پارت سوم تجربه زایمان طبیعی بیمارستان امام رضا

بعد تعویض لباس ویلچر آوردن گفتن بشین بریم پیاده نمیشه بری فشارت بالاس ممکنه بره بالاتر
گفتم من منتظرم همسرم بیاد گفت ن بشین دیر میشه 😒😑 اون پرستاره هم نبود ک بهش بگم تو گفتی میتونی واستی
دیگه بلاخره مامانمو دیدم و رفتم تو زایشگاه
اون روز از شانس من داخل زایشگاه ۳ نفر بودیم ک زایمانیشون فقط من بودم
و تا دلتون بخواد دانشجو 🤦‍♀️🥴
اما خب اجازه دست زدن ب مارو نداشتن فقط برا گرفتن فشار و قند و اینجور چیزا میومدن و بیشتر نگا میکردن وقتی دکتر میومد بالاسرمون
رفتم روی تخت یه خانوم اومد و گفت من ماما همراهتم هرکار داشتی ب من بگو
خوابوندن و دستگاه نوار قلب وصل کردن تند تند ازم فشار میگرفتن
و فقط بخاطر اینکه تو کل دوران بارداریم قندم یکبار ۹۳ بود کلی اذیتم کردن 🥲 تند تند قند میگرفتن ازم
بهسون گفتم من ماماهمراه دارم گفت باهاش تماس بگیریم هر وقت زمانش باشه قبل از اینکه بیام تو هم خودم ب ماماهمراهم خبر داده دادم و گفت خودم پیگیر کارات هستم
ساعت ۱۲ ظهر بستری شدم 😓


فرزندپروری زایمان طبیعی بارداری

۳ پاسخ

استرس گرفتم چقد ما زنا گناه داریم🫠

بقبشوبزار🙂

🫣🫣امان از زایمان طبیعی

سوال های مرتبط

مامان هانا🎀 مامان هانا🎀 روزهای ابتدایی تولد
خلاصه اینکه فشارمو ک دید گفت بالاس فشارت سابقه داشتی گفتم ن
گفت ۱۰ دقیقه بشین دوباره بگیرم
دوباره گرفت بازم همون ۱۳ رو ۸
دکتر صدا کرد شرایطمو گفت دکتر مدارکمو گرفت گفت باید بستری شی فشارت بالاس خطرناکه
هفته ات هم خوبه بچه رسیده اس
خلاصه اینکه اسم بستری اومد رنگم پرید خیلی ترسیده بودم با مامانم رفته بودم شوهرمم خبر نداشت ک چیشده فقط میدونست ک رفتم دکتر
گفتم نمیشه بستری نشم من درد ندارم گفت خب نداشته باشی فشارت بالاس ممکنه بچه تو شکمت خفه شه رضایت بده بعدش میتونی بری
زنگ زدم ب شوهرم گریه میکردم میگفتم من اینجا نمیمونم اینا منو میکشن آخه پره دانشجو بود
شوهرمم گفت واستا تا بیام نری داخل
بیرون واستاده بودم در حال گریه ک دیدم پرستاره اومد گفت چرا گریه میکنی بیا کارات بکنیم برو بستری شو گفتم شوهرم بیاد بعدش گفت ریسک نکن بیا برو زودتر خلاصه بزور منو برد داخل گفت تا وقتی ک کاراتو بکنی شوهرت میاد میبینت رفتم فرم بستری رو پر کردن تشکیل پرونده دادن مادرم هم رفت دنبال کارام گفتن برو تا بیام معاینه کنم رفتم برا معاینه گفت دو سانتی
سونو هم گرفتن که ببینن بچه سفالیکه یا ن
لباس زایشگاه دادن و گفتن بپوش ک بری بالا 😰

