با این کفشا راه نرفتی…
ولی من همین امروز، با دیدن پاهای کوچولوت توی این کفشا، هزار بار توی خیالم دیدمت که داری توی خونه بدو بدو می‌کنی و من دنبالت میام. 🥹👣

کاش زمان یه کم زودتر بگذره…
کاش زودتر برسه اون روزی که صدای قدم‌های کوچولوت رو بشنوم و ذوق کنم 😍
کاش زودتر ببینمت که با همین کفشا می‌دوی و من با ذوق صدات می‌کنم: «ریتاج مامان!» ❤️

نفس مامان… عشق مامان… جون مامان…
دختر من، عمر من…
هنوز راه نمی‌ری، ولی بدون که هر قدمی که قراره برداری، مدت‌هاست توی قلب مامانت منتظرته. ❤️🥹👣


❤️❤️❤️1405/6/17❤️❤️❤️
مامان نفسی و تودلی مامان نفسی و تودلی هفته سی‌ونهم بارداری
سلام مامانهای عزیز🌱
مادرهای که ۲فرزند یا بیشتر دارین میشه یه راهنمایی کنید و حتی خانمهایی که خواهر و برادر دارینلطفا نظرتون رو بگین...
آقا من این روزها خیلی حساس شدم یه حس متناقضی دارم مثلا یه چیز که برای تودلیم💙میخرم همش با خودم میگم مثلا اون موقع برای دخترم💗نخریدم پس ولش کن نخر مثلا درمورد برند و نوع پستونک گرفته تا خرید لباس و چیزهای دیگه یا میگم پسرم بدنیا اومد بریم عکس نیوبرن بگیریم بعد چون برای دخترم نگرفتیم(به خاطر حال جسمی و روحی بد من)میگم نه ولش کن شاید دخترم بعدها ناراحت بشه یا مثلا چند وقتی بود دخترم مریض شد و غذا نمیخورد منم نمیتوانستم چیزی بخورم بعد نسبت به تودلیم به شدت عذاب وجدان داشتم که به اون نمیرسم.(ذهنم آشفته باشه اول میزنه به معده‌ام و کلا چیزی نمیتوانم بخورم)
خلاصه این روزها خیلی ذهنم درگیره
من وقتی به دخترم نگاه میکنم حس میکنم توی دنیا هیچ چیز با ارزش تر و دوست داشتنی تر از اون نیست میخوام بدانم این حس رو همون اندازه به پسرم هم خواهم داشت(نمیدانم واضح توانستم بیان کنم یا نه)
لابد توی اطرافیانتون دیدید که بعضیا میگن مثلا مامانم داداش ته تغاری رو بیشتر دوست داره یا آبجی دومی رو بیشتر دوست داره به اون بیشتر میرسن بینمون فرق میزارن البته نمونه واقعی هم در خانواده دیدم
میخوام از این حس برحزر باشم و بین بچه هام تفاوت نذارم اما دچار یه وسواس عجیبی از همین الان شدم
ممنون میشم تجربه اتون رو بگین🫂🌻
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۳ ماهگی
و اینچنین بود که گلباران شدیم به لطف برادر عزیزمون، محمدعلی😄😂
خودشم نشسته نگاه می‌کنه
خوب شد گلاشون مصنوعی بود🤦🏻‍♀️

