۵ پاسخ

من ک اصلا یچه دوم فکرم نمیکنم

منم دقیقا عین شمام
احتمال زیاد کوچولو منم حساسیت داره جدا از رفلاکس و کولیک🥲

میشه اون برگه ای که برات ممنوعات فرستاده بفرسای منم ببینم؟؟

منم بچه دومم صدبرابراولی اذیت کرداگه بگم تادوسالگی نخوابیدبخداقسم دروغ نگفتم شکرخدابرای داشتنشون ولی من پیرشدم تااینابزرگ شدن

بیین گل من میدونی رفلاکس یعنی چی؟؟؟ یعنی اسفنکتر معده هنوز اونقدی محکم نیس که غذا و اسید معده ازش نیاد بیرون.... میدونی چرا محکم نیس ؟! چون خیلی کوچولویه چون به مرور محکمتر میشه رشد میکنه ولی دکترا میان چیکار میکنن؟! به بچه ها امپرازول میدن...یعنی یه چیزی که اسید معده رو کنترل کنه ! و این باعث میشه معده تنبل بشه و عملکرد واقعیش تحت الشعاع اون دارو باشه....این فقط نظر و تجربه منه کهههه بهش دارو نده و سختی هاشو به جون بخر تا عین بچه اولت حداقل وقتی چهارسالش شد مشکل رفلاکسش حل شده باشه....بازم هرجور صلاح دید و مصلحت خودتونه🌸

عزیزم فقط بچه تو نیست که به پروتیین گاوی حساسیت داره خواهرزادم داغون بود صورتش
مادر دومین بچه که میشی خیلیییییی باید قوی و صبور باشی
عذاب ها و تجربه هایی که سربچه دومم کشیدم از خدا می‌خوام سر دشمنم نیاره خداروشکر کن

سوال های مرتبط

مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔
مامان asemon مامان asemon ۵ سالگی
یک سال...
یک سال از شبی که اینو نوشتم میگذره.
۳۶۵ روز....
طولانی اما گذرا، مثل نسیم.
حالا جواب تمام سوالاتی که اون شب ذهنم رو اشغال کرده بود میدونم.
میدونم که مادر کاملی نبودم، اما مادرِ کافی‌ای بودم.
میدونم که دخترکم با برادرش خوب کنار اومد. دوستش داشت و کنارش رشد کرد.
میدونم که پدرش دابسته‌ی مسافر کوچولومون شد.
میدونم که میشه یه نفر دیگه رو هم قد بچه‌ی اول دوست داشت.
میدونم میشه برای بار دوم هم، برای تک تک لحظات یه نفر ذوق کرد. برای اولین دندونش، اولین غلت زدنش، اولین کلماتش.
میدونم میشه باز هم از شنیدن «ماما» ضعف رفت.
میدونم تو خیلی قشنگی شاه پسرم. گاهی اونقدر قشنگی که مثل یه تابلوی نقاشی محوت میشم. اونقدر از دیدن خنده هات ذوق میکنم که حس میکنم قلبم فشرده میشه.
میدونم دردت، درد منه، اشکت اشکِ منه، خنده هات دنیای من.

اینم میدونم که راه خیلیییی درازه و چالش ها بیشتر از اون چیزی که بهش فکر میکنم.
میدونم قراره کلی با هم دعواتون بشه.
قراره کلی از دستتون عصبانی بشم.
کلی داد و جیغ و هوار مهمون اتاق هامون باشه اما شاید احمقانه، ولی از فکر کردن به همین ها هم غرق لذت میشم.
ممنون که پسر کوچولو و مرد بزرگِ منی.💙
۴/۴/۴
مامان آسناو آرتین مامان آسناو آرتین ۵ سالگی