فرزندپروری زایمان طبیعی بارداری
مامان معجزه خدا💖 مامان معجزه خدا💖 ۲ ماهگی
پارت ۳
ححنگران شدن گفتن بمون که صب عمل میکنیم دکترم اومد مثلا ماما باهاش هماهنگ کرده بود دکتر گفت باشه ی کاریش میکنیم حالا تا فردا صب اینو گفت و رفت دیگه منم پررراز استرس دیگه بعد از ظهر شده بود دیدم دونفر اومدن بالا سرم با یه سروم یهو حدس زدم امپول فشاره گفتم من اورژانسیم نباید امپپول فشار بزنی گفت این سرومه گفتم وا خب امپولو میزنن داخل سروم دیگه گوش نکردن سرومو زدن و ی دستگاه نوار قلب وصل کردن بهم بعد یکیشون یهو گف دوزشو ببریم بالا اون یکی گفت میترسم تو چه دلی داری بعد گفت نه ببر نترس بردن بالا دیدیم دستگاه الارم زد ضربان قلب هی میومد پایین داد زد تند تند نفس بکش هول شده بودم دیدم همه ریختن بالا سرم یهو شد ضربان قلب بچم ۷۹ پرستاره گفت یا ابلفظل خانوم ...برو فلان دستگاهو بیار حدس زدم دستگاه شوک باشه من دیگه داشتم از حال میرفتم فقط بهم اکسیژن زدن و گفتن تند تند نفس بکش من گلوم خشک و زخم شده بود از بس نفسای محکم میکشیدم ساعت حدود ۷شب بود سریع زنگ زدن دکتر بیاد چند بار زنگ زدن گفت تو ترافیک تجمعات گیر کرده😢منو بردن اتاق عمل هنوز اماده نبود تند تند داشتن جمع و جور میکردن دکتر اومد منو گزاشتن رو تخت سریع بی حسی زدن گفت بخواب تا خوابیدم بتادین زدن و شروع کرد بریدن گفتم ای من دردشو میفهمم میسوزه گفت هیچی نگو بچت تو خطره دیگه کم کم کامل سر شدم تا یهو سنگینی کشیده شدن ی چیزی از شکمو حس کردم و پشتش ساعت ۸و ۵ دقیقه صدای گریه بچم تا اومدم ی صدا دقت کنم دیدم افتادن رو قفسه و چند بار محکم فشار دادن جوری که نفسم قط میشد بچرو که اوردن بیرون گفت بند ناف ی دور دور گردن و یه دور دور پاهای بچم بود😭بچم پاهاشو که تکون میداده اوفت ضربان قلب میگرفته😭
مامان حسین مامان حسین ۱۷ ماهگی
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۷ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان رها🤱 مامان رها🤱 ۳ ماهگی
مامان یونا😍👶 مامان یونا😍👶 ۱ ماهگی
تجربه من از سزارین