یه چیزی رو میخواستم تعریف کنم که چند روزی هست توی ذهنم ‌می‌چرخه...
گفتم با یه عکس خودمونی باشه بهتره😁
میشه از عکس های قشنگ و گوگولی استفاده کرد✨
ولی احساس میکنم همین مدلی که باشه انگار مخاطبم اومده خونه‌مون و دارم براش تعریف میکنم، اگرچه اینجا هم خونه‌ی خودمون نیست ولی به هر حال فعلا داریم زندگی می‌کنیم دیگه🙃
حالا ماجرا رو بگم🌝
چند روز پیش ما اومدیم خونه‌ی قبلی رو تحویل بدیم و برگردیم قم، شوهرم و بچه ها جلوتر رفتن، منم در ساختمون رو بستم و اومدم بیام که دیدم دخترم رسیده جلوی پله ها و می‌ترسه بره پایین، دستشو گرفتم، اون حتی من رو ندید ولی همین که دستش رو گرفتم انگار حسابی شجاع شد و خودش از پله ها رفت پایین🫠
تا زمانی که من رو نزدیک خودش حس نکرده بود اون شجاعت لازم برای کاری که فکر میکرد سخت و خطرناک هست رو نداشت🥲
خیلی وقتا بچه ها آینه‌ی خودمون هستن، توی این موقعیت احساس کردم چقدر رفتار دخترم شبیه رابطه من و خدا بود، رابطه هر بنده‌ای با خدا... تا وقتی که خودمون رو تنها میبینیم حس میکنیم از پس تصمیم های سخت و موقعیت هایی که برامون ترسناکه نمیتونیم بر بیایم، وقتی با یه نشونه‌ای، یه اتفاقی، با یه توسلی خدا رو کنار خودمون پیدا میکنیم انگار دلمون گرم میشه و تازه میتونیم با اطمینان به اون موقعیت نگاه کنیم تا راه عبور رو پیدا کنیم...
اگه کمی عمیق‌تر به زندگی نگاه کنیم درس های قشنگی برامون داره🥰
#فرزندپروری
مامان دلانا ✨️ مامان دلانا ✨️ ۲ سالگی
با اینکه تاپیک معرفی کتاب خیلی دیده نمیشه و پرطرفدار نیست، ولی به‌نظرم حیفه که این کتاب‌ها معرفی نشه؛ مجموعه «خمیری‌ها» سه جلده و ما دو جلد احساسات و حرکت‌ها رو داریم.

اولین بار کتاب احساسات رو توی معرفی یه مام‌بلاگر خارجی دیدم که گفته بود روان‌شناس بهش معرفی کرده.
بعد خودم که بیشتر تحقیق کردم، دیدم خیلی از روان‌شناس‌ها و کاردرمانگرها هم این کتاب رو برای بچه‌ها پیشنهاد می‌کنن.

شخصیت‌های کتاب همگی از خمیر ساخته شدن و با تصویرسازی خیلی ساده، احساساتی مثل شادی، ناراحتی، عصبانیت و... رو به بچه‌ها معرفی می‌کنن

ما تقریبا از ۱۵ ماهگی دخترم این کتاب رو با هم می‌خونیم.
الان احساسات رو به نظرم تا حد خوبی میشناسه؛ مثلا می‌دونه ادم عصبانی چه شکلیه، اخم می‌کنه، دست‌هاش رو گره می‌کنه و با لحن عصبانی حرف می‌زنه و توی هر صفحه همون حالت‌ها رو برای من اجرا میکنه🤭

توی موقعیت‌های روزمره هم مثلا وقتی خودش ناراحت یا عصبانی میشه، بهش یادآوری می‌کنم: الان عصبانی شدی یا الان ناراحتی؟ و درباره احساسی که داره باهاش حرف میزنم. به نظرم برای اینکه بچه‌ها کم‌کم بتونن احساساتشون رو بشناسن و اسمشون رو بگن، کتاب خیلی کمک‌کننده‌ایه.

جلد حرکت‌ها هم یه کتاب بامزه و نمکیه. توی هر صفحه یکی از شخصیت‌ها یه حرکت انجام می‌ده که فکرمیکنم حرکت‌های یوگا باشن.
ما هم هر بار موقع خوندن، دونه‌دونه حرکت‌ها رو با هم انجام میدیم و خیلی بانمکه. 🙂‍↔️

یه جلد دیگه هم به اسم متضادها داره که ما هنوز نخریدیم، ولی توی لیست خرید کتاب‌هامونه و شاید یه روزی اون رو هم بگیریم.

