پارت ۳ تجربه زایمان من...
خلاصه پسرم را اوردن گذاشتن روی سینم و گفتن سفت نگهش دار که میخوایم بریم توی بخش با آسانسور منو بردن بالا من تمام مدت چشمم را بسته بودم و با دستم بچم. را هی لمسش میکردم و به خودم میگفتم چقد کوچولوعه بچم🥹
تا اینکه صدای همسرم را شنیدم که حالم را می‌پرسید
دم اتاق اومدن بچه را بردن و گفتن میاریمش صبر کنید
وقتی تختم را عوض کردن ۵ دقیقه بعدش پسرم را اوردن
ساعت ۱۰:۳۵ دقیقه بچم به دنیا اومد و ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه اومدم داخل بخش من خونریزیم بعد عمل زیاد بود به حدی که مجبور شدم پرستار را صدا کنم تا زیر اندازم را عوض کنهتا ساعت ۵ عصر که پرستار اومد سراغم که باید بلند بشی واقعا خیلی سخت و دردناک بود با کمک پرستار رفتم سرویس بهداشتی و به همراهم گفت حواست بهش باشه هر وقت لخته دفع کرد صدام کن
بعد دفع لخته دیگه پوشک گذاشتم و لباس پوشیدم و مصرف مایعات را شروع کردم یه چند باری با کمک مامانم از تخت اومدم پایین و کوتاه راه رفتم
از تجربه ام از پمپ درد بخوام بگم واقعا خیلی خوب بود و من تا چند ساعت بعد تموم شدنش هم دردم خیلی کم بود اما آخرش درد میاد سراغ ادم و اینجا فقط و فقط به میزان تحمل درد هر کسی مربوطه...🫠
وقتی سزارین میکنید تا شکمتون کار نکنه مرخص نمیشد برای من شب اومدن ۲ تا شیاف گذاشتن یکی دیکلوفناک بود برای درد و یه شیاف یه هم بود برای به کار افتاده شکم که من صبح شکمم کار کرد و مرخص شدم
این از تجربه من ولی واقعا سزارین عمل سختیه مخصوصا که وقتی نیاز به استراحت داری و کلی درد داری ولی یه موجود کوچولو هست که شدید نیاز به تو و حال خوبت داره 🥺
از ته دلم برای همه چشم انتظار ها دعا میکنم تجربه کنند این روزا را و مادرای باردار به سلامتی این سفر ۹ ماهه را تموم کنن❤️

تصویر
۱۲ پاسخ

قدم نو رسیده مبارک باشه عزیزم😍😍🥰🥰

الهی قدمش پرازخیر و برکت باشه
عزیزم هزینه بیمارستانو بهم میگی
منم انتخابم سعدیه هزینه هارو نمیدونم
واینکه اتاق خصوصی بودی یا عمومی

خداروشکر عزیزم. مادر شدنت مبارک🌱🩷

مبارک باشه عزیزم خداروشکر که سفر ۹ماهت بخیر و خوشی تموم شد❤️❤️

مبارکه عزیزم ..خدا برا هم حفظتون کنه برا ما هم دعا کن

مبارکه عزیزم ب سلامتی. خوش به حالت که دیگ نه ماهگی تموم شد....
دعا کن برا ماهم تموم بشه همه چی

خودتون خواستین بیهوش بشین؟چون عموما بی حسی تزریق میشه

عزیزم پوشک برای خودتون بیمارستان میده یا باید بخریم ببریم

عااا عزیزم مبارک باشه قدمش پر برکتتتت😍🤩🫂
دکتر خودت کی بود؟ و اون که عملت کرد کی بود؟😁

بسلامتی کدوم بیمارستان رفتی؟

عزیزمممممم
همینکه بسلامتی زایمان کردی و نینی و خودت حالتون خوبه میارزع ب تموم دردای قبل و بعدش🥹🎀

الهی شکر که این سفر ۹ ماهه برات بسلامتی تموم شد
امیدوارم فصل جدید زندگیت سرشار از خوشبختی و شادی و اشک هات تماما از سر شوق باشه
مادر شدنت مبارک ❤️☺️