من روز ۱۹مرداد نوبت دکتر داشتم رفتم واسه چکاب بعد ب دکترم گفتم بعضی موقع ها لباس زیرم نمناک میشه گفت ممکنه از کیسه آب باشه الان برو سونو رفتم سونو گفتن آب دور بچه کم شده دکترم گفت باید سریع بستری بشی واسه زایمان منم انتخابم طبیعی بود خلاصه ساعت ۱۲تا ۵صبح اورژانس بودم ساعت ۵منو بردن زایشگاه ساعت ۶واسم سرم فشار وصل کردن خلاصه سرم فشار اصلا اثری نداشت واسه من تا ساعت ۶بعد از ظهر من داخل زایشگاه بودم ک هی بهم سرم فشار وصل میکردن و هیچ خبری از درد نبود هر نیم ساعت یکی میومد معاینه میکرد بد ترین تجربه عمرم بود یعنی با اولین معاینه گفتم خدایا چ اشتباهی کردم اومدم واسه طبیعی معاینه ها اینقدر درد داشت ک میگفتم من چجوری می‌خوام از پس زایمان بر بیام خلاصه ساعت ۶بعد از ظهر دکترم اومد منو معاینه کرد بعد کلی سرم فشار و قرص گفت فایده نداره حتی نیم سانت هم نیستی میریم واسه سزارین اومدن منو آماده کردن فرستادن اتاق عمل
سزارین واسه من خیلی خوب بود فقط چون تجربه ای نداشتم خیلی استرس و ترس داشتم بعد سزارین بدترین قسمتش راه رفتن اول هست ولی در کل سزارین خیلی خیلی بهتره اصلا حتی فکر طبیعی رو نکنید ک خیلی عذاب اوره
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۵ ماهگی
زایمان سزارین پارت 3️⃣
گفتم تروخدا یک کاری کن اسرار داشتم که همون روز منو بستری کنه گفت شیفت نیستم و نمیتونم گفتم نامه بده بهم برم ی جایی برام ی کاری کن نامه داد برای بردسکن گفت تا ساعت چهار اونجا باشی ماهم تند تند کارامون انجام دادیم و وسایل تند برداشتم رفتیم بردسکن رفتیم مطب دکتر بسته بود تا چهارونیم منتظر بودیم نیومد منم گفتم نکنه زایشگاه منتظر منه رفتم زایشگاه اونجا نامه رو نشون دادم به ماماهای اونجا نامه رو پرت کرد جلوم گفت این نامه بدرد ما نمیخوره گفتم از کاشمر نامه آوردم دکتر معرفی کرده قبول نکرد گفت دراز بکش ان اس تی بگیرم گفتم دراز نمی‌کشم من با دکتر کار دارم بی زحمت بگین بیاد گفت اتاق عمله ی دفعه دیدم آمد خیلی عصبانی نامه رو ازم گرفت و ی نگاه های بد و ...گفت من دارم میرم مطب بیا سریع مطب گفتم باشه رفتم مطب اورژانسی و اولین نفر رفتم داخل مطب و گفت خیلی بد کاری کردی گفتم چیکار گفت چرا آمدی زایشگاه گفتم من اول جای مطب شما بودم دیدم نیومدین آمدم زایشگاه گفت دیگه نمیتونم برات کاری کنم باید برگردی کاشمر انقد استرسم گرفت شدید گفتم تروخدا ی کاری کنین من الان درد دارم هیچی نگفت و خیلی هم عصبانی بود گفت دراز بکش روی تخت دراز کشیدم و همچنان داشت نوار قلب می‌گرفت یک ساعت و من ب خودم میپیچیدم از درد ادامه پارت بعد
مامان گوگولی👣❤️ مامان گوگولی👣❤️ ۱۴ ماهگی
خب تجربه زایمان طبیعی#پارت یک
من از ۳۵ هفته شروع کردم پیاده روی کردن و حموم آب داغ حرکات اسکات و اینم بگم تو کل بارداریم خیلی فعال بودم خیلیییی ها😅 خلاصه هر روز یه ساعت پیاده روی میکردن بعدش حموم میکردم و حرکات اسکات میزدم تا رسیدم به ۳۹ هفته ۳ روز بی صبرانه منتظر دخملم بودم وقتی ۳۹ هفتم بود رفتم زایشگاه ک معاینه شم گفتن یک سانتم برشتم خونه شروع کردم به پیاده روی یو ورزش هر کاری بگی کردم ولی بازم دردام شروع نشد 🤕۳۹ هفته ۲ روزم شد شب وقتی دراز کشیده بودم کمرم درد گرفت مث درد پریودی ولی جدی نگرفتم گفتم حتما باز درد کاذبه... صبح وقتی بیدار شدم باز همون درد بود ولی شدید تر و همراه با درد شکمی زنگ زدم مامانم گفتم مامان من درد دارم واسش توضیح دادم دردام چطوری گفت درد زایمانه !.تا این حرف مامانمو شنیدم از خوشحالی همین جوری تو خونه پیاده روی میکردم اونم تند تند به شوهرمم گقتم برو برام زعفران بخر امشب میرم زایشگاه اونم بنده خدا رفت خرید 😅خوردم خلاصه همسرم رفت دنبال مادرم ک بریم زایشگاه خلاصه رفتیم زایشگاه گفتن چیشده گفتم یکم درد دارم گفت چند هفتته گفتپ ۳۹ هفته ۳ روز گفت سنو انتیتو بده دادم گفت ن تو ۳۸ هفته ۶ روزی🤐منو میگی دوست داشتم جیغ بزنم گفت حالا برو دراز بکش ببینم چند سانتی رفتم دراز کشید گفتم خوبه دو سانتی 😍منو میگی شاد شاد بودم ... گفت برو یه ساعت پیاده روی کن تو بیمارستان و بیا باز معاینت کنم رفتم بیرون یه ساعت پیاده روی کردم برگشتم گفت ۳ سانت شدی برو ۱۲ بیا (۱۲شب چون من از ساعت ۹ اونجا بودم)خلاصه منم گرفتم‌پیاده روی کردم تا ۱۲ دیگ جونی برام نمونده بود رفتم داخل گفتم‌تورو خدا دیگ منو بیرون نفرست