عکس از داخل صفحاتش هم تو کامنتها می‌ذارم🙏🏻
.
.
فرزندپروری، ترک شیرخشک تا دو سالگی به کمک ترک پستونک تدریجی و پوشک تا دو ونیم سالگی ..
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
امروز متوجه یه اشتباه خودم شدم؛ اشتباهی که فکر نمی‌کردم اینقدر تاثیرگذار باشه…

قرار بود با مهراد هر کدوم یه زرافه بکشیم و رنگش کنیم🎨
من شروع کردم زرافه خودمو کشیدم و مهراد هم زرافه خودش رو کشید، اتفاقاً خیلی هم قشنگ شده بود😍(همون که تو عکس جلوی هیراده

اما وقتی نقاشی منو دید، یهو از نقاشی خودش ناامید شد
گفت «نقاشی من قشنگ نشد، من نمی‌تونم» و رفت توی اتاق
بعد برگشت و اصرار داشت از روی نقاشی من بکشه، ولی آخرش نه تونست از روی اون بکشه، نه حتی تونست زرافه‌ای که خودش توی ذهنش داشت رو دوباره بکشه

در حالی که قبلش داشت کاملاً با ایده خودش پیش می‌رفت

همیشه می‌دونستم توی نقاشی و کاردستی بهتره بچه از روی دست ما کپی نکنه، ولی امروز تازه تأثیرش رو با چشم خودم دیدم

گاهی حتی یه نمونه قشنگی که ما می‌کشیم باعث میشه بچه کار خودش رو دوست نداشته باشه و مدام خودش رو مقایسه کنه

امروز متوجه این اشتباه خودمم شدم و از این به بعد باید بیشتر حواسم باشه
گفتم این تجربه رو با شما هم به اشتراک بذارم

شما چقدر با بچه هاتون نقاشی میکنین؟؟؟



شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب )
مامان امید زندگی ❤️ مامان امید زندگی ❤️ ۲ سالگی
به طرز عجیبی بچه امو توی ۲۳ ماهو ۶ روزگی از شیر خودم گرفتم خودم امادگیشو اصلا نداشتم
چهار روز قبل عروسی خواهرم بود منم از صبح ارایشگاه بودم بچه ام کلا دوبار شیر میخورد اونم برای خواب بعدازظهر و‌شبش اما اون روز من برای خواب بعد از ظهرش نرسیدم و‌روی پای مامانم خوابید شب که مراسم تموم شد انقدر خسته بود و راه نسبتا دور توی مسیر بدون شیر شبش خوابید
فرداش خواستیم برگردیم خونه خودمون که ۴ ساعت راهه بعد ناهار برای خواب بعد از ظهرش هم توی ماشین بدون شیرم خوابید
دیدم داره دو روز پر میشه! تست کردم شبم از کوفتگیش با یکم گهواره تاب دادنم خوابید
فردا بعد از ظهرشم کتاب حدید براش اوردم توی رختخواب از ذوق کتاب جی جی یادش رفت خسته شدو دیدم داره خوابش میاد درجا لالایی خودمش …ولی از شبش دیگه گیج میزنه خیلی خسته اس و‌خوابش میاد ولی بازدارنده نداره انگار چون زیر سینه ام ۸۰ درصدش گیج خواب میشد دیشب که پدرمونو دراورد انقدر توی خونه دویید امروزم اذیتم کرد تا توی رختخواب اروم‌بگیره ولی به طرز خییییییلی عجیبی هییچ نگفت بهم جی جی میخوام….
منم چه برنامه ها داشتم برای تدریجی گرفتن… واسه همین خودم بیشتر رکب خوردم هم براش خوشحالم هم به شدددددت غمگینم
نمیدونستم اون بار اخرین باری بود که شیر خورد……نگفتم توی گوشش شیرم حلالت…
به طرز بدی بهم ریختم و دلم تنگ شده