سوال های مرتبط

مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 3
به من گفته بودند باید بتوانم پاهایم را حرکت بدهم و زانویم را خم کنم تا بتوانم از ریکاوری خارج شوم. با وجود تمام مسکن‌های قوی و داروهایی که گرفته بودم، کاملاً هوشیار بودم و مدام تلاش می‌کردم پاهایم را تکان بدهم.
فقط به این فکر می‌کردم که زودتر بتوانم بروم و پسرم را ببینم.بالاخره با هر سختی‌ای که بود، توانستم پایم را خم کنم. بعد باید خودم را از یک تخت به تخت دیگر منتقل می‌کردم و این قسمت واقعاً سخت بود.بعد من را به بخش زنان بردند.
و تازه آنجا بود که دردهای اصلی شروع شد.
با کمک شیاف و مسکن سعی می‌کردند دردهایم را کنترل کنند و من هم تلاش می‌کردم تحملش کنم. همزمان باید به آراد شیر می‌دادم و حواسم به او می‌بود. از یک طرف درد داشتم و بدنم خسته و بی‌رمق بود و از طرف دیگر، یک موجود کوچک تمام دنیایم شده بود که باید مراقبش می‌بودم.
وقتی وارد بخش زنان شدم، همسرم را دیدم.
برای اولین بار دیدم که گریه می‌کند.او هم تمام این مدت نگران من بود و منتظر بود ببینم چرا دیر کرده‌ام. حتی فکر کرده بود شاید مشکلی برایم پیش آمده باشد. اما همین که من و آراد را دید، تمام نگرانی‌اش برطرف شد.آن لحظه برای هر دوی ما، پایان یک ترس بزرگ و شروع یک زندگی کاملاً جدید بود.
ساعت‌های بعدی اما آسان نبود.درد داشتم، بخیه‌هایم درد می‌کرد و شکمم احساس می‌کردم می‌سوزد. با این حال، حدود دوازده ساعت بعد از عمل باید راه می‌رفتم و شاید سخت‌ترین قسمت همه‌ی ماجرا همین بود.با تمام دردی که داشتم، به خودم می‌گفتم:
باید راه بری. باید بلند شی.و بلند شدم.با سختی راه رفتم و آن مرحله را هم پشت سر گذاشتم.
مامان رادمهر🩵💫 مامان رادمهر🩵💫 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲ تجربه زایمان من...
یعنی نگم از اون لحضه معاینه 😖
هم خودم درد داشتم هم معاینه بشدت دردناک بود برام توی معاینه مشخص شد دهانه رحمم نرمه و باز شده
دیگه لباس عوض کردم و بردنم روی تخت و اومدن دستگاه گذاشتن برای ضربان قلب بچه و انقباض های من بعدشم برام سرم وصل کردن و ازم آزمایش گرفتن
تا ساعت ۱۰:۵ دقیقه که اومدن دنبالم برم اتاق عمل
وقتی بهم گفتن بلند شو از درد واقعا نمیتونستم بلند بشم یا حتی راه برم که یکی از پرستار ها وقتی دید واقعا حالم بده اومد کمک جدا از درد از استرس هم بدنم بشدت یخ کرده بود و میلرزیدم همش نگران پسر کوچولوم بودم که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه
خلاصه که نشستم روی ویلچر و منو بردن سمت اتاق عمل
با کمک پرستار خوابیدم روی تخت و همونجا توی اتاق عمل سوند را وصل کرد برام من درد خاصی حس نکردم فقط یکمی احساس سوزش داشتم🤕
دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و ازم چندتا سوال پرسید و به شوخی بهم گفت انقدر که تو داری میلرزی منم ترسیدم که😅ولی من اصلا دست خودم نبود