مامان نشونه🩷 مامان نشونه🩷 ۱ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان
دیگ لباسامو عوض کردمو رفتم تو اتاقم ک با اینک دولتی بود ولی هر نفر ی اتاق مجزا داشت
ی ماما اومد کارامو انجام داد و معاینه کرد گفت ی سانتی گفتم وا منک 2ونیم بودم گفت ن بابا
منی میگی یعنی ی حالی شدم ک نگو
شانس شیفت دکترم بود دیدمش گفتم ماما اینجور میگ گفت ن دستا فرق میکنن 😂 دیگ هیچی رو تخت بودمو آمپول فشار تو سرم زدن برام و مدام نیست میگرفتن و خیلی کل کادر زایشگاه زورشون اومده بود ک من خودم خاستم بستری شم آقا ولم نمیکردن میرفتن میومدن شیفت رو ک میخاستن تحویل بدن هی تأیید میکردن ک من ب اصرار خودم بستری شدم
تازه ی ماما از خود راضی اومد و عوض امیدواری میگفت و 3 4روز اینجایی نمیزایی انگار باهام لج کرده بودن
و هی میرفتن میومدن چن ساعتی معاینه میکردن و هی میگفت همونه تغییری نکرده
خلاصه گذشت و شب شد و گفتن دیگ سرم رو قطع میکنن تا فردا دوباره
این وسط نگم از اتاق کناری ک با صدای دادش نزاشت پلک رو هم بزاریم منم دیدم خابم نمی‌بره پامیشدم تو راه رو راه میرفتم
ادامه پارت بعد...
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۵ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان گوگولی👣❤️ مامان گوگولی👣❤️ ۱۴ ماهگی
تجربا زایمان طبیعی #پارت ۲
گفت خب باید ۴ ساعت باشی تا بستری بشی باز معاینه کرد گفت خب خوبه ۴ شدی یه برگه داد گفت بده ب همسرت بره برات پرونده تشکل بده بعد بیا لباستو عوض کن اینو بپوش(یه لباس صورتی بلند گشاد داد ک بپوشم)خلاصه منم رفتم ب همسرم گفتم بره برام پرونده تشکیل بده مامانم وقتی دید واقعا بستریم کردن نگرانیو دلشوره تو چشاش موج‌میزد 🥹خلاصه منم برگشتم لباس بیمارستانو تنم کردم و با همسرم و مادرم خدا حافظی کردم رفتم تو بخش زایشگاه بم یه اتاق دادن تنها بودم یه ماما اومد‌گفت من ماماتم کاری داشتی فامیلیم فلانیه صدام کن و دستگاه ان سی تی رو وصل کرد بعد نیم ساعت اومد معانیم کرد گفت برو توپو بردار بشین روش منم تا نیم ساعت همیجوری رو توپ بازی کردم باز اومد معاینه کرد گفتم اگ‌میشه من آمپول فشار نمیخوام میخوام دردی طبیعی خودمو بکشم گفت باشه ولی اگ‌پیشرفت نکردی باید آمپول فشار بزنیم گفتم باشه .. خلاصه هی تو اتاق پیاده روی میکردم دیدم هیچی ب هیچی یه دردای خفیف میاد و میده اومد گفت بسه رو دراز بکش خسته شدی منم دراز کشیدم خوابم برد😅ساعت ۵ اومد ان سی تی وصل کرد گفت بخواب اگ درد نداری اشکال نداره ولی دیگ خوابم نگرفت تاساعت ۸ ک اومدم تعویض شیفت😵‍💫ماما اومد گفت من دیگ دارم میرم شیف بعدی برات آمپول فشار میزنن دیگ دست خودم نیست .. دیگ از این حال خسته شده بودم گفتم باشه
مامان الین مامان الین ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۵؛تو راه یکی اومد گفت من پرستارتم هر سوالی داشتی میتونی بپرسی گفتم پمپ درد میدید بهم گفت ن دیکه من اونجا استرس گرفتم ک قراره چه دردی بکشم رفتم بخش دیگه ضب تا صبح فک کنم ۱۰باره شکمم رو فشار میداد منم دستشو میگرفتم و التماسش میکردم ک نکن اینقد داد میزدم و گریه میکردم خیلی عذاب کشیدم شیاف هم پرستارا دادن ولی خودم ک نمیتونستم بزارم مادرشوهرمم گفت بیا برات بزارم گفتم ن زوم نشد اینقد درد کشیدم ک نگو میومد شکمم فشار میداد ۲ساعت از درد از ته دل گریه میکردم و ب خودم میپیچیدم بقیه هم تختیا من طبیعی بود خیلی راحت بودن تا گریه م بند میومد و دردم کم میشد دوباره میومدن چند نفری میریهتن سرم دستام میگرفتن یکشیون دست میکرد تو واژنم یکیشون محکم با دوتا دستش فشار میورد ب شکمم مردم و زنده شده یعنی. با اون فشارا ۱۰برابر درد طبیعی رو کشیدم بعدشم ک گفتن باید بلند بشی راه بری اگه راه بری دیگه فشار ب شکمت نمیاریم منم بخاطره عمین ی حرف بلند شدم بزور راه رفتم