دکتری که جایگزین دکترم بود اومد و باهام در حد یه دقیقه صحبت کرد همزمان دستام هم به تخت بستن بعدش یه آمپول زدن داخل برانول که یهو گرمم شد و بعد ماسک گذاشت روی صورتم و هیچی دیگه متوجه نشدم
تا وقتی توی ریکاوری از شدت تشنگی و درد بهوش اومدم از شدت خشکی گلوم هر چی بگم کم گفتم انقدر گلوم خشک بود که صدام بلند نمیشد که پرستار به روز متوجه من و حرفم شد گفتم درد دارم گفت تازه پمپ درد وصل کردیم برات یکمی تحمل کن گفتم پسرم چطوره که گفت الان قراره کوچولوت را برات بیاریم انقدر هم گرسنه است که کل اتاق را گذاشته روی سرش😂😍
مامان نی نی مامان نی نی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت دهم😅 خیلی طولانی شد.
همونجا صبرم تموم شد. گفتم پرستار راست میگه دیگه برای آدم نامحترم بچه نگه ندار. و گریه کنان بچه را بغل کردم و از بخش اومدم بیرون. شوهرم که بیرون بخش منتظر بود وضعیت منو دید و فهمید که دعوامون شده. بچه را از من گرفت. و داد به مادرش. منم رفتم که تنهایی لوله آزمایش را تحویل آزمایشگاه بدم. شوهرم دنبالم اومد. گفت گریه نکن آبرومون را بردی. دلم شکست 💔. تا نصف راه باهام اومد و برگشت سراغ مادرش. لوله را تحویل آزمایشگاه دادم. و تنهایی نشستم دم در آزمایشگاه از ته دلم گریه کردم. یه خانمی متوجه شد که تازه سزارین کردم. گفت گریه نکن به بخیه هات فشار میاد. تازه متوجه شدم که با گریه کردن داره به شکمم فشار میاد و بخیه هام انگار دارند از هم میشکافن. خلاصه چهار نفره برگشتیم خونه...
دو ساعت بعد شوهرم جواب آزمایش را گرفت. ۸.۶ بود دکتر گفته بود چون وزنش پایینه اگر به ۱۰ رسید باید بستری بشه و هر طور شده باید بهش شیر بدید تا ادرارش برقرار بشه. دلم میخواست آزمایش را بکنم تو چشم مادر شوهرم که اصرار داشت نهههه اصلاً هم زرد نیست. مامانم از عروسی برگشت تا ساعت ۳ صبح منتظر شدیم بچه ادرار کنه و نکرد...
مامان نیهان 🎀💕 مامان نیهان 🎀💕 ۵ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمانم یه صبح ابری نیهانم به دنیا اومد
صبح ساعت ۷ صبح به سمت بیمارستان حرکت کردیم رفتیم رسیدیم بیمارستان سمت پذیرش نامه سزارین را تحویل دادیم من رفتم بخش زایشگاه اونجا ازم خون و ادرار آزمایش گرفتن و فشار گرفتن و nst از بچه که خداراشکر خوب بود بستری شدم سرم وصل کردن بعد توی سرم یه آنتی بیوتیک زدن که یهو بدن من واکنش شدید نشون داد
احساس خفگی شدید بهم دست داد و حالت تهوع و سرفه که ترسیدن بعد سریع یه آمپول ضد حساسیت زدن و گفتن به آنتی بیوتیک حساسیت داره دکترم ساعت ۱۱ صبح اومد و منو آماده کردن ببرن اتاق عمل
اونجا از خودم پرسیدن که میخوای بیهوشی کامل بشی یا اسپاینال که من به خواست خودم بیهوشی کامل را انتخاب کردم و بعدش دیگه نفهمیدم وقتی به هوش اومدم بچم را آوردن ولی با پمپ درد اصلا درد زیادی نکشیدم راحت بلند شدم راه رفتم خیلی خوب بود خلاصه تجربه من از سزارین خوب بود راضی بودم 🙏🥰

ایشونم نیهان قشنگ ما 🫀😘 قربونش بشم اصلا نمیدونم قبلش چطوری زندگی میکردم ورژن آپدیت شده شوهرم را به دنیا آوردم یه دخمل اخمو و لجباز وقتی گشنش میشه هممون میدویم دنبال شیر دادن از بس غربتی بازی در میاره 🥺🤦‍♀️🥹
مامان نی نی مامان نی نی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت پنجم
بعد از این که به هوش اومدم و تونستم خیلی ناواضح حرف بزنم سراغ پمپ درد را گرفتم که متوجه شدم شوهرم یادش رفته بگه پمپ درد میخام. کلی گریه و التماس کردم. گفتم درد دارم و توروخدا پمپ درد واسم بزارید ولی گفتن پزشک بیهوشی رفته و دیگه نمیتونیم.😑

با درد زیاد منتقل شدم بخش. چون قبل از سزارین هپارین میزدم خونریزیم زیاد بود. و مرتب ماساژ رحم انجام میدادند. دوبار داخل ریکاوری- یکبار حین تحویل از اتاق عمل به بخش - چهار بار مامای بخش - فردای عمل هم یکبار دکترم.
بدون پمپ درد واقعاً دردش غیر قابل تحمل بود. از چیزی که تصور میکردم طولانی تر و شدیدتر بود. و برای مسکن فقط شیاف و 1cc آپوتل بهم زدند.😑 درصورتی که بیمارستان دولتی شهرمون همون اول که بیمار از اتاق عمل وارد بخش میشه پتدین به بیمار میزنند. ولی خصوصی فقط پمپ درد داشت که شوهرم یادش رفته بود به پذیرش اتاق عمل بگه و رضایت بده. با هر بار ماساژ رحم من داد و بیداد میکردم و التماس میکردم که بسه دیگه.برای این که دست ماما را نگیرم مادر شوهرم دوتا دستام را محکم می‌گرفت و ماما ماساژ رحمی انجام میداد و من جیغ میزدم😭... برای من مثل شکنجه بود.
مامان نی نی مامان نی نی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم
از کمر بیحس شدم و روی تخت دراز کشیدم پاهام که بیحس شد دکتر برش زد. پرده جلوی چشمم بود و چیزی از عمل نمی‌دیدم ولی صداها را میشنیدم. چند دقیقه بعد دکترم به تکنسین اتاق عمل گفت که سر بچه پشت مثانه گیر کرده و پایین شکم را فشار بده. ولی هر کاری میکرد سر بچه بیرون نمیومد. به زور جلوی گریم را گرفته بودم. چون میدونستم ضربان قلب بچم خوب نیست و عمل نباید طول بکشه ولی بچه گیر کرده بود. آنقدر شکمم را فشار دادن که دکترم گفت بسه دیگه سیگموئیدش زد بیرون. /سیگموئید= انتهای روده بزرگ/ بعداً متوجه شدم که اون دردهایی که داشتم درد زایمان طبیعی بود. و من داشتم زایمان طبیعی میکردم. و بچه وارد کانال زایمانی شده بود. واسه همین سرش گیرکرده بود و به سختی بیرون اومد🫠
بالاخره بعد از 20 دقیقه بچه به دنیا اومد و من صدای گریه دخترم را شنیدم.😭 خدا شکر سالم به دنیا اومده بود. ولی تنفس خودم شکمی شد و تنگی نفس پیدا کردم و چون شکمم تکون میخورد و دکتر نمیتونست بخیه بزنه بعد از به دنیا اومدن بچم بیهوشم کردند و بخیه‌زدن و به ریکاوری منتقل شدم.
...
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۷
دیگه پرستارم یه چند ثانیه بچه رو چسبوند به صورتم و بچه رو برد تقریباً میشه گفت ساعت ۲ اینطورا وارد اتاق عمل شدم تا ساعت دو و نیم بچه به دنیا اومد و ۲:۴۵ ۳ از اتاق عمل بیرون اومدم و منو ببخش انتقال دادن و حدود یک ساعت و نیم بعد هم بچه رو آوردن ساعت ۴:۳۰ بچه را آوردن و همسرم هم بچه رو دید و یه حدود یه ساعت بعد هم رفت بعد دیگه پرستار اومد و توضیحات شیردهی و اینا رو داد و گفت که نباید سرمو تکون بدم و خیلی حرف بزنم منم خیلی سرمو تکون ندادم و فقط برای شیر دادن بچه بودش که یه مقدار سرمو جابجا می‌کردم آها راستی یادم رفت بگم توی اتاق عمل وسط عمل یه لحظه خیلی شدید حالت تهوع پیدا کردم ولی بالا نیاوردم ولی به محض اینکه بخش اومدم دوباره حالم بد شد و این بار بالا آوردم من نمی‌دونستم که باید تو اتاق عمل بگم پمپ درد می‌خوام و فکر می‌کردم باید قبلش بگم برای همین پمپ درد نگرفته بودم و بعدش که بی‌حسیم از بین رفت خیلی درد داشتم با وجود اینکه هم بهم مخدر زده بودن هم شیاف گذاشته بودن و هر چقدر می‌گفتم که مسکن بیشتری بزنید می‌گفتن نمی‌شه
مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 2
خانمی که سوند را وصل می‌کرد گفت: «می‌تونم وقتی بی‌حسی انجام شد سوند رو برات وصل کنم، ولی چون باید پات رو تکون بدی ممکنه کمرت درد بگیره. اگر می‌تونی دردش رو تحمل کنی، بهتره همین الان انجامش بدیم.»من هم گفتم: «باشه.»سوند را وصل کرد. درد داشت، اما تحملش کردم. بعد نشستم، کمرم را خم کردم و سوزن بی‌حسی را در کمرم زدند. کم‌کم پاهایم بی‌حس شد.پرده‌ای جلوی چشمم انداختند و جراحی شروع شد.با اینکه سرم و داروهای مختلفی دریافت کرده بودم و کمی هم حالت تهوع داشتم و حتی برایم داروی مخدر تزریق کرده بودند، اما کاملاً هوشیار بودم. همه‌چیز را می‌شنیدم. صدای پزشکان و پرستارها را می‌شنیدم و می‌دانستم که بالاخره لحظه‌ای که ماه‌ها منتظرش بودم، رسیده است.و بعد...صدای گریه‌ی پسرم را شنیدم.همان یک صدا برای من کافی بود.
اول آراد را به من نشان ندادند. گفتند باید او را آماده و تمیز کنند و بعد بیاورند. چند دقیقه‌ای گذشت و بالاخره آوردندش.وقتی برای اولین بار چهره‌ی پسرم را دیدم، تمام وجودم پر از احساس شد. فقط اشک می‌ریختم و گریه می‌کردم.آن لحظه هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.
چهره‌ی پسرم برای اولین بار جلوی چشمم بود؛ پسری که ماه‌ها در شکمم زندگی کرده بود و حالا واقعاً روبه‌رویم بود. هنوز هم هر وقت به آن لحظه فکر می‌کنم، انگار دوباره همان صحنه را می‌بینم.عمل که تمام شد، من را روی تخت دیگری منتقل کردند و به ریکاوری بردند.آنجا خیلی سردم بود. به‌شدت می‌لرزیدم. از پرستار خواستم چیزی برای گرم شدن بیاورد. برایم وسیله‌ی گرمایشی و پتو آوردند و آن را داخل پتو گذاشتند تا کم‌کم گرم شوم.
اما حتی در آن شرایط هم تمام فکر و ذکرم فقط یک چیز بود:می‌خواستم پسرم را ببینم.
مامان نی نی مامان نی نی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت نهم
پزشک اورژانس که میخاست شرح حال بگیره مادر شوهرم مرتب می‌گفت بچه خوبه شیر خورده چیزیش نیست. میخاستم خفش کنم که داشت شرح حال دروغ به دکتر میداد ولی چیزی نگفتم. آزمایش زردی نوشت. بچه را برای نمونه گیری بخش نوزادان بردیم. به پرستار گفتم میشه قندش را با گلوکومتر بگیری که اگر قندش افتاده زودتر بفهمیم. مادر شوهرم گفت نه من بهش شیر دادم منم گفتم سر شیشه اصلا سوراخ نبود چطوری شیر دادی؟ پرستار قبول کرد. رفتم از ایستگاه پرستاری گلوکومتر بگیرم. وقتی برگشتم پرستار با لحن بدی گفت« از این به بعد هرکی هرجا رفت بچش را بده دستش ببره، واسه آدم نامحترم بچه نگه ندار.» منظورش از نامحترم من بودم.😑 تو این فاصله ای که من رفتم گلوکومتر بگیرم مادرشوهرم به پرستار گفته بود که صبح تا حالا رفته بیرون و من دارم بچش را نگه میدارم و حالا هم اومده باهام دعوا می‌کنه.😱 درصورتی که من با شکم پاره همش دکتر و بیمارستان و آزمایشگاه بودم دنبال دلخوشیم که نبودم. بعدشم فقط ۱۰ دقیقه پیش مادر شوهرم مونده بود از صبح پیش مامانم بود. کلی هم رو اعصابم راه رفته بود و هیچی هم بهش نگفته بودم.💔
همونجا صبرم تموم شد....
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱۰ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.
مامان نی نی مامان نی نی ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت آخر
الان ۱۰ روز از عمل گذشته و شدت درد قفسه سینه کمتر شده ولی همچنان درد دارم. درد شکمم کمتر شده ولی درد قفسه سینه ام اجازه خم و راست شدن را بهم نمی‌ده. نمی‌دونم کِی خوب میشم😮‍💨. به دلیل فشاری که موقع بیرون آوردن بچه به مثانه ام وارد شده بود هنوز برای دفع ادرار درد شدید مثانه اذیتم می‌کنه.نمیدونم کِی خوب میشه😮‍💨
گردن درد و کتف دردم روز سوم بین این همه هیاهو تموم شد.
ورم بدنم روز ششم کم شد و روز هفتم و هشتم از بین رفت. آزمایش ادرار ۲۴ ساعته هم دکتر گفت در حدی نیست که دارو بخواد.
هفته اول از درد شکم و قفسه سینه نتونستم بچم را دل سیر بغل کنم و حسرت روز های اول تولد نوزادم به دلم میمونه.
حدود یک هفته برای نشستن و بلند شدن کمک لازم داشتم.
امروز غسل نفاس را انجام دادم و آب چله را ریختم و رفتم مطب دکتر که بخیه هام را بکشم ولی مطب نبود (خودش گفته بود که روز دهم بیا و همیشه چهارشنبه ها مطب بود. شاید هنوز از مسافرت برنگشته باشه🤷🏻‍♀️) منم رفتم کلینیک و بخیه هام را کشیدم. کشیدن بخیه هیچ دردی نداشت.
خدا عاقبت همه را ختم به خیر کنه. و دیگه برای کسی همچین روزهایی مقدر نکنه. آمین🙏🏻
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۴ ماهگی